گيتا، سرود خدايان / ترجمه محمد علي موحد / خوارزمي / چاپ سوم 1385 / 214 صفحه


پس اي پسر بهاراتا بجنگ!

جان نه كشته شود و نه بكشد

و آنكه جان را كشنده يا كشته پندارد از معرفت بي بهره باشد


***


بهاگاوات گيتا، مهم ترين بخش حماسه ي «مهابهاراتا» است و از زمره ي مقدس ترين و برترين متون ادبي فلسفي جهان شمرده مي شود. چه در آن غالب اصول فلسفه ي هند گفته شده است

ماجراي اين فصل «مهابهارات» اين است كه آرجونا به ارابه ران خويش كريشنا (كه تجلي هفتم ويشنو است) دستور مي دهد ارابه اش را به ميان دو سپاه ببرد تا بداند كه روز بعد در ميدان جنگ با كه خواهد جنگيد. وقتي به ميان دو سپاه مي رسد مي بيند كه طرف مقابل همه پسر عموها، عموها و خاندان خودش هستند. آرجونا كمان را به زمين مي افكند و مي گويد«كريشنا! من نه پيروزي مي خواهم و نه ملك و نه شادماني. از كشتن كسان خويشم چه خيري حاصل آيد؟»

در اينجا كريشنا با او شروع به صحبت مي كند و طي چند سرود، اصول فلسفه ي هند را بر او باز مي گويد


***


تو غم كساني مي خوري كه نبايد غم آنان خورد

تو از حكمت دم مي زني

و حال آنكه حكيم نه براي مرده و نه براي زنده غم نمي خورد

هيچ گه نبوده كه من نباشم، يا تو نباشي، يا اين پادشاهان نبوده باشند.

در آينده نيز هيچ گاه نخواهد بود كه ما نباشيم

همچنان كه جان در قالب تن مرال كودكي و جواني و پيري را مي گذراند

مرحله ي انتقال از قالبي به قالب ديگر نيز چنان است.

و مرد كامل از اين باب تشويشي به دل راه ندهد.


***


آن كه دل وي در محنت مضطرب نشود و از خوشي به هيجان نيايد

آن كه از دوستيف ترس و كينه ازاد باشد

او عارفي ست صاحب يقين


***


آرجونا! من و تو بارها از دروازه ي هستي گذشته و بدين جهان آمده ايم

تو اين ماجرا را فراموش كرده اي ولي من همه را بياد دارم

گرچه من از زادن و مردن فارغم، گرچه من خداي كائناتم، چيره بر طبيعت خود

به نيروي «مايا» ي خويش

در ميان مردم مي آيم


***


چنين كسي را يوگي توان گفت

كه كار خود كرده و به مرحله ي نجات رسيده است

او چون به قصد كاري برخيزد

نه چنان است كه طرحي ريخته يا سودي در نظر گرفته باشد

عمل او در آتش علم گداخته و پاك شده است

دانايان چنين كسي را فرزانه نامند


***


حتي اگر گنهكارترين مردمان باشي

چون بر كستي معرفت نشيني از موج گناهان جان بدر بري

اي آرجونا چنانكه آتش فروزان هيزم را خاكستر گرداند

آتش معرفت نيز همه ي اعمال را خاكستر سازد

براستي در همه جهان چيزي نيست كه چون معرفت پاك تواند كرد


***


اي پسر پريتا! يوگي كه به يقين تمام پيوسته و همواره به ياد من باشد

و جز من به غير نينديشد

اسان به من تواند رسيد

جانهاي گرامي كه به بالاترين درجه ي كمال رسيده و به من واصل شده اند

ديگر بار به اين محنت اباد بي قرار دنيا برنمي گردند


***




بهاگاوات گيتا در ويكي پديا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%87%DA%AF%D9%88%D8%AF_%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7


درباره ي بهاگاوات گيتا

http://hoomanbabak.blogfa.com/post-9.aspx


نجات در رساله ي گيتا

http://andisheyejavan.persianblog.ir/post/5


مطالعه تطبیقی جهان‌شناسی عرفان اسلامی و هندویی

http://anjoman-erfan.com/Print/?id=55


يوگا در گيتا

http://www.aftabir.com/articles/view/sport/other/c6c1209628465_yoga_p1.php/%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7


مباني فكري گيتا

http://www.adyanoerfan89a.blogfa.com/post-138.aspx


دانلود بهاگاوات گيتا، آنگونه كه هست

http://www.bbt.info/files/farsi/farsi_bhagavad_gita.pdf




يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف / خجسته كيهان / نشر قطره / چاپ دوم 1384 / 301 صفحه


امروز عصر هنگام بازگشت به خانه با خود گفتم چقدر دوست دارم بار ديگر جمله اي بنويسم! احساس شكل گرفتن ان زير انگشت هايم چقدر خوشايند است! از 16 اكتبر يك جمله ي تازه ننوشته ام، بلكه فقط نسخه برداري و ماشين كرده ام...


***


ويرجينيا وولف يكي از زنان برجسته‌ي ادبيات در قرن گذشته است. او در سال 1882 در لندن به دنيا آمد، پدرش مردي اشراف‌زاده و با فرهنگ بود و ويرجينيا گرچه از آموزش رسمي بي‌بهره بود، ولي كتابخانه‌ي پدر را در اختيار داشت. او از كودكي مي‌خواست نويسنده شود و شب‌ها "در حالي كه بزرگ‌ترها مشغول صرف شام بودند، روي كاناپه‌ي سبز رنگ مي‌نشست و مي‌نوشت". ويرجينيا خواننده‌اي سيري ناپذير بود. بعدها چند واقعه، از جمله از دست دادن مادر در سيزده سالگي و مرگ خواهرش كه دو سال بعد روي داد، او را از پاي درآورد.... ويرجينيا پس از مرگ مادر به شدت افسرده شد و در بيست و دو سالگي بار ديگر چنان به افسردگي دچار شد كه اقدام به خودكشي كرد. او در سي سالگي با لئوناردو وولف ازدواج كرد و سال بعد بار ديگر دست به خودكشي زد. از آن پس نيز بارها به بستر بيماري افتاد يا روانه‌ي بيمارستان شد. تلاش‌هايش براي خودكشي سرانجام در بهار 1941، در حالي كه 59 سال داشت و در اوج شهرت بود به نتيجه رسيد. ويرجينيا وولف با جيب‌هاي پر از سنگ به رودخانه‌ي اوز رفت و خود را در آن غرق كرد.


اگر ویرجینیا ولف را از جمله کسانی بدانیم که با دیدگاه‎ها و آثارشان در تغییر و تحول رمان، در چند دهه آغازین قرن بیستم، نقش تعیین کننده‎ای داشتند، راه به خطا نبرده‎ایم. ولف شخصیتی خاص و متفاوت داشت، خودکشی ناگهانی او نیز تاییدی بود بر این روحیات خاص که با افسردگی و نومیدی بی‎تناسب نبود، جمله ای درخشان دارد بدین قرار «نوشتن یعنی نومیدی مطلق» که نشان دهنده عصاره تفکر او در زمینه نوشتن است.



***


پیش‌بینی می‌کنم که مبارزه‌ای شدید پیش‌رو خواهم داشت. طرح آن بسیار عجیب و استادانه است. مدام باید آنچه راکه در ذات خود دارم از بیخ بکنم تا در آن‌ جا بگیرد. طرح واقعا ابتکاری است و برایم بی‌اندازه جالب است. دوست دارم آن‌را بنویسم و بنویسم، با شتاب و نیروی فراوان، لازم به گفتن نیست که نمی‌توانم.


***


"كتاب حاضر، حاوی بخش‌هایی از خاطرات "ویرجینیا وولف" است. او تا اندازه‌ای در این دفترها به طور طبیعی آن چه انجام می‌داد یا درباره‌ی آدم‌ها، زندگی و جهان می‌اندیشید، نقل می‌كرد. اما به شكلی كاملا فردی نیز به عنوان نویسنده و هنرمند از آن بهره می‌جست. در آن جا با خود خلوت می‌كرد و درباره‌ی كتاب‌هایی كه می‌نوشت یا آن چه خیال داشت بنویسد، به بحث می‌پرداخت. "ویرجینیا در دفتر خاطراتش مشكلات روزمره‌ی پیرنگ یا فرم، شخصیت‌پردازی یا توصیف را كه در هر یك از كتاب‌هایش، حین اندیشیدن، نوشتن یا بازنویسی با آن رو به رو می‌شود، شرح می‌دهد


***


در پی ضعف کردن ، غالبا چیزی در سرم می کوبد ، یا چنین به نظرم می آید . ناگهان اندکی به یاد مرگ می افتم و به فکر فرو می روم ، با خود می گویم خب پس برو ، بخور ، بنوش ، بخند و به ماهی ها غذا بده . این که آدم مرگ را احمقانه می داند چقدر عجیب است . اشتیاق به کوچک شمردن آن و چنان که مونتنی می گوید ، همراه با دیگران خندیدن . و لئونارد کنار حوض ایستاده ، و من نزد عکاس می روم . سه کتاب تازه درباره خام ولف منتشر شده که به من یادآوری می کند باید یادداشتی راجع به کارم بنویسم . با وجود همه ی طعنه ها و انتقادهای من و لرز امروز صبحم ، تابستان بسیار خوبی است . با آرامشی زیبا ، هوایی خوش و پر از نیرو . گمان می کنم برای کار بعدی ام نیازمند این نوع زندگی و موجودیتی هستم که بیشتر انسانی است – این که به راحتی درمیان دوستان لم بدهم – گستره و تفریح زندگی انسان را حس کنم : هنوز برای فشار آوردن و طرح ریختن زود است : باید به نرمش خو بگیرم ، و اجازه بدهم عصاره چیزهای عادی ، صحبت ها ، شخصیت ها ، به آرامی خود به خود در من نشست کند ، تا وقتی که بگویم بس است و قلم در دست گیرم . بله ، حالا پوستم صاف تر شده : دیگر همه ی اعصابم در کشش نیست . 


***



درباره ي يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف

http://vista.ir/?view=article&id=216107


يك يادداشت روزانه از وولف

http://www.tebyan.net/nonfiction/2012/3/24/201232.html


داستان نويسي و رمان از ديدگاه وولف

http://www.madomeh.com/3/1389/10/05/neveshtan-be-revayat-volf/


بيست صفحه اول كتاب يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف

http://ketabnet.ir/Viewpdf.aspx?FileName=84515036




آونگ فوكو / اومبرتو اكو / رضا عليزاده / انتشارات روزنه / چاپ اول 1389 / 1171 صفحه

 

سه دوست که در انتشاراتی در میلان کار می‌کنند، متنهایی منتشر کرده‌اند که پویشی است در زمینه جادوگری، کیمیاگری، علم غیب و انجمنهای پنهانی … و چون این سه تن ـ که تاریخ شهسوران صلیب سفید و فراماسونها و متون قباله‌ای را زیر و رو می‌کنند و با شوخ‌طبعی وغفلت بر امواجی کشتی می‌رانند که فرهنگ غرب را درمی‌نوردد ـ بسیار هوشمندتر از عاملان متعصب آن‌اند؛ تصمیم گرفته‌اند که از سر بازی و برای مقابله با تنگ‌حوصلگی، دسیسه‌ای کیهانی برای تسلط بر جهان طرح بریزند. اما روزی از روزها، شهسواران انتقام، بار دیگر ظاهر به صورت واقعی ظاهر می‌شوند!

 در پاریس و در کنسرواستور فن و هنر، جایی که آونگ فوکو باشکوه تکان می‌خورد، مردی بااحترام و ترسی هشداردهنده به مشاهده آن معجزه می‌نشیند: او کازوبان ، راوی ماجراست که در پی ندای اضطراب‌آلود دوستش بلبو، که در خطر مرگ است، از میلان به آنجا آمده است. کازوبان در موزه گوتیک فن، پنهان می‌شود و مصمم است که در همانجا بماند تا ساعت ملاقات سرنوشت‌ساز فرا رسد

 

اومبرتو اكو سال 1932 در شهر آلساندرا، استان پيمونته ي ايتاليا به دنيا آمد. پس از جنگ جهاني براي مطالعه ي فلسفه ي قرون وسطا و ادبيات وارد دانشگاه بولونيا شد. در سال 1954 ليسانس خورد را در يافت كرد و در همان سال پس از يك بحران مذهبي از كليساي كاتوليك اخراج شد.

او در سال 1956 با بسط ددن تز دكتراي خود، اولين كتابش را با نام «مسائل اخلاقي سنت توماس» منتشر كرد. او در دانشگاه هاي تورينو و ميلان و فلورانس و بولونيا سابقه ي تدريس فلسفه و نشانه شناسي دارد و تا كنون بيش از 30 دكتراي افتخاري از دانشگاه هاي مختلف دنيا دريافت كرده است.

 

امبرتو اكو پيش از آنكه يك رمان‌نويس باشد، فيلسوف و نشانه‌شناس بوده است و «آونگ فوكو» سومين رماني است كه از او به فارسي منتشر شده است. از مشخصه‌هاي سبكي «آونگ فوكو» چند ژانري بودن آن است به طوري كه اكو در اين رمان از ژانر رمان پليسي تا علمي – تخيلي و... را وارد رمان كرده است و همچنين رمان پر از ارجاعات به متن‌هاي ديگر است. اكو پيش از اين پنج رمان نوشته كه «نام گل سرخ» اولين آنهاست. اين رمان حدود دو دهه پيش به فارسي ترجمه شده. اكو دست كم در سه رماني كه از او به فارسي منتشر شده، نشان داده است كه در پي يك دغدغه يا ايده مهم، رمان‌هايش را نوشته است. برملا كردن سويه جعلي هر آن چيزي است كه طبيعي انگاشته مي‌شود و مساله‌اي است كه در رمان‌هاي او طرح و دنبال شده است. او نشان داده است که به شدت به دنبال عیان ساختن جعلیت هر آن چیزی است که ما طبیعی فرض می‌کنیم. رمان‌نویسی او منزلتی هستی‌شناختی دارد و از دل دغدغه‌ای جدی برمی‌خیزد و همین است که در کل رمان‌هایش می‌توان خطی مشخص را دنبال کرد: واقعیت و به تبع آن تاریخ، جعلی است. حقیقت ازلی وجود ندارد، پس هیچ چیز هم ابدی نیست. تاریخ محصول خلاقیت اذهان مردمان همچون بائودولینو و واقعیت برساخته بازی‌های روشنفکرانه راوی «آونگ فوکو» و دوستانش است. اکو، کلیتی تمام‌عیار را هدف قرار می‌دهد، پیرو شعار مشهور گوته است که هر رمانی باید توان جا دادن کل جهان را در خود داشته باشد و مانند فلوبر تمام تلاشش را به کار می‌بندد تا تمام معرفت بشری دوره‌ای خاص را در رمانش بگنجاند، کاری که فلوبر در «بووار و پکوشه» عمری بر سر آن نهاد.

 

 

درباره ي آونگ فوكو

http://asha.ir/archives/5243

 

درباره ي آونگ فوكو

http://bookcity.org/news-1218.aspx

 

درباره ي آونگ فوكو

http://evadavaran.blogfa.com/post-192.aspx

 

درباره ي آونگ فوكو

http://www.farheekhtegan.ir/content/view/37024/40/

 

مصاحبه با اومبرتو اكو

http://sharghnewspaper.ir/News/90/11/23/24360.html

 

 


اعترافات قديس آگوستين / ترجمه سايه ميثمي / ويراسته مصطفي ملكيان / دفتر نشر و پژوهش سهروردي / چاپ چهارم 1386 / 488 صفحه

 

سخنم را گوش ده، اي خدا! گناهان انسان چه شريرانه است! و انسان چنين مي گويد و تو بر او رحم مي كني؛ زيرا تو او را آفريده اي؛ هرچند كه گناه را در درون او خلق نكرده اي

(ص55)

 

***

 

مارکوس اورليوس اوگوستينوس معروف به سنت اوگوستين (Saint Augustinus) از تأثيرگزارترين فيلسوفان و انديشمندان قرون وسطي محسوب ميگردد. او در345 ميلادي به دنيا امد و در 430 از دنيا رفت.  او از شکل دهندگان سنت مسيحي غربي (کاتوليک و پروتستان) به حساب مي‌آيد.وي از قوم بربر در شمال آفريقا بود. در شهر تاگاست (ايالت سوق اهراس در الجزاير فعلي) ديده به جهان گشود.

وي در ابتدا مانوي و يا ثنويت گرا بود ولي به اعتراف خودش چون به بيهودگي اين مذهب در بسياري از عقايد وانديشه هايش پي ميبرد به رم مهاجرت کرده و به مکتب فلسفي شکاکيون جديد ملحق ميگردد. پس ازمدتي اين مکتب فکري نيز او را اقناع نميکند. در شهر ميلان با شخصي با انديشه‌هاي نوافلاطوني بنام «فلاويوس مائيوس تئودوروس» آشنا ميگردد و از همين راه به مکتب نوافلاطونيان وارد مي‌شود. پس از آن به دين مسيحيت ميپيوندد. پس از مدتي به مقام اسقفي شهر هيپو انتخاب مي‌شود و در همين شهر نيز از دنيا ميرود.

وي تا پايان عمر خود نيز تحت انديشه‌هاي نوافلاطوني و مانوي بوده است و اين امر دربسياري از نظريات وآثار وي به روشني نمايان است.

رساله اعترافات او جريان صادقانه حرکت او از زشتي و گناه به سوي مذهب و پاکي است . تفکرات خاص و ديدگاه هاي انديشمندانه آگوستين در کنار تعريف جريان زندگيش و نحوه تحول روحيش اين کتاب را به يکي از جذاب ترين کتابهاي ادبي- فلسفي تبديل کرده است.

 

***

 

من از خود روي گردان بودم؛ زيرا نمي خواستم روي در روي خويش قرار گيرم. تو مرا از چنين وضعيتي رها کردي، و در برابر چهره ي خودم نشاندي تا ببينم چه اندازه کريه بودم؛ و چقدر موهن و بينوا، با آن لکه ها و زخم هاي کهنه ام. خود را مي ديدم و از خود بيزار مي شدم، ولي گريز از خويشتن برايم غيرممکن بود.

 

***

 

در خلال نه سالی که روح آواره ی من به مانویان توجه داشت، با بی صبری زایدالوصفی آمدن فاؤستوس را انتظار می کشیدم. سایر طرفداران، وقتی دست روزگار مرا به محضرشان می انداخت، از ایرادات من می گریختند. آنان به من اطمینان می دادند که به محض آمدن مانی، صرف گفتوگو با او کافیست تا تمامی مشکلات را بسیار صریح و جدی حل کند. چون فاؤستوس آمد، من او را مردی دوست داشتنی یافتم که با جذبه سخن می گفت و مضامین متداول را بسیار دلپذیرتر از سایرمانویان، به آنان می آموخت. اما این ساقیِ کارآزموده با آن ساغرهای پرتکلف، برای رفع عطش من چه می توانست کرد؟ گوشهایم از این مباحث خسته شده بود. دیگر مباحث او را نیکوترین مباحث نمی یافتم. زیرا فقط با زبانی بهتر بیان می گردید، شیوایی و طرز بیان آن گفته ها حقیقت را در نظرم آشکار نمی نمود. من فقط به خاطر فصاحت و چهره ی استدلالگر او بود که باور نمی کردم وی روحی خردمند داشته باشد. آنان که پیرامون او برای من لاف و گزافها می گفتند، داوران خوبی نبودند و فقط بدان خاطر که فاؤستوس آنان را مسحور سخنانش میکرد، او را به طور مشهود و معقول، حرمت می نهادند.

 

***

 

اكنون زمان آن فرا رسيد است كه افكار خود را به كارهاي ناپسندي كه در آن روزها مرتكب شدمف معطوف كنم. گناهان تن كه روح مرا ملوث ساخت. اين يادآوري نه از سر دل بستگي به آن گناهان، بلكه از آن جهت است كه تو را عاشق باشم. دل بستگي به عشق تو مرا بر آن مي دارد تا از همان راه هاي پليدي كه پيموده ام باز گردم.

 

***

 

دیگر دوران نوجوانی پلید من به سر آمده بود. به دوران جوانی نزدیک می شدم و هرچه بر سن و سالم افزوده م یشد، سبک سری روحم بی پرواتر می شد. زیرا من فقط قادر به درك ذاتی بودم که قابل رؤیت باشد. به محض آن که اندکی به دروس حکمت توجه کردم، دیگر نمی توانستم تو را ای خدای من، در قالب جسمی انسانی تصور کنم. من همواره از این اعتقاد می گریختم و از خطایابی در ایمانیان، حتّی در ایمان مادر روحانیمان و کلیسای کاتولیک تو، خرسند می شدم. اما چه درکی می توانستم از تویی داشته باشم که نمی دیدم؟ پس کوشیدم تو را درك کنم. من که انسانی بیش نبودم، آن هم چه انسانی! تو، عظیم، یکتا و خدایی حقیقی هستی. تو را مدام در اعماق قلبم  تغییرناپذیر و نقصناپذیر می انگاشتم. نمی دانم این یقین از چه وقت و از کجا در من راه یافته بود. اما به وضوح می دیدم و مطمئن بودم آن کس که تباه شدنی است، لایق آن کسی است که تباه نمی شود. لاجرم آن کس را که خدشه پذیر نبود، فراتر از کسی انگاشتم که خدشه پذیر بود و آن کس که اندیشناك تغییری نیست، در نظرم گرامی تر از کسی آمد که دستخوش تغییر بود...

 

***

 

سنت آگوستين در ويكي پديا

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%DA%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86

 

پاره هايي از اعترافات سنت آگوستين

http://www.tebyan.net/Nonfiction/2008/12/1/79848.html

 

درباره ي اعترافات سنت آگوستين

http://forum.niksalehi.com/forum721/thread21601.html

 

نگاهي به كتاب اعترافات آگوستين قديس

http://alaam.tahoor.com/page.php?id=11428

 

 



بائودولينو / اومبرتو اكو / رضا عليزاده / روزنه / چاپ دوم 1390 / 672 صفحه

عبدل به عكس كاملا يقين داشت كه زمين كروي است. با اطمينان خاطر و جدي، دليل مي آورد كه اگر زمين پهنه اي مسطح بودف آن وقت چشم من كه عشق نگاهش را مثل نگاه همه ي عاشقان تيزبين كرده- مي توانست در دورها، دوردست هاف نشان حضور معشوق را ببيند، اما اين طور نيست و انحناي زمين او را از اتش اشتياق ام پنهان كرده...
(ص97)

***

آوريل سال 1204 ميلادي است، و قسطنطنيه، پايتخت شكوهمند امپراطوري بيزانس به دست شهسواران جنگ چهارم صليبي تاراج و سوزانده مي‌شود. در گرماگرم كشتار و اغتشاش، بائودولينو، يكي از مقامات بلند پايه ديواني را از كشته شدن به دست صليبيون نجات مي‌دهد و داستان خارق‌العاده خود را براي او كه مورخ نيز هست، باز مي‌گويد. بائودولينو روستا زاده اهل شمال ايتاليا استعداد فطري بي‌نظيري در آموختن زبان‌هاي مختلف و دروغ گفتن دارد. هنگام كودكي به يك سركرده نظامي در بيشه‌ها بر مي‌خورد و او را با هوش و درايت خويش تحت تاثير قرار مي‌دهد. سركرده نظامي، كه خود امپراطور فردريك بارباروسا است، بائودولينو را به فرزندي مي‌پذيرد و او را به دانشگاه مي‌فرستد؛ و آن‌جاست كه او گروهي از دوستان بي‌باك و ماجراجو را گرد مي‌آورد. اين گروه سرخوش از رويا، با اسطوره‌هاي خويش ساخته عازم جستجوي كشيش يوحنا مي‌شود، پادشاه و روحاني افسانه‌اي كه بر قلمرويي پهناور در شرق حكومت مي‌كند؛ سرزمين و هم‌گونه با موجوداتي كه چشم‌شان بر شانه‌ها و دهان‌شان بر شكم‌هاست؛ سرزمين خواجه‌ها، تك شاخ‌ها، دوشيزه‌هاي دل‌ربا. به ديگر سخن اكوي داستان‌گو در اوج درخشش.
(پشت جلد كتاب)

اومبرتو اکو متولد 5 ژانویه‌ی 1932، نشانه‌شناس، فیلسوف، متخصص قرون وسطا، منتقد ادبی و رمان‌نویس اهل ایتالیا است. اکو اگرچه در برابر انبوهی از کتاب‌های علمی و مقاله‌هایش، تنها پنج رمان نوشته است، ولی با وجود این‌که از مهم‌ترین نشانه‌شناسان ساختارگرا به حساب می‌آید، پیش از هرچیز او را به‌عنوان یک رمان‌نوبس می‌شناسند؛ رمان‌نویسی که با یاری انبوهی از دانش و داده‌های حوزه‌های مختلف، رمان‌هایی می‌نویسد تا همه بخوانند و از خواندنشان لذت ببرند.
اکو عادت دارد نشانه‌هایش را و هرچیز دیگر را توی نوشته بریزد و تو را با حجمی از داده‌ها روبه‌رو کند و حال در بائودولینو حتی مرز بین دروغ و حقیقت، خیال و واقعیت و حتی خوب و بد هم مشخص نیست.
بادودولینو خواندن را بیش از نوشتن دوست دارد، چراکه عقیده‌ی او بر این است که شما وقتی می‌خوانید چیزی را فرامی‌گیرید که پیش از آن نمی‌دانستید ولی وقتی می‌نویسید از چیزی می‌نویسید که پیش از نوشتن می‌دانستید و به آن فکر کرده بودید.
بائودولینو دو کار را خوب بلد است؛ آموختن زبان‌های مختلف و دروغ گفتن. او روستازاده‌ای از شمال ایتالیا است که در کودکی با مردی زره‌پوش برخورد می‌کند که از اتفاق، فردریک اول امپراطور آلمان است. بائودولینو با هوش و سخن‌وری خود، او را شگفت‌زده می‌کند و امپراطور او را به فرزندی می‌پذیرد و در جهت آموزش و رشد او می‌کوشد. امپراطور فرزندخوانده‌ی خود را برای تحصیل به دانشگاه می‌فرستد و آن‌جاست که فرزندخوانده با گروهی از دوستان، ماجراجویی را شروع می‌کند و به‌سمت دیار وهم‌آلود خواجه‌ها و تک‌شاخ‌ها و دوشیزه‌های دل‌ربا می‌تازد.

