دنیای سایه ها



لطفا لبخند بزنید


دنیای سایه ها

شب به روی جاده ی نمناک سایه های ما ز ما گویی گریزانند
 دور ز ما در نشیب راه
در غبار شوم مهتابی که می لغزد

شب به روی جاده ی نمناک
در سکوت خاک عطراگین
نا شکیبا که به یکدیگر می اویزند
سایه های ما...
همچو گلهایی که مستند از شراب شبنم دوشین
گوئی انها در گریز تلخشان از ما
نغمه هایی را که ما هرگز نمی خوانیم
نغمه هایی را که ما با خشم
 در سکوت سینه می رانیم
زیرلب با شوق می خوانند

لیک دور از سایه ها
بی خبر از قصه دلبستگی هاشان
از جدایی ها و از پیوستگی هاشان
جسمهای خسته ی ما در رکود خویش
زندگی را شکل می بخشند

شب به روی جاده ی نمناک
ای بسا من گفته ام با خود
"زندگی ایا درون سایه هامان رنگ می گیرد
یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟"
ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه ی من کو؟
سایه ی من کو؟

من نمی خواهم
سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم
من نمی خواهم
او بلغزد دور از من روی معبر ها
یابیفتد خسته و سنگین
زیر پای رهگذرها
او چرا باید به راه جستجوی خویش

روبرو گردد
با لبان بسته ی در ها؟
او چرا باید بساید تن
بر در و دیوار هر خانه؟
او چرا باید ز نومیدی
پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟!
اه...ای خورشید
سایه ام را از چه از من دور میسازی؟

از تو می پرسم
تیرگی درد است یا شادی؟
جسم زندانست یا صحرای ازادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب سایه ی روح سیاه کیست؟

او چه می گوید؟
او چه می گوید؟
خسته و سرگشته و حیران
می دوم در راه پرسش های بی پایان.

فروغ فرخزاد

نزار قبانی

http://upsara.com/images/btxiwg2aw46sromlpx.jpg


بانو

عشق تو
نه بازیچه است
نه برگی که در دقایق دلتنگی
مرا به خود سرگرم کند
بانو عشق تو
خرقه یی نیست که آن را
در ایستگاه های میانه ی سفر
بر تن کنم
من ناچارم به عشق تو
تا دریابم که انسانم
نه یک سنگ

نزار قبانی


http://upsara.com/images/233mlmx5eno1jaw1tmi.jpg

چشمانت کارناوال آتش بازیست!

یک روز در هر سال

                    برای تماشایش می روم

و باقی روزهایم را

             وقف خاموش کردن آتشی می کنم

                                   که زیر پوستم شعله می کشد!


نزار قبانی


http://upsara.com/images/9vt29j1tcxjaz9gxcm9t.jpg


تمام آن چه دانستم همین است

تو عشق منی
و آن که عاشق است
به هیچ چیز نمی اندیشد

نزار قبانی

فقطـــــ✘ ـــــ مے گذرنــב

http://upsara.com/images/re74vp5tp2r3zqq0qsfc.jpg


شب باشـ
ב یا روز

بارانـــــ☂ـــے باشـב یا ابــ☁ـــرے

آفتابـــ☀ـــے هم ڪــﮧ باشـــב،

فرقــــے مگر مـے ڪـنــב ؟!؟

ایــטּ روزهایے ڪــﮧ بے تو مے آینــב

فقطـــــ✘ ـــــ مے گذرنــב


http://upsara.com/images/r1b5l8bqv3oy18ovk9wo.jpg


شک نکن!

آینده ای خواهم ساخت

که گذشته ام جلویش زانو بزند!!!

قرار نیست من هم دل کس دیگری را بسوزانم!!!

برعکس کسی که وارد زندگیم میشود را

آنقدر خوشبخت میکنم

که هر روزی که جای او نیستی

به خودت لعنت بفرستی!لعنت!!!!


http://upsara.com/images/cset92yl03y9blut5kr.jpg


فرق بزرگيست

ميان کسي که تنها مانده

با کسي که تنهايي را انتخاب کرده.!.

