نگارش و مشاوره در امر نوشتن پروپوزال
نگارش پایان نامه ی کارشناسی
و پروپوزال کارشناس ارشد
در رشته های علوم انسانی
برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره زیر تماس حاصل فرمایید
09367786681
نوروزی
جملات قصار و بسیار زیبا از استاد بزرگ محمد بهمن بیگی
دختران ایل فقط به دام جوانانی می افتادند که غزال را در بیابان و شاهین را در آسمان به تیر می دوختند.
زنان ایل تنها به مردانی دل می بستند که دستشان با تفنگ و پایشان با رکاب آشنا بود.
هر مردی در آرزوی دو برنو بود ، برنویی بر دوش و برنویی در آغوش.
"بخارای من ایل من"
چادری به سفیدی برف در میان چادرهایی به سیاهی شب.نور در میان ظلمت. سفیدی در کنار سیاهی می درخشید و من شادمان بودم که چراغی در تاریکی افروخته ام ...!
"به اجاقت قسم"
مادر
مادرم در محل اقامتش در ایل و در کنار گله های گوسفندانش لب به لبنیات نزده بود. شیر ننوشیده بود و ...
حتی یکبار مزه ماست، دوغ، کره و پنیر را نچشیده بود. او به یاد من که در تهران از این نعمتها محروم بودم همه را بر خود حرام کرده بود...
بیهوده نبود که با هر موجی که رفتم و به هر اوجی که رسیدم راهی جز بازگشت به سوی مادر نداشتم و هیچگاه نتوانستم از میدان جاذبه این مغناطیس نیرومند و مقدس بیرون آیم.
خاک پاک ییلاق ها و قشلاق ها را زیر و رو کردم و با ناخن هایم چهره سنگها و صخره ها را خراشیدم و همه جا را مهر مادر کاشتم.
شعر... هیچ هم زیبا نبودی
بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم
از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی میکنم که
اینهمه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم
تو نمیدانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست
من هزار و یک شب از موهای ِ تو یلدا کشیدم
دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی
من تو را مهتاب گون تا آسمان بالا کشیدم
نه عسل بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی
من چه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم
چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم
زورقی با پلک ِ پارو در دل ِ دریا کشیدم
من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که
تار ِ مویت را برابر با همه دنیا کشیدم
با چه رویی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم
بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم
مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت!
باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟
دختری زیباتر از تو بعد از این برمیگزینم
دختری که ناز ِ او را از همین حالا کشیدم
بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت
خاطرت آسوده باشد از خیالت پا کشیدم
*شهراد میدری*
شعر... پشیمانی
زخمی شدم دوروبرم صدهانمکدان است
دیروز میگفتم محبت قند یزد است و
امروزمیگویم که نه!چاقوی زنجان است
چاقوکش و جراح میدانند یک چاقو
گاهی بلای جان وگاهی منجی جان است
با هرضعیفی مهربان بودم ولی افسوس
دیدم سلام بره هم با گرگ یکسان است!
اصلأ چرا باید نترسم از ضعیفان؟ هان؟
وقتی لب کاغذ شبیه تیغ بران است!
فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را
ازهرطرف هم که بخوانی بازنادان است!
شعر... طاقت ندارم
یا پیش هم باشیم و من مجبور باشم...
با من بمان هر لحظه می افتم به پایت
هر چند در ظاهر كمي مغرور باشم
وقتی دلت صیاد این دریاست ای کاش
من ماهی ِ افتاده ای در تور باشم
بگذار با رویای وصلت خو بگیرم
حتی اگر یک وصله ی ناجور باشم
آغوش وا کن! حرف هایم گفتنی نیست
تا کی فقط در شاعری مشهور باشم؟!
پیراهنم ارزانی چشمان مست ات
لطفی ندارد عشق اگر محصور باشم!
روزی اگر سهم کسی بودی دعا کن ـ
ـ من کور باشم ، کور باشم ، کور باشم!
یک درس جالب برای زندگی....
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا ســــمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر ســــم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا ســــم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا ســــم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم ســــم نبود بلکه ســــم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادرشوهرت از بین رفته است.
نتیجه اخلاقی : دل چو به مهر تو مصفا شود، دیگر از آن کینه سراغی مباد!