***

«بائودولینو پشت به سومین پنجره کرده بود و به سایه‌ی سیاهی می‌مانست با هاله‌ای از پرتوِ مضاغفِ روز و آتش. نیکتاس نصفه و نیمه به حرف‌های او گوش می‌داد، و در تمام این‌مدت هوش و حواسش معطوف وقایع روزهای قبل بود.»
(ص 24)

***

«...سلیمان دلش می‌خواست فرار کند، اما روز شنبه نمی‌توانست سوار اسب شود، و باز بدتر از آن روی ارتفاعات کوهستانی سفر کند. پس تمام شب را نشسته سر جا ماند، و با مشت به سر کوبید و به تقدیر خود دشنام داد، و همراه با آن، کافران غیر یهودی را به باد نفرین گرفت.
صبح روز بعد وقتی دیگران جایی را یافتند که بشود بی مخاطره از رودخانه گذشت، بائودولینو نزد سلیمان برگشت و با همدلی محبت آمیز به او لبخند زد و با چماقی درست پشت گوش او کوبید. و بدین ترتیب ربی سلیمان تنها کس از میان بنی اسرائیل بود که روز سبّت در خواب از سبّاتون گذشت...»

***


معرفي بائودولينو در آكادمي فانتزي
http://old.fantasy.ir/plugins/content/content.php?content.960

يادداشت كتابدوست درباره ي بائودولينو
http://bookfriend.blogfa.com/post-658.aspx

يادداشت اعتماد درباره ي بائودولينو
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1493283

يادداشت مداد سياه درباره ي بائودولينو
http://frnouri.blogfa.com/post-17.aspx

مصاحبه ي لائورا ليلي با اومبرتو اكو درباره ي بائودولينو
http://mahdifotuhi.blogfa.com/post-41.aspx

فصلي از بائودولينو در مجله بخارا
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/19536/481/text

اومبرتو اكو در ويكي پديا
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D9%88_%D8%A7%DA%A9%D9%88

زندگينامه ي اومبرتو اكو در كتابخوار
http://www.ketabkhar.ir/fasl/1499/




صدر مسيحيت و پايدياي يوناني / ورنر يگر / فريده فرنودفر و امير نصري / انتشارات حكمت / چاپ اول 1389 / 167 صفحه

در عصر حواريون شاهد نخستين مرحله از يوناني شدن دين مسيحيت آنهم به سبب استفاده از زبان يوناني در كتاب هاي عهد جديد و در ادامه، در دوران پس از حواريون، نزد پدران رسول هستيم. اين همان معناي اصيل واژه ي هلنيسمس است. مسئله ي زبان به هيچ وجه موضوع بي اهميتي نبود. به واسطه ي زبان يوناني كل عالم تصورات، نظام هاي مفهومي، استعاره هاي رايج در فرهنگ يوناني و دلالت هاي معنايي ظريف وارد انديشه ي مسيحي شد
(ص 28)

***

ورنر يگر، يونان شناس برجسته پس از ترجمه «پايديا» اثر بزرگ و پژوهشي اش به زبان فارسي که مرحوم لطفي آن را به پايان رساند براي اهل فلسفه فارسي زبان چهره اي شناخته شده است. يگر در کتاب «پايديا» به چگونگي شکل گيري و گسترش پايدياي يوناني يا با تسامح به شيوه تربيت يوناني مي پردازد. يگر اين طرح را در کتاب «صدر مسيحيت و پايدياي يوناني» پي مي گيرد. يگر در اين کتاب به استمرار تاريخي و تغيير تدريجي سنت پايدياي يوناني در مسيحيت چهار قرن نخست ميلادي مي پردازد و به اختصار به بيان ضرورت يوناني شدن مسيحيت و وجوه اشتراک و کشمکش هاي ميان فلسفه يوناني و مسيحيت مي پردازد. وي بر اين اعتقاد است که بسط و گسترش مسيحيت در سده هاي نخست ميلادي بدون توجه به فلسفه يوناني ممکن نبود چرا که مسيحيت اين دوران نيازمند زباني بود که به واسطه آن به تبليغ آموزه هايش بپردازد و فلسفه يوناني اين زبان را در اختيار مسيحيت قرار داد. اين کتاب چنانکه مترجمان آن در ابتداي کتاب يادآوري کرده اند بر آن است خلئي که ناشي از توجه محققان يونان پژوه به عصر طلايي فرهنگ يوناني است را پرکند و به دوران يونان مآبي نيز نظر داشته باشد چرا که شايد اين دوران از لحاظ توليد تفکر در جايگاه فروتري قرار داشته باشد اما از نظر تاثير بر ادياني نظير يهوديت و مسيحيت اهميت بسياري دارد.
(شرق- شماره 1224)

«صدر مسيحيت و پايديای يونانی» آخرين اثر ورنر ريگر، يونان‌شناس برجسته آلمانی است كه به استمرار تاريخی و تغيير تدريجی سنت پايديای يونانی در مسيحيت چهار قرن نخست ميلادی می‌پردازد.يگر در اين كتاب مختصر به بيان ضرورت يونانی شدن مسيحيت و وجوه اشتراك و كشمكش‌های ميان ميراث يونانی و مسيحيت اشاره می‌كند.وی بر اين اعتقاد است كه بسط و گسترش مسيحيت در سده‌های نخست ميلادی بدون توجه به فلسفة يونانی ممكن نبود، چرا‌كه مسيحيت اين دوران نيازمند ابزاری بود كه به واسطة آن به تبليغ آموزه‌هايش بپردازد و فلسفه يونانی اين ابزار را در اختيار مسيحيت قرار داد.همچنين، كتاب صدر مسيحيت و پايديای ادامه اثر برجسته يگر با عنوان «پايديا، آرمان‌های فرهنگ يونانی» است.
(پشت جلد كتاب)

ورنر يگر (Werner Jaeger) در 30 جولاي 1888 در شهر لوبريش آلمان متولد شد. وي پس از اتمام تحصيلات متوسطه وارد دانشگاه ماربورگ شد كه در آن زمان تحت سيطره فيلسوفان نوكانتي بود. او در اين دانشگاه از طريق استادان نوكانتي با آثار افلاطون آشنا شد، سپس به دانشگاه هومبولت در برلين رفت و در سال 1911 رساله دكتراي خود را در باب مابعدالطبيعه ارسطو نگاشت. اين رساله بر ارسطوشناسي آن روزگار تاثير بسزايي داشت. يگر به سال 1914 برخلاف روال معمول، بي‌آنكه رساله استادي‌اش را بنويسد، كرسي استادي نيچه را در دانشگاه بازل سوييس پذيرفت؛ وي سپس به دانشگاه كيل (Kiel) و دانشگاه برلين رفت.
انتشار تك‌نگاري يگر با عنوان ارسطو، شأن آكادميك ويژه‌‌اي به وي بخشيد. او در سال 1936 در زمانه زمامداري هيتلر به آمريكا مهاجرت كرد. يگر چند سال آغازين مهاجرتش را در دانشگاه شيكاگو سپري كرد و در خلال اين ايام به ايراد درس‌گفتارهاي گيفورد (37-1936) پرداخت. عنوان اين درس‌گفتارها كه بعدا متن ويرايش‌شده آنها منتشر شد، الهيات نخستين فيلسوفان يوناني بود. وي در سال 1939 به‌هاروارد رفت و تا زمان مرگ در سال 1961 در همان‌جا ماندگار شد. يگر در خلال سال‌هاي اقامتش در ‌هاروارد آثار متعددي نگاشت، اما يكي از مهم‌ترين تلاش‌هاي آكادميك وي در اين دوران تصحيح انتقادي آثار گريگوري اهل نيسا بود.
شايد مهم‌ترين دليلي كه او را به تصحيح انتقادي اين آثار واداشت، توجه ويژه‌اش به رابطه فرهنگ يوناني و مسيحي و ادامه طرحي بود كه با كتاب پايديا آغاز شد. ورنر يگر بيشتر به خاطر همين اثر خود، يعني پايدِيا مشهور است که به «تاثير متقابل فرآيند تاريخي را که به سيرت يونانيان شکل بخشيده است، و فرآيند فرهنگي را که يونانيان از طريق آن آرمان خود را از شخصيت انساني پديد آورده‌اند»، مي‌پردازد. اين اثر با ترجمه محمدحسن لطفي تبريزي منتشر شده است.
چرا بايد كتاب را خواند
کتاب «صدر مسيحيت و پايدياي يوناني» نيز ادامه اثر برجسته ورنر يگر با عنوان «پايديا: آرمان‌هاي فرهنگ يوناني» است. البته بايد توجه داشت «صدر مسيحيت و پايدياي يوناني» کتابي است که به استمرار تاريخي و تغيير تدريجي سنت پايدياي يوناني در مسيحيت چهار قرن نخست ميلادي مي‌پردازد و مؤلف در اين کتاب مختصر به بيان ضرورت يوناني شدن مسيحيت و وجوه اشتراک و کشمکش‌هاي ميان فلسفه يوناني و مسيحيت توجه کرده است.
يگر بر اين اعتقاد است که بسط و گسترش مسيحيت در سده‌هاي نخست ميلادي بدون توجه به فلسفه يوناني ممکن نبود، چرا که مسيحيت اين دوران نيازمند زباني بود که به واسطه آن به تبليغ آموزه‌هايش بپردازد و فلسفه يوناني اين زبان را در اختيار مسيحيت قرار داد. کتاب، مشتمل بر هفت فصل با اين عنوان‌هاست: نخستين مواجهه مسيحيت و فرهنگ يوناني؛ نامه کلمنت رومي؛ ايمان عقلاني نزد مدافعان مسيحي؛ انديشه فلسفي و مسيحيت؛ انديشمندان اسکندراني (کلمنت و اريگن)؛ آباي کاپا دوکيه و گريگوري اهل نيسا.
انتشارات حکمت همچنین کتاب «اخلاق فضيلت» را هم به بازار روانه کرده است. مؤلف این کتاب، نظريه اخلاق فضيلت را با دو رويکرد ديني و سکولار مورد بررسي قرار داده و کوشيده است تا در فصول پنج‌گانه اين کتاب با عنوان «تصوير اخلاق فضيلت»،‌ «تبيين اخلاق فضيلت»، «تحليل فضيلت»، «تفسير سعادت» و «نقد اخلاق فضيلت»، با توجه به مباني گوناگون اين دو رويکرد به تحليل مهم‌ترين مباحث اين نظريه بپردازد.
(مهرنامه شماره 11)

دوران یونانی‌مآبی یکی از مقاطع مهم تاریخی است که می‌توان بازتابهای فرهنگی دوران یونان باستان را در آن به وضوح مشاهده کرد. این دوران که به عقیده مورخان با فتوحات اسکندر آغاز شد از طریق جانشینان وی ادامه یافت.
یونانی‌مآبی طی چندین سده نشانگر بسط و گسترش فرهنگ یونانی در قلمرو جغرافیایی عظیمی است که همزمان از فرهنگ و تمدن سرزمینهای تحت سیطره خود نیز تأثیر پذیرفت و بنابراین می‌توان این دوران را بستری برای تعامل میان فرهنگهای مختلف قلمداد کرد.
"صدر مسیحیت و پایدیای یونانی" آخرین اثر ورنر یگر یونان‌شناس برجسته آلمانی است که به استمرار تاریخی و تدریجی سنت پایدیای یونانی در مسیحیت چهار قرن نخست میلادی می‌پردازد. یگر در این کتاب مختصر به بیان ضرورت یونانی شدن مسیحیت و وجوه اشتراک و کشمکشهای میان میراث یونانی و مسیحیت اشاره می‌کند.
وی بر این اعتقاد است که بسط و گسترش مسیحیت در سده‌های نخست میلادی بدون توجه به فلسفه یونانی ممکن نبود، چرا که مسیحیت این دوران نیازمند ابزاری بود که به واسطه آن به تبلیغ آموزه‌هایش بپردازد و فلسفه یونانی این ابزار را در اختیار مسیحیت قرار داد.
این کتاب ادامه اثر برجسته دیگر یگر با عنوان "پایدیا: آرمانهای فرهنگ یونانی" است که وی در آن به چگونگی شکل‌گیری ذهنیت یونانی می‌پردازد و آن را از اشعار هومر و هزیود تا افلاطون و ارسطو که به واسطه آنها ذهنیت یونانی به کمال می‌رسد، دنبال می‌کند. وی در این اثر خود می‌‌کوشد تا به مفهوم "پایدیا" (که مسامحتاً می‌توان آن را "تربیت" ترجمه کرد) و احیای آن بپردازد.
یگر پس از کتاب "پایدیا: آرمانهای فرهنگ یونانی" همواره در صدد بود تا بازتاب آن را در سنت مسیحی نشان دهد و از این روی کتاب "صدر مسیحیت و پایدیای یونانی" را نگاشت تا در آن نشان ‌دهد که چگونه مسیحیانی که یونانیان را مشرک می‌خواندند، برای تدوین نظام‌مند و منسجم آموزه‌های خود ناگزیر به استفاده از میراث یونانی شدند و اینکه چگونه ذهنیت یونانی در چهار سده نخست میلادی به حیات خود ادامه داد.
(خبرگزاري مهر)


***

فلسفه ي مسيحي نظام جامعي متشكل از كليه ي رشته ها اعم از منطق، طبيعيات و اخلاق به روش ارسطويي و يا رواقي نبود، بلكه منحصرا شامل چيزي مي شد كه متفكران مشرك اوليه، آن را الهيات خوانده بودند. از اين رو الهيات في نفسه آن چيزي نبود كه در انديشه ي فلسفي انديشمندان اسكندراني، امر جديد و بديعي به شمار رود. آنچه جديد به شمار مي رفت، اين واقعيت بود كه آنها از تامل فلسفي براي حمايت از دين موجود بهره گرفتند؛ ديني كه بر خلاف نظام هاي فلسفي يونان باستان، ماحصل تحقيق مستقل بشري براي كشف حقيقت نبود. بلكه نقطه ي عزيمت آن، وحي الوهي مندرج در كتاب مقدس بود...
(ص73)



اسطوره تجسد خدا


اسطوره تجسد خدا / ويراسته ي جان هيك / عبدالرحيم سليماني اردستاني و محمد حسن محمدي مظفر / مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب / چاپ اول 1386 / 387 صفحه

 

«در ازل، پیش از آن که چیزى پدید آید، «کلمه» وجود داشت و نزد خدا بود. او همواره زنده بوده، و خود او خداست»

(انجيل یوحنا، ۱:۱ـ۲)

«کلمه خدا» انسان شد و بر روى این زمین در بین ما زندگى کرد. او لبریز از محبت و بخشش و راستى بود. ما بزرگى و شکوه او را به چشم خود دیدیم، بزرگى و شکوه فرزند بى نظیر پدر آسمانى ما، خدا،

(همان، آیه ۱۴)

 

***

 

اين كتاب مشتمل بر ده مقاله است كه توسط ده نويسنده، زير نظر جان هيك، نگاشته شده. چاپ نخست آن در سال 1977 غوغايي در ميان مسيحيان محافظه كار براه انداخت. گرچه موضوع كتاب سخن جديدي نبود. اينكه عيساي تاريخي تصوري از خود به عنوان «خداي متجسد» يا «تجسد شخص دوم تثليث الاهي» نداشت. اما اين مسيحيتي ست كه پذيرفته شده. در كنفرانس نايسيا (نيقيه) در طي مناظره هايي كه صورت گرفت، مسيحيتي كه مطابق با تعاليم پولس رسول بود به عنوان مسيحيت رسمي روم پذيرفته شد. و اين مسيحيت متفاوت از مسيحيتي ست كه در سه انجيل نخست، مرقس و متا و لوقا، تصوير شده. سه انجيل نخست، كه به لحاظ زمان نگارش به عيساي تاريخي نزديك ترند، عيسي را پيامبري برجسته و داراي معجزه و... معرفي مي كنند. اما هيچ يك نمي گويند «پسر خدا». تثليث و فرزند خدا بودن و آخرالزمان و بازگشت مسيح و مكاشفه و كلمه بودن عيسا و از اين قبيل همه تعاليم مسيحيت پولسي ست.

اما اگر اين بخش، فرزند خدا بودن مسيح، را از مسيحيت حذف كنيم چيزي از مسيحيت باقي مي ماند؟ مقاله ي نخست «مسيحيت بدون تجسد» درباره ي همين موضوع بحث مي كند. و پاسخ مثبت مي دهد.

 

فهرست مطالب كتاب:

 

سخني ازمترجمان

پيش گفتار

مسيحيت بدون تجسد / موريس وايلز

 

بخش اول: سنجش منابع

هاله اي از شواهد / فرانسيس يانگ

عيسي، مرد سرنوشت جهاني / مايكل گولدر

دو منشا اسطوره ي مسيحي / مايكل گولدر

دو منشا يا كلافي در هم پيچيده؟ / فرانسيس يانگ

 

بخش دوم: سنجش تحولات

مشرب تجربه / لسلي هولدن

مسيح جهان مسيحيت / دان كيوپيت

اسطوره در الاهيات / موريس وايلز

عيسي و اديان جهاني / جان هيك

سخن آخر / دنيس ناينم

اظهار نظر پاياني / دان كيوپيت

 

***

 

جان هیک فیلسوف دین و نظریه پرداز تکثرگرایی دینی است. او در ۱۹۲۲ (میلادی) در یورکشایر به دنیا آمد و در ۱۹۴۰ به کلیسای پروتستان در انگلیس پیوست. وی ابتدا در دانشگاه هال حقوق خواند، پس از گذراندن مدتی از خدمت سربازی برای تحصیل فلسفه به دانشگاه ادینبورگ رفت و پس از آن از دانشگاه آکسفرد دکتری فلسفه گرفت. هیک بعداً سه سال به عنوان کشیش خدمت کرد. در ۱۹۶۷ به استادی دانشگاه بیرمنگام انتخاب شد و سپس در ۱۹۸۲ به مقام استادی تمام‌وقت در مدرسهٔ کلارمونت منصوب شد. هیک در سال ۱۹۵۳ با جوا هازل باورز ازدواج کرد. هیک درسال ۲۰۰۹ به عضویت جامعهٔ دینی کوئیکرز در بریتانیا در آمد. وی در نهم فوریه ۲۰۱۲ درگذشت. عمده ي شهرت او به خاطر مطرح شدن پلورالیسم ديني از جانب اوست



اسطوره دولت

اسطوره ی دولت / ارنست کاسیرر / یدالله موقن / هرمس / چاپ دوم 1382 / 472صفحه

کتاب "اسطوره دولت" بی­شک یکی از مهمترین کتاب­هایی است که درباره چگونگی ظهور ناگهانی اسطوره و تبدیل شدن آن به ابزار در جوامع توتالیتر بحث می­کند. ارنست کاسیرر این کتاب را در نخستین سال­های پایان جنگ جهانی دوم منتشر کرده است. به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران پس از شوکی که ویرانی­ها، کشتار و نابودی­های اقتصادی جنگ جهانی دوم و فاشیسم به حداقل نیمی از کره زمین وارد آورد، به وی وارد شد و کاسیرر تلاش کرد این شوک را در این کتاب بازتاب دهد. کاسیرر در ابتدا اسطوره را برخواسته از دیدگاه­های مذهبی می­دید اما پس از پایان دوران ذکره شده در نظریه خود تغییری ایجاد کرد و معتقد شد که عقب نشینی عقل و منطق در نظام­های سیاسی و اجتماعی زمینه را برای بیدار کردن غول اسطوره مهیا می­کند و این می­تواند به سرعت به ابزاری برای ظهور و تدوام نظام­های استبدادی منجر شود. کاسیرر در کتاب اسطوره دولت به تفسیر و تبیین جایگاه اسطوره در نظام­های سیاسی می­پردازد که در نهایت آن را به عصر نازیسم که خود در آن می­زیسته خاتمه می­دهد. با این حال می­توان گفت، کتاب اسطوره دولت از جنبه­هایی ادامه کتاب "فلسفه روشنگرى" است و از لحاظى دنباله جلد دوم، فلسفه صورت هاى سبمليک : انديشه اسطوره­ اى" است

***
اسطوره را نتیجه ی فعالیت ناآگاه و محصول تخیل آزاد توصیف کرده اند. اما در این جا اسطوره هایی می یابیم که طبق نقشه ساخته و پرداخته شده اند. اسطوره های سیاسی جدید آزادانه رشد نمی کنند. بل که مصنوعاتی هستند که به دست صنعت گرانی ماهر و زیرک ساخته شده اند. (ص ۴۰۵، ترجمه ی یدالله موقن)
و زیر همین بند، مایکل کرویز نوشته است:
تکنیکِ اسطوره شامل چهار بخش است که همه ی آن ها در خدمت هدف واحدی قرار می گیرند که عبارت است از منع داشتن اندیشه ای مستقل و منع بحث انتقادی. این تکنیک ها از این قراراند:
۱) دست کاری زبان به گونه ای که مانع تفاهم و ارتباط شود یا لااقل ارتباط را محدود کند.
۲) مناسکی کردن اعمال تا مرز میان زندگی خصوصی و عمومی از میان برود.
۳) از میان بردن همه ی ارزش های ایده آل و نشاندن تصاویر ملموس نیک و بد...
۴) تفسیر مجدد زمان و تاریخ به منزله ی سرنوشت...
خلاصه ی آرای کاسیرر و کرویز این است که، برای به وجود آمدن حکومت آشفته و مستبد، زبان و آیین هایی لازم است تا حریم فردی تبدیل به مصالح عمومی شود. چرا که، مصالح یا منافع عمومی زیر چیرگی آیین ها و ایده آل های نو قابل کنترل می شوند، اما تحدید آزادی های فردی با دشواری های زیادی همراه است. آیین های متداولِ مشکل زا به نام خرافه حذف می شوند و به رنگ آیین های نو درمی آیند. این آیین ها مردم را از عقاید کهنه و خرافه به سوی عقاید نو می کشند تا مردم به تک صدایی یا همان وحدت منتظم برسند. این آیین ها رنگ و بوی همه گونه چند صدایی را از بین می برد: صداهایی که از حنجره ی فرد می تراود. صداهای احیانا مخالف با دیدن آیین های ترویج یافتهو تحت زبان و واژه های نوآیین به صدایی هماهنگ تبدیل می شود. صفحات سفید تاریخ مربوط به همین تقدیرگرایی اسطوره ای ست، صفحاتی که هیچ نیروی متضاد و ناهماهنگی در آن دیده نمی شود، و نه صدایی فردی. به تعبیر خودِ کاسیرر، قرون وسطا از نظر این گونه هماهنگی زبانی و نظری بی نظیر است.
قرون سیاهی که صدایی جز صدای چوپانان که گوسفندان خود را راهنمایی می کنند شنیده نمی شود. جامعه ای بدون نیروهای در برگیرنده، چند صدا و واقعی جامعه ای بی تحرک و تقدیرگراست. افرادی که در سیطره ی آیین های روزمره اند سرنوشتی عمومی را انتظار می کشند. ماهیت «سرنوشت عمومی» در درجه ی آسیب پذیری یک سان برای همه ی افراد است، چه مخالف و چه موافق. مناسک مردم را به نمایش عمومی از فضاهای یک سان دعوت می کند و در این نمایش همگانی سرنوشت جامعه نشان داده می شود: همه از این دنیای پَست در حال گذریم. همه می آموزند که هویت فرهنگی و تاریخی شان چه گونه باید باشد. تمرکز همه باید به یک چیز باشد: یک امر واحد و بسیار کلی.
امری به غایت انتزاعی که قابل مشاجره و بحث نباشد. همه یک زبان باید یک چیز را بخواهند. جامعه ی ایده آل و اسطوره ای جامعه ای ست که «امر کلی» در بین مردم جا باز کند: امری که پیروی از آن بی چون و چراست. ماهیت فرد در این آیین ها به سرنوشت همگانی مانند می شود. فرد بی اختیار در امر جامعه ی مقدر دست به کار می شود: جامعه ای که از درون تهی ست ولی ظاهری با فراست و شیک داراست.
آیین های نو ساخته از روح فردی بری اند و در عوض سرشار از تجلی های گروهی هستند. نسبتی با امور واقعی و نیروهای متضاد نداشته و پیوندی با تاریخ و فرهنگ مردم هم ندارند. آیین هایی که این گونه شبیه سازی می سازند به قصد تزیین فرهنگ و روابط اجتماعی مردم به آدابی دل بخواهی ست. سفت و سخت شدن آیین ها نشان از حکومتی شدن اش دارد. آموزش نحوه ی برپا کردن مناسک و عزاداری ها برای رسیدن به وحدت رویه است. همواره مردم به درست عمل کردن به مناسک مذهبی دعوت می شوند. بدین ترتیب، بخش نامه های دولتی جای بزرگی در تنظیم آیین ها می یابند.
کاسیرر به کتابی اشاره می کند که در آن فرهنگ و واژه های مورد استفاده ی آلمان نازی چه گونه استفاده می شد.
این واژه ها در مقاصد و اهداف همان امر کلی و انتزاعی آرایش یافته بودند. واژه ها اوراق تاریخ و ادبیات چندین ساله را به سود آیین ها و مناسک تازه تأسیس تغییر می دهند و ریشه ی چندین ساله را با اجتماعی از انسان های بی هویت می خشکاند. نقش واژه ها در واقع ایجاد فرهنگ و تاریخی دل بخواهی ست تا تقدیرگرایی را نهادینه سازد. زبان مشترک همه از واژه های انتزاعی و ناسودمند تشکیل یافته بود. آثار هنری و فرهنگی زیر چنبره ی چنین زبان مشترکی غیر قابل فهم می شود و انزوای کامل این آثار را رقم می زند. و در غیر این صورت، او بایست از سرچشمه ی آن آب ناگوار بنوشد تا با زبان مردم اش همراه شود.
زبان مشترک و آیین ها و نمایش های عمومی سرنوشت همه را به هم دیگر می پیوندد و بدین ترتیب، وحدتی بی نظیر از افراد شکل می گیرد. سیاست در پرتو فرهنگ، و فرهنگ در پرتو اسطوره به زبانی مشترک می انجامد که همه چیز همه چیز را می رساند و همه چیز با همه چیز پیوند می یابد.
تفاوت اسطوره های ساخته و پرداخته (آن گونه که کاسیرر می گوید) با آن چه که جهان ذهنی افراد از اسطوره ها رسم می کند در ساختار آن نهفته است. اما با پاک شدن ذهن مردم از فرهنگ و تاریخ خویش اسطوره ی چارچوب بر صدر می نشیند تا پندار همه را به یک سان نقش زند. مردمی که در مناسک و همایش های نمایشی گرد می آیند خوراکی از پیش آماده و مقدر را می چشند و به بازتولید آن می پردازند. هر رویدادی با تعبیری استعاری و تمثیلی تعبیر می شود ولی هیچ حسی از واقعی بودن و قابل لمس بودن اش ندارد.
بدین ترتیب، مردم همه چیز را در پرتو استعاره ها و نمادهای «امر کلی» مشاهده می کنند. هر رویدادی به طرز معجزه آسایی با دیگری پیوند دارد و اسباب علمی کاربردی محدود و بی مصرف می یابد. هم چنان که نظریه ی نسبیت آینشتاین هیچ کاربرد علمی در آلمان نازی و شوروی کمونیست نداشت. هر کدام از این ها تعابیر عجیب و غریبی از یک نظریه ی علمی داشتند که همه ی دانشمندان نیز می بایست از آن پیروی می کردند. ویگوتسکی روان شناس شهیر شوروی با آن که محدودیت کامل با نظریات علمی جهان داشت پیوند خیلی نزدیکی با نظریات ژان پیاژه یافته بود: زمانی که ویگوتسکی زندگی خود را سپری کرده بود و پیاژه از این که با نظریات او پیش از این آشنا نشده بود افسوس می خورد. این است که همه چیز به همه چیز پیوند می یابد و زبان مشترک، همه ی مردم را تقدیرگرا بار می آورد.

