آدمها...
امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی،
نــــــــه...!
...
آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی،
"سنـــگِ تمــام" را میگذارنـد و مــی رونــد...!!!
شاید تنهایی من در ظلمت شب بود
که این کلمه ی بی جان پر از روح راساخت
شاید هم گریزی بر هزار راز نهان
که بگوید راز تنهایی سکوت را وبگوید چرا زیست در سوت و کور خانه
آری حال میدانم سوت و کور یعنی چه...
سوت و کور یعنی سکوت و تنهایی کنار یک راز نهان
از دل کوچه گذشتم از میون جاده ی خیس
این مسیر بدون برگشت که واسم هیچ آشنا نیست
میخوام آرامش بگیرم من که تو غصه اسیرم
حق من نیست مثل سایه توی تنهایی بمیرم…
.
.
.
نگارا اگر درد عاشقی را می چشیدی
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمان می شدی از این که عشق را آفریدی
بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی
کسی ر ابدرقه با اشک وخون جگر کردی
زشهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امیدت را پرپر به راه رهگذر کردی
نقطه...
سر خط زندگی
این خط لعنتی را می خواهی چکار؟
وقتی دست تو دست کودکی است
که تنها
کلمات اول خط را زیبا می نویسد
و برای کلمات بعدی دست کوچکش خسته می شود
و
دیگر خودش هم نمی تواند بخواند
برو
بی آنکه حتی بنویسی
*********************************
مبادا غرق شوم در رویایت
باید اسمم را
در کتاب گینس ثبت کنم
تا همه بدانند
- یک نفر
با سنگین ترین بار دلتنگی
روی شانه هایش -
تو را دوست میداشت
نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم...
تـــو... تمـام گمشـده ی منــی ! تمــام گـمـشــده ی من ... !
فرارم از تو است
و قرارم در تو
برانی ام به که رو کنم؟!
نخوانی ام به که خو کنم؟!
ميگويند از تو ننويسم
در خون من گردهمايی لبخندهای تو برپاست
اين را چه کسی ميتواند بفهمد؟!
خیلیـ سخته اون كسیــــ ـــــــ كه گفتـ
واسه چشاتـــــ میمیره
بره و دیگه سراغیــ از تو و نگات نگیرهــــــ
![]()
اگر چه روز من و روزگار می گذرد
دلم خوش است که با یاد یار می گذرد
چقدر خاطره انگیز و شاد و رویایی است
قطار عمر که در انتظار می گذرد
دلـــــــتَنـــــگت می شوم...
چــــــشمانم را روی هـــــم می گــــذارم بـــــــلکه یادت را فـــــراموش
کنم...
تــــــو بگو دلــــــکم
مگر می شـــــــود یـــــک عــــــمری را فراموش کــــــرد؟!
کاش بتونم ببینم چشماتو
کاش بتونم بگیرم دستاتو
آرزومه , یه شب بارونی
تو گوشم بگی , پیشم می مونی
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است
آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.
عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.و. بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.
اما اگر از ترس بلا و آزمون' تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد '
خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست'
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.
عشق هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك.
زيرا عشق براي عشق كافي است.
وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است." بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."
و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ' بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد'
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
و به خواب رويد. با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي
بعضی وقتا فکر میکنی اگه عشقت نبود چکار میکردی.... اصلا قبل از اینکه عشقتون بوجود بیاد چطوری داشتی نفس میکشیدی......
چقدر خوبه که اون هست....
به دستات نگاه کن... فاصله بین انگشتای دستت واسه اینه که با انگشتای عشقت پر بشه.........
میخای داد بزنی و بگی عاشقی ولی به کی؟ اصلا میفهمن عشق رو؟ درکت میکنن یا شروع میکنن به نصیحت که این عشق نیست و........
یاد یه جمله افتادم که میگفت :
از بچگی بهم میگفتن دوست داشته باش.... الان که بزرگ شدم و یکی رو دوست دارم میگن فراموشش کن....!!!
نمیدونم چرا بدون اینکه درک درستی داشته باشن فقط محکوم میکنن ....
دستانم بوی گل میداد... مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچ فکر نکردند که شاید گلی کاشته باشم.......
اصلا به بقیه چکار داری.... فقط خودت و خودش..... دنیا واسه شماست وقتی همدیگه رو دارید...
آغوشـــــــت غـــــــاری است
که وســــــــوسه میکند
همــه را برای پیــــــــامبر شدن !!!

