سلام به همگـ ـي
يه چن وقتي نبودم هيچ كدوم
از شما دلتنگ اينجانب نشدين ولي
من دلم تنگه شماها شد! اونم چ تنگي...!!
نتيجه ي مسابقات بسي خوب بود و با بدبختي اول
شديم.
اين بدبختي كه ميگم يعني حريفامون خيلي قدر بودنا!
الكي نبرديم.توجهم كرده باشين اين بُردا شيرين تر از اون بُردان!!
منظورم از اون بُردا، برد در مسابقاتي مي باشد كه حريف تازه ورزشكار
شده مثلا اومده تو مسابقات شركت كرده كه "تجربه" كسب كنه!!
خوبين شما؟خانواده خوبن؟خداروشكر.
يه مدت طولاني نبودم.اين كامپيوترم خراب شده بود اونم از چ نوعي....
يه بار اومدم تو نت از بس اين موسش قفل كرد اعصاب منم قفل كرد سه راهيو
زدم خاموشش كردم تا الانم نيومدم سراغش.
البته الان حالش خوبه خوبه.قراره برم بفروشمش جاش خروس قندي
بخرم...
رفتم لباس بخرم يه اتفاق جالب افتاد.خداوكيلي نامردي نكنين تا تهش بخونين.
هفته ي پيش با مامانم رفتم بيرون واسه خريد.ميخواستم كاپشن بخرم.
رفتيم داخل يه بوتيك.
دوتا فروشنده داشت.دوتاشم پسر جوون بودن.به چشم برادريم بـــــــ ـــــــوق....
هَـ ـــــو....
يه كاپشن پسنديدم بش گفتم برام بياره تا پرو كنم.
دره اتاق پرو رو كه باز كردم ديدم چراغش خاموشه.
طِي يه مرحله ي زيركانه تصميم گرفتم بگردم دنبال پريز تا روشن كنم چراغو.
بدون اينكه كسي متوجه بشه رفتم سمت راسته پرو.
اين ورو نيگا كردم....چيزي پيدا نكردم
اون ورا نيگا كردم....چيزي پيدا نكردم.
دستمو از اون پشت بردم داخل كشيدم رو ديوار....چيزي پيدا نكردم...
خلاصه من هرچي گشتم چيزي پيدا نكردم كه چراغو روشن كنه.
تصميم گرفتم برم تو پرو ولي درو نبندم كه يذره نور بياد تو اتاق!
حداقل بتونم خودمو ببينم!
رفتم داخل درو نيمه باز گذاشتمو شروع كردم به لباس عوض كردن!
بعد يه لحظه كه بيرونو نيگا كردم ديدم : هَـــــ ـــــو.....
فروشنده داشت نيگام ميكرد!!
حالا اي كاش عين آدم نيگا ميكردد...
اينجوري شده بود : 
منم يه نيگا چپي بش كردمو...
رومو كردم اون طرفا...
به كارام ادامه دادم...
خلاصه،جونم بگه براتون....
ديدم همون فروشنده(پسر جوونه كه به چشم برادري بــــــ ــــــــوق)
داره مياد به سمت پرو...
ديگه جريان داشت پليسي ميشد....
نزديك كه شد يهو ديدم درو بست...
حالا اونجام تاريك...منم هيچ جارو نميديم.(اشتباه نشه ها!پسره بيرون بود)
منم با چ عصبانيتي درو باز كردم،اخمامو كشيدم تو هم:
ــ واسه چي درو ميبندي؟
فروشنده:نميشه كه باز بمونه...!!
ــ يعني چي؟خيلي زشته هــ ــآ.....
فروشنده:چي زشته خانوم؟مگه نميخواي لامپ روشن شه؟
ــ چرا ميخوام ولي گشتم دنبال كليد برق ولي نبود.
فروشنده:خانم محترم بفرمايين داخل خودش روشن ميشه
ـــ آهـــ ـــان.....
نگو مغازش مثلا از اين با كلاسا بوده.دراش سنسور داشتن!!!!!
آدم كه ميرفت داخل خودش روشن ميشد.
كلي خجالت كشيدمو اومدم بيرون.
بيچاره پسره از رو منظور كه نيگا نميكرده!!
بدبخت تعجب كرده بود.من انگار از تو دهات پا شدم اومدم تو شهر.
عين اين دختر شهرستانيام منتظرم تا يكي نيگام كنه!!
يه دل نه صد دل عاشق بشم!!
خلاصه كه اون روز كلي بخاطر اون چراغه كنف شدم.
از اين خجالت كشيدم : پسره بيچاره اصلا كاري نكرده بودا!!
من چنان چشم غره اي بش رفتم كه بدبخت به خودش شك كرد...
راستي يادم رفت بگم مسابقاتمون واليبال بود.
من كه يه هفته از مدرسه و درسو زندگي افتادم.
جدي نوشت:
"اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری"
بعدا نوشت:
قالب وبم مبارك...به به...خيلي قشنگه...سليقم بيسته