پست ثابت

سلام به همه ی خوانندگان عزیز این وبلاگ!

یک دانه دختری هستم که در اینجا روزمرگی هام را با گویش خودم ثبت میکنم

دوست دارم که اینجا محیطی باشه که از خوندن پستام لذت ببرید یا حداقل بتونید از اشتباهاتم عبرت بگیرید.

به شدت با تبادل لینک موافقم و منتظرم که دوستای خوبی توی این خونه ی مجازی پیدا کنم

همه ی نظرات را توی این پست بذارید و همین جا هم جواب میدم !امیدوارم تنهاییم با وجود دوستای خوبی مثل شما پر بشه!

38

یه سلام گرم به همه ی دوستای خوبم 

رفتن به دانشکده و محل کار و درس خوندن اون قدر سرمو شلوغ کرده که وقت نمیکنم به جز سرچ به اینترنت سری بزنم ! ببخشید که وبلاگاتون نیومدم ولی به یاد همتون هستم !

اون جناب هم کلاسی دیگه شورشو در اورده بود ! توی کلاسا هر ردیفی من مینشستم میومد مینشست ! گروه بندی میشد به یه نحوی میومد توی گروهی که من بودم و خلاصه مثل سایه دور و برم میپلکید ! گفتم آقای محترم مگه من نگفتم از شما خوشم نمیاد واسه چی اعصاب منو خورد میکنی ؟؟؟؟ آخه یه نگاه به خودت بکن ببین من و نو هیچ صنمی با هم نداریم !

گفت بالاخره بهم علاقه مند میشی ! دیگه حساب این همه ترم باقی مونده را که باید کنار ایشون سپری بشه را نکردم و چنان دعوایی راه افتاد که کار نزدیک بود به حراست بکشه ! منی که همه توی دانشگاه میدونن چه قدر ارومم و وقتی عصبانی هستن میان پیش من که اروم بشن رسما وسط حیاط دانشکده سرش داد میکشیدم !تا دوستامون اومدن و گفتن دنیس تو را خدا اروم باش ! الان سکته میکنیا ! ارزش تو برای ما اون قدر بالا هست که نمیخوایم آسیبی ببینی ! این ادم ارزش نداره که عصبی بشی ! گفتم من هر چی مودبانه میگم نمیفهمه این اقا ! پسرا بردنش یه طرف دیگه و دخترا با منی که از شدت اعصاب خوردی تمام تنم میلرزید را نشوندن روی نیمکت ! 

بعدم محمد ( از پسرای ترم بالایی که با هم سلام و علیک داریم ) اومد و فهمید چه خبر شده ! کلی باهام حرف زد و گفت تو اروم باش من خودم حالشو میگیرم !

دیگه اینکه درسام سنگینن و میخونمشون . همتونو حسااااااااااااااااابی دوست دارم دوستای گلم 

37

مرسی از همه ی دوستای گل وبلاگی که با نظراتشون منو اروم و خوشحال می کنن . دخترای گل روی ماه همتونو میبوسم ولی اقایون متاسفم ! ولی خیلی دوستتون دارم 

امروزززززز حال بسیار خوبی دارم . دیروز بالاخره رفتم و برای بار دوم با همکلاسی حرف زدیم و دیگه ضربه ی نهایی را زدم که دیگه امیدوار نباشه ! گفتم من کلا از شخص شما به عنوان همسر خوشم نمیاد و اون ادمی نیستی که من توی همه ی شرایط بتونم کنارت بمونم . این یعنی من به هیچ عنوان نمیتونم بپذیرمت ! نه من و نه خانوادم و لطف کن دیگه ذهن منو مشغول این بچه بازی ها نکن . 

میدونی آخه این بشر حرف زدن را هم بلد نیست !!!!! بی خیال من خوشحالم و راحت . 

امروز سوغاتی مشهد گرفتم و کلی چسبید جاتون خالی . دیگه اینکه درس خوندنو به طور جدی تو این هفته دارم شروع میکنم میان ترم ها نزدیکن !

برای همتون ارزوهای قشنگ میکنم . همیشه موفق و شاد باشید .

36

یه سلام دوباره و مرسی از همه ی شما دوستای خوبم

حالم خوب نشده که هیچ این جناب هم کلاسی هم بد جور پافشاره و من هیچ گونه تمایلی بهش ندارم

درس و کار کنار همدیگه هم خیلی ازم انرژی می گیره

کلا عصبی میشم سر کوچکترین مساله

خداجونم خودت کمک کن !

35

یعنی دارم داغون میشم وحشتناک !!!!


ادامه نوشته

34

+ ممنونم از نظرات پست قبل دوستای مهربون وبلاگی

دیروز عصر رفتم و از مامان عذر خواستم و بابا که حسابی بهش برخورده بود این حرف مامان گفت نیازی نیست عزیزم تو کارت غلط نبوده تازه من جای تو بودم این قدر خوب برخورد نمیکردم و ....

گفتم مامی جان من تا درسم تموم نشه به هیچ کس بله نمیگم لطف کن ذهنمو مشغول نکن درسام به قدر کافی سنگین هستن که ذهنمو آشفته کنن !!!!

پدر عزیز هم که هر وقت اسم رفتن من از این خونه میاد دلش هری فرو میریزه حسابی هوامو داشت . بالاخره یه دونه دخترشم دیگه !

امروز صبح هم سر کار بودم و بعد از ظهر دانشگاه و کلی خسته شدم . اما دوست دارم این سختی کشیدن ها را . میدونم بدنم کشش این همه فشار را نداره ولی تحمل میکنم . 

از شما چه پنهون که تنهایی توی خونه موندن برام ازار دهندست ! پس حسابی دارم شیره ی جونمو میکشم!

امروز داشتم با یکی از دوستان متاهلم حرف میزدم . بهم میگه ازدواج کن خیلی خوبه و هی از محاسنش میگفت .....! گفتم ببین من زیر 30 سال نمی خوام مزدوج بشم میخوام درسم و شغلم تثبیت بشه و بعد یکی دیگه را به این دنیای دخترانه دعوت کنم ! بعدم به خودم قول دادم تا اون موقع خام هیچ عزیزم و دوستت دارمی نشم ! میگه فکر کن که میخوای مادر بشی و 30 سالگی دیر میشه ! من واقعا موندم توی این سختی روزگار این خودخواهی نیست که یه موجود معصوم را اسیر دنیای خاکی کنم ؟! 

همه میگن وجود بچه توی یه زندگی نیازه حتی یه دونه ! اما من این را نیاز نمی دونم ! میگن توی پیری تنها میشی و بچه نداری ! با خودم میگم یعنی اینا این همه افراد مسن توی خانه ی سالمندان را نمیبینن که هر کدوم 7 یا 8 تا بچه دارن !تازه الان که محبت ها این قدر کمرنگ تر شده و دیدار ها محدود شده به وب دادن ها و اس ام اس ها و چند تا لایک توی اف بی ! اون وقت نسلی که از من باشه وفا داره به پدر و مادر؟!!!

بی خیال این موارد سرم خیلی شلوغه وقت این فکرا نیست . دوستایییی مهربونم محبتای شما ها توی دنیای مجازی به دستام قدرت نوشتن میده مرسی که همراهمید .

33

دیشب توی اتاقم نشسته بودم  و خسته و کوفته با هزار و یک فکر جورواجور با خودم کلنجار میرفتم ! مامان اومده یه کاره و میگه دنیس خوبی؟ میگم نه مامی ولی اگه کاری دارین بگین ! با نیشی به وسعت بنا گوش میگه دوستش از بنده برای گل پسرش خاستگاری کرده و مامان جان فرموده کی از شروین بهتر دوست جان ولی باید موافقت دنیس و باباش را هم جلب کنیم ! و من موندم که آخه خداجونم ینی چی یهو همه از یک عدد دنیس بداخلاق و در حال حاضر از شدت مشغله خود درگیر خوششون اومده ؟!!!!