چـقـدر خـوبـه . . .
یـکـی بـاشـه
یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .
سـرتـو بـزاری روی سـیـنـش
آرومـت کـنـه . . .
حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .
عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .
چـقـدر خـوبـه . . .
چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه
غـصـه نـخـوری هـا . . .
نظر يادتون نره
بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشقترین باشیم.
من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی.
تو یعنی بهترین ، زیباترین ، عاشقترین ، لایق ترین.
تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه.
تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت.
من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان.
من برای تو ، تو برای من ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو.
تو گل من ، من باغبان تو ، تو دریای من ، من ساحل تو.
تو طلوع من ، من وجود تو ، تو نفس من ، من هوای تو.
تو باران من ، من سرپناه تو ، تو مهتاب من ، من آسمان تو.
تو اسیری در قلبم ، خیلی عزیزی برایم ، باور کنی ، باور نکنی برایت میمیرم.
بیا در میان عاشقان دیوانه ترین باشیم ، ما می توانیم برترین باشیم.
تو دنیای من ، من دیوانه تو ، تو بمان تا بگویم همه زندگی ام فدای تو.
من و تو در میان عاشقان عاشقترینم ، من و تو از عشق بالاترینیم.
عشق بدون تو عشق نیست ، این زندگی بدون تو زیبا نیست.
با تو شادم ، بی تو پریشانم ، با من بمان تا همیشه لبخند عشق بر روی لبانم باشد.
وقتی در کنارمی بهترین لحظه زندگی ام است ، در کنارم که نباشی باز جایی است که از تو یادی کنم آری در قلبم از تو یاد میکنم.
زیباترین لحظه زندگی ام با تو ، قشنگترین خاطره هایم در کنار تو ، زندگی ام ، عشقم ، نفسم فقط تو.
اینهمه احساس عاشقانه تقدیم به تو ، این قلب کوچک و بی طاقتم فدای تو ، یک دنیا عشق و محبت برای تو ، یک کلام پرمحبت دوستت دارم عزیزم از سوی عشق تو
از توُ چـهـ پنهــان
گــاهۓ برایـم آنقـدر خواستنـۓ مۓ شوۓ
کـ شـروع مۓ کنم
بـ شمــارش تکـ تکـ ثانیـهـ
براۓ یکـ بار دیگـر رسیـدن
بـ بوۓ تنت ...
هرکجا بروی،
مرا خواهی دید.
یک شب،
...
تمامِ شهر را دیوانه وار
با خیال تو قدم زده اَم.
به نام زنده ی زنده آفرین زندگی بخش
ســـــــــــــــــلام عزیزای دلم
خوبین؟دلم براتون خیلی تنگ شده بود.تو این مدت با نظرای قشنگتون شرمندم کردین.شما ها خیلی خوبین.چند وقته خیلی به حرفاتون فکر کردم تصمیم گرفتم دوباره بیام و بنویسم
تقدیم به همه دوستای خوبم:


برای آخرین بار میخوام بنویسم دیگه حال و حوصله نوشتن ندارم امیدوارم یه روزی بتونم دوباره بنویسم دلم برای همتون تنگ میشه.سر میزنم ولی آپ نمیکنم یه جورایی به بن بست رسیدم میخواستم شاد باشم ولی نمیزارن!!!
اینم آخریش:

امیدوارم دل همه شاد باشه.از دوستای گلم هم تقاضا دارم هرکس که منو با نام قلب شکسته یا محکوم به تنهایی لینک کرده بود با نام جدیدم(ماه من غصه چرا)تغییر بده.ممنون
اینم یه شعر تقدیم به دوست عزیز و مهربونم که باعث همه شادی هامه:




صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!
نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!
دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !
نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است !
باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم!
اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن !
بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر
دوستت دارم ، مرا باور کن !
با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند!
نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !
نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم
را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری !
با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری !
با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم
نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!
با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو
همانی هستی که لایق منی !
نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن !
نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!

