آروم...
زندگيم آرومـــه،
عشـــقم روبه رومــه،
خوشبختي مال مـــــاست
لحظه هامون زيبــاست...
صِدایــت نِمیکُنــــم...کِــــه بَـــرگـــردی...
مُهِـــم بـاشـم؛خــودت بَـرمیگـردی
نه ديگر آغوشت است
نه دستانت ،
نه چشم خمارت
و نه دیگر هیچ،
با يك فنجان سكوت تلخ ،
فرو مى برم حماقتم را
كه دوستت داشتم ...
کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد. نه تو دیگر هستی. نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود. سایه می داند که به دنبال نگاهت همچو ابر سر گردانم. هیچ کس گمشده ام را نشناخت. تابش رایحه ای خبر آورد کسی در راه است. چشمی از درد دلم آگاه است. تو مرا می فهمی. من تو را می خواهم. و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است. تو مرا می خوانی. من تو را ناب ترین شعر زمان می خوانم. و تو هم می دانی. تا ابد در دل من میمانی.
منم کنارت میمیرم
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...
خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...
منم کنارت میمیرم
قانون عشق
قانون عشق:
یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ...
و عشق از طرف اون شروع میشه ...
تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ...
اما دختر باور نمیكنه ...
چون یك چیزهایی دیده و شندیده ...
تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ...
میره با یكی دیگه ...
بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ...
اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ...
اینجاست كه میگه:
حدسم درست بود ...
آتش و دريا
هنگامي كه دستم را دراز كردم كه دستي نبود.
هنگامي لب به زمزمه گشودم كه مخاطبي نداشتم.
و هنگامي تشنه ي آتش شد كه برابرم دريا بو دو دريا و دريا...!
تنهايي
از ميان همه نعمت هاي اين جهان
آنچه را برگزيده ام و دوست ميدارم
تنهايي است...

مخصوصا وقتی که میخوای نفهمه...هی قورتش میدی...
اما آخرم چیکه چیکه اشکات گونه هاتو خیس میکنه!
اون موقعس که دیگه یهو گوشیو قطع میکنی و بعد میگی خودش قطع شد...
تنها...
گفته بودم که نباشی میمیرم و این عجیب نیست
لحظه ها میگذرند آروم اما این همیشگی نیست
تو میری منم به یادت میمونم با چشمای خیس
حالا من تنها تنهام تنها تنهام و بی تو هیچم
توی شبهامو مینویسم بی تو میمیره دلم
تا ابد چشم به راتم تو چشام بغض و ماتم
تا همیشه من پا به پاتم بی تو داغونه دلم دلم
یادته میگفتم تو ماه منی ماه من تو الان تعلیل آه منی
تو یک دفه عشق منو مچاله کردی بگذری از منو بشی دچار بعدی
دیگه توی روزهات از من یادی نیست و دیگه توی شبهای منم شادی نیست و
هه خیلی وقت هست که رفته یک ساله میگی شاید برگشت این هفته
دلم میگه دیگه خسته است با تو تموم کن دیگه دست دست هاتو تو
یک دفه یک قدم بیا جلو چون عشق یک دفست یک نفر می یاد تو
رو یهو میبرتت توی حال بیست و آروم یهو میره تو هم میشی نیست و نابود
رفتی فشار زندگیم آرزوم نره بالا بیا و ببین حال و روز منو حالا
حاحالا من تنها تنهام تنها تنهام و بی تو هیچم
توی شبهامو مینویسم بی تو میمیره دلم
تا ابد چشم به راتم تو چشام بغض و ماتم
تا همیشه من پا به پاتم بی تو داغونه دلم دلم
بیا تو آینه بنداز یک نگاه اینه دنیا نداری تو تکیه گاه
وقتی نمی تونی تو از ابتدا به قلب هیچ کسی بکنی اتکا
سخته ادامه حرفامو می شنوی تو بگو که حرفمو می شنوی
تو می خواستی قلب من تشنه باشه دله منم اینه اوج اشتباهشه
که یه نگام به پنحره یکی به در بعد رفتنت حرفمو به کی بگم
آره وقت من با تو بود خواس کنه با تو کوش پس نگو راز و دوش
شب می شه زود ترس من می دونی کم می شه پستی
با چه پیشم بودی واسه همیشه رفتی
تو زندگیم رو قلبم هک می شه
سختی آره تو واسه ی همیشه رفتی
تنها تنهام بی تو هیچم می نویسم بی تو میمیره دلم حالا من
سکوت و صبوری ام را
به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار ...
دلم به چیز هایی پای بند است ...
که تو یادت نمی اید ...

