خواب...........
دلم میخواهد شب باشد، من باشم و تو ...
به خیالم تو خواب باشی ...
نگاهت كنم، آرام ببوسمت...
نوازشت كنم...
و آرام بگویم دوستت دارم ...
و تمام حرفهای دلم را كه وقتی نگاهم میكنی
بیشتر نمیتوانم بگویم عاشقانه نجوا كنم...
و تو در سكوت بشنوی و از عشقم سر كیف شوی ، اما ...
چشمانت را باز نكنی و به خیالم خواب باشی... !
من هم به خیالت ندانستم كه بیداری ...

من...........
کاش تو
کاش عاشق
کاش بودن، نبود
کاش باران
کاش بهاران
کاش ترانه
کاش هوای سرودن، نبود
کاش نقاشی
کاش رنگ
کاش نقش
کاش تو را کشیدن، نبود
عشق و من،عاشق بودن
باران و بهاران،ترانه سرودن
نقاشی و رنگ ،نقش تو را کشیدن
کاش دگر این آرزو در سر نبود

آنقدر آرامم میکند
که هیچ مُسکنی جایش را نمی گیرد . . .
پست آخردر91
english)Happy New Year
(france)
Bonne année
(italiano)
Buon anno
Glückliches neues Jahr(Germani
(chinese)
新年好
Feliz Año Nuevo
(spanish)
فردای روزگار نگید الناز سال نو رو تبریک نگفت،چه ادم مغروریه ،چه آدم نچسبیه،از این جور حرفا...


سال نو پارسی همه مبـــــــارک

بمان
شبانه نرفـتی که پنهـانـی بـاشـد
دستانت را از دستانم کشیدی
انگـار نه انـگار که با نبـودشان سقوط می کنم
بهـانه هایت را به جان خریدم،تفاوت ها را تفا هم کردم
فـقـط بــه یـه دلـیل
کــــــه
بمـــانـی..

فصل دوم کتابم
فصل دوم
- آقای قاضی این آقا حقوق من ودخترم رو نمی ده
قاضی نگاهی به من کرد گفت:
- آقای اخوان این خانم شرعا همسر پدرشما هستن باوجود مدرک کافی این موضوع اثبات شده وشماباید اون دوتا زمین رو بفروشین وبدین به این خانم
سکوت بردادگاه حاکم شد
- باشه من می پردازم
- ختم جلسه!
داشتم توی راهرو سیگارمی کشیدم که شراره ودختراش اومدن سمتم
- من باید باهات حرف بزنم
- دیگه چه حرفی؟
- درمورد پدرته!
بعد روبه دختراش گفت:
شمابرید خونه!
ساعت12 ظهر بود توی رستوران روبه روی شراره نشسته بودم
- پدرت وقتی با من آشنا شد که ازهمه چی زده شده بود وقتی بهم گفت زنش هیچ زنیتی براش نکرده واگه بهش پاسخ مثبت بدم تا
آخرش باهامه خب منم یه زن مطلقه بودم وبه سرپرست بیش ترازهرچیزی احتیاج داشتم درسته پدرت هم پولدار بود وهم خوش قیافه
درست شبیه خودت ! اما من بیشتر به سرپرست احتیاج داشتم واینا دردرجه دوم بود وقتی حامله شدم 35 سالم بود واین دوتا دختر
دوقلو بدنیا اومدن پدرتوقتی سارا وسیما به دنیا اومدن انقدر خوشحال بود که هرشب خونه من بود بهش می گفتم این جوری زنت
می فهمه توباید به فکر پسرت هم باشی می گفت اون که به درک که می فهمه پسرم هم ازش می گیرم بیچاره پسرم!!!! ویهوزد
زیر گریه گفت تورو خیلی دوست داره ولی چون مادرت اذیتش میکنه وهمیشه تو ناراحتی نمی تونست به تو برسه اون موقع تو
اول راهنمایی بودی می گفت توخیلی خوشگلی وحالا می بینم واقعا چقدر با جذبه وخوش سیمایی!
سیگارم رو خاموش کردم گفتم:
- چرا اینارو به من می گید؟
- به خاطراینکه بدونی من زندگی تورو خراب نکردم من باعث نشدم پدرت مادرت رو بکشه!
- مهم نیست زندگی من رو کثافت کاری های هرجفتشون خراب کرد
- چرا ازدواج نمی کنی؟
- که چی بشه؟ تا منم بچم رو مثل پدرم بدبخت کنم؟ بچه ای که من پدرش باشم بیچاره می شه
- اینطوری نگو
سفارش هارو روی میزچیدن مشغول خوردن شدیم وهردو فه فکر یک چیز بودم اون هم گذشته ی من بود ! بعد ناهار رسوندمش خونش رفتم شرکت وقتی وارد شرکت شدم سعید توی سالن داشت نعره میزد
- مگه فک کردی طرح زدن الکیه؟ مگه این شرکت پول الکی داره که توهی گندبزنی ودوباره پول رنگ و.... بدیم؟؟؟؟؟؟؟
- آخه آقای صالحی این همون رنگه
- فرق دودی رو با خاکستری روشن نمی فهمی؟ اینی که توزدی خاکستریه نه دودی!
رفتم جلو
- چی شده سعید؟
سعید عصبی موهاشو با دست بالا داد گفت:
- سه بار رنگ این تابلو تعویض شده کاری که واسه خودمون 5 میلیون درآمد داره سه میلیون خرج بازکرده!
- آروم باش مهندس شایان این رنگ رو یکم دیگه تیره ترکنید، اسم تابلو رو مات ترکنید درست می شه هزینش رو بیار خودم چک
می کشم ازحسابداری نگیر!
- چشم مهندس
به سعید گفتم:
- بیا تو اتاقم
پشت سرم وارد اتاق شد
- چته تو؟ چرا قاط زدی ؟
- پسره الاغ عمدا اینجوری می کنه می دونه من حساسم کرمش گرفته!
- آروم باش
تلفن برداشتم
- دوتالیوان آب بیارید
- چشم مهندس
بعد چنددقیقه آبدارچی سینی رو روی میز گذاشت رفت لیوان آب رو سرکشیدم گفتم:
- آب بخور!
- یه سیگار بده
ازتوی جیبم سیگاردرآوردم براش روشن کردم
- چته؟
- هیچی بابا مادرم گیرداده برام زن بگیره
خندیدم
- چرا می خندی؟؟؟؟؟؟؟
- توکه داری به آرزوت می رسی چرا ناراحتی؟
- تو که می دونی بهش بگم من می خوام با سارینا ازدواج کنم اشکش دم مشکشه
- مامانت چرا ازسارینا خوشش نمیاد؟
- می گه خانوادش به ما نمیخوره وضع مالیشون مث ما نیست
- چه ربطی داره؟
- چه می دونم چون ما خونمون توالهیه ست اونا تو ولیعصران به ما نمی خورن چه ربطی داره ؟ والا همینو بگو!
- من با مامانت حرف بزنم اخمات رو بازمی کنی؟
چشماش برق زد
- جون من؟ سعید رو کفن کنن حرف می زنی؟
خندیدم
- آره!
خندید گفت:
- نوکرتم یه عمر خودم و بچه هام کنیزیت رو می کنیم
وهردو بلند خندیدیم
شب ساعت 8 بود که زنگ خانه ی سعید اینارو زدم خواهرش ستاره گوشی رو برداشت
- کیه؟
- مهردادم ستاره خانوم
- سلام بفرمایید
ودرب رو زد وارد خونه شدم خانه ی پدری سعید یه خونه دوطبقه عین خونه من بود وفوق العاده شیک بود یه حیاط بزرگ پراز
گل های شقایق ورزسفید با درخت های بیدمجنون وسرو زیبایی خاصی به حیاط میداد وچراغ های فانوس آبی رنگ فضارو
خیلی قشنگ می کرد یه تاب توی حیاطشون بود که وقتی بچه بودم با سعید ازاون بالا می رفتیم وشیطنت می کردیم انتهای