***

ارنست کاسیرر فیلسوف فرهنگ
http://www.mahmag.org/farsi/philostudies.php?itemid=1395

(کاسیرر در ویکی پدیا (انگلیسی
http://en.wikipedia.org/wiki/Ernst_Cassirer

نقش اسطوره و تکنولوژی در ظهور توتالیتاریسم از دیدگاه کاسیرر
http://www.mahmag.org/farsi/philostudies.php?itemid=1346



ایده در آیین


1

فکر کردن به ایده، فکر کردن به وجود ایده موجب وجود ایده در متن می شود. در راستای ایده حرکت کردن یا مسیر خلاف آن را رفتن، هر دو، افتادن در دام ساختار است. تنها راه، شاید، نیاندیشیدن به آن باشد تا در این راه، شاید، ساختار های ناخودآگاه (اوج و فرود) وارد عمل نشوند و متن ساختاری نشود.

2

اما تکمیل یک متن در چند مرحله، تکمیل به دست چند مولف، به ناچار راه به سمت ساختار می برد. که هر مولف سعی دارد راه مولف قبل را ادامه دهد و متن را در راستای ایده اصلی پیش ببرد. پس ساختار، حتی اگر در آغاز نبوده، ایجاد خواهد شد. ادیان نمونه موثق این نظرند.

 

3

-ذهن ریاضی، اگر نه در مفهوم کامل و امروزی خودش، دست کم در شکل استدلال و استقرا در اساطیر و آیین های بشر فعال بوده. از قیاس بین رویش و زایش و در نتیجه زن دانستن زمین، تا نقش نگاره هایی که در آن گندم از زهدان زن می روید، مثال بر این قیاس و استدلالند. بشر در تعریف پدیده ها برای خودش ناچار شد «خود» را در کائنات گسترش دهد. روح انسانی را به سنگها و گیاهان نسبت دهد (آنی میسم) و خدایان را با صورت انسانی تصور کند. گرچه در توجیه آن راه معکوس را پی گرفت و ادعا کرد که خدایان انسان را به مانند خود آفریدند (یونان، بابل، مصر، تورات). اگر آیین را مجموعه افکار و اعمال منتج و متناسب با آنها که رنگی مذهبی و توجیهی در مقابل پدیده ها دارد بدانیم، می توانیم برای آن، مراحل تکمیل، قائل شویم. چرا که انسان در برخورد با هر پدیده و مورد جدید، به توجیهی جدید دست زده که خود بخشی از آیین شده، و این توجیه جدید، این اسطوره جدید لزوما همسان و در راستای باورهای قدیم آن قوم بوده. توجیه جدید نمی توانسته در تقابل با باورهای قبل باشد و در کنار آنها سازمانی یکدست تشکیل می داده. بدین سیاق می توان ردپای ذهن ساختاری را در ادیان جستجو کرد.

4

عدد صرفا در یک رشته اعداد معنی پیدا می کند (کاسیرر). بدون وجود یک زنجیره، عدد در حد یک کلمه بدون «ما به ازا» تنزل خواهد کرد (حاتم نژاد). با داشتن یک عدد و جمع آن با عدد یک (1) می توانیم عدد بعدی را بسازیم و حتی اعداد بعد از آن را حدس بزنیم. اما ذهن ساختاری در این حد بسنده نکرده. با ربط دادن و ایجاد تناظر بین اعداد و حروف، به ساختن علمی جدید دست زده: علم الحروف. و در ادامه ی آن تاروت و جفر و رمل را ساخته.

5

اعتقاد به وجود عالم جدای این دنیا اعتقادی ریشه دار است. این اعتقاد همراه با ارزش گذاری بین بالا و پایین، باعث شده که آن عالم را در بالا و در آسمان و آسمانی بدانیم. میل به بازگشت به این دنیای برتر موجب شد که در باورهای اقوام مختلف و در متون گوناگون تصویری از ستون رو به بالا (مصر) و نردبان بلند تا آسمان (تورات) و درخت بلندی که تا عالم بالا ادامه دارد خلق شود. درخت کیهانی یا درخت حیات، که در باور شمن ها و بت پرستان و یهودیان و مسیحیان وجود دارد، نماد ایده ی مخالف است. نماد روشنی در دل تیرگی، زندگی در دنیای فانی، نرینگی در عالم مادینه و دین در جامعه کفرآمیز است. وجود قطب مادینه در بدن مرد، وجود لکه ی سیاه در دل سفیدی و وجود درخت مرگ در مرکز بهشت جاودانه و درخت حیات در این دنیای فانی. و تمرکز آن در یک نقطه ایجاد کننده ساختار دوگانه و تقابلی ست. به اعتقاد عامیانه ی مسیحی، عیسی در همان نقطه ای به صلیب شد که آدم خلق شده بود. درخت حیات نشانه ی تمرکز تمام آن ایده هایی ست که از بستر جامعه زدوده شده اند. وقتی دنیا از دیانت فاصله گرفته باشد می توان گروه اندک اما بسیار معتقد مذهبی را یافت. بنیادگرایی صرفا در جهانی دور شده از مذهب معنا می یابد.

6

بدین معنا، ساختار امری ناخودآگاه است

 

 


حاشیه: عاشق موسیقی بلاگم شده ام. از صبح که بیدار شده ام تا الان هنوز دارد می نوازد! تقریبا یک ساعت شده

حسی درم بیدار می کند شبیه... نمی دانم شبیه چی. ولش. دوستش دارم. همین!

حاشیه: بر آنم که وبلاگ دیگرم «اسطوره ی ددالوس» را غیرفعال نگه دارم. اصلا حس نوشتن نیست. همین یکی هم مدتهاست به روز نشده. «لذا» مطالب اسطوره شناسی و از این قبیل را هم در همین وب می نویسم.



حوا


اما من فکر می کنم زمین گرد نیست. صاف است. تا پرتگاه پهلوهات. دست بر دست می کشم و دور که می شوم از قله ها، این دره است در برابرم. پوشیده از صنوبر و شور عقل تلخ که لورکا می گوید
تو اما آسمانی. زمین نیستی. آسمانی
یعقوب از نردبانم بالا می آید تا تو
زمین اگر بودی نافت آتشفشان بود. حالا چاله ی هوایی ست که طیاره ام درش می افتد و در نمی آید




خدای من! خدای خوب و مهربان! من و پسر کوچکم دوست داریم که در آسمان صاف و آبی پرواز کنیم و امیدواریم که از آن آسمان صاف و آبی سقوط نکنیم

با سپاس

ددالوس

ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ





 

از همه ی کوهها گذشتم
از تمام صحراها
به امید باکره ای در برج
که در رویای چاه است

 

      خودکشی از فراز ساختمان سازمان ملل




بعد گذشت شش سال امروز برای آخرین بار پی بردم که حتا اگر هزار اثر انگشت او روی تنت بیافتد باز هم می خواهمت. باز هم. باز هم. قصد هیچ کاری را ندارم. فقط می نشینم و زجر می کشم. همین. نفرین هم شاید بکنم برای خنک شدن دلم. بجای ضرباتی که می خواهم بر هستی اش بکوبم. دلخوشم به ضربه های خیالی و همین خنک شدن دلم. نفرین می کنم. نفرین بر او باد روزها. نفرین بر او باد شبها. نفرین بر او باد زمانی که می نشیند. نفرین بر او باد زمانی که بر می خیزد. نفرین بر او باد زمانی که داخل می رود و نفرین بر او باد زمانی که داخل نگه می دارد و زمانی که خارج می کند. نفرین بر او باد زمانی که در چشمهات نگاه می کند و نفرین بر او باد زمانی که با نگاهش یاد مرا از تو دور می کند



سه

این آخرین داستان من است. تا اطلاع ثانوی که بعدی نوشته شود 

ادامه مطلب هم دارد. یادتان نرود

 

سه

اولي مريم بود. ايستاده با شال صورتي رنگش توي ايستگاه. براي بعضي ها مريم خانم بود و براي دوستانش مري. براي من ميريام بود. با موهاي پخش شده بر بالش و دستش که سعي داشت خودش را بپوشاند. گيرم هيچوقت اين اسم را به او نگفته باشم. دهانش يکي بود. هميشه يکي. که با چشمانش سه تا مي شدند و چشمها و انگشتانش دوازده تا. که با دهانش مي شدند سيزده. چشمها را مي بست و پاهاش را جمع مي کرد . ده را حلقه مي کرد دور من. دهانش هميشه بود.  هيچ چيز و همه چيز. که با يکي که مي دادم خودش ده مي شد. من ايستاده بودم مقابلش.

وقتي زمين مي شد کوهها را دنبال مي کردم. وقت خستگي از کار مي نشستم کنجي و از هيچ ها حرف مي زديم. از گشتن و ميل به گشتن. مي گفت بخوان. مي گفتم: انتهاي هر غار تنها مي توان انتظار نور داشت. مي گفتم: اين روح من است و مي گفتم: اولي هميشه يکي بود. بعد سه تا مي شد و بعدتر دوازده تا. که با خودش مي شدند سيزده. چشمهاش را مي بست. دوباره سه مي شدند و وقتي گير مي افتادند حرف از پرواز مي زدند. موهاش را باز مي کرد و دستها را روي سينه صليب مي کرد مي آمد طرفم و مي گفت حالا. کنج يک غار با او مي خوابيدم.

صداي در زدن مي آيد. باز مي کنم. گربه از لاي پاهام رد مي شود و مي رود روي صندلي آشپزخانه. تلفن زنگ مي خورد و صداي قدم برداشتن روي سقف دوباره شروع مي شود. در يخچال را باز مي کنم و شير را برمي دارم. توي کاسه مي ريزم و مي گذارم جلوي گربه. قاشق را برمي دارد و شروع به خوردن مي کند.