حلاج

http://naagoftehaa.persiangig.com/HALAAJ.jpg


  در آینه دوباره نمایان شد:

با ابر گیسوانش در باد،

باز آن سرود سرخ اناالحق

ورد زبان اوست.


تو در نماز عشق چه خواندی ؟

                                که سالهاست

بالای دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

پرهیز می کنند.



 نام تو را ،به رمز،

 رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی

                   - مستی و راستی-

 آهسته زیر لب

 تکرار می کنند.



وقتی تو،

       روی چوبه ی دارت،

                     خموش و مات

 بودی،

 ما:

 انبوه کرکسان تماشا،

 با شحنه های مامور:

مامورهای معذور.



همسان و همسکوت

                             ماندیم.



خاکستر تو را

باد سحرگهان

هر جا که برد،

مردی ز خاک رویید.



در کوچه باغ های نشابور،

 مستان نیم شب، به ترنم،

آوازهای سرخ تو را

                       باز

ترجیع وار زمزمه کردند.


نامت هنوز ورد زبان هاست.


محمدرضا شفیعی کدکنی

 

گروس عبدالملکیان



دوستت دارم

http://upsara.com/images/rncv8edvhouc9utyr1.jpg


گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.


http://upsara.com/images/jjsco8sb9m4tfborwnz7.jpg


نه!هميشه برای عاشق شدن


نه !

هميشه برای عاشق شدن،

به ‌دنبال باران و

                  بهار و بابونه نباش!

گاهی

        در انتهای خارهای يک کاکتوس،

به غنچه‌ای می‌رسی

                       که ماه را بر لبانت می‌نشاند.


http://upsara.com/images/rbagejm7dlf6y1q0y86j.jpg


سینه‌ام را آماده کرده‌ام


بلیط قطار را پاره ‌می‌کنم

و با آخرین گلّه‌ي گوزن‌ها

                         به خانه برمی‌گردم

آن‌قدر شاعرم

                 که شاخ‌هایم شکوفه داده است

و آوازم

چون مه‌ای بر دریاچه می‌گذرد:

شلیک هر گلوله خشمی است

                               که از تفنگ کم می‌شود

سینه‌ام را آماده کرده‌ام

                           تا تو مهربان‌تر شوی

 

http://upsara.com/images/qqa0cofn6dn6fzo2ap4u.jpg

قشاع



http://upsara.com/images/10agpnovsavgyjdacsy.jpg

عاشق را که بر عکس کنی میشود؛قشاع:

دهخدا را که میشناسید؟! لغت نامه اش را باز کردم  نوشته بود:قشاع یعنی...

دردی که آدم را از درمان مایوس میکند....!!!


http://upsara.com/images/6uqf57qpabjcy47mt1uy.jpg

عاشق هم شدی

                     مثل زلیخا سمج باش
               آنقدر رسوا بازی دربیاور

      تا خدا خودش پا در میانی کند

  

http://upsara.com/images/meejpxwfv5kuhoe3hhgi.jpg



"تو" یادت نیست...

ولی من خوب به یاد دارم

برای "داشتنت" دلی را به دریا زدم که

از آب واهمه داشت...


http://upsara.com/images/nfxi5ca0g04g7o247.jpg


בلم گِرفتـه اَز ایـטּ شَهــر

که آدَمـهآیَش هَمچـــوטּ هَوآیَش نآپآیدآرَنـ ــد ...

گآهـی آنقـَــدر پآکـ که باوَرَت نِمے شـَــوَد.....

گآهـی آטּ چنـ ــاטּ آلوده


که نَفَسَـــــــت مے گیـ ــرد!!...


http://upsara.com/images/dxcu1lh5gfj2dtnb4hc4.jpg


دوست داشتن که شاخ و دم ندارد
اگر داشت
من دیو کوچکی بودم
که عاشقانه تو را دوست دارد





دیروز پینوکیو آدم شد...  

 و امروز آدم ها پینوکیو!...  