حیاط یه امارت دوطبقه با سنگ های مرمر سفید که نمای ساختمان را کلاسیک کرده بود!
- وای مهرداد میدونی چندوقته به ماسرنزدی؟
این صدای خاله ماهرخ مادرسعید بود که مادرمنم بود چون بهم شیرداده بود ومن درواقع برادر شیری سعید وستاره بودم
خاله ماهرخ رو بغل کردم بعدازسال ها احساس کردم خوش به حال سعید چه تکیه گاه امنی داره مادرش وپدرش!
- خاله ماهرخ عزیزم خوبی؟
- ببین چه مردی شده چه قد و هیکلی بهم زدی چه صورت مردونه قشنگی ماشلا!
نگاهم به عموسامان پدرسعید افتاد دست به سینه ایستاده بود وبا لبخند بهم نگاه می کرد بغلش کردم انگار واقعا پسرشم محکم بغلم کرد
گفت:
- ماشالا چه مردی شدی
سعید گفت:
- الان من زنم به من نمی گید چه مردی شدی؟
صدای خندمون بلند شد خاله ماهرخ گفت:
- تو ومهرداد جفتتون هم خیلی خوش سیمایید وهم خوش هیکل
وارد خونه شدیم ونشستیم که ستاره بایه سینی شربت اومد وبهم تعارف کرد
- مرسی ستاره جان
ویکی برداشتم
- خواهش میکنم داداش مهرداد
ستاره 17 سالش بود همیشه به من هم مثل سعید میگفت داداش!
- خب مهرداد اوضات خوبه؟
- بله عموجان خوبم
سعید گفت:
- چی چی رو خوبه؟ عمه ی من بود تو خواب نعره می زد؟
به شوخی گفتم:
- خب بهش بگو ازاین کارا نکنه زشته سنی ازش گذشته
صدای خنده بلند شد سعید کفری گفت:
- بگیری یه کتک حسابی بهش بزنی ها نخیر پدرمن این آقا جنونی شده الان دوساله هی هرشب کابوس می بینه داد میزنه خودم دیشب
دیدم
خاله ماهرخ نگران گفت:
- آره مهرداد؟
باخنده گفتم:
- خاله جان چیزی نیست
عموسامان گفت:
- باید بری دکتر!کابوس چی می بینی؟
ساکت شدم انگارخودشون متوجه شدن که سعید گفت:
- درهرحال فردا می برمت دکتر
- خیله خب من برای کار دیگه ای اومدم اینجا
یهو سعید گفت:
- مهرداد من کیف پولم تو ماشینت جامونده سوئیچت رو بده برم بیارم
درحالی که خندم گرفته بود سوئیچ دادم بهش رفت
- من امروز ازسعید شنیدم خاله ماهرخ میخواد دنبال دختر برای سعید بگرده؟
- آره مهرداد جان بعدشم نوبت توست!
- اما شما می دونید که سعید چهارساله با سارینا دوسته وعلاقه شدیدی بهش داره!
خاله ماهرخ با ناراحتی گفت:
- اما سارینا فرهنگشون به ما نمی خوره
- یعنی چی؟ به نظرم این منطقی نیست درسته مادرش یه معلم سادس وپدرش یه مغازه داراما سطح مالیشون معمولیه به نظرشما
پول مهمه؟ وقتی سعید اینقدر پول داره که سارینارو خوشبخت کنه وسارینا هم دختر واقعا با شعوریه من نمی دونم چرا شما مخالفت
می کنید اصلا شماسارینا رو دیدی؟
- یه بارازدور
- خب ! هم دختر خوشگلیه هم فوق العاده مودبه وازهمه مهم تر عاشق سعیده
خاله ماهرخ دیگه داشت راضی می شد
- خب مابگیم خانواده عروس اینجوری ان؟
- به نظرمن باید واسه شما خوشبختی سعید مهم باشه نه حرف مردم سعید اگه باکسی غیرسارینا ازدواج کنه اونوقت هم خودش بدبخت
می شه هم اون دختر اونقوت حاصل زندگیشون می شه یکی مثل من
سالن درسکوت فرو رفت بعدازچنددقیقه خاله ماهرخ گفت:
- به سعید بگو می ریم خواستگاری
یهو سعید پرید داخل سالن دوید سمت مادرش محکم بوسیدش که باعث خنده ی ما شد
- ولم کن سعید لهم کردی پسر!
بعد اومد صورت من ماچ کرد گفت:
- به تومی گن برادر! الهی فدات بشم که عینهو مشکل گشا می مونی
همه بلند خندیدیم وهمه چی ختم شد!
برای خوندنش برید ادامه مطلب
عاشق بوده.........
تنها بود و در تنهایی به چی فکر میکرد نمیدونم، نمیتونستم خط نگاه هاش رو بخونم
انگاراون با دنیای درونش در جنگ بود و غمی بزرگ و جانسوز پشت سکوتش پنهان شده بود
من با سکوت به سکوتش گوش میدادم پر از صدای شلوغی بود
مثل اینکه دریایی از اشک پشت چشماش سد بسته بود فقط جرات باریدن نداشت و
بغضی سنگین جلوی نفسهاش رو بسته بود
مرد غم داشت یه غم عمیق
غم بی مهری ، غم تنهایی
شونه هاش خمیده شده بود با اینکه سنی نداشت گویا سالها بود شادابی و جوانیش
رو پشت سر رها کرده بود
خودش تنها بود یا دلش، شاید هر دو
مرد زیر باران می رفت زیر طاق تنهاییش قدم میزد و به اون فکر می کرد
به اونی که روزی بود و بعد تنهاش گذاشت با همه تنهاییش با همه حرفهاش
و با هرآنچه گفته و ناگفته باقی بود و خاطره ها
این داستان حقیقی مردی بود که تو شبی بهاری زیر بارون تنها قدم میزد و شاید ما که
از کنارش رد شدیم فکر کردیم عاشق بوده



$$$$$$$______$$$$$$$