تولــــــــــــــدشه!

 

 

 

امـــــــــــــــــــروز تولــــــــــــــد وبلاگ جان می باشد

تولـــــــــــــــــــــدت مبارک!

هـــــــی زود گذشت ها!

چه بزگه بزرگـا شدیااااااا!1 ســـــــالت شده!ماشــــــــــالا

ببــــــــــــــــــــین کیکم واست گرفتم!!!دیگه چی میخوای؟؟؟

منم دلم خوشه هاااااااااااااااااااااااااااااا خودمووونیم

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست.

به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.

او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد...

آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.

با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود.

پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.

هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .

وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.

يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:

نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم...

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

 

این داستان اولین پستی بود که تو وبلاگی جان ثبت شد!

هویجوری دیگه بیربطوونه

 

بعد نوشت:راستی ماه رمضونتونو اینا هم مبارک باشه!

الــــــتـــــماســـ 2ااااااا فراوانــــــ

 

هیس

just nOthinG:D:x:x

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووم

اووووومــــــــــــــــــدم!خوش اوومــــــــــدم

هه هه

علیکم الســــــــــــــــــــلا م

ووووی چه همه میگـــــــــــذره!!بله بله اصلا نگـــــــــــــــــــران نباشین من زندم حالـــــــــــــــــم خیلــــــــــــــــی خوبه و اینا(دقیقا نمیدونم واسه کی دارم مینویسم کلا واسه اینکه یه امیدی به خودم داده باشم دیگه مثلا)

اخـــــــــــــــــی چقدر اینجارو خاک گرفته!!!اخه یه مدتی اصلا حوصله اینجارو نداشتم!حتی به این نتیجه رسیدم چه جای مزخرفی!البته گرفتارم بودم وقتم نداشتم به هرحال توجیه کردن و اینا دیگه!ولی حالا باز دلم تنگ شده واسه وبلاگم!یاده پارســــــــــــــــال افتادم!یـــــــــــادش بخیر!دوستایی که پـــــــــــیدا کردم!!

خلاصش اینکه وبلاگ جــــــــــــــــونم چاکـــــــــــریم!میخوام یه مدتی باز بنویسم از هرچی حالــــــــــا!!!چرت و پرتــــــــــــم کلا زیاد میگم اگه پاش بیفته!میخوام یـــــــــــه سرو سامونـــــــــــــی بهت بدم که حال کنـــــــــــــــی

ما ایم و نــــــــــــــــــــــوای بی نــــــــــــــــــــــــوائـــــــــی

بســـــــــــــــــــــــم الله اگــــــــــــــــــر حـــــــرف مائــــــی

سال نو!

سال ۸۸ با تمام خاطرات خوب و بدش تمومید!

واسه من ساله نسبتا خوبی بود!اتفاق بدی نداشتم خداروشکر!فقط یه مدتی از عمرمو احساس میکنم هدر دادم!

کلیپ!کنکور!وبلاگ!اسپانیا!معماری!گانگستر!متین!پروژه!خودشیفته!یوزارسیف!نیم سکه!کربلا!اک نیست!خط ۱۷!!مایکل!تولد!خداحافظ!ابشار!پروانه!عباس اقا!!

این کلمات منو یاد خاطره های خوی و بدی میندازه که از اول فروردین پارسال تا اخر اسفند به وجود اومده!احتمالا خیلی هاشو جا انداختم!دیگه هرچی فک کردم یادم نیومد!

خیلی ها شعور ندارن!حتی ارزش اینو ندارن که بخوای به خاطرشون کاری انجام بدی!چه برسه که به خاطرشون اشک بریزی!مفهوم محبت و نمی فهمن!کاری هم نمیشه کرد همین قدر شعور دارن و اطرافیانشون و نمیبینن!فکر میکنن اسمون دهن وا کرده و ایشون از اسمون افتاده....فقط متاسفم!خوشحالم که زود متوجه شدم!خوشحالم که الان خوشحالم!و قربون خودم برم که اینقدر دل صاف و مهربونی دارم!

امیدوارم سال خوبی داشته باشم نتنها من بلکه همه!هم دووست جونام هم خانوادم هم...خلاصه همه دیگه...

دیروز 20 اسفند بود.....

هــــــــــــــــــی سیلام!

دلم تنگیده بود واسه اینجا یه جورایی!