میگم مامی گلم آخه شما بگو من با اون شروین دیپلم ردی چه سنخیتی دارم ؟ نه خدایی شما بگو من این قدر بوی ترشی گرفتم که تو میگی کی از شروین بهتر ؟!!!!!!!! من خواستگار دکتر و مهندس و تحصیل کرده را رد کردم که شما بگی کی از شروین بهتتتتتتر؟؟؟؟؟؟؟مامی این قدر حضور من واسه شما آزار دهنده شدههه؟؟؟؟؟؟؟ اون شروینی که اگه درس نخونده اصلا هیچی طریقه ی حرف زدن درست و رسمی را هم بلد نیست برای من همسر ایده آله هههههه؟...... از شدت تالم روحی صدام داشت اوج میگرفت و رسما داد میزدم ! زدم زیر گریه 

مامان مونده بود چی کار کنه و چی بگه فقط گفت دنیس عزیزم آروم باش منو ببخش و رفت ! چون میدونه وقتی آتیشیم کرده باید تنها باشم تا یکم آروم بشم !

می دونم خوب نیست اما من از اون دست آدمایی هستم که اگه روی یه موضوعی حساس بشم زمان میبره تا عادی برخورد کنم ! هنوز نتونستم با قضیه ی استادمون درست و حسابی کنار بیام مامی به من یه پیشنهاد دیگه میده !

بالاخره با هر بدبختی خوابیدم و به کارایی که میخواستم نرسیدم 

جمعه

زود بیدار شدم و رفتم سر کار ! ظهر اومدم خونه ! سرم درد میکنه ! بچه های یونی با هم بیرونن و من نتونستم برم ! دلم میخواست باهاشون باشم اما نیستم ! خدایا یکم جوو آروم کن من بی جنبه شدم !

32

ماجرا اصلا پیچیده و بغرنج نبود ! فقط خواستگاری یه استاد 40 ساله از دانشجوی 20 سالش بود ! خیلی شیک و تمیز! نمیدونم چی شده یه دفعه هی با احساسم بازی میشه !!!

بعدم من و دنی کلی خیابون متر کردیم و من کلی گریه کردم در کنارش و اون با حرفاش تونست ارومم کنه . 

31

پاییز اومد . خیلی هم قشنگ اومد . مهر سکوتو بد جوری به لبام زده . یکی که میپرستیدم خواست بشم مریم رویاهاش و همون موقع از چشام افتاد ! خدایا امتحانای سختتو گذاشتی واسه من آخه انصافهههههه؟

30

بی قرار یک حس تازه ام 

بی قرار یک تحول

بی قرار تغییر رنگ و زیبا شدن خیابانها 

بی قرار خیابان ولیعصر و خش خش برگهای پاییزی اش زیر پاهایم

بی قرار پیاده روی از تجریش تا آنجا که پاهایم یاری کند 

بی قرار بستنی های نیم متری روبروی پارک ملت و مزه مزه کردنشان در هوای سردم

بی قرار پارک ملت و ساعی ام 

بی قرار وجب وجب خاطره از کودکی و نوجوانی تا به امروزم

بی قرار آن پالتوی گرم و زیبای یارم با آن جیب های بزرگش که میخواهد دست من را در بر بگیرد 

بی قرار قدم زدن های شانه به شانه در باران پاییزی ام ولی بدون چتر !

 بی قرار هوس های یکهویی از قبیل لبوی داغم 

بی قرار نسکافه های جان بخش اطراف چهارراه ولیعصرم

بی قرار عاشقانه های پاییزی ام 

کاش پاییز امسال زیباتر از همیشه باشد 

آخر من بی قرارش شده ام .