+ ممنونم از نظرات پست قبل دوستای مهربون وبلاگی
دیروز عصر رفتم و از مامان عذر خواستم و بابا که حسابی بهش برخورده بود این حرف مامان گفت نیازی نیست عزیزم تو کارت غلط نبوده تازه من جای تو بودم این قدر خوب برخورد نمیکردم و ....
گفتم مامی جان من تا درسم تموم نشه به هیچ کس بله نمیگم لطف کن ذهنمو مشغول نکن درسام به قدر کافی سنگین هستن که ذهنمو آشفته کنن !!!!
پدر عزیز هم که هر وقت اسم رفتن من از این خونه میاد دلش هری فرو میریزه حسابی هوامو داشت . بالاخره یه دونه دخترشم دیگه !
امروز صبح هم سر کار بودم و بعد از ظهر دانشگاه و کلی خسته شدم . اما دوست دارم این سختی کشیدن ها را . میدونم بدنم کشش این همه فشار را نداره ولی تحمل میکنم .
از شما چه پنهون که تنهایی توی خونه موندن برام ازار دهندست ! پس حسابی دارم شیره ی جونمو میکشم!
امروز داشتم با یکی از دوستان متاهلم حرف میزدم . بهم میگه ازدواج کن خیلی خوبه و هی از محاسنش میگفت .....! گفتم ببین من زیر 30 سال نمی خوام مزدوج بشم میخوام درسم و شغلم تثبیت بشه و بعد یکی دیگه را به این دنیای دخترانه دعوت کنم ! بعدم به خودم قول دادم تا اون موقع خام هیچ عزیزم و دوستت دارمی نشم ! میگه فکر کن که میخوای مادر بشی و 30 سالگی دیر میشه ! من واقعا موندم توی این سختی روزگار این خودخواهی نیست که یه موجود معصوم را اسیر دنیای خاکی کنم ؟!
همه میگن وجود بچه توی یه زندگی نیازه حتی یه دونه ! اما من این را نیاز نمی دونم ! میگن توی پیری تنها میشی و بچه نداری ! با خودم میگم یعنی اینا این همه افراد مسن توی خانه ی سالمندان را نمیبینن که هر کدوم 7 یا 8 تا بچه دارن !تازه الان که محبت ها این قدر کمرنگ تر شده و دیدار ها محدود شده به وب دادن ها و اس ام اس ها و چند تا لایک توی اف بی ! اون وقت نسلی که از من باشه وفا داره به پدر و مادر؟!!!
بی خیال این موارد سرم خیلی شلوغه وقت این فکرا نیست . دوستایییی مهربونم محبتای شما ها توی دنیای مجازی به دستام قدرت نوشتن میده مرسی که همراهمید .