پسرک تنها بود...

دلتنگم...همین...

قسم به اون پسری که عشقش جلو چشمش اتو خورد و رفت خونه با صدایی خواب آلود گفت:ببخشید عزیزم خواب بودم گوشی رو سایلنت بود…

قسم به اون دختری که با وعده ی ازدواج بکارتشو از دست داد و عکس عشقشو تو گوشی رفیقش دید…

قسم به اون پسری که با گوشی رفیقش به عشقش زنگ زد اما از فرداش شماره همون رفیقشو تو اینباکس اس ام اس های عشقش دید…

قسم به اون دختری که هنوز تنهاست چون نتونسته فراموش کنه…

و قسم به اون جفتی که اولین شب بعد از جدایی رو دارن تنهایی با چشم خیس تو اتاق تاریک و خالی از هم سحر میکنن…

اینجا زمین است مطمئن باش یه روز دوباره همدیگرو میبینیم...

نوشته شده در ساعت ۴:۲۲ ب.ظ توسط alone boy|

گفتی دهانت بوی شــیر میدهد
رفتـی…
حالا بوی سیـگـار
بوی مــشـــروب
بوی دروغ هم می دهد…
برگرد!

نوشته شده در ساعت ۱۰:۴۸ ب.ظ توسط alone boy|

سلام

بعد مدتها دارم آپ میکنم.دیشب چیزایی فهمیدم که اصلا متلاشی شدم.سه سال دروغ شنیدم.

سه سال پنهون کاری.بیخیال.بعد اینهمه وقت هنوز رو مخمه.خلاصه دیشب تا الان این دوتا آهنگ دارن پلی میشن:

اگه خیانت نمیکردی الان بودی پیشم

بی خوابی نمیکشیدم خب من از دیشب

تموم کوچه های شهرو زدم قدم

نمیدونم چرا پاییزه رو این بدن

اگه خیانت نمیکردی-امیر قیامت
ازت خواهش کردم انقد سریع نرو
رفتیو حالا من واست یه غریبمو
پس باید قیدتو بزنم
باید قیدتو بزنم
چون دیگه نمیخوامت
نه دیگه نمیخوامت
دیگه نمیخوامت
آهنگ داداش گلم حسین a2-دیگه نمیخوامت
نوشته شده در ساعت ۹:۵۸ ق.ظ توسط alone boy|

سلام .چرا هر وبلاگی که میرم موضوعی عاشقانه داره؟ مگه تو این کشور چه اتفاقی افتاده که همه دخترا و پسرا یک شبه عاشق میشن و همگی شکست هم میخورند؟ مگه ما عشق به امامامون نداریم؟ همونایی که روز شهادتشون یاروز تاسوعا و عاشورا میریم سینه میزنم زنجیر میزنیم گریه میکنیم؟ چرا الان یه عده ای به خاطر یک دختر یا یک پسر پاشن یک وبلاگی رو راه بندازند و توش مطالب عاشقونه بنویسند.الان شما هرسنی هم داشته باشی بازم اگه یک دختری شمارو فریب داده یا حالا هرچیزه دیگه ای به جای اینکارا که وبلاگ بزنی و یه عده آدم دیگه افسوس شما و کارهای شمارو بخورند مرد باش و به زندگیت ادامه بده. وبلاگی در شان یک پسر مسلمان بساز. وبلاگی که روز قیامت نجاتت بده

دیگه حوصله ی نوشتن ندارم اما این نظر خیلی جالب بود.خواسم بگم یارو جمع کن بساطتو.

این چیزی که شماها ساختین مارو به .... داده.میخوای اینجا واست مراسم زنجیرزنی را بندازم؟برادر اون قمه رو بده خودزنی کنم واسه خاطر ایشون!

لطفا دیگه از این نظرات(بخونید چرندیات) نذارین.

بای تا نمیدونم کی

نوشته شده در ساعت ۴:۳۸ ب.ظ توسط alone boy|

کـــاش اون روزا بــــرگـــرده ...

هَـــمون روزایــــی کـــه ســـاعتـــــهــا مـــی گـــشـــتم دُنـــــبـــال کِتـــاب

تـــاریـــخ هـُـــنـــر تـــو کـِـــتابــای دَســـت فـــروشـــای کـِــنار خـــیــابون ...


هـَــمون شـــبایـــی کـــه واســـه چـَــنــد صـــفــحــه بـــیشتـــر خـــونــدن ، 

کـُــلّـی بـــیــدار مـــی مــوندم ...

هـَــمون شَـــبـــایــی کـــه فـَـقــط مَــــــن بـــودَم و خـــودَم ...

چـِـــقـَـــدر خـــوب بــــود ...

چـِــقـــدر خـــوبه آدم واســــه خـــودِش زنـــدگـــی کـُــنــه ..

نوشته شده در ساعت ۲:۴۷ ب.ظ توسط alone boy|

چین و چروکای صورتمو ببین...

اینا واسه اینه خیلی وقته ندیدمت...

نوشته شده در ساعت ۱:۳۸ ب.ظ توسط alone boy|

اگه خیانت نمیکردی الان بودی پیشم

بیخوابی نمیکشیدم خوب من از دیشب

تموم کوچه های شهرو زدم قدم

نمیدونم چرا پاییزه رو این بدن

نوشته شده در ساعت ۲:۲۲ ب.ظ توسط alone boy|

آدم فقط تو عشق اول ناشیه...

تو عشقای بعدی لاشیه...

نوشته شده در ساعت ۱۲:۱۷ ب.ظ توسط alone boy|

عاشقی یعنی زندگی را باختن

چند سالی بی دلیل باهر الاغی ساختن

نوشته شده در ساعت ۱۰:۱۲ ب.ظ توسط alone boy|

یه نیمکت رو به تنهایی یه ساعت مونده تا رفتن

خیالاتی شدم انگار عکسات حرف میزنن با من

امین و امید-نیمکت

نوشته شده در ساعت ۶:۴۷ ب.ظ توسط alone boy|

سیگارم را روشن میکنم تا تورا در دودش ببینم...

لعنتی...تو در دود سیگارم هم در آغوش خیانتی...

نوشته شده در ساعت ۶:۴۱ ب.ظ توسط alone boy|

ببین هیچ تیریپی نی...

نه من کسیم

نه فک میکنم خیلی سرم ازت

من کبریت بی خطرم اصا(اصن)

ولی بد نبودم بجون مادرم قسم...

امیر تتلو-کی از پشت لباستو میبنده...؟؟؟!!

نوشته شده در ساعت ۵:۰ ب.ظ توسط alone boy|

میدونی...

مهم نیست که همه چی تموم شد...

مهم اینه یه سری کارارو فقط با من میکردی...

الان که من نیستم...

ولش کن...

نوشته شده در ساعت ۳:۴۶ ب.ظ توسط alone boy|

وقتی دست یکی دیگه بهش خورد

واسه تو تا آخر عمر

نجسه...

نوشته شده در ساعت ۳:۲۳ ب.ظ توسط alone boy|

هرچند نمیدانم خوابهایت را با چه کسی شریک میشوی...

اما...

هنوز شریک بیخوابی هایم هستی...

نوشته شده در ساعت ۲:۲۵ ب.ظ توسط alone boy|

نقاش خوبی نیستم

اما

این روزها به لطف تو انتظاررا خوب میکشم...

نوشته شده در ساعت ۷:۵۰ ب.ظ توسط alone boy|

دستاشو سفت نگیر دلم لک زده واسه اون نگات

انقده آتیشم نزن با لحن سرد خنده هات

برو میخوام که بعد تو رخت سیاه به تن کنم

منم میرم با خاطرات عشقمونو کفن کنم

احمد سولو و بهزاد پکس-لباس خیانت

نوشته شده در ساعت ۹:۱۰ ق.ظ توسط alone boy|

تو تنهایی

و من

صدبار تنهاتر از تو...

میدانی که با هرکس که باشم

باز تنهایم...

تو میدانی

که این بغض فرو خورده

جای دیگر باز نخواهد گشت...

و

میدانی که یک عمر

چشمانم به در بوده است...

