تو بنویس...

این پست را ســــــکوت می کنم تو بنویس !

تــــــــو بنویس ...

از دلتنگی هایتــــــ، از دردهایتــــــ ، از حــــرف هایت ...


از هرچه دلتـــــ می گوید !

بنویس برایـــــــــم...


بزرگداشت روز جهانی ماما

سوگند به زندگي
که باران مهربانیت
گل یاسی که آبستن غنچه است را به ثمر مینشاند
و سوگند به لحظه ی روییدنش بر دستان تو
که شور زیستن در آدمی سـبز میکند
عشق تکرار همین لحظه هاست،
مبارك بادت💚

#میم_مثل_ماما

روز جهانی ماما به همه ی مهربانان در این عرصه مبارک

 

پ.ن : خیلی وقت بود که اینجا پستی نذاشته بودم ... ماه ها و سال ها گذشته و گذر عمر رو اینجا  کاملا حس کردم 😢

دلم برای همتون تنگ شده بود ...

شما رو به خدای مهربانی ها میسپارم 

 

نوشته هایم درددارند...


می گویند : شاد بنویس...!!
نوشته هایت درد دارند...!!
و من یاد مردی می افتم ، که با ویالونش...!!
گوشه ی خیابان شاد میزد...!!
اما با چشمهای خیس...!


گاهی....

گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...


گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...


گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت
.


این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"

دوست خوبم

دعامیکنم که هیچگاه چشمهای زیبای تورا

درانحصارقطره های اشک نبینم

دعامی کنم که لبانت رافقط درغنچه های لبخندببینم

دعامیکنم دستانت که وسعت آسمان وپاکی دریاوبوی بها راداردهمیشه ازحرارت عشق گرم باشد

من برایت دعامیکنم که گل های وجودنازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه خانه ات دعامیکنم

که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشیدآسمان زندگیت دعامیکنم که هیچگاه غروب نکند

دلم تنهایی میخواهد ...!

با تک تک سلول های تنم دلم تنهایی می خواهد!

دلم می خواهد تمام آدم هایی که می شناسمشان یکهو برای همیشه نباشند دیگر!

دلم می خواهد خوبی ها همه شان جمع شود در یک آدم جدید و بعد از یک تنهایی طولانی سر از زندگی ام در آورد.

دلم می خواهد سال ها نباشم، بروم یک جایی و سال ها بعد برگردم!!!

خستگی و بی حوصلگی دارد می کُشد ام، دلم می خواهد بی آنکه به عقب برگردم از نو شروع کنم.

دلم می خواهد دوباره دلم از بعضی چیزها بریزد؛ راستی چرا دلم نمی ریزد این روزها!؟

دیشب یکی می گفت زیادی مهربانم،

می گفت از بس مهربانم دنیایم پر از دشمن و تنهایی شده،

می گفت با حُسنی مبارک و عزرائیل هم مهربانم!

می گفت از بس مهربانم دلم را ذره ذره نمی دانم کجا ها از دست داده ام که به یاد نمی آورم.

این واقعیتِ غیر قابل قبولی ست اما واقعا اغراق نیست که من آدم های زندگی ام را به یاد نمی آورم!

من حتی با خودم حرف زدن را هم ترک کرده ام!

همیشه دلم می خواست یکی باشد که وقتی حرف می زنم محکوم به شنیدن نصیحت و نقطه نظر و افسوس و همدردی و این ها نشوم،

که آن بین دنبال راهی برای ماهی گرفتن نگردد،

که بیخودی در جهت صنعت ماهیگیری هی نگوید که می فهمد ام!

که مجبور به دادن توضیح بیشتر و ترجمه ی حرف های خودم نشوم؛

که دست آخر توی دلم نگویم عجب غلطی کردم که همان اول برنگشتم بگویم "مرسی خوبم"!

کار اما حالا ها به جایی کشیده که اصلا نمی خواهم حرف بزنم،

من حتی با خودم حرف زدن را هم ترک کرده ام.....!!!!!


.

تنها بودن..............

 

تنها بودن قدرت می خواهد ،

و این قدرت را کسی به من داد ،

که روزی می گفت تنهایت نمی گذارم…

 

852

 
 
 
 
 
گاهی سکوت علامت رضایت نیست

شاید کسی دارد خفه میشود

پشت سنگینی بغض...

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخ

آخ

آخ

.

.

.

بچه ها معذرت میخوام...

اومدم نظراتونو تایید کنم همه رو حذف کردم...

نیاین غرغر کنیناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا