انچه گذشت....

انگار نمیشود اینجا نیامد یکهو یکدفعه بعد از دوسال .... بازکردن صفحه ای که قبلترها بهترین دوست بود و همدم دلتنگیهای بی مخاطب... 

بعد از دو سال .... بعد از همه ی اتفاقاتی که باید یک جایی همین حوالی سنگنوشته میشد اما نوشته نشد...

بعد از دو سال ....

تغییر..... تصمیم.... دنیا ... پله.... دور.... نفس گیر... زندگی... من ... عشق... لبخند ... دوست داشتن... دوست... بی دوست... تنها .... ترک... قهر.... تغییر... اشتباه.... من یا او... تردید... ادامه.... دنیا... تازه... حس خاص بودن نه... دور... عادی... چرخ نه گردونه..... خیلی .... اشتباه... بر باد نه بر اب رفته... عشق... اشتباه.... اشتباه... تردید...نه درست... دروغ نه... دورویی... تنفر... زخم... حس بد... حس خوب...ناخالص... بچگی یا پاکی... تهمت.. تفریحات بی هدف... زیاد ... بیخود... رشد نه توقف... هدف... نه...اره... شدید... از حال به گذشته.... کلمه کلمه... لکنت وار.... فراااااااااااموووووووووش.... 

نوشتن تقدیر من است

باید بنویسم انگار نمیشود ثبت نکرد این روزها را

ثبتشان نکنی گم میشوند در روزمزگی ها گم میشوند و آنوقت داغشان بر دلت میماند

روزهایی که خندیدی گریه کردی بیهوده گذشت و روزهای عادی را حتی

می دانی یک بازه هایی از زندگی آدم هست که احساس میکنی هر اتفاقش حتی ساده و پیش پا افتاده روزی مهم میشود

همه اش حس میکنی ننویسی این روزها را , ثبتشان نکنی داری کم کاری میکنی

داری یک چیز بزرگ را از دست می دهی و من چقدر این چند ماه این حس را با خود همه جا بردم

روزهایی که ثانیه ثانیه اش خواستنی بود و خاطره انگیز

و من کوتاهی کردم ..

اما حالا می نویسم تا جایی که بتوانم ..

سال 9۱ مثل اسمش برایم متفاوت بود

همه جور اتفاقی درش افتاد و من بزرگ شدم در کودکی

سال تحویل 9۱ را تنها بودم میدانستم قرار است امسال تنهایی را تجربه کنم

همه یک جای دیگر بودند و من تنها .....

تیرماه .. کنکور.. و تمام شد

یک تابستان فوق العاده ! با دوستانی که به اندازه تمام دنیا دوستشان دارم

بودند و گشتیم و گشتیم و خوش گذراندیم ..

اما شهریور....

هنوز هم مدیون مهربانی و لطفشم ..

دانشگاه ! لحظه لحظه اش را زندگی میکنم

روزهایی دارد که دلم میخواهد یک صاعقه بزند درست وسط دانشگاه و همه اش ویران شود روی سر بی صاحبش ! اما خب دوستش دارم !

دوستانی دارم بهتر از آب روان ..

 

دانشگاه برای من هرچه نداشت باعث شد بفهمم آدم ها می توانند بی دلیل خوب باشند

بفهمم اگر کسی دوست ندارد با تو باشد دلیلش خوب نبودن تو یا او نیست ..

آدم ها گاهی وقت ها دوست دارند تنها باشند نه که بپیچی به پایشان که چرا امروز اینطور رفتار میکنی و تو فکر میکنی که چه ؟!

آدم ها انقدر با هم فرق دارند که من هنوز هم نتوانسته ام درک کنم این همه تنوع را

یک رفتار را یک نفر وقتی خوشحال است میکند همان رفتار را یکی وقتی دارد از غم میترکد یکی هم هر روز !

من می گویم نیازی نیست آدم ها را بشناسی همین که کنار بیایی با هر رفتارشان کافی است !

من می گویم دلیل تنفر آدمها از هم به دلیل نزدیکی زیاد است ! رابطه ات را باید در یک حدی نگه داری وگرنه توقعتان از هم بالا میرود و همین توقع است که باید فاتحه دوستی ات را بخوانی !

من میگویم باید دوجور حس نسبت به آدم ها داشته باشی ! یا دوستشان داشته باشی یا بی تفاوت باشی و معمولی ! نیازی نیست از کسی بدت بیاید !