ساناز نوشت:
دوستت دارم را برای هر دویمان می فرستادی ...
هم من ... هم او ...
خیانت میکردی یا عدالت ؟
تنها ماندم...
تنها ماندم
تنها با این دل برجا ماندم
چون آهی بر لبها ماندم
راز خود را به کس نگفتم
مهرت را به دل نهفتم
با یادت شبی که خفتم
چون غنچه سحر شکفتم
دل من زغمت فغان برآرد
دل تو زدلم خبر ندارد
بازهم بخورم فریب چشمت
شرر نگاهت اگر گذارد
که دلم بشکست زدوری تو
چه کنم که دگر ثمر ندارم
چه کنم که دگر ثمر ندارم
دلتنگی
لمســ کن کلماتے را کهـ ِ برایتــ مے نویسمـــ
تا بخوانے و بفهمے چقدر جایت خالیست ...
تا بدانے نبودنتـــ آزارمــ مـے دـهد ...
لمس کن نوشتهـ ـهایـے را کهـ لمس ناشدنیست و عریان ...
کهـ از قلبمـ بر قلمـ و کاغذ مـے چکد
لمس کن گونه ـهایمـ را کهـ خیس ِ اشک است و پُر شیار ...
لمس کن لحظهـ ـهایمـ را ...
تویـے کهـ مـے دانـے من چگونهـ عاشقت ـهستمـ
لمس کن این با تو نبودن ـها را لمسـ کن ...
همیشهـ عاشقت مـےمانمـ
دوستت دارمـ اے بهترین بهانهـ امـ برای زندگی


چه کسی می گوید که من هیچ ندارم ... !؟
من چیـــزهای با ارزشی دارم !
حنجره ای برای بغـــض ؛
چشمانی برای گریه ،
لب هایی برای سکـــوت !
دست هایی برای خــــالی ماندن ....
پاهایی برای نرفتـــن ... !!!

پ ن۱:
آدم ها ...
فراموش نمی کنند...!!!
... فقط ...
دیگر ساکت میشوند
همین...
ماهگرد فاطمه و محمد...
خدا کنه که دومی یعنی پیوند باشه...
دوست دارم محمد عزیزم...

دوست دارم...
دوستت دارم عشق منی همه کسم
دوستت دارم باتو فقط هم نفسم
نمیتونم تو دله تو پا نذارم
نمیتونم دلو پیشت جا نذارم
نمیتونم طاقت دوری ندارم
وقتی میری احساس خوبی ندارم
من نمیتونم بی تو بمونم
بی تو میمیرم بی تو دلگیرم
بی تو نمیشه میمیره قلبم
با تو خوشحالم بی تو دلتنگم
عشقت برای قلبم تسکینه
با تو خوشحاله بی تو غمگینه
با تو آرومم عشق و بنیانم
دیدنت هرشب خواب و رویامه
دوستت دارم عشق منی همه کسم
دوستت دارم با تو فقط هم نفسم

ســـایـه ی
خاطراتـتــــــ ..
سنگینی می کند بر هجوم
لحظه هــایـم .!
لحظه هــایـی که
پـ ـ ـ ر از
نبودنـتــــــ ..
شــــده ...

پ ن ۱:
چقدر سخته وقتی توی هق هق گریه هات نفس کم بیاری و
اونوقت عشقت به یکی دیگه بگه :نـــــــــــــفس ...
فکر دل منم کن که دگر تاب ندارم
دیشب ز فراقت چه بسی گریه نمودم
چشمم به سخن آمدو گفت آب ندارم


روزی آرزو داشتــــم پنجـــــره ایـــــــــ نباشـــــد...
تــــــا تـــــــو را بــــــــى واســـــطه ببینـــــــــم ...
امــــروز آرزو کـــــــردم پنجـــــــره اى باشـــــــد...
تا فقــــطــ یــــکـــــــــــــــ بار دیگــــر ببینمتـــــــــ...
پ ن۱:
خیلی سخته بغض خفت کنه..!
ولی نتونی گریه کنی...
تا کسی نفهمه تودلت چی میگذره...!!

15 فروردین(اولین سالگرد بی تو بودنم)
من و تو ،مانند حروف صدا داریم...
یک در میان میتوانیم باشیم..
دو در میان...
اما کنار هم...
هرگز...
ساناز نوشت:عزیزم پارسال همین موقع وارد یه بازی شدیم بازی ای که الان من بازندشم.اولین سالگرد تنهاییم رو با یادت سر میکنم.اما یادت باشه این سنگ نبود که شکستیش...دلم بود...
تو بدون تو شاهد باش دلم از آدمات گرفته
از این زمین گرفته
از ظلمشون
از بی وفایی شون
از دروغاشون
خدایا اومدم در خونت
میگن اونقدر در بزن تا کسی در رو باز کنه
خدایا امشب اومدم پیشت
پشت درت
با یه دله شکسته
از آدمات
خدایا امشب منو تو آغوشت بپذیر
میگن آغوشت ...
خدایا خیلی به اغوشت نیاز دارم
خدا جونم...

بازم دلم گرفته(ساناز)
گریه واسم خوبه !!!
داری چیکار میکنی بی خیال مهربونم ؟ چی شد که من از چشمت افتادم ؟ چیکار کردم که صدای سردت گفت کار خاصی نکردی ؟ !
بغض کردم . خوشحال باش !

بدون کلامی که بوی اشک دهد..
تو رفتي
بدون نگاهی که رنگ حسرت داشته باشد
و تو فقط رفتي...
و من شنیدم كه در دلت گفتي...
"ديگر راحت شدم ..."

روحــم مـی خواهد برود یك گوشه بنشیند
پشتش را بكند به دنیــا
پاهایش را بغـل كند و بلند بلند بگوید :
من دیگر بــازی نمی كنم
خستــه ام . ..
*
*
دیگه از همه خسته شدم