منبع: http://rezaeibar.blogfa.com/post-136.aspx
زنده یاد محمد بهمن بیگی...
آری از پشت کوه آمده ام،
چه می دانستم اینور کوه،
برای ثروت باید حرام خورد،
برای عشق باید خیانت کرد،
برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد،
برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند،
وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم می گویند از پشت کوه آمده است،
ترجیح می دهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد،
تا اینکه اینور کوه باشم و گرگ.
زنده یاد محمد بهمن بیگی
عبور.......... مخاطب خاص
صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا
کردم .پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را
از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین
موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و من تنها
برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت!و من بعد از عبور تلخ وغمگینت حریم چشمهایم را بر روی
اشکهایی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا؟شاید خطا کردم و تو بی آنکه به فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم
کجا؟
تا کی؟
برای چه؟
ولی رفتی .
ولی رفتی وبعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق در اندوه و ماتم شد.
و بعد رفتنت آسمان چشمهایم خیس باران شد
وبعد رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد
ومن با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد
ببین! سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
«تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب او خطا کردم. »
ومن در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و
سرد است ومن در اوج پائیزی ترین ویرانه ی یک دل میان غصه ای از جنس
بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا؟
شاید به رسم عادت پروانگی مان باز هم برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ
آرزوهایت دعا کردم
ازدواج...من و نیم کیلو تخمه ...!!!
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »! گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه.
رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛ گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».
رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم.
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛ گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».
رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ». گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ». گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم». گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».
برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!
الان خیلی راحتم
میم............. مثل مرد
پای حرف هایی که می زنند،
قول هایی که می دهند،
اشتباهاتی که می کنند،
احساساتی که بروز می دهند،
نگاه هایی که از عمق جان می کنند،
نوازش هایی که با سرانگشتانشان می کنند،
دوستت دارم هایی که می گویند،
زندگی هایی که می بخشند،
عشق هایی که نثار می کند
مکر زنان...
ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ؟
ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﯼ ﻭﺳﻮﺳﻪ ﺍﺵ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ
ﻃﻼﻕ ﺩﻫﺪ ؟
...
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺁﺭﯼ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﭘﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ
ﺑﻪ ﻫﺮ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ
ﻭﺳﻮﺳﻪ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﻫﻤﺴﺮﺵ
ﺭﺍ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺻﻼ ﺑﻪ ﻃﻼﻕ
ﻓﮑﺮ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﺮﺩ
ﭘﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﺧﻮﺩ
ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﮐﺮﺩ
ﺳﭙﺲ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺁﻧﭽﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ
ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ ﺑﺒﯿﻦ ﻭ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ
ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ
ﮔﻔﺖ :
ﭼﻨﺪ ﻣﺘﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﯼ ﺯﯾﺒﺎ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﭘﺴﺮﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ
ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﺍﺵ ﻫﺪﯾﻪ ﺩﻫﺪ ﭘﺲ ﺧﯿﺎﻁ
ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻥ ﺩﺍﺩ
ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﻓﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﻭ
ﺩﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺯﻥ ﺧﯿﺎﻁ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭﺁﻥ ﺯﻥ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ
ﻭﺍﺭﺩ ﺧﺎﻧﻪ ﺗﺎﻥ ﺷﻮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﯼ ﻧﻤﺎﺯ ، ﻭ
ﺯﻥ ﺧﯿﺎﻁ ﮔﻔﺖ :ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ،ﺧﻮﺵ ﺁﻣﺪﯾﺪ
ﻭ ﺁﻥ ﺯﻥ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺁﻧﮑﻪ ﻧﻤﺎﺯﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ
ﺁﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺑﺪﻭﻥ
ﺁﻧﮑﻪ ﺯﻥ ﺧﯿﺎﻁ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺯ
ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ
ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺁﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﻭ ﻓﻮﺭﺍ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ
ﺁﻥ ﺯﻥ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﭘﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ
ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﻃﻼﻕ
ﺩﺍﺩ
ﺳﭙﺲ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﮔﻔﺖ : ﺍﮐﻨﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﻪ ﮐﯿﺪ
ﻭ ﻣﮑﺮ ﺯﻧﺎﻥ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﺁﻥ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ :ﮐﻤﯽ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ
ﻧﻈﺮﺕ ﭼﯿﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﻭ
ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ
ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﺍﻧﻢ؟؟؟!!!
ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﮔﻔﺖ : ﭼﮕﻮﻧﻪ ؟؟؟
ﺁﻥ ﺯﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪﺵ ﺭﻓﺖ ﭘﯿﺶ ﺧﯿﺎﻁ ﻭ
ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ
ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﯼ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺍﺯ
ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﻡ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻪ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺩﺍﯼ
ﻧﻤﺎﺯﻭ ﺁﻥ ﭘﺎﺭﭼﻪ ﺭﺍ ﺁﻧﺠﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻡ
ﻭ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﺮﻭﻡ ﻭ ﭘﺎﺭﭼﻪ
ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺑﮕﯿﺮﻡ
ﻭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻣﺮﺩ ﺧﯿﺎﻁ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﺴﺮﺵ
ﻋﺬﺭﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﮔﺮﺩﺍﻧﺪ ﺑﻪ
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ.
ﻭ ﺍﻻﻥ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ ﺭﻭﺍﻧﯽ ﺑﻪ
ﺳﺮ ﻣﯿﺒﺮﺩ
ﻭ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ
داستان کوتاه.....
چند دقيقه ميگذره باز کلاغه سفارش نوشيدني ميده باز يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه : چرا اين کارو کردي؟ کلاغه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش ميگيره خرسه که اينو ميبينه به سرش ميزنه که اونم يه خورده تفريح کنه ... مهموندارو صدا ميکنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو ميپاشه به مهموندار مهموندار ميگه چرا اين کارو کردي؟ خرسه ميگه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي ا
ينو که ميگه يهو همه مهموندارا ميريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما ميبرن که بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد ميکنه
کلاغه که بيدار شده بوده بهش ميگه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري
پررو بازي دربياري!!!!!!!!
نکته مدیریتی
: قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت
ارزیابی کنید
کدوم مهم تره ؟؟؟
اهل كجا بودنت مهم نيست ، اهل و بجا بودنت مهمه
منطقه زندگيت مهم نيست ، منطق زندگيت مهمه
دلیلی برای شادی و خنده ی شما.........تایم تنفس...
- تا حالا دقت کردین تا تقویم سال جدید می گیریم اولین چیزی که می بینیم تاریخ تولدمونه که ببینیم چند شنبه میشه!
- تا حالا دقت کردین خارجیا تو آسانسور همه رو به در آسانسور وایمیسن ولی ما ایرانی ها رو به هم!
- تا حالا دقت کردین مامانا بعضی وسایلشون رو یه جاهایی قایم میکنن که اگه 10 تا گروه تجسس هم بیاد نمی تونن پیداش کنن!
- تا حالا دقت کردین وقتی برمی گردیم خونه و می خوایم اون چیزی رو که جا گذاشتیم رو برداریم، با زانو و با زحمت زیاد می ریم تو خونه که فرش کثیف نشه ولی برگشتنش خسته می شیم با کفش از رو فرش رد می شیم!
- تا حالا دقت کردین وقتی برای امتحان یک کاری انجام میدین خوب درمیاد اما وقتی که موقع انجام همون کار برای مقصود اصلی می رسه همه چی خراب می شه.
- تا حالا دقت کردین هر چی کنترل تلویزیون از دسترس دورتره، برنامه در حال پخش جذابتره!
- تا حالا دقت کردین بعضی ها هستن که وقتی میشینن تو ماشین حاضرن 45 دقیقه کمربند ایمنی رو بگیرن تو دستشون، ولی قفلش رو جا نندازن! کلا چه آدمای صبوری، خسته نباشن.
- تا حالا دقت کردین یک ساعت مونده به امتحان به این فکر میفتیم که اگه فقط یه کم زودتر می خوندیمش 20 میشدیم؛ چه راحت بود!
- تا حالا دقت کردین «موفق باشید» های استاد آخر برگه امتحان، جواب همون «خسته نباشید» هایی هستش که وسط درس دادنش می گفتیم!
- تا حالا دقت کردین ده درصد آخر باتری گوشی چه با برکته !!
- تا حالا دقت کردین تو مدرسه و دانشگاه همیشه کلاسای دیگه زودتر از کلاسی که ما توشیم تعطیل میشن؟ چرا؟؟
- تا حالا دقت کردین هرکی پراید داره میخواد بفروشه ۲۰۶ بگیره !
- تا حالا دقّت کردین هر از گاهی که حوصله ندارین یه آهنگ شاد تو سرتون واسه خودش Play میشه ؟ دست بردار هم نیست !
- تا حالا دقت کردین ۹ ماهی که تو شکمِ مامانمون هستیم، جزء سنمون حساب نمیشه ؟!
- تا حالا دقت کردین همه مجری های صدا و سیما دوست دارن بیشتر در خدمت مهمان برنامه باشن اما وقت برنامه این اجازه رو بهشون نمیده ؟
- تا حالا دقت کردین بعضی حرفارو هر چقدم بقیه بگن , تا خودت تجربه نکنی و به غلط کردن نیفتی باور نمی کنی !
- تا حالا دقت کردین وقتی یه آهنگ قدیمی گوش میدیم، به جایی اینکه به خود آهنگ گوش بدیم به خاطرههایی که با آهنگ داشتیم فکر می کنیم !
- تا حالا دقت کردین اونقدر که پراید جون ایرانی هارو گرفت اسکندر مقدونی و چنگیز خان نگرفتن ؟!
- تا حالا دقت کردین وقتی يه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده میکنه تو مدت فیلم یه جوری نگاتون میکنه که انگار خودش فیلمو ساخته ؟!
خدا....استاد....شاگرد....
در همین حال مدتی گذشت،
تا آنکه استاد خود را، بالای سرش دید،
که با تعجب و حیرت؛ او را، نظاره می کند !
استاد پرسید : برای چه این همه ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟
شاگرد گفت : برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم، و برخورداری از لطف خداوند!
استاد گفت : سوالی می پرسم ، پاسخ ده؟
شاگرد گفت : با کمال میل؛ استاد.
استاد گفت : اگر مرغی را، پروش دهی ، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟
شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ برای آنکه از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم .
استاد گفت: اگر آن مرغ، برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود، منصرف خواهی شد؟
شاگردگفت: خوب راستش نه...!
نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ، برای خود، تصور کنم!
استاد گفت: حال اگر این مرغ ، برایت تخم طلا دهد چه؟
آیا باز هم او را، خواهی کشت، تا از آن بهره مند گردی؟!
شاگرد گفت : نه هرگز استاد،
مطمئنا آن تخمها، برایم مهمتر و با ارزش تر ، خواهند بود!
استاد گفت :
پس تو نیز؛ برای خداوند، چنین باش!
همیشه تلاش کن،
تا با ارزش تر از جسم ، گوشت ، پوست و استخوانت؛ گردی.
تلاش کن تا آنقدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند، مفید و با ارزش شوی
تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، بدست آوری .
خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد!
او، از تو حرکت، رشد، تعالی، و با ارزش شدن را می خواهد و می پذیرد،
نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را.....!
حسرت آدم ها قبل از مرگ....
یه پرستار استرالیایی بزرگترین حسرتهای
آدمهای در حال مرگ رو جمع کرده و پنج حسرت
رو که بین بیشتر آدمها مشترک بوده منتشرکرده:
اولین حسرت:
کاش جراتاش رو داشتم اون جوری زندگی میکردم که میخواستم٬ نه اون جوری که دیگران ازم توقع داشتن.
حسرت دوم:
کاش این قدر سخت کار نمیکردم.
حسرت سوم:
کاش شجاعتاش رو داشتم که احساساتام رو به صدای بلند بگم.
حسرت چهارم:
کاش رابطههام رو با دوستام حفظ میکردم.
حسرت پنجم:
کاش شادتر میبودم
بستنی شکلاتی...
دلم کودک بود؛ دوست داشت بچگی کند، در حیات خانه با دخترک همسایه
دلم دوست می خواست، دوست واقعی از جنس خودش.....
بزرگ شده بود اما کودکی را دوست داشت
بازیهای کودکی.......فکر های کودکی.......کارتونک های کودکی.......سادگی های کودکی
دلم دوستی می خواست که اگر در هوای بارانی هوس بستنی شکلاتی کرد به او نخندد
دلم هیچ چیز نمیخواست فقط یک دوست واقعی،،،که اگر روزی حال و هوایش خوب نبود بیاید دستش را بگیرد و ببرد
ببرد به جایی که هوایش خوب باشد.....