دیروز تفلدم بوددوس جونـــــــــام اینا همه بودن!خیلی خوش گذشت!به ریزو پاشی بود دیگه!خلاصه که روز خوفـــــــی بود!روز تفلدمم بارون بارید!به قول یکی نشونه خوبیه!خو بارون هم رحمت خداست هم برکت.....پس حتما نشونه خوبیه!

این روزا زیاد روبه را نیسم!لعنت به هرچی دروغ گو!همه چیزو خراب کرد.....نمیدونم چی پیش میاد.......اخه چرا.....حسودی؟؟؟؟یا کینه؟؟؟یا .....!واقعا نمیدونم!.....خدایا کمک کن بتونم بفهمم کمک کن همه چی واسم معلوم شه!کمک کن درست تصمیم بگیرم!

هنو ترم شروع نشده باز کلاسا رو به تعطیلیهعجب دانشجویان فعالی

دیگه همین......

فهلانی!

من از کلاغ ها می ترسم کلاغ ها از من.

اگر می نشستیم یک بار با هم صحبت می کردیم متقاعدشان می کردم باید جفتمان از گربه ها بترسیم.......هرچند بعید نی همین الان هم گربه ها زیر پایشان نشسته باشند که از من بترسند.

به هر حال من هم از گربه ها می ترسم هم از کلاغ ها....حالا این وسط ترس گربه ها از سگ ها.سگ ها از مارها و ادم ها بماند برای بعد.........

هـــــــــــــــــــی ترم جدید شروع شد!!!!ولی اصلا حالش نی!!!!!اخه دیگه نمیشه تا ساعت 10 خوابید!!!!البته نه اینکه فک کنی تنبلم ها نخیرم!!!هنو خستگی ترم قبلی تو تنم مونده خو!!!!!!!!اخه بد بختی اکثر روزا کلاسام از 8 شروع میشه!!!!!

این روزها هم همه چی تقریبا ارومه!!!!!من چه قدر خوشحالم........

پیش به سوی ترم جدید.....اما کو انرژی اخه.....با این نمره های قشنگی که استادا دادن هر کی ام جای من بود نمی خواست ترم شروع شه اصلا..........

به هر حال که زندگی در جریان است و چاره ای نی....باید زندگی کرد!

فرصت یاد دادن!

قول بده که هرگز با من موافق نباشی حداقلش این که کاملا یا فی البداهه موافق نباشی!قول بده که همیشه دنبال موضوعی برای مخالفت خواهی گشت!دنیال استثناهایی برای چیزهایی که من نوشته ام و استدلال هایی که به نظرت بی ربط و غلط میرسد.این طوری به من فرصت می دهی که ازت یاد بگیرم.من اگر پاسخی ندادم این طور تعبیر کن که موافق نظرت بودم .....

من اما.....

امتحانام تمومید اما دوتا پروژه واسه هفته دیگه دارم!که هنو کاری نکردم!مهم نی!

 

تو که اینقدر پر باز کردن را خوب بلدی!!!!پرواز کردن را به من اموخته بودی؟؟؟؟؟

خنده ام میگیرد وقتی میبینم چطور در دل به من میخندیدی!!!!!راستی خنده دار است!!

گفتم رهایم نکن!این اخرین جمله ای بود که در دل به او گفتم......حتی صبر نکرد نقطه را بگذارمم..

رهایم کرد......

خودم را عوض خواهم کرد نه تورا یا دنیارا و نه به خاطر تو به خاطر خودم چون خود را از ته دل دوست دارم!

می بینی دنیا!!! ادمهاتم مثل خودت شده اند!!!!!با انها دیگر چه کار داشتی؟؟؟......

 

لطفا اینقدر کنکاش و کنجکاوی نکنید ترو خدا!با همه نیستم با بعضی ها که خودشون می دونن!من اینارو همینطوری مینویسم!و هیچ دلیلی هم ندارم!اینقدر نگردین اینقدر نگران نشین اینقدر نخواین که از چیزی سر در بیارین!!!به ذهنم میاد دوست دارم بنویسم هیچ دلیله خاصی هم ندارررررررررره!بعضی وقتا خستم میکنید!!!!!

امتحانا......

یوهووووووووووو من رفتم که امتحاناتم را به خوبی و خوشی بدهم و همه ی درسهای خود را ماننده بچه های زبرو زرنگ پاس کنم!!!!نه خدایی به دعایید که خوب بدم!!!

