....
به هرکس میرسم
نگاهش می کنم
فکر میکنم همه تو میشوند
با نگاهم التماسشان میکنم
که بمان
اما....
میگویند
هیز است...
به هرکس میرسم
نگاهش می کنم
فکر میکنم همه تو میشوند
با نگاهم التماسشان میکنم
که بمان
اما....
میگویند
هیز است...

هر لحظه و هر جا
به وقت طلوع و غروب
در پیاده رو ، اتوبوس ، مترو و هرجا که نشانی باشد
و شبها در قایق شکسته خویش
ذهنم و اندیشه و گاهی همه آنچه دارم را
همراه نگاه غم بار
به پرواز خاطره ها مهمان میکنم
خاطره هایی که رنگ بوی او را دارد
ولی ...
باز انگار اندیشه های خشک لاک خورده ام که بوی " نا " گرفته اند
نمی خواهند باور کنند که دیگر .....
میخواهم ؛ میخواهم آنقدر دلتنگ شوم شاید .....
شاید بمیرم
یا مثل او دل سنگ شوم

شیشۀ پنجره دلم
سخت غبار آلوده و
بی تصویر
دل نبند
به آن زمان
که می خندم
آخر
تو از این انبوه ؛
غبار دلم
کجا خبر داری؟....
می کشم خطی
بر این پیکر به خاک اندود
شاید از سر دلتنگی و حسرت ؛
بی نفس مانده
خالی
از هجوم مهربانی ها
خسته از چند راهی تردید
در فرار
از این همه تلخی و افسوس
کاشکی
کسی دل مرا می دید.....
خط به خط دفتر دلم
فقط رنج است
نقش ماندگاری
از طلسم تنهایی
جای ردّی از نا امیدی ها
حسرت داشتن عشق رویایی....

خداياااااااااا
شكستم ، خورد شدم آنقدر ك ديگر حتي اثري از استخوان هايمم نماند
كي تمام ميشود ؟!؟!
از همه دوستام معذرت ميخوام چند وقت نميام نت

چه کسی می گوید که گرانی شده است؟؟
دوره ی ارزانی نیست!!؟
دل ربودن ارزان
دلشکستن ارزان
دوستی ارزان است
دشمنیها ارزان است
چه شرافت ارزان
تن عریان ارزان
آبرو قیمت یک تکه ی نان
و دروغ.....از همه چیز ارزان تر
قیمت عشق چقدر كم شده است ،
کمتر از آب روان
و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان
لطفا نظرتونم در مورد آهنگ وبلاگم بگید ممنون

گوشه ي اتاق نشسته ام
دل سپرده به عرش زمين
وچنگ زده ام به پاهايم
انگار پناه برده ام به تنهايي
از ازدحامي که مرا در خود فرو ميکشد
وچه بي رحمانه چنگ مي اندازد به گلويم
وفشارش ميدهد
من نميميرم حتي گلويم کبود هم نمي شود
وفقط غده اي را درون قلبم حس ميکنم
وبغضي که هيچگاه نميشکند
ودر ان لحظه من مرگ را حس مي کنم
ونفس هايش را ميشمارم
لمسش ميکنم برايم آشناست آنقدر آشنا که حس مي کنم هر لحظه بامن است
من از ازدحام مي ترسم
مي ترسم که تو را افکارت را و
تمامي لحظه هاي با تو بودن را از ياد ببرم
تو ميروي ومن ميان اين همه شلوغي افکارم
ميمانم ميان دودلي وگنگي
ابهام وسکوتي بي پايان
وچيزي را به من هديه دادي که از آن بيزارم
چيزي که مرگ را به من اهدا ميکند
تنهايي و سكوت
مي ترسم از اين سکوت
ازاين تنهايي
از شب هايي که مرا به دام مياندازد
ومن مي مانم وصبح
من ميمانم ودردي در قلبم
دردي که مرا ذره ذره آب ميکند
اي کاش ميديدي مرا...
روزي که نگاهت را دريغ كردي ، باري از روي دوشم برداشته شد
وحالا باز باري را حس ميکنم که سنگين تر است
عشق را از خود دور کردم
وحالا احساس گناه
کل وجودم را پر کرده است
دوست دارم فرياد بزنم
به چه رنگ باختي اي زندگي ، به عشق؟