 من از عاقبت مادربزرگ می ترسم اگر فردا,  

 شنل قرمزی گرگ شود....  


http://upsara.com/images/123rgz0fknobbsja2c86.jpg

همه ی مردم شهر


http://upsara.com/images/m5niputaihhxrgg7yzoo.jpg


دل درد گـرفتـه اَم

از بـس فـنـجـان هـای قهوه را سـر کـشـیـده اَم

و تو ته هـیچ کـدام نـبـودی


http://upsara.com/images/4b69mo9fimlr62sah2ho.jpg


برای داشتن تو باید دل تمام مردم شهر را بدست می آوردم..!

چون برایت مهم نبود من چگونه هستم..

مهم حرف مردم بود..


http://upsara.com/images/4304elckvzdp2an0teaw.jpg

گــاهــی چـــــتــــــر را بــایـد دسـتِــــــــــ  بــــــــــــاران داد

روی ســــــر خـــــــودش بــــگیــــــــرد ...

و مــــــا

جــــــایــــــش بــــــبــــــاریــــــــم !!!


اینا رو گذاشتم یکم بخندیم



یکی از فانتزیام اینه که

برم سرِکلاس هندسه

بگم  این درسا بسه

کاشکی این زنگ بخوره

 دل به دلدار برسه!


AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان



پسری که تو داشبورد ماشینش پاستیل داشته باشه

پسر نیست که...!
مرد رویا هاس

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان


بقیشون تو ادامه ی مطلبAxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

ادامه نوشته

سکوت

http://s4.picofile.com/file/7766256127/miss_gallery2_25_.jpg

ســـکوت مـــن هـــیچگــاه نـــشانه رضـــایتم نیــست.... 

مــن اگـــر راضـــی باشم ٫ میـــخندم.... ســکوت نمـــیکنم

 

 

 

نگران نباش ، نفرینت نمیکنم !
همین که دیگر جایت در دعاهایم خالیست ، برایت کافیست !!

 

http://s4.picofile.com/file/7766252468/miss_gallery2_17_.jpg

گــاهــی ..

آنـکـس کـه مـی خـنـدد و مـی خـنـدانـد..

مـیـخـواهـد حـواسـت را از چـشـمـانِ گـریــانـش پــَرت کـنـد...

http://s4.picofile.com/file/7766250963/miss_gallery2_14_.jpg

هر قلبی دردی دارد

فقط نحوهی ابراز ان فرق دارد

بعضی ها ان را در چشمانشان پنهان می کنند

و بعضی ها در لبخندشان

 

نا شنوا باش

 

نا شنوا باش

وقتی از محال بودن ارزوهایت سخن می گویند

زبان نفهم!

 

کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه
بیشتر از همه تنهاست،
اون رو تنها نذارید. بهتون نیاز داره ولی
هیچ وقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره...!!

عکس

 

بــــــهانه گـــــــیر ،زبــــــــــان نفهم … دلـــــــــــم را مـیگویـــــــــم

آخــــــــر تــــورا از کـــــــجا برایش بـــــــــیاورم

عکس

صدای قلب نیست

صدای پای توست

                   که شب ها در سینه ام می دوی

کافی است کمی خسته شوی

کافی است کمی بایستی . . . .

 عکس

  

   گروس عبدالملکیان

 

ادم برفی

آدم بـَرفـی هــَم کـِه بـاشـے
دلـَت میـخواهد کـَسـے دـَ ر آغـوشـَت بـگیـرد،

.

.
دلـَت مـیخواهد یـک نـَفـَر کـنارَت باشـَد،
تــا گـَرمـَت کــُنـَد ، تـا آرامـَت کـُنـَد.
مــُهـِم نیـسـت آب شـُدـَ טּ... ،نیـسـت شـُدن...

مهم آن آرامش است حتی برای چند لحظه …!

همیشه نمی شود!

همیشه نمی شود
زد به بی خیالی و گفت:
تنهـــــــــــا امده ام ٬ تنهـــــــا می روم...
یک وقت هایی
شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای...
کم می اوری
دل وامانده ات
یک نفر را می خواهد!