- تازه چه خبر؟

ظرف شير خالي که مي شود دوباره انسان شده. مي آيد بلندم مي کند و مي گذاردم توي سبد. به سمت تلفن که مي رود از سبد بيرون مي پرم و از لاي پنجره مي روم توي خيابان. زير شمشادها کمين مي کنم و منتظر پرنده ها مي شوم.


ادامه مطلب دارد. کلیک کنید



ادامه نوشته

از جویس و دیگر اهریمنان

بلومزدی، روز بلوم، نزدیک است. همه ی دوبلین جشن ملی به پا می کنند و برترین رمان قرن بیستم را به جهان یادآوری می کنند. گرچه سالها در خود ایرلند ممنوع بوده و نویسنده اش در سوییس دفن است. علی ایحال، اولیس یکی از بحث انگیزترین های تاریخ ادبیات بوده و هنوز در منطقه ای از جهان (ایران خودمان) ممنوع است. 

به مناسبت این روز فرخنده و مییمون، دارم مقاله ای می نویسم درباره  اولیس. گرچه، به خاطر ناشناخته بودن این شاهکار، حتا در بین ادبیاتی های مدعی، بیشتر مجبورم شرح بدم تا اینکه بحث کنم. چه می شود کرد؟

 


حلقه


 

آه! بيا دوباره زير اين باران مصنوعي با هم برقصيم!

اسمش ميريام است و عادت ندارد وقت رقص توي چشمهام نگاه کند. چشمهاش را مي بندد و متن آهنگ را زير لب زمزمه مي کند و اگر تنهاش بگذاري هم همين طور براي خودش مي رقصد و مي چرخد و از اين دايره ي کوچک تجاوز نمي کند. اين دايره هميشه دور او بوده. هميشه قدمهاش درون اين مرز نامرئي شکل گرفته و زندگي اش در آن معني شده. انگار اين ايده اي باشد که وجودش در آن سرشته شده. من دوستش دارم. از اينکه بي هدف نيست. از اينکه چيز قابل درکي در او هست و اينکه کارهاش و افکارش و قدمهاش همديگر را نقض نمي کند خوشم مي آيد. گيرم بعدِ مدتي اين ايده خسته کننده شود و دنبال دخترهايي بروم که چيزهايي براي غافلگيري دارند.

اسمش ميريام نيست و کارهاي عجيب و غريب زياد مي کند. هميشه چيزي در او هست، حتا رنگ لاک ناخن، که او را از روند معمول متمايز کند. دوست دارد از جلوي پليس که رد مي شويم ناگهان به طرفم خم شود مرا ببوسد و بعد از توي کيفش رژ لب آبي اش را در بياورد آينه وسط را برگرداند سمت خودش و لبهاي سرخش را آبي کند. اما اين کار را نمي کند. دوست دارد وقتي قدم مي زنيم برگهاي پاييزي را زير پا خرد کند و قرچ قرچ صدايشان را بشنود. اما اين کار را نمي کند. دوست دارد وقتي از حمام مي آيد بروم طرفش لبه ي حوله را بگيرم بکشم و او پسم بزند. اما اين کار را نمي کند. آن وقت است که مي فهمي، بر خلاف ميريام، که درون حلقه بود، او درون حلقه نيست، حلقه در اوست. بيرونش مي آورم و جلوي نور نگاهش مي کنم. برق طلاييش در نور صبحگاه چشمگير است و سعي مي کند از من بگيرد دورش کند. نمي تواند. انگشت اشاره را آرام توي حلقه مي کنم و او آه مي کشد. حلقه ديگر مال من شده. پس وقتي توي خيابان راه بروم دخترهاي مجرد حلقه را در انگشتم مي بينند و مي فهمند که من ديگر از دور خارج شده ام. ميريام هم اين را فهميد و برخلاف انتظار مرا کشت.

اسمش ميريام بود و عادت نداشت وقت رقص توي چشمهام نگاه کند. اما وقتي ليوان آب پرتقال را جلوم گذاشت توي چشمهام نگاه کرد و گفت «بخور». البته من نخوردم. مرگ من در زماني ديگر اتفاق افتاد. زماني که ديگر چيزي براي نگه داشتن و از دست دادن نمانده بود. زماني که رو به شرق نشستم و منتظر ماندم ببينم چه وقت شعله و دود از دهانه ي آتشفشان زبانه مي کشد و مواد مذاب از حلقه ي دهانه بيرون مي زند مي ماسد روي دامنه ها و فضا رنگ عوض مي کند. اما نديدم.

حلقه را جلوي نور نگه داشتم و گفتم «اين همه مدت پيش تو بود؟»

گفت «چي مي نويسي؟»

آنها باز خواهند گشت. با چشماني از سوال و عسل که مي تواني چايت را با آن شيرين کني. اگر دلت خواست. آنها هميشه در حال بازگشتن بودند و من هميشه در حال فرار. فراري بي برنامه و بي مقصد. کفشهام را در آبهاي بحرالميت گم کردم و دستهام را آخرين بار در جيزه ديدم. داشتند از يک فروشنده ي دوره گرد سراغ بازار برده فروشها را مي گرفتند. حلقه را از دور گردنم باز کردم و دور از چشم نگهبان ها به سمت بيابان فرار کردم.

من هميشه من بودم. آنها هم آنجا بودند. اولين جداييمان را به خاطر دارم. زمان يخبندان جديد. چشمها را کف دستشان گرفته بودند و در برف به دنبالم مي آمدند. رد پاهام روي برفها باقي مي ماند و همين جاي مرا لو مي داد. از ميان شاخ و برگهاي نيمه يخزده رد شدم از جنگل گذشتم تا به يک ايستگاه مترو رسيدم. سوار شدم و به خودم گفتم که تا آخرين ايستگاه پياده نمي شوم.

فکر مي کند من خوابم دستش را روي جيبم مي گذارد و دنبال کيف پولم مي گردد. دستم را روي دستش مي گذارم (حلقه دارد) و چشمم را باز مي کنم. هول مي شود و پلک مي زند چند بار. لبخند مي زنم و موبايلش را مي گيرم و به خودم تک زنگ مي زنم. بلند مي شوم و به سمت کوپه ي جلويي مي روم.

اسمش ميريام نيست. وقتي حرف مي زند به اطراف نگاه مي کند و وقتي مي بوسد نفسش بوي سيگار مي دهد. توي تراس نشسته سيگار مي کشد. پايش را بلند مي کند به من مي زند و مي گويد «دوباره». يادم مي افتد که بايد بروم کتابفروشي فلسفه ي صورتهاي سمبليک را بخرم. بايد اسطوره هاي آفرينش مهدي را پسش بدهم و يادداشتي درباره ي تسلسل و تکرار بنويسم و يادم مي آيد ميريام قرار است بيايد نوشته هام را مرتب کند. مي گويم «نه». بلند مي شود پتو از شانه هايش مي افتد روي زمين. نگاه مي کنم به چين شکنش که شکل آفريقا شده. آنجا به خدا مي گويند آسمان. وقتي مي خواهند بگويند هوا خوبه مي گويند «خدا خوبه». مي گويد«خب» و مي رود داخل. يکي از پنجره هاي روبرو زني با تعجب نگاه مي کند. داخل مي روم. نگاهش مي کنم که لباس مي پوشد. کيفش را بر مي دارد. به سمت در مي رود و در حال خروج حلقه اش را دستش مي کند. مي روم لبه ي تراس و از بالا نگاه مي کنم که از لاي ماشين ها و کرگدن هاي معاصر از خيابان مي گذرد و سوار تاکسي مي شود. نفس عميقي مي کشم و بوي گوگرد را فرو مي دهم. فرشته ها لبه ي بام روبرو نشسته اند و پشت همديگر را مي خارانند. ميريام از پشت بغلم مي کند و از توي جيبم حلقه را برميدارد و مي رود. او بيرون زمان ايستاده. براي گرفتنش بايد دست به دامن تنها کيمياگري که مانده بشوم. کنستانتين هولاس ريش انبوهش را از روي پايتل جمع مي کند و اکسيرش را که مزه ي ريش مي دهد مزه مزه مي کند و مي ريزد توي ظرفشويي. مي گويد «ديگر از من گذشته پسرجان. چيزي از سفر زمان و شکار اژدها نمي دانم. تنهام بگذار.» مي گويم «باشه.» و بيرون مي آيم. در حال خروج چشمم به سينک ظرفشويي مي افتد که طلا شده. هولاس دارد ريشش را شانه مي کند. مي گويد «راجع بهش بنويس.» مي گويم «باشه» و در را مي بندم.

مي نويسم: او خواهد آمد. با چشماني از سوال و عسل. او هميشه باز خواهد گشت و من منتظرش مي مانم تا بيايد آتش قرباني را روشن کند لبه ي بام بايستد و پشتش را بخاراند. بعد دوباره صداي پاها در راه پله مي پيچد آنها مي آيند و با چشمهاي درشتشان دنبال او مي گردند. پيداش مي کنند. سوالشان را مي پرسند و اگر جوابي نداشته باشد با شمشير آتشين او را مي کشند. او هميشه مي آمده و آنها هميشه مي آمده اند و من هميشه از خودم مي پرسم پس من چي؟ مار را از دور کمرم باز مي کنم سراغ آنها مي فرستم و تکه تکه هاي مانده از تنش را از آتش بيرون مي آورم و در آغوش مي گيرم و راه مي افتم. اولين مقصد هميشه آخرين مقصد نيست. اولين بار در بيست سالگي از اينجا گذشتم و حالا در چهل سالگي هنوز منتظرم آنها بيايند و با چشمهاشان که کف دست گرفته اند سمت شرق را به من نشان دهند. آنجا زني در انتظار من هر روز گلهاي گلدان لب پنجره را عوض مي کند و منتظر است با شنيدن صداي توپ همراه شب قبل را از خانه بيرون کند و تکه ي آخر کفنم را بدوزد. من يک سگ ماده ام. بي چشم و چراغ. به خانه ام بياييد. بي شک ليواني چاي برايتان دارم.

مي نويسم: او خواهد آمد. با گلداني در يک دست و بچه اي در آغوش. خانه به خانه دنبالش مي گردم و درهاي چوبي را با لگد مي شکنم. گداي کور جلوي کليسا آدرس خانه اي روستايي را مي دهد که بچه اي در حياطش بازي مي کند و چاهش سالهاست خشک شده. زن روستايي عقب عقب فرار مي کند و فرياد کشان حرف از اژدها مي زند. مي گويم «شکارچي» کسي نمي شنود. دستهام را تکان مي دهم. بي انگيزه به چشمهای مراقب نگاه مي کنم و به خودم مي گويم هنوز بايد بنويسم.  

مي نويسم: او خواهد آمد. مي آيد از کنارم رد مي شود و توي ايوان مي ايستد. بالهاي غمگينش را باز مي کند و به افق به دودي که از دهانه ي آتشفشان بيرون مي زند نگاه مي کند. لبه ي ايوان مي ايستد و لحظه اي بعد مي پرد. پريد. من يک شاه ماهي غمگينم. بي چشم و چراغ. هيچ وقت با او خاطره اي نداشتم. تنها چيزي که مانده اثر انگشتش روي ليوان چاي است و لنگه کفشي که براي خودش توي پذيرايي قدم مي زند. لبه ي ايوان مي ايستم و دور شدنش را نگاه مي کنم. او خواهد آمد. دستش را خواهم گرفت و به اتاق خواب مي برم. دستهاش را به تخت مي بندم و بالهاش را مي کنم. من يک مرداد سال گاوم. بي صبر. قيچي را کنار تخت مي گذارم و مي گويم حالا. و حلقه را پيدا مي کنم. انگشتم را آرام داخل حلقه مي کنم و او آه مي کشد. مي گويم «بالاخره.» او خواهد گفت «من يک تابستان شمالي ام. دست بر من بکش. خيسم». بود. مي گويم «بيا زير اين باران با هم برقصيم».

می نویسم: اسمش میریام است. وقت بوسیدن چشمهاش را می بندد.

 

نامه به پدر


 

نامه اول

مثل همیشه اول باید من سلام کنم. گیرم اگر تو را ندیده باشم تو دیده باشی باز هم سکوت است تا وقتی که من سلام کنم. همیشه من سلام می کنم. تو اصلا سلام نمی کنی. جواب سلام هم نمی دهی. تو دو سال است جواب نمی دهی. دو سال است حرف نمی زنی و مثل دیوار نامرئی بین ما و توهمات دیرینمان قد علم کرده ای. تو دیوار تلخ واقعیتی و نمی گذاری در رویای کودکی هایمان باقی بمانیم.