دلم امروز میخواهد

که این راهم بدانی

که دگر تاب و توانم نیست...

ببین سردی زمستان دستانم را خجل کرده...

و

حتی اشک هم دیگر تسلی بخش غمها نیست...

پس برگرد...

نوشته شده در ساعت ۸:۵۹ ق.ظ توسط alone boy|

سلام دوست گلی که با اسم تنها نظر داده بودی.


هیچ آدرسی ننوشته بودی و من مجبور شدم اینجا اینارو بنویسم.

شرمنده ی اشکاتم...

راستش میخواستم وبلاگو ببندم اما حرفات خیلی روم اثر کرد...

نمیدونم چی میشه آینده اما بازم منتظر نظرت هستم...

نوشته شده در ساعت ۸:۵۸ ق.ظ توسط alone boy|

رفیق

حسودی نکن به تنهایی من...

نوشته شده در ساعت ۲:۲۸ ب.ظ توسط alone boy|

یه وقتایی هست که دیگه میبری... دیگه نمیخوای ادامه بدی... یه وقتایی هست که انگیزه ای نداری... امیدی نداری واسه بودن... دلت یه آغوش میخواد... آغوشی که یه موقع داشتیش اماحالا دیگه واسه تو نیست... هوایی میشی...دلت آتیش میگیره...داغون میشی... پاکت سیگارتو باز میکنی و یه سیگار ورمیداری... فندکی که خودش واست خریده بودو نگاه میکنی... زل میزنی...خیره میشی...یادحرفاش میفتی... یادروزی میفتی که این فندکوبهت داد و گفت:اینو داشته باش که هروقت خواستی سیگاربکشی با دیدن این یاد من بیفتی و سیگارو بندازی دور... میخندی...قهقهه میزنی...حالا بعد مدتها خندت گرفته...به این میخندی که حالا خودش شده دلیل سیگارکشیدنت... به این میخندی که تو بخاطرش سیگارو ترک کردی اما اون بخاطر یکی دیگه تورو ترک کرد... به خودت میگی شاید آه سیگارت تورو گرفته که ترکش کردی و این شده حالو روزت... سیگارتو روشن میکنی و با تمام وجودت ازش کام میگیری... اونو تو دود سیگارت میبینی...بی اختیار اشکات سرازیر میشه... وقتی تنها شدی دیگه اختیار هیچ چیو نداری... این قصه ی تنهایی آدماست...
نوشته شده در ساعت ۱۲:۳۴ ق.ظ توسط alone boy|

باور تلخ نبودنت...


تاوان کدامین اشتباه بود؟


تو گفتی بمان و من ماندم...


اکنون که تو رفته ای...


من در کوچه های تنهایی به انتظار برگشت تو به بی کسی


خود خیره شده ام...


و نمیدانم اخر چه خواهد شد...


میروی و من نگاهت میکنم...


تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم بی تو...


یک عمر برای گریستن وقت دارم...


اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست...


و شاید همین یک لحظه اجازه زیستن در چشمان تو را داشته باشم

نوشته شده در ساعت ۱:۴۷ ب.ظ توسط alone boy|

تمام نیمکتهای پارک دو نفره اند

بی خیال…

به درخت تکیه میدهم…

نوشته شده در ساعت ۱۱:۸ ق.ظ توسط alone boy|

از قــــــبل هم باید حدس مـــــی زدم می روی

“رفـــــــتنــــ ” همیشہ

حتی در دستور زبان فارســـی

“لــــــازمـــ” است…

 

نوشته شده در ساعت ۲:۱۸ ب.ظ توسط alone boy|

زیر باران قدم زنان به تو فکر میکنم...

به تویی که تمام خاطراتم را با رفتنت به گند کشیدی...

به سیگاری که بعد از رفتنت ریه های منو خالی از دود نگذاشته...

وبه آینده ای که شاید من به آنجا نرسم...!

