بغض ناگفته

 

خوب یادم نیست

فقط در تو در توی این خیال ها دیدم

انگار تو در گوش من چیزی گفتی

گفتی این ترانه ها

بوی همان واژه های قدیمی را میدهند

گفتی باز هم برایم بنویس

از دیده ای که دیگر دریا نیست

از بیداری خواب ها

از درهایی که به روی رویا و روشنی بسته ماند

و از راه دور میان من و دریا

بنویس از هرآنچه که بودم و نبودی

انگار این همه را گفتی و رفتی...........

 

حالا من ماندم و سکوت دیرپای این اطاق خالی

نه ماهی بر آسمان و نه حتی چراغی روشن

نه دلی دلتنگ نم باره های شبانه

و نه دستی بی تاب نوشتن

اما یادت باشد

این بار اگر آمدی

با باران بیا

با چتری خیالی و تبسمی از جنس آسمان

بیا تا نهایت رویا

کنار من و بغض های ناگفته ام..........

ميهماني رنگين كمان


يادم مي آيد

آن روزها كه روزگارم ابري و باراني بود

دستي آشنا آمد

سايه سار امن آرزوهايم شد

دست هايم را گرفت

و مرا با خود برد

ابرهاي خيالي خلوتم را مچاله كرد

و مرا برد تا بي نهايت ترانه ها

نمي دانم

شايد آن دست اشنا تو بودي

كه آمدي 

آفتاب روزگارم شدي 

خورشيد همه لحظه هايم

كه نه ابر بودي و نه طوفان

تو حرمت همان باراني

كه مرا در حضور خورشيد

به ميهماني رنگين كمان برد.....


کسی مثل دریا

 

سالهاست که به انتظار ایستاده ام

تا یک نفر بیاید

کسی که پنجره های دیار مرا باورکند

نشکند...

از هجرت و هیاهو بگوید

از سکوت....

و دانه های کبود و خشک خاک را رنگ سبز بزند!

 

ای کاش کسی بیاید

که آبی باشد

مثل دریا

آشنا مثل رویا

کسی که ندیده باشم

نه به چشم نه به خواب و نه به رویا

کسی که مثل تو باشد

ساده و باران خورده و خیس...

 

و من سالهاست به انتظار آمدن او

لحظه های سرد و ساکت روزگارم را

حتی با باران هم قسمت نمی کنم....

 

لایق نبودی.....

 

تقصیر من بود....

که سراغ سایه را از خورشید می گرفتم

و سراغ تو را

از وسعت دور دریاها

سراغ قدم هایت را از راه هایی  می گرفتم

که هرگز تو را

حتی به خواب عبور هم ندیده بودند!

تقصیر من بود....

که نامت را با عطر ستاره

بر بالش شب می نوشتم

تا آسمان خواب هایم

بوی تو را داشته باشند!

تقصیر من بود....

که برای آمدنت فال می گرفتم!

نباید گره خیال و خاطره را

از حقیقت تلخ روزمرگی ها باز می کردم

که همین رویای دروغین تو برای یک عمر عاشق ماندنم

کافی بود.

ولی تو...

لایق دل تنگی های این دل بی قرار نبودی!

قهر....

 

قهر کردی و رفتی تا بدانم

رفتن را هم همیشه نمی شود

در خواب خاطره گریه کرد.

رفتی تا همه بدانند

مردی در امتداد این کوچه غریب

تا ابد تنها ماند...

انگار می دانستی

که حتی خط و خاطره ات را هم

در ازدحام این همه گریه بی گاه

گم میکنم...

حالا به خلوت خواب هایم آمدی که چه؟؟؟

آمدی دستی تکان بدهی و بروی

که فراموش نکنم ساعت زلال قرارمان را؟

همان پنجشنبه های بی غرور من و بی بازگشت تو؟

حالا بیا و به هر بهانه ای که میدانم و میدانی برگرد

دلم برای آن گفتگو های همیشه گرم تنگ شده

و برای تو و آن دقایق نا ماندگار

که ما را بی خبر در خواب خاطره ها جا گذاشتند و رفتند

می دانم که نمی آیی...