 

نامه دوم

دیشب خواب دیدم پدر. می دانی که من همیشه در دنیای دیگری سیر می کنم. و این روزها این دنیای بیگانه را برای لحظات خواب نگه داشته ام. لحظات خواب دم صبح. می دانی که خواب نیستم. رویا می بینم به دلخواه خودم. خواب دیدم داستانی خوانده ام. داستانی بسیار عجیب. داستانی که در همان حال در حال اتفاق است. نویسنده اش را هم می شناختم. و در همان عالم رویا خواستم داستانی بر مبنای همان داستان بنویسم. که سرقت ادبی بود. شگفت انگیز بود. پر از بچه های گمشده و بوی گربه معلق در فضا. بیدارتر که شدم دیدم داستانی نبوده که کار من سرقت نامیده شود. و وقتی برخاستم داستان خودم هم از خاطرم رفته بود. فقط این اندیشه مانده بود که داستانی بی نظیر نوشته شده. داستانی که کلمه کلمه اش را دیدم و فراموش کردم.

 

نامه سوم

فکر که می کنم، پدر، فکر که می کنم، می بینم همه چیز خیلی بی دلیل شروع شد و بی دلیل ادامه پیدا کرد و تمام هم نخواهد شد. این قانون است. و خود قانون برای قانون شدنش نیاز دارد ایجاد کند. مثل درک تائوییست ها از خدا. و ابن عربی هم می گوید منزه است خداوندی که اشیا را آفرید در حالیکه او خود آن اشیا است. پس با این حساب تو کجا رفته ای؟ از جیب راستش رفتی توی جیب چپ؟ پیرهنش چه رنگی ست؟

امشب که به خوابم آمدی برایم از بویش بگو. و اینکه ارواح به شکل ابرند و از رفتن پیش هم و رعد و برق زدن لذت می برند.

 

نامه چهارم

نوروز دیگری از راه می رسد پدر. ما سه سال بود نوروزها را خانه نبودیم. و حالا بعد سه سال مثل یک شروع دوباره، عادت دیرین را از سر می گیریم.

من همیشه معنام را از تو می گرفتم پدر. نه به دلیل موافقت. چون با تو مخالف بودم. تلاش برای دوری از یک ساختار خود به معنای افتادن در دام ساختارهای دیگر است. و من با تقابل با تو، با معنا بخشیدن به هر انچه در نظام تو بی معنی بود دنیایی خلق کردم که با رفتن تو و حذف ساختارت آن دنیا نیز فرو ریخت. مثل یک بچه ی سه ساله متحیر ماندم که حالا من کی هستم؟ و ساختاری که این روزها بدان پایبندم و دنیایی که خلق کرده ام بخش های مشابه بسیاری با دنیای گمشده ی تو دارد.

 

نامه پنجم

سلام پدر

دیگر انتظار جواب را نمی کشم.

نامه را می بندم و باور می کنم که «شاید» جوابی آمده و من نشنیدم. و این خودش برای اثبات دروغین بودن همه ی حقیقت ها کافی است.

من درد می کشم پدر. مثل پنج حرف حقیقت درد می کشم. درد اینکه حس کنی گذشته ات اشتباه بوده. اینکه در گذشته کاری کنی و بعدها بفهمی اشتباه بوده. و حال که حال درگذشته و گذشته شکل گرفته رعشه ای مدام در دستهام می گذرد که با گره زدن انگشتانم (این پنج حرف حقیقت) پنهانش می کنم.

بگذریم. پنج یادداشت نوشتم که بگویم متاسفم.

متاسفم.

مایونز.

 

 

الف

الف

برای ف

 

اين از دختر سمت چپي خوشش مي آيد. اين را از چشمهاش مي شود فهميد. هربار به او فکر مي کند حالت چشمهاش اين شکلي مي شود. به نظرم اين عاشق شده است.

 به چي فکر مي کني؟ اين در کابين را باز مي کند و بي مقدمه اصلا بي حرف شروع به گشتن مي کند. نيازي به هيچ کلامي نيست. ما مدتهاست که يکديگر را شناخته ايم و فهميده ايم سر از کار هم در نمياوريم. اين است که وقتي اين بي هيچ کلامي لاي لباسها و ملافه هاي مرا مي گردد صفحه ي ديگري از کتاب را ورق مي زنم و محو خرد نامفهوم آن مي شوم. اين يک مار است. نشانه ي بي نظمي اسطوره اي. خدايان با غلبه بر او به جهان نظم دادند اما هر از گاهي سر و کله اش پيدا مي شود و کارها را بهم مي ريزد. الان هم آمد و لباسهاي مرا بهم ريخت و رفت. کار هميشگي اوست. بي هيچ مقدمه هر وقت ويرش بگيرد سر و کله اش پيدا مي شود و کارها را خراب مي کند. کتاب را زير بغل مي زنم و از کابين بيرون مي روم. نسيم شور دريا به صورتم مي خورد و آفتاب چشمم را مي زند. به نرده ي لبه تکيه مي دهم و اين جمله را تکرار مي کنم: «انومه اليش». او مي گويد «چي؟». او پسر بدي نيست. هيچ وقت با او مشکل خاصي نداشته ام. به جز يکبار که عکس دوست دخترم را از آلبومم کش رفت و وقتي خواستم پس بگيرم رفت روي تکه خاکي که خودش به آن مي گفت جزيره و همانجا نشست و داخل قايق نيامد. من هم گذاشتم همانجا بماند. فکر کنم هنوز هم همانجاست. همانجاها يک گنج هم دفن شده. اما من احمق نيستم که بروم دنبالش و قايق را خالي بگذارم و وقتي برگردم ببينم اين عوضي روي تختم دراز کشيده و به عکس هاي دوست دخترم که روبروي تختم به ديوار چسبانده ام نگاه مي کند. از ترس او حتا دستشويي هم نمي روم. توي بطري هاي خالي نوشابه مي شاشم و از پنجره ي کابين پرت مي کنم بيرون. شبها هم به صداي موشها که پشت ديوارهاي کابين پچ پچ مي کنند گوش مي کنم و سعي مي کنم صداي دريا را تصور کنم. مدتهاست خبري ازش نيست. شايد کشتي عشق من به گل نشسته. شايد با دوست پسر جديدش کنار ساحل نشسته و وقتي بعد از بيست سال از راه برسم ببينم کفنم تن آن پسره ي عوضي ست.

-چه کفن قشنگي!

-اره. دوست دخترم برام دوخته!

البته اين يکي ديگر است. قبلي خيلي قشنگ تر بود. اما در اين بيست سال پوسيد و بيچاره مجبور شد براي اين پسره از نو ببافد. پسره ي عوضي! البته اين يکي ديگر است. قبلي خيلي خيلي عوضي ست. عادتش دروغ گفتن و سوراخ کردن کف کشتي ست. يکبار تمام گوسفندهام را شير کرد بپرند توي آب و آنها هم پريدند و از آن موقع مجبورم بجاي گوشت سيب بخورم. از موضوع پرت نشويم. دريا را خيلي دوست دارم. هنوز وقتي صبحها بيدار مي شوم چند لحظه اي تکان هاي او را در تختم احساس مي کنم و بعد يادم مي آيد که مدتهاست رفته. يا من رفته ام. هرچه هست الان خيلي از هم دوريم. شبها که با بار هيزم به خانه برمي گشتم روي سکو مي ايستاد و مرا تماشا مي کرد که زير بار هيزم در حال مرگ بودم و مي خاستم مردنم ديده نشود. هيزم ها را بيشتر روي خودم کشيدم و گفتم «کشيش بيارين!». کشيش خيلي لاغرتر از چيزي بود که تصور مي کردم. اما وقتي شروع به دعا خواندن کرد به او اعتماد کردم و جاي نقشه را به او گفتم. البته فکر کنم تا الان موريانه ها آن را خورده باشند. پس به اين بگو تبعيدش تموم شده. مي تونه برگرده. مي تونه برگرده.

و من مردم.

وقتي توي اتاقم برگشتم ديدم اين عوضي روي تختم دراز کشيده و دارد ملوانهاي پيرم را هيپنوتيزم مي کند... تو يک خوکي... تو يک خوکي! خوبتر که نگاه کردم ديدم جداي پاندول توي دستش چهره ي زيبايي دارد و هيکلي که اصلا تصور نمي کردم بتواند به اين زيبايي باشد. به تخت نزديک شدم و پاندول را از دستش گرفتم. به طرفش خم شدم که دستش را روي سينه ام گذاشت و گفت «اول به سوالم پاسخ بده» گفتم «بپرس» گفت «بگو اسماعيل چه شد» «امروز اول ديماه است. توي خيابان هاي مه گرفته قدم مي زنم و منتظر نشانه اي هستم. هر نشانه اي. منتظر پرنده اي که به جاي تخم بچه بزايد يا دختري که رنگ کفشهاش با هم فرق کند. آخرين چيزي که راجع به او شنيدم اين بود که حکم اعدامش صادر شده و حالا توي يکي از اتاقها، خدا مي داند کدام يکي، منتظر اجراي حکم است» گفت«جوابت درست بود. اما کار درستي نبود» و جلو آمد و لبهام را بوسيد و هم زمان پاندول را هم تکان مي داد. خوب که نگاه کردم ديدم دو تا دخترند. يکي لبهام را مي بوسد و ديگري، سمت چپي، پاندول را تکان مي دهد و صداي موسيقي را زياد مي کند. چهره اش بي نهايت زيبا بود.

اين عاشق سمت چپي شد.

از پشت پنجره تماشا مي کنم که چطور اين لبهاي دختر سمت راستي را مي بوسد و کم کم گوشهاش تغيير شکل مي دهد. همانطور که کتابم را ورق مي زنم روي عرشه مي روم و روي صندلي ام مي نشينم. اين درخت مرگ است. اما تويش يک مار است که آدم را وسوسه مي کند. کاش اين اتفاق نمي افتاد. کاش اين اتفاق نمي افتاد. «اين جبره فرزندم» نگاه مي کنم مي بينم کشيش لاغري بالاي سرم ايستاده و سر تکان مي دهد «خوردن سيب بخشي از تسلسل تاريخه. و تاريخ چاره اي جز اغاز شدن نداره.» نگاهي به دريا انداخت «گوسفندهاي تو هم که دارن شنا مي کنن. چاره اي جز مردن اسماعيل نيست» و دور شد. بلند شدم دنبالش دويدم «اما چرا؟ چجوري؟» گفت«يعني نمي دوني؟ تو خودت اون رو مي کشي» گفتم«کجا؟ من که نمي دونم اون کجاست» دست توي جيبش برد و يک کاغذ زرد بيرون آورد. لاي کاغذ را باز کردم و ديدم که يک نقشه ي قديمي ست. سر که بالا کردم کشيش پر زده بود و رو به خورشيد دور مي شد. به نرده تکيه دادم و دور شدنش را نگاه کردم. همين طور به خورشيد نزديک و نزديک تر شد و بعد سقوط کرد توي آب. به همين خاطر من اينجا اومدم عزيزم. چون اين آخرين درخواست يه مرده اس.

-حالا کجا رو مي خاي بگردي؟

-هيچ جا عزيزم. اين جزيره کلا يه وجبه. اصلا نيازي به گشتن نيست. و دستش رو گرفتم و بردم لبه ي عرشه. به باريکه خاک  نگاه کرد که اون توش نشسته بود و به دريا نگاه می کرد. موهاش بلند شده بود و زبان مادريش رو از ياد برده بود. قايق رو به آب انداختم و به طرف جزيره رفتم. آب که کم عمق شد از قايق بيرون پريدم و پا روي ساحل گذاشتم. بالاخره. بالاخره. و روي زانو افتادم. اون گفت«بالاخره چي؟»

-بالاخره پيدات کردم. پيدات کردم

-من که گم نشده بودم. خودت همين جا ولم کردي

-اون موقع همين جا نبود. همون جا بود.

-به هر حال. حالا چي مي خاي؟

کاغذ زرد و داغان را از جيبم در آوردم و رو به او خواندم«پسرم! مدت تبعيد تو سالهاست تمام شده. ما عمدا طولش داديم تا در اين مدت بتواني به تزکيه نفس بپردازي. با عشق. پدرت. نقطه»

-مي تونم سوار قايق بشم؟

-هنوز يه کار ديگه داريم

-چه کاري؟

-بايد قربونيت کنم. پدرت گفته

نگاهی به دريا می اندازد و می گويد «باشه. فقط به يه سوالم جواب بده. اسماعيل چي شد؟»

«توي راهروي خلوت مي دوم. کفشهام رو درآوردم و زير بغل زدم تا صدا نکند. پشت در اتاق مي رسم. نفس نفس مي زنم. بعد از چند لحظه از پنجره ي در به داخل نگاه مي کنم. اسماعيل نشسته روي صندلي و پشت سرش سه نفر از اعضاي حزب. يکي با سر اشاره مي کند. يکي دستهاش را نگه مي دارد و ديگري با چاقو گلوش را مي برد. خون فواره مي زند روي صورت اين يکي و اين يکي را قرمز مي کند. رعد و برق مي زند و باران مي گيرد. قدم زدن در باران اين فصل خيلي غمناک است. مخصوصا اگر مردن کسي را ديده باشي»

زانو مي زند. چاقو را از جيبم در مي آورم و روي گلوش مي گذارم. منتظرم مقاومت کند. خبري نيست. مي خواهم چاقو را حرکت بدهم که باد مي زند و چند صفحه را ورق مي زند. چند صفحه بعد طوفان است و کشتي که روي صخره ها خرد مي شود و گوسفندهام از دريا بيرون مي آيند. يکيشان چاقو را از دستم مي گيرد و مي گويد «منو بکش». مي گويم «نه».