نوشته شده در ساعت ۱۲:۴۸ ق.ظ توسط alone boy|

هیچوقت نمیبخشمت
به خاطر زمانهایی که باید میبودی ونبودی
به خاطر روزهایی که بی دلیل آزارم دادی
به خاطر شبهایی که برایت اشک ریختم وندیدی
به خاطر حسی که به بازیش گرفتی
...به خاطر تمام بی توجهی هایت
به خاطر بغض هایی که باید درکشان میکردی و نکردی
به خاطر تمام فریادهایی که نشنیده گرفتی
به خاطر غرور شکسته ام
به خاطر اشتباهاتی که از آنها گله کردم و نفهمیدی
نفرینت نمیکنم
اما از خدا می خواهم که هیچوققت کسی به اندازه ی من دوستت
نداشته باشد
از خدا می خواهم که روزی کسی تمام کارهایی که با دلم کردی
را با دلت بکند!
نوشته شده در ساعت ۷:۴۴ ب.ظ توسط alone boy|

سلام.
میخواستم یچیزیو بگم.مهرنوش از نظری که داده بودی،بوی غم میومد...کاملا حسش کردم...آدرس وبلاگتم ندادی که بیام اونجا...ولی چون گفته بودی بازم سر میزنی،این متنو گذاشتم...خیلی دوس دارم داستان عشقتو بدونم...البته اگه دوس داری...خوشحال میشم تو نظرات بهم بگی...
فعلا
نوشته شده در ساعت ۱۲:۲۷ ق.ظ توسط alone boy|

باید بنویسم
بخاطر پدری که نان شب ندارد و عرق شرم صورتش را خیس کرده
باید بنویسم محض خاطر مادری که برای نان شبش تن می فروشد
باید بنویسم وقتی که تو هر شب یکی را در آغوش میگیری کودک قصه ی من عروسک پاره اش را به جای مادرش به آغوش میکشد
مینویسم محض خاطر پسرکی که از بدو تولد دست پدری بالای سرش نبود و تو توی خیابان سوار ماشین مدل بالات به دست فروشی او میخندی
باید بنویسم برای خاطر دختری که محض هوس بازی پسری هرزه پرست خود را به فنا داد
و پسری که گول داداشی های رفیقش را خورد و حالا باید گوشه خرابه ای لاشه کرم زده اش را جمع کنند
باید بنویسم برای دختری که بداند خوشبختی مدل ماشین و خط سینه پسرا نیست
و برای پسرایی که به دنبال موی بلوند و استخوانی و چشم های رنگی با کفش های پاشنه بلند می روند
باید بنویسم به خاطر شیخی که شب مردم را روی منبر پند میکند اما ساعتی بعد رختواب پهن میکند برای ....

مینویسم برای خودم برای تو
تا ذره ای از بغضم را بتوانم خالی کنم
نوشته شده در ساعت ۱:۲۰ ب.ظ توسط alone boy|

دیوونگی یعنی :
عکسشو تو گوشیت هی نیگاه کنی ، واسه بار هزارم . . .

انگار تاحالا ندیدیش . . !

بوسش کنی محکم مث دیوونه ها !!

بگی خو آخه دلم همش یه ذره میشه برات . . .

بغض کنی و زرتی اشکات بریزه...

نوشته شده در ساعت ۴:۴۲ ب.ظ توسط alone boy|

چقدر بَده ازش خبر نداشتــ ـه باشی

sms بدی جوابتو نده

ساعتها نگــرانش باشی بعد

بایه خط دیگه بهش زنگ بزنی با دومین بوق گوشی رو برداره...قطع کنی


اون وقــ ـته که می فهمی تنهـــایی

اون وقته که می فهمی دیگه دوستت نداره


آره ... آدما از همین جاست که تنهــ ـایی رو برای همیشه انتخاب میکنن...

چقد شبیه داستان منه...

نوشته شده در ساعت ۴:۲۹ ب.ظ توسط alone boy|


آخرين مطالب
» مطمئن باش یه روز دوباره همدیگرو میبینیم...(پست ثابت)
» دهان(پست ثابت)
»
» ......
» خیلی تکونم داد این
» چین و چروکای صورتم...
» اگه خیانت نمیکردی...
» لاشی
» عاشقی
» نیمکت

Design By : behnam.com