دلم کودک بود و میخواست کودک بماند. عاشقی بزرگتر ها را نمی خواست..دل نگرانی های بزرگتر ها را نمی خواست.. اما.......
همه می گفتند: بزرگ شده؛ بزرگ باش؛ بزرگ رفتار کن
همه می خواستند دلم را خفه کنم!!!!!! نمی شود......نمی شود......نمی شود......
سعی کردم؛؛؛؛امتحان کردم؛؛؛؛ بار ها و بار ها
طفلک دلم ......افسرده شد، سربه زیر شد، گوشه گیر شد.....
میخواست فریاد بزند آآآآآآآآی بزرگتر ها، بزرگی پیشکش خودتان.
نمیتوانست چون دهانش را بسته بودم
داشت خفه می شد،،،داشت می مرد،،،بله!!!داشت بزرگتر می شد
اماااااا!!!!!!!!!!! دوست پیدا شد، دوستی از جنس دلم، خودش بود،خودش
او هم دلش بستنی شکلاتی در هوای بارانی میخواست.....
آفرین به صبر دلم.....
تو چطور بستنی میخوای؟؟؟؟ بفرما مهمان من باش
جملاتی زیبا از بزرگان....
به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی:
تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . . .
به قـــولِ مارتین لوتر کینگ:
گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!
به قـــولِ مایکل اسکوفیلد:
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.
به قـــولِ خسرو گلسرخی:
بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!
به قـــولِ زنده یادحسین پناهی:
تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت
زوووووووو.....
تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود
به قـــولِ چارلی چاپلین:
آموختهام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید؛ پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم میتوانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم
به قـــولِ چارلی چاپلین:
شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!
به قـــولِ حسین پناهي:
>>>>قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..<<<<
اینم یه عکس ازین باب:
به قـــول ارنستو چه گوارا:
دستم بوی گل میداد
مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...
اما هیچ کس فکر نکرد که شاید
یک گل کاشته باشم...!
به قـــولِ حسین پناهی:
این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟
به قـــولِ پروفسور حسابی:
یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .
پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند.
به قـــولِ والت ویتمن:
زندگی به من آموخت؛
بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.
به قـــولِ مارک تواین:
آنجا كه آزادي نيست،
اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،
اجازه نمی دادند که رای بدهید!
به قـــولِ برتراند راسل:
مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !
به قول فردریش نیچه:
کسی که دیگر امکان با افتخار زیستن را ندارد با افتخار بمیرد.
به قول شکسپیر:
برای شاد بودن کافیست کمی حماقت به خرج بدی
چطوری جوون بمونیم؟ چند نکته جالب و خواندنی
1-اعداد و ارقام غیر ضروری رو دوربنداز!
تسلیت محرم....
نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز
دانشآموزان عالم را همه دانا کند
ابتدا قانون آزادي نويسد بر زمين
بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند
............................................................
دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم
بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم
فردا كه كسي را به كسي كاري نيست
دامان حسين اگر نگيرم چه كنم
دو کلمه حرف حساب...
کسانی که نمی توانند فرصت کافی برای تفریح بیابند، دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می کنند.
صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، و آن هم در تمام عمر، بیش از یک مرتبه نیست.
وقتی شخصی گمان کرد که دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده کند.
کسانی که در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.
کسی که در آفتاب زحمت کشیده، حق دارد در سایه استراحت کند.
بهتر است دوباره سئوال کنی، تا اینکه یکبار راه را اشتباه بروی.
هرگاه مشکلی را مطرح می کنید، برای رفع آن هم راه حلی پیشنهاد کنید.
کیفیت جامع یعنی درست انجام دادن همه کارها در همان بار اول.
آنقدر شکست خوردن را تجربه کنید تا راه شکست دادن را بیاموزید.
اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته هستید.
خانه ات را برای ترساندن موش، آتش مزن.
خودتان را به زحمت نیندازید که از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید، سعی کنید از خودتان بهتر شوید.
اینجا، کار تمام نشده است، حتی آغاز پایان هم نیست، اما شاید پایان آغاز باشد.
خداوند به هر پرندهای دانهای میدهد، ولی آن را داخل لانهاش نمیاندازد.
تنها راهی که به شکست میانجامد، تلاش نکردن است.
درباره درخت، بر اساس میوهاش قضاوت کنید، نه بر اساس برگهایش.
