امیر تتلو
هم مال خودم
هم مال مردم هم مال هنر
حمال مردم حمال هنر
قصدم اینه که پیله هارو پروانه کنم
به کمک مردای دورم
هم مال خودم
هم مال مردم هم مال هنر
حمال مردم حمال هنر
قصدم اینه که پیله هارو پروانه کنم
به کمک مردای دورم
مرد نصفه شب در حالی که مست بوده میاد خونه و دستش می خوره به کوزه ی
سفالی گرون قیمتی که زنش خیلی دوستش داشته، میوفته زمین و میشکنه مرد هم
همونجا خوابش می بره...
زن اون رو می کشه کنار و همه چیو تمیز می کنه...
صبح که مرد از خواب بیدار میشه
انتظار داشت که زنش جر و بحث و شروع کنه و این کارو تا شب ادامه بده ...
مرد در حالی که دعا می کرد که این اتفاق نیوفته میره اشپزخونه تا یه چیزی بخوره ...
که متوجه یه نامه روی در یخچال می شه که زنش براش نوشته...
زن : عشق من صبحانه ی مورد علاقت روی میز آمادست ...
من صبح زود باید بیدار می شدم تا برم برای ناهار مورد علاقت خرید کنم...
زود بر می گردم پیشت عشق من
دوست دارم خیلی زیاد....
مرد که خیلی تعجب کرده بود
میره پیشه پسرش و ازش می پرسه که دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
پسرش می گه : دیشب وقتی مامان تو رو برد تو تخت خواب که بخوابی و شروع کرد
به اینکه لباس و کفشت رو در بیاره تو در حالی که خیلی مست بودی بهش گفتی
...
هی خانوووم ، تنهااااام بزار ، بهم دست نزن...
من ازدواج کردم...
سلامتی همه ی مــــــــــردای پاک
اعتیاد آور

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز می گفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا می کشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانۀ عاصی
در درونم های وهو می کرد
مشت بر دیوارها می کفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش می کردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم،نمی دانی
بانگ او آن بانگ لرزان بود
کز جهانی دور بر می خاست
لیک در من تا که می پیچید
مرده ای از گور بر می خاست
مرده ای کز پیکرش می ریخت
عطر شور انگیز شب بوها
قلب من در سینه می لرزید
مثل قلب بچه آهوها
در سیاهی پیش می آمد
جسمش از ذرات ظلمت بود
چون به من نزدیکتر می شد
ورطه تاریک لذت بود
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
باز تصویری غبار آلود
زان شب کوچک، شب میعاد
زان اطاق ساکت سرشار
از سعادت های بی بنیاد
در سیاهی دست های من
می شکفت از حس دستانش
شکل سرگردانی من بود
بوی غم می داد چشمانش
ریشه هامان در سیاهی ها
قلب هامان، میوه های نور
یکدیگر را سیر می کردیم
با بهار باغهای دور
می نشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زرورق اندیشه ام، آرام
می گذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمی دانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم؟
بگذرم گر از سر پیمان
می کشد این غم دگر بارم
می نشستم شاید او آید
عاقبت روزی بدیدارم
عید قربان پیشاپیش مبارک

شـــاید برایت عجیب ســت این همه آرامشـــم !
خــودمـــانی بگویــم ...
به آخر که برسی ، دیگر فقط نـــگاه میکنــی . . .
دختر که باشی سینه ات می شود صندوقچه ی اسرار برادر

✗می خـواهـم دیـگر سـر به تـن هیـچ /غـصّـه ای/ نـبـآشـد✗

امـــــــا درسـرنـگـــــــــ ... ،
از زنـــــــدگـــــــى خــستــــه امـــــــــ...

ولـــــــی دو رنــگـــــــ نـیــستــــــ...!

برگهای پاییز
سرشار از شعور درخت اند
و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند
آرام قدم بگذار....
بر چهره ی تکیده ی آنها
این برگها حرمت دارند ....
درد پاییز - درد دانستن -است ...
به سلامتی تو...

تاریکی اتاقم با نوری ضعیف شکسته میشود...
لرزشی روی میز کنار تختم میفتد
.
.
از این صدا متنفر بودم ... اما
چشم هایم را میمالم
1 new massage
.
.
تا لود شود...
آروز میکنم کاش تو باشی
سکوت میکنم...
آرزوی بی جایی بود
هیس دختر ها فریاد نمیزنند!
هیس دخترها بلند نمیخندند!
هیس دخترها حقی ندارند!
هیس دخترها باید آرام زندگی کنند!
هیس دخترها باید درد را تحمل کنند!
هیس دخترها باید بسوزندو بسازند!
هیس دخترها باید ظلم و حرف زور را قبول کنند!
"فقط به جرم دختر بودنشون!!"
هیس دخترها باید تحمل کنند و اعتراض نکنند
هیس دخترها حتی حق اینو ندارن که عکسشون روی اگهیه ترحیمشون چاپ بشه!
هیس دخترها باید آرام بمیرند!!
کاش قلبم درد تنهایی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
برگــــ هـای آخــرِ تـقویـم عـشق
حرفی از یک روز بارانی نداشت . . . !
اون پسرایی که وقتی یه روز نمیبینیشون اعصاب واست نمیمونه!
اون پسرایی که شب پشت تلفن دوتایی خوابتون میبره!
اونایی که بهت زنگ میزنن قــند تو دلت آب میشه!
همونا که صداشون مردونست !
همونایی که وقتی کنارت نشستن بهت sms میدن دوست دارم !
اونایی که بد دهن نیستن وقتی فحش ازت میشنون میگن بی ادب !
اونایی که قربون صدقه می رن دلت ضعف می ره !
همونایی که وقتی از دور می بیننت قند تو دلشون آب می شه و یه لبخند میاد گوشه لبشون !
نه ....
نسلشون منقرض نشده!
هستـن ولی کمن..

