خواب را بو بکشم
دستهایم را در زیر بغل جمع کنم
و بگویم:"چه کنم؟"
من دلم میخواهد
دستهایم با عشق
رنگ احساس شقایق ها را...
رسم
کنند...
پدرم یکسره میگفت:
پسر جان بنویس
مشق
بکن...
و نمی دید که من...
خودنویسم را پر می کنم از جوهر
آب...!
می نویسم هر شب
مشقهایم را بر ساقه
بید
پدرم هیچ نمی دید که من
با گل سرخ تفاهم
دارم!
و تمام سخن چلچله را می فهمم
و پر نازک
پروانه
برایم زیباست
و پدر...
هیچ نمی دید که
من
در فراسوی زمان
ضربان دل هر شب پره را
می
شمرم
هــمـه ی
خـسـتـــ ــــــِـــگـی هــایـت را یـکـجـــا مـیـخـــــــَــــــــرمـ . .
.
تـو فـقـط قـــول بــده . . .
کـــــــــــ ــه . . .
صـــدای خـنـده هـــ ـایـت را
بــه هـیـچـکــس . . .
جـــُـــــــــــز مــ ـــــــَـ ـــــــــن
نـفـروشــــــــــ ــــــــــــــ ــــــــــــ ــی . . .
از روزگار از آכمـــــــها از خــوכشـــــ
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد...
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت...
ولی بسیار مشتاقم که از خام گلویم سوتکی سازد...
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش...
تاکه پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد...
و سراب خفتگان خفته را اشفته تر سازد... تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...
خدایا .....
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار
بگذاز...
.
نگاهی....
یادی.....تصویری....
خاطره
ای....
برای ان هنگام که فراموش خواهیم کرد که روزی چقدر عاشق بودیم
...
.
.
.
.
.
.
بیا ای پاکترین رویا
راز بودنت نماد
پاکترین عشق است
جلوه حق را در تــو دیدم
پس ...
حمد و سپاسم
باش
تا قلبم با عشقــت خدایی شود
.
.
.
.
چقدر خوشحال بود
شیطان
وقتی سیب را چیدم
گمان میکرد فریب داده است
مــرا
نمیدانست تــو پرسیده بودی :
مــرا بیشتر دوست داری یا ماندن
در بهشت را ...!
و مــن عشق تــو را انتخاب کردم جانکم
بهشت ارزانی
دیگران
