این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
این عشق تو سرپناه آخر من است ، و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...
بدون تو حرفی برای گفتن نیست به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!
بدون تو جایی برای ماندن نیست و هیچ راهی برای زنده بودن نیست....
چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ، با پاهای خسته و دلی پر از امید!
وقتی غروب می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...
باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ، دلم میخواهد آن لحظه
همچو خورشید در آسمان قلبم طلوع کنی ....
ای وای از فردا... و وای از آن روزی که آسمان ابری و دلگرفته باشد ....
آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ، و باز باید به انتظارت نشست ....
نشست و گریست با همان دل پر از خون ، با آن پاهای خسته و قلبی شکسته....
این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
این عشق تو سر پناه آخر من است و این غروب آغاز دلتنگی های من است ....
بدون تو جایی نیست برای ماندن ، بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد....
آری این کلام حرف آخر من است :
بـــــــــــدون تــــــــو هرگــــــــــز!

شــــــــبگردی میکنــــم.
اما صدای نفــــــــــــسهایـــت را از پشــــــــت
هیچ پنــــــــــــــجره و دیواری نمیشـــــــــنوم
آســوده بخواب نازنیــــــــــــنم
شـــــــــ ــ ـ ـــــــهر در امن و امان اســـــــت
تنها خانهی من اســت که در آتــــش میســـــــــــــــــوزد. ..

دوستی دختر و پسر...
پسران/دختران در ۶ ماه اول دوستی
۱ـ نمی دونم چرا تو رو یه جور دیگه دوست دارم٬ هیچوقت چنین احساسی نداشتم.
۲ـ من روراست و صادقم.
۳ـ تو همونی هستی که من دنبالش می گشتم.
ادامه مطلب
اینم یه متن احساسی قشنگ تقدیم به دوست عزیزم :
با تو هستم در این لحظه ! با تو هستم
خیالم با خیالت گره خورده .
نفسم بی مهابا می زند . تند ، تند و تند تر
گویی سینه ام میخواهد دهان باز کند
چه لحظه زیبائیست ،
وقتی اولین سلام عاشقانه را بعد از روزها دوری به من میکنی !
وای ، چه لحظه غریبی است وقتی نگاه در نگاهت میشوم....
لحظه ای که تو را می بینم پر میشوم از تو ،
تمام غصه هایم را به دست مهربان باد می سپارم ،
و با بالهای تو تا اوج رویا سفر میکنم
در خیالم با تو اوج می گیرم به آینده به دورهای حالا.....
اما ذهنم ناگهان یاری تجسم دورتر را نمی دهد .
نمیدانم ! نمیدانم !... نگرانم
نکند......! نه !
نه سعی می کنم موج منفی ساطع نکنم .
ای عزیز تر از جانم ! در این لحظه ،
تنها اسلحه مبارزه ام با این افکار پوچ و بی اساس و بی پایان ،
ریزش ناگریز اشکهایم است .
آن چنان بغض در گلویم می شکند ،
که در سکوتی سنگین با یاد تو و فراق احتمالی ات اشک می ریزم
نمیدانم !
اما در رفتارهای مهربان تو ، خوبی موج میزند
ذهنم آکنده از مهربانی توست....
آسوده باش ....
من خوبم......

تا تو رفتی همه گفتند
که از دل برود هر که از دیده برفتـــــــ..
ودر آن لحظــــه ی ناباوری و غصـــه ی من خندیدند. . .
و تو ایـــــــ کاش میدانستی که در این تنگ بلور شفافـــــــ
ماهی ســــــرخ تو زندست هنوز...
ودر این کلبه ی سرد. . . یادگار تو به جاستـــــــ..
و تو ای کاش می آمدی و می دیدی
"که از دل نرود هر که از دیده برفتــــــــ". . .

روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و
تنها یادگاراز آن روزها یک قلب شکسته بر جا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم گذشت
و اینک دلم هوای تو را کرده است....
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان!
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت تنگ شده است....
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد کاش دوباره
می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش می داد را بشنوم....
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است
بـــــــــــــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــرد
سلام ببخشید این پست یه کم طولانیه/ولی بخونیدش خیلی جالبه
نظر یادتون نره!!