دلم بهانه ای میخواهد برای ادامه زندگی…
    مثل یک بوسه عاشقانه که یادم بیاورد هنوز زنده ام !

 

باید مغرور بود,
دور از دسترس,
باید مبهم بود و سرسنگیـن!

خاکـﮯ کـه باشـﮯ آسفالتت مـیکنند

و از رویت رد مـیشوند..

 

قرص هایم


    امشب انگارقرص هایم آلزایمرگرفته اند.
یادشان رفته خواب آورند.
نه یادآور..

خنده ...


حقیقت عشق"قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش ، "

 

"ادوارد ادیش یکی از بزرگترین تاجران امریکایی"

****

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد …

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

وباز روزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا قلقلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم ....

کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود.

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟ اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

مخاطب خاص

ادامه نوشته

قمار باز

باید قمار باز قهاری باشی

تا بفهمی...

فرق است بین باختن... و بد باختن...


بغض

دیگر از تنهایی خسته شده ام

به کلاغ ها زیر میزی می دهم تا

قصه ام را تمام کنند.



نه قبول نیست!

چشم هایت را زمین بگذار...

بیا دست خالی بجنگیم..



نه تنها ترکت می کنند!

بلکه با تمام پر رویی دستور هم می دهند..

"مواظب خودت باش"


برایم از بازار یک "بغض" خوب بخر

نه مثل اینها که دارم!

هر روز می شکنند...

یک آیه

روی پـــــرده ی کعــبه ؛

این آیه حک شده اســت :

نَبِّئْ عِبَادِي أَنِّي أَنَا الْغَفُــورُ الرَّحِـــيمُ

و مـــن . . .
هنــــوز و تا همیشــه
به همین یک آیــه دلخــوشــــم :

" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده‌ی مهــــربانم ! "


باران

بـــاران همیشه می بارد،

اما مردم ستـاره را بیشتر دوست دارند

نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن



آنجا را نمی دانم

اما اینجا

     تا پیراهنت را سیاه نبینند

                 باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی



آدمها مثل کتابند، برگرفته از مطالب مختلف. از روی بعضی ها باید مشق نوشت، از روی بعضی ها جریمه.

بعضیها را باید چندبار خواند تا مطالبشان را درک کرد،

ولی بعضی ها را باید نخوانده کنار گذاشت.



دکتر ؛ پای نسخه ام بنویس...

"ممنوع الملاقات"

بگذار تنهاییم دلیل پزشکی داشته باشد


گاهي خدا آن قدر صدايت را دوست دارد ،

که سکوت ميکند ؛

تا تو بارها بگويي :

خداي من


نیما یوشیج

نـــیــمــا یــوشــیــج در جــشــن یــک ســالــگــی فــرزنــدش نــوشــت:

پــــســرم..!!


یـک بـهــار

یــک تــابــــســتــان

یـــک پــــایـــــیــــــــــز

ویــک زمــســتــان را دیــدی

از ایـــن پــس هـــمــه چــیــز ِجــهــان تــکــراریــســت

جــز. . .

مـــهــــربــانــی...

هَـمـیــ♥ ـن ...!




دلَـــــم یکـــــ کــوچـ♥ــــه میخـــــواهَــــد


بـــی بــ♥ــن بَستــــ . . .


وَ بــــارانـــی نَــ♥ـــم نَــــم . . .

وَ یکـــــ خـــــدا ، کـــــه کَــ♥ــمی بــــا هَــــم راه بــــرَویـــــم !!
.
.
.
هَـمـیــ♥ ـن ...!

امپراطوری

ﻓﺮﻗـــــﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﻨـــــﺪ ...

" ﺑﯿﺎﯾـــــﯽ " ﯾـــــﺎ " ﻧﯿﺎﯾـــــﯽ " !

ﻣـــــﻦ ﺩﯾﮕـــــﺮ ﻫﯿﭽﻮﻗـــــﺖ

ﺣﺎﻟـــــﻢ " ﺧـــــﻮﺏ " ﻧﻤﯽ ﺷـــــﻮﺩ ...