دخترکـــ رفت ولی زیر لب این را میگفتــــــــ:
"او یقینأ پی معشــــــوق خودش می آیـــــــــــــــــــــــــد..."
پسرکـــ ماند ولی روی لبش زمزمـــــــــــــــــــه بود:
"حتمأ که پشیمان شده برمیگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردد..."
عشـــــــــــــــق قربانی مظلوم غــــــــــــرور است هنوز...!!!
... حرف دل او بود ...

"دل" را باید " بُــر" زد جایش "سنگ" ریخت " که با "خشت" "تکبــُری" نکنند

ﺩﺭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ حسی ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻣﻴﺬﺍﺭﻥ ” ﻏﻴﺮﺕ “
ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺲ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻦ “ﺣﺴﺎﺩﺕ “
ﺍﻣﺎ...
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﻢ ” ﻋﺸـــــــــــﻖ “
ﺗﺎ ﻋﺎشـــق نباشی
نه غیرتی میشی نه حـســود !
نمی فهمند.....

ﭼﺸــﻢ ﻫﺎﯾﻢ בﯾﮕﺮ ﺳــﮓ ﻧבﺍﺭב
ﮐﻪ ﺁﺏِ בﻫﺎﻧــﺖ ﻫــﺎﺭ ﻫــﺎﺭ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﺎﻓﺘــב !!!
ﮔﺮﮔــے בﺭﻭטּــﺶ פֿـﻔــﺘﮧ ﺍﺳــﺖ פـﻮﺍωـــﺖ ﺟﻤــﻊ ﺑﺎﺷــב !!!
ﻣــے בَرَב . . . !
ﻫﯿﭽــــــــــﻮقت

از غریبه بیش از این انتظاری نیست...!

نـــالــه های کهنه ام را مــو به مــو از بَر کنــــی....

بــوی پــاییـز میـــ ــدهـــــد
تابســـــتانِ اینروزهـــــــا ؛
گویـا كه شـــ ــ ــهریـــور با آن همـــــه غـــــرورش ...
عــــاشــق شده استـــــــــــــ ! ...
تماس میگیرند و میگویند به خانه ی پدر بزرگت بیا
تنها پا به خانه ی شادی هایم میگذارم
و میبینم همه ماتم گرفته اند
سر میچرخانم تا به پدر بزرگم نگاه کنم
اخر بیمار است
نباید فشار روانی داشته باشد
ولی...
ولی وقتی سر میچرخانم جایش خالیست
تختش را هم برداشته اند
گریه نمیکنم
برای پدرم هم گریه نکردم
در جای تخت گذشته اش مینشینم و چادرم را روی سرم میکشم
یادم می آید بار آخری که مرا دید به من گفت : حورا دفعه دیگه 3 تا خاطره دیگه
برای آولین بار خاطره هایش را تعریف میکرد
برای من
برای کوچک ترین دختر فامیل
ولی یاد حرفش میوفتم که گفت "باری دیگر" و گریه میکنم
برای اولین بار من هم گریه میکنم
آقا جون بار دیگر نماند و من دل تنگ خاطرات و مَثَل هایت هستم
ذوشنبه
18 شهریور 1392
15:00
در ساحل دریا بودم
به یادت افتادم
در ساحل نبودی
به یادم نبودی
زیر نم باران بودم
به یادت بودم
پیشم نبودی
به یادم نبودی
طوفان شد
در جنگل
در قلب رنگی آشنا
به یادت بودم و به یادم نبودی
روزم مبارک از طرف تویی که مرا نمیشناسی ای اسمانی
حورا تهرانی
15 شهریور 1392
21:16
خیلی وقت است مرده ام...
دلــــــم می خواهد ببارم،کسی نپرسد
چرا؟. . . توچه میفهمی. . .
این روزها ادای زنده ها را در میاورم. . .
تظاهر به شادی می کنم ، حرف میزنم مثل همه . . .
امـــــــــــــــــــــــــــا. . .
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام
بی انصـــــــــــــــــاف...
چانه نزن ... حسرت هایم به قیمت عمــــرم تمام شده. . .