من می گویم ارزش سرمایه گذاری دارد دوستی ! :-)

 

9۱+1

این یک می تواند هر چیز خوبی باشد !

یک دوست جدید

یک پول قلمبه

یک ..

با حتی یک آبنبات چوبی قرمز !

 

سال جدیدت بی دغدغه ! بخند دوست من !

خسته شدم

من "باید" بتوانم از داشته هایم خوب استفاده کنم

از همه ی داشته هایم،از همین دانشکده و کلاس های بی روحش،اساتید آدم آهنی وارش!

دوستی های نه چندان دلچسبش

کارهای فرهنگی و ...

من باید بتوانم با بعضی هایش کنار بیایم ،یعنی در برابر چیزی که درحال حاضر نیست "صبر" کنم

من باید بتوانم چیزهای قشنگ و دلچسب دانشگاه را هرچند اندک ببینم،دراصل نباید جوگیر بشوم

اگر جو خوبی باشد و ادم جوگیر بشود بد نیست،اما جو خوبی نیست

جو بی مهابا اظهار نظر کردن در مورد همه چیز،جو اعتراض بیخود به همه چیز،جو ندیده نشنیده فقط حرف زدن است این روزها ...

من لحظات و چیزهای قشنگ را باید ببینم حس کنم ،مثلا قران خواندن های بعد از نماز،پیرمردی که فروشنده سوپری دانشکده هست،امکانات آزمایشگاها،استاد آیین...

همه جا،همه چیز،همه کس هم خوبی دارد هم بدی،باید درست دید

 

یکی نفر داشتن در مورد طرح رویش به سخنرانی می پرداختن که چنین است و چنان است و توقع بیشتری از جمهوری اسلامی نیست و ...

در صورتی که این بنده خدا نه تنها در طرح رویش حضور نداشته بلکه تا به حال از جلوی در دانشکده ما رد نشده اند! 

قبلترها این آدم را بشدت قبول داشتم ،قبلترها این آدم برای همین جمهوری اسلامی چه خون دلها که نخورده

قبلترها این آدم ...

این شد که این پست را نوشتم و ترسیدم ...  

به قول استادمان گاهی باید حس کرد روی یک جاده ی باریک پیچ پیچی هستی و لغزنده هست انگار تازه باران خورده و دو طرفش پرتگاه هست

آن موقع حتی با حساب و کتاب سرفه می کنی!

این یعنی تقوا !

دختری که کفش های کودکی اش را دوست دارد

چشمت را که بهم بزنی،بزرگ شده ای،تمایل داشته باشی یا نداشته باشی پایت به دنیای بی رحم بزرگترها باز شده،حتی اگر گوشهایت را سفت گرفته باشی و پایت را محکم چسبانده باشی به زمین کودکیت،بزرگترها با حرفهایشان تورا می کنند و با خود می برند !

آی آدم بزرکها !

بگذارید من از دنیایتان فقط دستکش های ظرف شویی لیمویی و صورتی را برای خودم بردارم،فقط نون پنجره ای پختن را،فقط جمع کردن هلو و گلابی های کپل را،فقط کفش های پاشنه شش سانتی را...

چشمت را که بهم بزنی،باید برای همیشه با آن جوراب شلواری های رنگارنگ که شاید یک بار هم نپوشیده باشی،خداحافظی کنی

شاید لازم نباشد با چیزهای زیادی خداحافظی کنی اما باید به چیزهای زیادی سلام کنی!

من دربرابر دختری که توی اتوبوس یکریز از پسرعمه اش می گوید،دربرابر عروسی که در مورد مادرشوهرش می گوید،در برابر زنی که از خیانت شوهرش می گوید،دربرابر مادری که از کم هوشی دخترش می گوید،در برابر مادری که از بی مهری ۹ فرزندش می گوید،در برابر راننده تاکسی که ازنداریش می گوید،دربرابر پدری که بین دختر و پسرش فرق می گذارد و... همچنان گوش هایم را سفت گرفته ام ...

دل نوشت:

دوستی یعنی وقتی دوستت سرما خورده و حالش خوب نیست بغلش کنی و نترسی که سرما بخوری

من میخواهم یک زن واقعی باشم

 حالا تو هی بیا بگو مردها پررو میشوند

زن باید سنگین و رنگین باشد

باید بیایند منت بکشند و ...