آسمان بارانی گواه این حرف من است.

مهربانم!

منی که سالهاست پیراهن پریروزهای تو را قاب گرفته ام

و بی قرار آمدن تو

هی بوی نیامدنت را می شنوم

حتی از این پیراهن قاب گرفته قدیمی

و از آسمانی که از وقت رفتنت

گواه همیشه دلتنگی هایم بوده.

پس بیا و به حرمت این لحظه های پر گریه برگرد.

برگرد و لحظه ای حتی نا مهربان کنارم باش.....

شانزدهم....

 

از دور دست که می آیی

ترانه هایی را می شنوم که نا آشنا نیستند.

ترانه هایی که همپای نیامدن تو

رفتند و هرگز بازنگشتند

از دور دست که می آیی

همه واژه های دوستت دارم

پا به پای دیوار این کوچه قدیمی قد می کشند

و عابرانی که هم قدم تو

از راهی دور می آیند

جایی حوالی این نزدیکی ها گم می شوند

انگار همه می دانند این کوچه

همان کوچه جا مانده سال هاست

که تو می آمدی

به انتظار من

ترانه های خیس باران را حفظ می کردی

که به وقت آمدنم

برای شمشادها و کبوتر ها زمزمه کنیم.

هنوز هم خلوت کوچه

همان خلوت قدیمی ست

هنوز هم حنجره هایی هستند

که بی تاب خواندن ترانه های تکراری آن روزها باشند

هنوز هم کسانی هستند

که می دانند با تولد دوباره تو

حتماً باران خواهد گرفت

هنوز هم.....

همه چیز سر جای خودش است

تنها تو نیستی

ستاره ساده من!

آغوش تو.......

 

نفس میکشم نبودنت را،

هوای بوی تنت را کرده ام.

میدانی،

پیراهن جداییت بدجور به قامتم گشاد است!

به همه زوج های خیابان های بارانی و کوچه های پاییزی حسودی میکنم!

گرما زده میشوم،تو را کم دارم!

سرما میخورم،تودر خونم پایین آمده ای!

تو نیستی....

آسمان بی معنی ست،

حتی آسمان پر از ستاره،

و باران مثل قطره های عذاب روی سرم میریزد!

خودم را به هزار راه میزنم،

به هزار کوچه،

به هزار در،

نکند یاد آغوشت بیوفتم!

یادت باشد...

 

می خواهم عمرم را

با دستهای مهربان تو اندازه بگیرم

برگرد!

باورکن تقصیر من نبود

من فقط می خواستم

یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم

نمی دانستم گریه را دوست نداری!

حالا هم هر وقت بیایی عزیز لحظه های تنهایی منی.

اگر بیایی

من دلتنگی هایم را بهانه میکنم،

تو هم دوری کسانی که دور نیستند در راهند،

رفته اندبرای تاریکی هایت

یک آسمان خورشید بیاورند.

یادت باشد...

من اینجا،

کنار همین رویاهای زودگذر،

به انتظار آمدن تو،

خط های سفید جاده را می شمارم!

یادت باشد...

عطر حضور تو

 

وقتی عطر حضور تو را

در اتاقم حس میکنم

دیگر معنای اتاق

از دو استکان چای داغ و نشستن و گریستن

فراتر میرود

وقتی حضور آفتابی ات را

در شب کبود گریه هایم دارم

باور میکنم

که این همان آسمان است

همان آسمانی که به وقت نبودنت

بارها و بارها

برای من و دلتنگی هایم

بی امان گریسته بود،

همین کافی نیست؟!؟!

تنهایی

 

چقدر در تاریکی و تنهایی شعر نوشتن خوب است!

اگر در این ترانه ها فریاد هم بزنم

هیچ کس نمی شنود!

اگر حتی در ناباوریشان بمیرم

کسی گریه نمی کند

اگر از تو هم بخواهم

که برگردی و بمانی

هیچ کس سادگی و خوش خیالی ام را

ملامت نمی کند!

این ترانه ها را دوست دارم.......

که واگویه ای از خلوت و تنهایی همیشه من اند!

حتی اگر تو

به ساده بودنشان بخندی گلم!