از روزی که نامتـــ

ملکه ی ذهنمـــ شد،

احساســ می کنمــ جمجمه امـــ

با شکوه ترینـــ امپراتوری دنیاستـــ...



به کرم های اطرافتان پیله نکنید

توهم پروانه شدن می گیرند ..

 

ما همسایه خدا بودیم

 این یکی از داستانهای عرفان نظر اهاریه.حتما بخونیدش خیلی قشنگه
 
 
 
شايد مرا به ياد نياوري
 
اما من تو را خوب مي شناسم ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما
و همه مان همسايه خدا
يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي ومن همه آسمان را دنبالت مي گشتم
تو مي خنديدي و من از پشت خنده پيدايت مي كردم
خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي
توي دستت هميشه قاچي از خور شيد بود
نور از لاي انگشت هاي نازكت مي چكيد
راه كه مي رفتي ردي از روشني روي كهكشان مي ماند
يادت مي آيد؟
گاهي شيطنت مي كرديم و ميرفتيم و ميرفتيم سراغ شيطان
تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي كردي و او كفرش در مي آمد اما زورش نمي رسيد
فقط مي گفت:
همين كه پايتان به زمين برسد
مي دانم چطور از راه به درتان كنم
تو شلوغ بودي آرام و قرار نداشتي
آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره مي پريدي و صبح كه مي شد در آغوش نور به خواب مي رفتي
اما هميشه خواب زمين را مي ديدي آرزويي روياهاي تورا قلقلك مي داد
دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين را به خدا مي گفتي
و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيا آورد
من هم همين كار را كردم
بچه هاي ديگر هم
ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد 
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را
ما ديگر نه همسايه هم بوديم نه همسايه خدا
ما گم شديم و خدا را گم كرديم
دوست من
همبازي بهشتي ام
نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده
هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ مي زند
از قلب كوچك تو تا قلب من يك راه مستقيم است اگر گم شدي از اين راه بيا
بلند شو
از دلت شروع كن
شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم .

این عکساروحتما ببینید!



ادامه نوشته

نیازی به انتقام نیست !

نـيـازي بـه انـتـقـام نـيـسـت !

فـقـط مـنـتـظـر بـمـان . .

آنـهـا کـه آزارت مـي دهـنـد . .

سـرانـجـام بـه خـود آسـيـب مـي زنـنـد . .

و اگـر بـخـت مـدد کـنـد . .

خـداونـد اجـازه مـي دهـد تـمـاشـاگـرشـان بـاشـي . . .


از دسـتـت هـر چـي بـر مـي يـومـد انـجـام دادي

مـرسـي ! ! !

حـالـا نـوبـت پـاهـاتـه

مـي تـونـي گـورتـو گـم کـنـي ! ! !



گـاهـی اوقـات بـایـد خـدا رو شـکـر کـنـی

یـا اصـن بـغـلـش کـنـی بـبـوسـیـش

کـه بـه چـیـزی کـه یـه روزی مـی خـواسـتـی نـرسـیـدی ... !



روزي مـي رســد بـي تـفـاوتـي هـايـت را بـا جـاي خـالـي ام حـس كـنـي ...

و شـايـد در دلـت بـا بـغـض بـگـويـي

"كـاش ايـنـجـا بـود"

آنـوقـت اسـت کـه مـي فـهـمـي

چـقـدر زود ديـر مـيـشـود !

و مـن حـتـي

بـخـوابـت هـم نـمـي آيـم !!!

خُـدايـا ...

خُـدايـا ...

لـطـفـا بـه بـعـضـي از آنـهـايـي کـه ايـمـان آورده انـد

يـاداوري کـن

کـه تـو خـدا هـسـتـي

نـه آنـهـا !


دل و عقل

سـخـت تـریـن کـار دنـیـا ایـنـه کـه

بـه ایـن دل لـامـصــب بـفـهـمـونـی

بـابـا ایـن عـقـل بـهـتـر از تـو مـیـفـهـمـه !!