 

من می گویم زن اگــــــر زن باشد

... باید بشود روی عــــاشقیش حساب کرد..

که باید عاشقی کردن بلد باشد

که جـــــــــا نزند

جا نماند

جا نگذارد .

 

هی فکر نکند به این چیزهایی که

عمری در گوشش خوانده اند که زن ناز و مرد نیاز .

که بداند ,مرد هم آدم است دیگر

گـاهی باید لوسش کرد

گاهی باید نـازش را کشید

و گــاهی باید به پایش صبر کرد ...

 

حتی من می گویم زن اگر زن باشد از دوستت دارم گفتن نمی ترسد .

تو می گویی خوش به حال زنی که عــاشق مردی نباشد،

بگذار دنبالت بدوند .

و من نمی فهمم این که داری ازش حرف می زنی زندگــی است

یا مسابقه اسب دواني.

 

و من نمی فهمم چرا هیچ کس برنمی دارد بنویسد از مردهــا . . .

از چشمها و شــانه ها و دستهایشــان

از آغوششان

از عطر تنشـان ،

از صدایشــان . . .

پررو می شوند ؟

خب بشوند .

مگر خود ما با هر دوستت دارمی تا آسمـان نرفته ایم ؟

مگر ما به اتکــاء همین دستها

همین نگاهها

همین آغوشهـا , در بزنگاههای زندگی

سرِپا نمانده ایم ؟ ...

 

من راز این دوست داشتنهای پنهـانی را نمی فهمم .

من نمی فهمم زن بودن

با سنگین رنگین بودن

با سکوت

با انفعال چه ارتباطی دارد؟!؟

 

من بلد نیستم در سـایه ، دوست داشته باشم

من می خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند .

من می خواهم

مَردَم

حتی اگر مردِ من هم نبود

دلش غنج بزند ازاین که

بداندجایی زنـــی دوستش دارد . . .

 

من می خواهم

زن باشم ...

بگذار همه دنیـا بداند

مردی این حوالی دارد

دوستت دارم هــای مرا

با خود می برد ...

 

اعتراف احسان خواجه امیری

دو سه روزه که مات و بی اراده ام
یه چیزی فکرمو مشغول کرده
همین عشقی که درگیر هواشم
منو نسبت به تو مسئوول کرده
از اون رابطه معمولی ما
چه عشقی سر گرفت تو روزگارم
دو سه روزه که بعد از این همه سال
واسه تو ادعای عشق دارم
نمی بینی دارم جون میدم این جا
نمی دونی به تو محتاجم این جا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه می شم کم کم اینجا
میخام مثه قدیما مثه سابق
یه وقتایی یکی با من بخنده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنده
نمی بینی دارم جون میدم این جا
نمی دونی به تو محتاجم این جا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه می شم کم کم اینجا

غم نوشت

بایه مانتو بلند و یه روسری بزرگ میرم مغازه ها رو ببینم قبل از جنسای مغازه چشمایی رو میبینم که دارن منو مثل بقیه دید میزنن روسریمو جلو میکشمو توشیشه ی مغازه ها هی بدنمو نگاه میکنمو رد میشم تا تونجا که یادم میره واسه خرید چی اومده بودم!........

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو !                 درداور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیفتی قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایت می ایند تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم..... سیمین دانشور

یادی از گراشیون شیراز

این فرشته ساده است وخط خطی ست
سر به زیر و یک کمی ، خجالتی ست
بوی سیب می دهد لباس او
دامنش حریر سبز و صورتی ست
گوشواره هایش از ستاره است
تاجش از شهاب سنگ قیمتی ست
سرمه های نقطه چین چشم هاش
ریزه هایی از طلاست ، زینتی ست
تکه ای بهشت توی دستش است
خنده های کوچکش ، قیامتی ست
دشمنی همیشه در کمین اوست
دشمنش بد و حسود و لعنتی ست
هاج و واج مانده روی این زمین
او فرشته ای غریب و پاپتی ست
این فرشته راستش خود تویی
قصه ی فرشته ات حکایتی ست
>تقدیم به فرشته های گراشی<-

تو بعضی از پیچای سخته زندگی اونجا که چپ کردنش عادیه.....

پیچایی که کنترل از دستت خارج میشه!

یهو واضحا خدارو میبینم...

من شرمندم که اینقده ....ام تا تو پیچ نباشم....

قول میدم دیگه.... قول