از لجاجت بپرهیزید که آغازش جهل و پایانش پشیمانی است.
انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند که خیال میکند دیگران را فریب داده است.
کسی که دوبار از روی یک سنگ بلغزد، شایسته است که هر دو پایش بشکند.
هرکه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد.
کسی که به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است.
اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.
اینکه ما گمان میکنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است که برای خود عذری آورده باشیم.
گرگ درون
فرزندم در درون ما بین دو گرگ کارزاری بر پاست
یکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا ، عصبانی ،دروغگو، حسود ، حریص و پست
گرگ دیگر آرام ،خوشحال، امیدوار،فروتن و راستگو
پسر کمی فکر کرد و پرسید:
پدر بزرگ کدامیک پیروز است؟؟؟؟
پدر بزرگ بی درنگ گفت: همانی که تو به او غذا می دهی
فاحشه ی مغزی6
یک بار دیگر
این گونه برایت تفسیر کرده اند
یعنی
صاحبش بکاره تو می آید
چون هنوز این یکی را امتحان نکرده ای ؟؟
اما وقتی بکارت را از او گرفتی دیگر بکاره تو نمی آید !؟
چون دیگر امتحانش کرده ای ... میروی سراغ دیگری که بکاره تو بیاید؟
اینها افتخار نیست بدبخت ؟
اینها عقده های تو میباشد
عقـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــده میفهمی ؟
راستی بدان یکی هست که بکارت رسیدگی کند!!!
فرشته های روی زمین...
سرش داد وبيداد راه بندازي
باهاش قهر كني
اما اون با اينكه تو مقصري
بازم با بشقاب غذا مياد و ميگه :
با من قهري با غذا كه قهر نيستي . . .
حرف دل....
نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ…!
ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش… فردا روز دیگر ے ست !
درس هاي جالب جامعه شناسي براي شناخت افراد
فقط محض خنده....
ویژه چک کردن جیمیل و سرچ در گوگل...
.
.
.
.
.
.
به سلامتیه پسرایی که فقط اسم یک دختر تو گوشیشونه...
و بقیه دوس دختراشونو با اسم علی , مَـمد و رضا سیو کردن!!!
.
.
.
.
.
.
مخ بضيا علاوه بر اينكه تاب داره ،
سرسره هم داره...!
:|
.
.
.
.
این قد بدم مياد وقتی كه صدا تلوزيون زياده كسی هيچی نميگه تا ميام كم بكنم ميگن كم كن صداشو.....
.
.
.
..
به امید روزی که بدونیم از تو یخچال چی میخوایم
.
.
.
.
میخواین دخترارو بزاری سر کار فقط بهشون بگین میتونم یه چیزی بهت بگم؟
بعد که گفت اره بگو هیچی ولش کن.
یعنی دیگه مگه ولت میکنن
.
.
.
.
.
این نسل همه تیکه کلامش فیس بوکی شده
میترسم دو روز دیگه طرف بچه اش که توو بیمارستان دنیا بیاد
پرستاره بیاد به مامانه بگه این بچه که دنیا آوردی چندتا لایک داره؟
یکی هم از اون ور بگه خیلی زیبا بود با اجازه کپی میکنم :
.
.
.
.
.
اونایی که با دستشون مگسو یهو در حال پرواز میگیرن اینا
زندگی قبلیشون قوووووورباغه بودن شک نکنید
.
.
.
.
.
_ منم بیام؟ ^_^
_ نه میخوایم بریم آمپول بزنیم!!!
آشغال ترین نوستالژی دوران کودکی فک کن الآن بخوای اینو به گروه سنیه الف بگی! رسما شعورت میره زیره سوال
.
.
.
.
.
یکی از قوانین تنبلی اینه که :
اگه یه چیزی افتاد پشت تختت , میمونه اونجا واسه همیشه
.
.
.
.
اون موقع ما بچه بودیم روز اولی که میخواستیم بریم مدرسه با یه اردنگی مارواز خونه انداختن بیرون گفتن بزن به چاک راه مدرسه از اینوره، الان پدرو مادرا روز اولی بچه شونو که میبرن مدرسه هیچ تا ظهرم منتظر میمونن ببرنشون خونه که آب تو دل بچه تکون نخوره
ای تف تو دهه شصت :|



*