حالا اومدم بگم من نیستم دیگه یه مدتی اخه نیس از اقصا نقاط جهان میان و به من سر میزننو نظر میزارن گفتم بگم که یه وقتی خدای نکرده نگرانم نشن(هر هر)

اینم واسه دوست جونای همیشگیم!مخصوصا واسه مامان امیر علی جووووووووونم وخوده امیر علی جونم!کووووچموووولووووو

اخه همیشه اول میشه!!!(حالا خوبه ایندفعه ضایع شم!)

خلاصه همین دیگه!حذف شد!

توروخدا این همه نظر ندین!!!!امن راضی نیستم اخه!گه خواستین بدین برین اپ قبلی!

شیما تورو ببینم دارم برات!این روزا همه دوستا پرو شدن یکی از یکی پرو تر !!!به خداااااااا!!!!

 

اخه.....

اوووووووم نمی خوام!!!!!!

امروز استاد مارو با خاک یکسان کرد!!!!اخه خجالت نمیکشه...۲روزه استاد شده البته اگه بشه اسمشو گذاش استاد جو گیر شده!!!بلد نی چه جوری باید حرف بزنه....حیف حیف که لنگ نمرم!حیف که نمرم دستته والا...والا کارمو پرت میکردم تو صورتت!!!!البته نه با این شدت

اااااا تو روی من نیگا میکنه میگه....می میگه من این کارو قبول ندارم!!!حالا جالبه که من همون کارایی رو رو پروژه انجام دادم که خودش امر کرده بود!!!!!عجباااااااا!  اعصابت خورده چرا سر ما خالی میکنی!!!!این همه شب بیدار بمون این همه جون بکن....واقعا استاد جان ارزش نداشتی اااا! اصلا ذوق ادمو کور میکنه هیچی ادمو له میکنه با اون طرز حرف زدنش!!!!اه اه اه!!!!

حالا اون محمود پرو رو بگو که به ما میخنده!اخه حرفای استاد که تمومید من با یه حالت خاصی رومو اونور کردم گفتم چررررررررررررت میگه هااا (منظورم حرفای استاد بود)!!!!ااونم هر هر به من میخنده حالا منم عصبانی!!!!!!حالا منم جوابه خندشو دادم نه بش روزنامه دادم نه ادامس!

خلاصه که استاد جان تووو........نمیگم دیگه من که مثه تو بی ادب نیستم!پیف پیف!

کلا که ۲تا پروژه سنگین دارم!(حالا زیادم نه یکم سنگین!)برام ارزوی موفقیت کنین!

 

دل نوشت!

می خوام یه چیزایی بگم از دلم

حذف شد!!

فکر کنم سرما هم خوردم!چون گلوم درد میکنه بدنمم گرفته!امیدوارم انفلانزا نباشه اخر ترمی!!!!

کلاس امروز دانشگا فکنم فرت شد دیگه!!!ا اخ جون!ایی خو حالم بده

اخیش یکم خالی شدم!وبلاگی جونم بعد کاغذ تویی که میتونم حرفامو توش بزنم هرچند سر بسته!

!!!!حالا بیخیال این حرفا!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی اون روز توهین یه  عده رو تو روز عاشورا دیدم دهنم باز مون به خدا!!اصلا باورم نمیشد چطور میتونن تو روز عاشورا همچین کارای قبیحی و انجام بدن !با همه چی کل کل با روز عاشو را.........هم

واقعا قابل هضم نبود واسم چقدر ادم میتونه عقلشو داده باشه دست بیگانه چقدر میتونه احمق باشه که اینطور با اعتقاداتش بازی کنن 

خیلی تاسف بار و ناراحت کننده بود!

خدایا کمکمون کن!

 

عکس های منتخب!!

سلاااااااانگ به همه!!!

اول از همه عید غدیر خم رو به همتون می تبریکم!!!و اونایی هم که سید دن سریع شیرنی رو رد کنن بیاد!!!حالا هر کی سید دستش بالااااا!!!!زوووووود!!!!

این عکسایی هم که می بینید مر بوط میشه به عکسهای فوق العاده و بینظیر و منتخب ماه از موسسه National GeoGraphic

 

بقیش هم  تو ادامه مطلب گذاشتم دوست داشتی برو ببین قشنگه!!!!

فهلا!!!

 

 

 

ادامه نوشته

ایستگاه خدا!!!

ایستگاه خدا!!!

 

قطاری به مقصد خدا میرفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: ((مقصد ما خداست کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟

کیست که باور کند که دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟))

قرن ها گذشت.اما از بیشمارادمیان جزاندکی بر قطار سوارنشدند.از جهان تا خدا هزارایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم میشد.قطار می گذشت و سبک میشد زیرا سبکی قانون راه خداست.قطاری که به مقصد خدا میرفت به بهشت رسید.پیامبر گفت اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه اخر نیست.مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند.اما اندکی باز هم ماندند.قطار دوباره راه افتاد وبهشت جا ماند.انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:درود بر شما راز من همین بود.ان که مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد و ان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری!!!!!