قفسه ی سینه " قلب "
این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره. خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت. یه پوست نازک بود رو دلش.
یه روز آدم عاشق دریا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا. موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی.
خدا... دل آدمو از دریا گرف و دوباره گذاشت تو سینش. آدم دوباره آدم شد. ولی امان از دست این آدم.
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل. باز نه دلی موند و نه آدمی.
خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد. یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش. ولی مگه این آدم, آدم می شد. این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داش هیچی با صد دلی که نداش عاشق آسمون شد. همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون. دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.
نه دیگه... خدا گفت... این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه.
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود. خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها دیگه... بسه.
آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل... چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده. چقدر اون پوست لطیف رو سینش سفت شده. دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد. و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد.
بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت. آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون. تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد.
ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت. یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد. دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته... دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشک می زد و تالاپ تولوپ می کرد.
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داش اونو کند. آخ... اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد.
....
خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد. دلش واسه آدم سوخت. استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل.
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید.
چرخید و چرخید.
آسمون رعد زد و برق زد.
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن.
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته٬ با چشای سیاه مثه شب آسمون٬ با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل٬ اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم.
آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید. هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد. فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد. همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود. نه... خیلی بیشتر.
پاشد و فرشته رو نیگا کرد. دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود. خواست دلشو دربیاره و بده به فرشته. ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد. باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند.
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته اروم اروم اومدجلو. دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد.
سینشو چسبوند به سینه آدم.
خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش.
آدم فرشته رو بغل کرد. دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم. فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد.
آدم با چشاش می خندید.
فرشته سرشو گذاش رو شونه آدم و چشاشو بست. آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید.
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد.
زمستون
تن عریون باغچه چون بیابون
درختا با پاهای برهنه زیر بارون
نمیدونی تو که عاشق نبودی
چه سخته مرگ گل برای گلدون
گل و گلدون چه شبها نشستن بی بهانه
واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه
چه تلخه
باید تنها بمونه قلب گلدون
مثل من که بی تو
نشستم زیر بارون زمستون
زمستون
برای تو قشنگه پشت شیشه
بهاره زمستونها برای تو همیشه
تو مثل من زمستونی نداری
که باشه لحظه چشم انتظاری
گلدون خالی ندیدی
نشسته زیر بارون
گلای کاغذی داری تو گلدون
نمیدونی تو عاشق نبودی
ببینی تلخه روزهای جدایی
چه سخته
چه سخته
بشینم بی تو با چشمای گریون![]()

اینم یه شعر خاطره انگیز دیگه:
اگه از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت
میشه با ستاره های چشم تو
مغرب نو مشرق نو برپا کرد
میشه از برق نگات
خورشید و خاکستر کرد
میشه از گندمیای سر زلفت
یه عالم شعر نوشت
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
آره از عشق تو مردن داره
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست همه راحت شد
میشه از عشق تو مرد و
دیگه از دست تو هم راحت شد
آره
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه
اگر از عشق میشه قصه نوشت
میشه از عشق تو گفت...

چقدر سخت است بی مقدمه گفتن بی مقدمه نوشتن
و چقدر آسان است بی مقدمگی را مقدمه کردن
چقدر سخت است بی تاب بودن
سخت است که همه اطراف برایت گنگ باشد
سخت است که همه تفکراتت گنگ باشد
سخت است که چیزی نفهمی چیزی ندانی
و بدتر از همه این سختیها زجر دلشوره داشتن
چقدر سخت است که به هر چیزی نگاه کنی جز دیوار و سنگ نمی بینی
و سخت تر میشود که پشت همه این سنگها این دیوارها آرزوهای خود را ببینی
و باز هم سخت است که آرزوهایت از دور دستها برایت دست تکان دهند
و تو در تکاپو رسیدن به آنها هر چقدر میدوی به آنها نمیرسی
هر چقدر فریاد بزنی کسی صدایت را نمیشنود.
و باز هم بی مقدمه بودن را مقدمه میکنم
این بار میخواهم از آسان بودن بگویم و خوب بودن و زیبا بودن ها
چقدر زیباست عشقت را هر چند در دور دستها در کنار خود احساس کنی
چقدر زیباست هیچ دیواری در میان خود و آرزوهایت نبینی
چقدر زیباست با وجود تمام مشکلات هیچ کدام را جز عاشق بودنت حس نکنی
چقدر زیباست زیباترین شخصیت زندگیت را دوست بداری و به او ابراز علاقه کنی
چقدر زیباست بدانی او دوستت دارد و زیباتر این با تمام وجود احساس کنی دوستش داری
چقدر زیباست وقتی میفهمی دوستش داری
چقدر زیباتر هر چقدر فکر میکنی و هر چقدر حرف بزنی جمله آغازینت با
دوستت دارم
شروع شود و در آخر بعد از ساعتها حرف زدن جمله پایانت هم همان
دوستت دارم
میشود.چقدر زیباست وقتی ساعتها حرف میزنی تا به او بفهمانی که دوستش داری
ولی در آخر برای اثبات همه حرفهایت ناچاری به او بگویی دوستت دارم تا بفهمد که دوستش داری
و زیباتر این است که او هم بداند تو دوستش داری
و آرزویت آرزوی او باشد .
حتی عکستم ندارم که بذارم روبروم
اونقدر نگاش کنم تا بشکنه بغض گلوم
خيلی وقته از تو دورم کاش صدامو بشنوی
کاش طلسم پر غرور اين سکوت رو بشکنی
...

سلام دوستای گلم ببخشید دیر آپ کردم چند روزی نبودم
عید همتون مبارک
اینم ۲تا شعر قشنگ تقدیم به شما عزیزانم:
چند صباحی است که دل را معبد عشقت نهادم و از
فراسوی فاصله ها نگاه مهربانت را بر خود خریدم.
روزگاری بود که تنهاییم را با مرغان آسمان تقسیم می
نمودم و همراه با بارش باران، دل تنهایم را نوازش می کردم،
تا اینکه نام زیبایت را خواندم و همانا عشق بزرگت را با
دنیای تنهاییم تعویض نمودم.
مهربانا....
در چشمانت چیست که مرا به سوی خود میکشد؟
در گرمی دست هایت چیست که دستهایم آنها را میطلبد؟
در آینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟
آیا میبینی که تو را میبیند؟
صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد میزند:
دوستت دارم،
دوست ندارم که بگویم دوستت دارم،
دوست دارم که بدانی دوستت دارم....

مـــن هـــــر روز و هــــر روز و هـــــر روز
تمام رویاهایم رابا تو قسمت میکنم وتو..نمیدانی !
من هر روز تورا مرور میکنم وتو... نمیدانی !
من همیشه با تو حرفها دارم وتو...نمیدانی !
من من من ...تورا دوست دارم
اما تو باز هم...نمیدانی !
قبله من
چه قدر ساده و آرام،
چه قدر صبور و صميمي،
تو در من آميختي.
باور کن تو را در اولين نماز نخوانده جستجو کردم
که هنوز به قنوت گريه نرسيده سلامم دادي.
بعد...
من ماندم و دستان پر دعايي
که به آسمان پر استجابت چشمانت آويخته شد.
اصلا بيا و تو بگو...
تو بگو کدامين سو قبله ي من است!؟
دوست دارم تا ابد
میخواهم چیزی بنویسم
نمی دانم چه...فقط می دانم که می خواهم چیزی بنویسم
دستانم از من قلم می خواهند
قلم را بر می دارم
دو کلمه می نویسم ..وبعد..همین
دیگر نمی توانم چیزی بنویسم
تمام حرفم همین دو کلمه بود
دو کلمه ای که نتوانستم به تو بگویم
دو کلمه ای که نه در ذهنم و نه در زبانم ...
که در دلم حک شده اند
اگر قرار بود تمام چیز هایی که در ذهنم بود برایت بگویم
صد ها کتاب می شد
ولی اگر قرار است چیز هایی که در دلم است بگویم
دو کلمه بیش نیست
دوستت دارم...

مجموعه ای زیبا و جذاب از عكسهاي هنري از قلب های عاشقانه و لاو در ادامه مطلب