                                                      (( عرفان نظراهاری))

((زندانی یا زندان بان))

 

((زندانی یا زندان بان))

سر پیچ از هم جدا شدند.یکی زندانی بود دیگری زندان بان.زندانی دوره محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از گذشته بود:حوله کهنه,ریش تراش زنگ زده و ایینه جیبی.......

ان ها سرنوشت مشترک داشتند هردو خاطرات خود را پشت میله گذاشته بودند و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند برف بر هردوی انها یکسان می بارید.

 

فرد زندانی را در سلولی مجسم کنید.نگهبانی که بیست و چهار ساعته باید از او محافظت کند.چه کسی زندانیست؟؟

                                                      ((سانیا رومان))

نیایش

 

نیایش!!!

((خدایا راهی نمی بینم و اینده پنهان است.

ااما مهم نیست همین کافیست.

که تو همه چیز را می بینی و من تو را

خدایا در این دنیا پیوسته در معرض نابودی  هلاک و مرگ هستم

در دل می گویم:

((خدایا مبادا از یاد ببرم

تو پناه و اسایش من هستی

مرا در اوقات تنهایی و نیازمندی تنها مگذار

ای رحیم و بخشنده

مرا در یاب))

خدااایاااااا بیامرززززززش!!!!

انا لله و انا الیه راجعون........

خدایا خدای خوبه من هنوز باورم نمیشه هنوز باور نمیکنم دیگه از فردا نمی یاد سر کلاس!!!!!خدایا چرا خدای من چرااااااااااااا؟؟؟

اشک چشام خشک شده فقط تو شک ام هنوز قابله هضم نیست که دیگه نیست!!!!!!!یعنی واقعاا نیست؟؟؟

حکمتتو نمیدونم صلاحتو نمیدونم فقط میدونم هرکار تو با دلیله هر کار تو حکمت داره هر کاره تو به صلاح بنده هاته!!!!!!!!اره حالا دلم اروم تره!!!اره!!!!!!!

دوست خوب من دوست ۱۹ ساله من مریم عزیزم تو نیستی اما من واست مینویسم میدونم حالا میبینی می فهمی بیشتر از قبل!!!همکلاسیه خوب من تو ۲روز پیش از پیش ما و خانوادت رفتی!همه رو تنهاا گذاشتی و رفتی !تو بیماری قلبی داشتی و انفلانزا گرفتی و سکته کردی و .....همه چی تموم شد!!!تمووووم.........

مریم عزیزم فراموشت نمیکنم!تو خیلی خوب بودی و مطمئنم الان جات خوبه!ولی واست دعا میکنم و می گم خدای من خدای خوبم بیااااااااااااااااااااامررررررررررزش!بیامرزش!

از همه دوستای خوبم که این اپو خوندن میخوام یک فاتحه برای شادی روح دوست عزیزم بخونن!!!این حداقل کاریه که میشه کرد!

ممنونم

یه مدت از اپ کردن معذوریم

با تشکر

ولی بنده را از الطاف فراوان خود بهره مند سازید!!!!

هستیم در خدمت!!!!

عید اومد+2تا خاطره!!!

سلام به دوستای خوبم!

اول نوشت: عید رو به همه مخصوصا شمااااااا!!!!بله شما دوست عزیز!تبریک می گم!.نمی خوام حرفای کلیشه ای بزنم اما امیدوارم همه خوب استفاده کرده باشن!!!رفت تا سال دیگه!

 

عصبی نوشت۱:پیشنهاد می کنم از این پس به جای واژه اینترنت از واژه صحیح تر فیلتر نت استفاده کنیم!!!سیاسیش نمی کنم اما این دوروزه عصبانیم حسابی!!!!!

 عصبی نوشت۲:این بلاگفا هم که منو روانی کرد تا باز شد!!البته خداروشکر کارم به تیمارستان نکشید زود خوب شدم!!!

خب و تسلیت می گم تمام شدن تابستونو و شروع باز امد بوی ماه مدرسه بوی شادی های راه مدرسه!!!ولی من زیادم ناراحت نیستم که تابستون تموم شد چون یه تنوع لازمه دیگه!اخه خسته شدم دیگه! هروز که تا ساعت 2 و گاها دیده شده تا ساعت 4 بعد از ظهر بنده خواب بودم حالا تا 3 روز دیگه که مجبورم با لگد های متوالی(لگد استعاره از نوازش های ملایم و لطیف خانواده)ساعت 6 بیدار شم که بعید می دونم بتونم خودش یه تنوعه خوبه!!!!

اما این بار فقط خاطرات مدرسه رو با خودم حمل می کنم و از جلوی مدرسه ای که 4سال درس خوندم فقط رد می شم(اوه چه رمانتیک مامانم اینا!!).  پر خاطره ترین سال تحصیلیم سال پیش دانشگاهیم بود!سالی که معمولا باید بیشتر سرمون تو کتاب باشه واسه کنکور بر عکس من هرچی تفریح داشتم تو اون سال بود! هرچی شری هرچی شلوغی ........(میگن کارا بر عکس شده!!والاااا)

 

خاطره نوشت1: ما 8 نفر بودیم!2ردیف اخر کلاس ماله ما بود!همیشه سر کلاسای دیفرانسیل و گسسته یکی باید یه خوراکی یا میوه با خودش می اورد! و به قسمت های مساوی تقسیم می کرد و می خوردیم!معمولا از میوه هایی چون پرتقال و نارنگی استفاده میشد اما اگه کسی سیب می اورد باید چاقوم می اورد که به قسمت های مساوی سیب و ببره که خدای نکرده به کسی بیشتر نرسه!!!و همه منتظر که د بیر عزیز(البته نه چندان عزیز) روشو بر گردونه به تخته تا خوردن را اغاز کنیم!دبیر برگشت سریع پرتقالو گذاشتم تو دهنم و خوشحال داشتم می خوردم که دبیر عزیزروشو برگردوند و زول زد تو صورت من و بنده در همان حال که لپام باد کرده بود و حالت خوردن داشتم خشکم زد!و یه لبخند ملیح نثارش کردم!فکر کنم لبخندم کار ساز بود و گرفتارش کرد که هیچی بهم نگفت!و دوباره خوردنو از سر گرفتم(کلا پرو ام!)

 

خاطره نوشت2:یادم نمیره روزی که دست به هر کاری زدیم تا امتحانه دیفرانسیل رو کنسل کنیم!چون هیچکی البته به جز 2الی3نفر از خرخونا کسی درس نخونده بود!مدرسمون 3طبقه بود هرچی گل و گلدون و قابو خلاصه هر چی قابل حمل بود برداشتیم گذاشتیم جلوی پله ها که مثلا دبیر محترمه(نه چندان محترم)نتونه بیاد بالا!!!!به عبارتی کل مدرسه رو بهم ریختیم!و همه ریختیم تو سالن!که با صدای سوت ناظم پر تلاش با یه سرعتی همه نشستن سره جاشون که انگار نه انگار اتفاقی افتاده!ناظم پر تلاش اومد سره کلاسو دیالوگ های تکراریه خودشوکه همه حفظ بودیم برای بار صدم  فریاد زد و گفت:شما ها خجالت نمی کشین؟مثلا پیش دانشگاهی هستین!بزرگ مدرسه این!فقط هیکل بزرگ کردین!دختر من که 3سال از شما کوچیکتره بیشتر می فهمه!من می دونم با انظباطای شما!درو محکم به هم زدو رفت!و کلاس از خنده منفجر شد!!!!!ولی تلاشامون فایده نداشت رفتیم امتحانو دادیم ولی با مشورت فراوان من که اصلا سوالارو نمی خوندم فقط منتظر جواب بودم که بهم یه جوری برسه!!!یه سوال 5 خطی بود فقط اخرشو خوندم که نوشته بود این ارتفاع با چه اهنگی در حال تغییر است؟(بچه های ریاضی خوب می دونن کدوم مبحث)که با خودم گفتم حالا یه تلاشیم خودم بکنم که جواب دادم با اهنگ پاپ و گاها با اهنگ رپ در حال تغییر است!!!!!!و از اون روز دبیر عزیز هر وقت منو می دید با لبخند البته همراه با طعنه می گفت حالا پاپ یا رپ؟؟

و هزارتا خاطره دیگه!که سعی کردم 2تا از کوتاهاشو خلاصه بگم!

امسال دانشگارو شروع میکنم البته اولش که اصلا خوب نبود چون واسه ثبت نام پدرم در اومد!حالا امیدوارم در ادامه خوب باشه!امین!

در اخر هم امیدوارم امسال سال خوبی واسه همه باشه!!

ممنون که حوصله کردی و خوندی!

قصه عامیانه انگلیسی!!!

قصه عامیانه انگلیسی!!!

در یک صبح قشنگ بهاری سه تا لاک پشت تصمیم گرفتند بروند پیک نیک.اینها یه خانواده بودند:اقای لاک پشت خانوم لاک پشت و لاک پشت کوچولو.اول نشستند فکر کردند کجا بروند و قرار شد بروند به جنگل که نسبتا دور بود.بعد شروع کردند به جمع کردن وسایل و خورد و خوراک!چند تا قوطی تن ماهی چند تا ساندویچ زبان اب پرتقال و خلاصه هر چیزی را که به ذهنشان می رسید برداشتند.تقریبا 3ماه بعد کارشان تمام شد و حاضر شدند.بار و بندیل شان را برداشتند و راه افتادند!!!

رفتند و رفتند و رفتند تا خسته شدند.تقریبا 18 ماه راه امده بودند.یک جا نشستند.اما زود پا شدند و دوباره راه افتادند.حدود 3 سال بعد به جنگل رسیدند.بار و بندیل شان را خالی کردند سفره را پهن کردند و خوراکی ها را یکی یکی چیدند.

خانوم لاک پشت چند لحظه سفره را نگاه کرد بعد رفت سراغ زنبیل ها و شروع کرد به گشتن!اما زنبیل ها خالی بودند.با نا امیدی گفت: ((در باز کن رو یادمون رفته بیاریم)).خانوم لاک پشت به اقای لاک پشت نگاه کرد اقای لاک پشت به خانوم لاک پشت  بعد دوتایی به بچه شان نگاه کردند و گفتند((بچه جون پاشو برو در باز کن رو از خونه بیار.))

لاک پشت کوچولو گفت((چی؟؟؟این همه راه رو بر گردم؟؟)).

پدرش گفت((چاره ای نیست.خیالت راحت منتظرت می مونیم.بی در باز کن که نمی تونیم تن ماهی رو وا کنیم))

لاک پشت کوچولو گفت: ((قسم می خورین؟قول مردونه می دین که تا بر نگشتم به هیچی دست نزنین؟؟))

اقا و خانوم لاک پشت گفتند: ((بله قول مردونه می دیم))

بچه لاک پشت از کنار سفره بلند شد راه افتاد و بعد از مدتی لا به لای بوته ها ناپدید شد.

اقا و خانوم لاک پشت منتظر نشستند.1 سال گذشت.حسابی گرسنه شده بودند.اما قول داده بودند.1 سال دیگر هم گذشت.دوباره 1 سال دیگر هم گذشت.حالا دیگر جدی جدی گرسنه بودند.خانوم لاک پشت گفت: ((می گم بیا نفری یه ساندویچ بخوریم.))

اقای لاک پشت گفت ((نه ما قول دادیم.باید صبر کنیم تا برگرده.))

باز هم نشستند و انتظار کشیدند.1 سال دیگر هم گذشت.بعد 1 سال دیگر هم گذشت.

خانوم لاک پشت گفت: ((6 سال اومده و رفته.بچمون دیگه تا الان باید بر می گشت.))

اقای لاک پشت گفت: ((بله من هم فکر می کنم تا حالا باید بر می گشت.بیا همون طوری که منتظرش هستیم نفری یه ساندویچ بخوریم.))

خانوم لاک پشت گفت: ((باشه.)).هر کدام یه ساندویچ بر داشتند!اما تا امدند گاز بزنند صدایی از لای بوته ها گفت: ((اهاااااان!دیدین!!می دووونستم جر می زززنین!!))بچه لاک پشت یکهو سرشو از لای بوته در اورد و گفت: ((دیدددین خوب شد نرفتم در باز کن رو بیارم))!!

 

بله دیگه !!!اینه!!علاوه بر خانوم و اقای لاک پشت ما هم سره کار بودیم!!!

ولی کاش همین صبر لاک پشتی رو داشتیم!!!!!!

 

یه چند تا  wallpaper هم تو ادامه مطلب گذاشتم !!دیدنش خالی از لطف نی حالا!!!خواه ببین !!خواه نبین!!

 

 

ادامه نوشته

شب قدر!!!!!

الها!

مبادا لیله القدرت سر اید

گنه بر ناله ام افزونتر اید

مبادا ماه تو پایان پذیرد

ولی این بنده ات سامان نگیرد

از همه التماس دعا دارم!