 





دل و جانم به تو مشغول و نگاهم چپ و راست!


چند ماه شد. کلی کتاب خوندم و کلی چیز جدید فهمیدم و کلی سوال جدید دارم.

سه تا داستان جدید نوشتم که هنوز اینجا نذاشتم.

دارم فکر می کنم اصلا فرقی داره؟ نازلی گفت وقتی بهتر می نویسی خواننده هات کمتر می شه. خوب راست می گفت.

به هر حال شاید این هفته بذارمشون. شایدم نذارم.

من یک چرتکه ی قدیمی ام نوشته علیرضا طاهری عراقی رو بخونین

کتاب اعتیاد نوشته شهریار وقفی پور رو بخونین

فلسفه صورتهای سمبلیک نوشته ارنست کاسیرر رو بخونین

و از خوندنشون لذت ببرین!




نوشتن با شوكا

نوشتن با شوكا

شوكا. به يادمان تو شوكا. ما بادبانهايمان را برافراشته نگاه داشته ايم و بند كفشها را هنوز از پنجره مي آويزيم. در باد تكان مي خورند و ما ياد تو مي افتيم شوكا. اين اتاق هنوز قديمي ست و باد هنوز بند كفشها را تكان مي دهد و ما هنوز دوستت داريم شوكا.

پيشخدمت چاي مي آورد و دلم موسيقي مي خواهد. صداي باد و همهمه ي محو ميزهاي بغلي كافي نيست. سعي مي كني به من فكر كني. سعي مي كنم به تو فكر كنم شوكا. بوسه بر پيشاني ات مي زدم و دلم پر مي شد از هواي همخوابگي. از قلت زدن روي چمن و حفره ي خالي كه در شكمم احساس مي كنم و سعي مي كنم با فشردن تو به خودم پرش كنم. بر خيسي روي ميز با سرانگشت از تو مي نويسم شوكا.

نوشتن از شوكا. شوكا. شوكا. و قدري پايين تر دوباره شوكا. شبيه هم نشدند اما آنقدر هستند كه بشود گفت اثر يك نفرند. شوكا. هنوز مانده بداني چقدر دوستم داري. شوكاي منفرد. و بعد خط خطي روي منفرد و تبديل خط خطي به گل و احساس ابتذال و تبديل گل به قطار. شوكا تويش نيست. شوكا تا به حال سوار قطار نشده. شوكا از صداي قطار كه ماهي ها را فراري مي دهد بدش مي آيد. شوكا ماهيگيري را دوست دارد.

ماهيگيري با شوكا. آن روز رفته بودم سراغش با هم برويم ماهيگيري. مثل هميشه آماده بود و وسايلش را برداشت. اما نه من و نه او براي ماهيگيري كرم نداشتيم. اين بود كه بيلچه باغباني اش را برداشتيم و رفتيم سراغ اجساد توي جنگل تا كرمهاشان را جمع كنيم. اولي كرمي نداشت. دومي هنوز زنده بود و غير آسكاريس توي روده اش كرمي درش يافت نمي شد. سومي كرمهاش را تقديم نفر قبل كرده بود و چهارمي و پنجمي مثل دو معشوق دست همديگر را گرفته بودند و مقايسه آنها با خودمان ما را از كندوكاو اجسادشان بازداشت. ششمي اما توي ران پاي چپش چيزهايي براي ما داشت. ظرف كرممان را پر كرديم و بقاياي جسد را با نوك پا دوباره كنار هم انداختيم و رفتيم ماهيگيري.

ماهيگيري با شوكا. شوكا را نمي شود به قلاب زد. چوب تحمل وزنش را ندارد. پس بجايش از كرم استفاده مي كنيم. كرم را سر قلاب مي بندم و در حال بستن ياد پدرم مي افتم. هميشه مي گفت ماهيگيري مثل زندگيست. پسر! شيوه اي كه با طعمه رفتار مي كني و روشي كه قلاب را در دست مي گيري شيوه ي برخورد تو با دنياست. اين طعمه قرار است ماهي را برايت جلب كند. پس با او مهربان باش! نخ را با دقت دور كرم مي پيچم و به شوكا نگاه مي كنم كه نخ را محكم دور كرم پيچيده (نگاه اقتصادي) و با رضايتي كودكانه به اطراف نگاه مي كند و منتظر است.

به آب انداختن با شوكا. پدرم مي گفت از روي روش لمس اشيا مي شود به ناخودآگاه افراد پي برد. اينكه وقت نشستن كدام صندلي را انتخاب مي كند و كيفش را روي ميز مي گذارد يا روي پا يا روي صندلي بغلي. اينكه دسته ي صندلي را چطور لمس مي كند و وقت نگاه كردن به اطراف زبانش را روي لبهاش مي كشد. قلاب را دور سر مي چرخانم و توي آب مي اندازم. شوكا قلاب را قبل من توي آب انداخته و سعي دارد مثل من در سكوت منتظر بماند. انگشتش را گاه به گاه روي دسته ي قلاب مي كشد (ميل جنسي) و سعي مي كند از خلال سكوت من معنايي استخراج كند. مردد مي ماند و با زيپ شلوارش ور مي رود و سرش را مي خاراند.

پختن با شوكا. براي پختن شوكا هزار و يك روش هست و هر روش واجد معنايي جداگانه است. اين را پدرم گفته. اما فرصت نكرد معاني و روشها را بگويد. اين است كه ما، من و شوكا، وقت پختن سكوت مي كنيم و سعي مي كنيم با تماشاي چك چك روغن روي آتش معنايي به كارمان بدهيم. شوكا شاگرد باهوشي ست و مثل من در سكوت مطلق به غذا نگاه مي كند. گيرم وسطهاي كار ياد مادر و مادربزرگش بيافتد، ماجراشان را نگه مي دارد كه بعد غذا برايم تعريف كند.

خوردن شوكا. گوشت شوكا نرم و لذيذ است و قبل گاز هربار قدري مي ليسمش. لذت از دهنم پخش مي شود توي تن و حفره ي خالي توي شكمم سرباز مي كند و با شوكا سعي مي كنم پرش كنم. لحظه اي آرام مي گيرد و دوباره سربلند مي كند و شوكا از هيجانم مي خندد.

رفتن با شوكا. دم غروب است. آرام آرام وسايلم را جمع مي كنم. سعي مي كنم خيلي روي گل و لاي پا نگذارم. كيفم را روي دوشم مي اندازم و باقي مانده ي شوكا را گوشه اي مي ريزم و راه مي افتم. آخر شبها شغالها مي آيند و در جستجوي غذا روي آشغالهايي كه كنار رودخانه افتاده مي رينند.



از جویس

جیمز جویس  1882-1943

آن مردک کور ایرلندی که با پول اعانه های مرم زندگی می کرد بزرگترین نویسنده ی تمام دوران بود. شاید قیاس او با شکسپیر بیراه نباشد. چه او نیز همسنگ شکسپیر گامی نو در ادبیات برداشت و مانند شکسپیر زبان انگلیسی و ادبیات انگلیسی و انگلیسی را وارد مرحله ای جدید کرد. منتقدی (یادم نیست کدامشان) گفته بود: «ما هنوز می کوشیم معاصر جویس باشیم» و این جمله، شصت سال بعد از مرگ جویس، خود بیانگر نوگرایی بی حد و حصر و پیشرفت او در دریای ادبیات و زبان است.

از جویس به فارسی:

دوبلینی ها / محمد علی صفریان

تبعیدی ها / ؟

چهره ی مرد هنرمند در جوانی / منوچهر بدیعی و البته ترجمه ی بد پرویز داریوش

و فصل هفده اولیس / منوچهر بدیعی

 

اولیس در ایران نماد سانسور ادبی ست.

کتاب آخر جویس، احیای فینگان- شب عزای فینگان و یا بیداری فینگآنها کتابی عجیب است. داستان رویا دیدن یک جنازه در کنار رودخانه و نگارش به زبان او. تلالو غریب زبان و نقب زدن در قرون و اعصار توام با موسیقی دنیای خواب. می گویند جویس با نگارش این کتاب قصد انتقام داشته. انتقام از انگلیسی ها که ایرلند او را در سلطه داشتند و موجبات نابودی سیاسی مرد محبوبش «پارنل» را فراهم آوردند. بدین سبب جویس زبان انگلیسی، زبان شکسپیر و چاسر را جراحی کرد. گرامری نو خلق کرد و با چمدانواژه های غریبش اثری خلق کرد که نه فقط قابل ترجمه نیست، بلکه اکثر مخاطبین انگلیسی هم از خواندن آن عاجزند. قسمت هایی از این کتاب را منوچهر بدیعی به فارسی ترجمه کرده. اینجا بخوانید.

 

riverrun, past Eve and Adam's, from swerve of shore to bend of bay, brings us by a commodius vicus of recirculation back to Howth Castle and Environs.

Sir Tristram, violer d'amores, fr'over the short sea, had passen-core rearrived from North Armorica on this side the scraggy isthmus of Europe Minor to wielderfight his penisolate war: nor had topsawyer's rocks by the stream Oconee exaggerated themselse to Laurens County's gorgios while they went doublin their mumper all the time: nor avoice from afire bellowsed mishe mishe to tauftauf thuartpeatrick: not yet, though venissoon after, had a kidscad buttended a bland old isaac: not yet, though all's fair in vanessy, were sosie sesthers wroth with twone nathandjoe. Rot a peck of pa's malt had Jhem or Shen brewed by arclight and rory end to the regginbrow was to be seen ringsome on the aquaface.

Finnegans Wake-James Joyce


 ترجمه:

روانرودخانه، از كليساي آدم و حوا گذشته، از چم ساحل به خم خليج، ما را با ويكوس فراخ جايي از دوران به قصر هاوث و اطرافش باز مي گرداند.

سر تريسترام، ويولر دامورس، اهل آن سوي درياي قصير، پاسانكور از آرمُريكاي شمالي به اين سوي گردنه ي پر تضاريس اروپاي صغير براي باز راه انداختن جنگ شبه خزيره ي خود باز نرسيده: هنوز آن صخره هاي بالاخراش تاپ ساير كنار چشمه ي اوكني ضمن آنكه همواره و هميشه عبوس دغلگدايي خود را به آن يكي دبلين مضاعف كنان باشد تا گلوگاه جوانجورجيايي ولايت لارنس بالا نبرده: هنوز صدايي از دورْ آتش دم ميش ميش در پاسخ تف تف تويي پاتر سنگي بر نياورده: هنوز، اگر چه نخدير پس از آن، چنان نشده بود كه به دست بزغاله پوستي اسحاق تباه شده باشد: هنوز، هرچند در بازار اين ونسي انصاف برقرار است چنان نشده بود كه آبجيان توأمان سوزان استرروت از ناتان جودودريك به غيظ آمده باشند، هنوز «ياحجام» يا «شن» در قوس مهتابكشتي از يك مشت جو گنديده ي بابا آبجو درست نكرده بودند و هنوز منظره ي انتهاي خونين ژاله رنگين كمان ابرو بر گرد صفحه ي عالم آبي در راه بود.

احياي فينگان-جيمز جويس


 توضيح متن:

(جويس در تاريخ 15 نوامبر 1926 نامه اي به هريت شا ويور نوشته و درباره ي آن بند توضيحاتي داده است. همچنين آنتوني برجس در مقدمه ي كتابA Shorter Finnegans Wake  كوشيده است از اين بند رفع ابهام كند. نكته هايي كه درباره ي هركدام از جمله هاي آن بند در اينجا مي آوريم همه از نامه ي جويس و مقدمه ي آنتوني برجس است.)

 

بند اول:

كتاب چنين پايان مي گيرد «راهي تنهايي آخري محبوبي درازايي آن»

آخرين جمله ي كتاب در واقع يك راست به جمله ي اول آن وصل مي شود. كمال مطلوب آن است كه متن كتاب نه به صورت جلد شده، بلكه به صورت يك سطر چاپ شده دور يك چرخ عظيم چيده شود. جويس در زمان نوشتن كتاب معتقد بود كه تاريخ به چنين چرخي شباهت دارد و گردش آن را جامباتيستا ويكو، فيلسوف ايتاليايي قرن هجدهم، شرح داده است. عبارت «ويكوس فراخ جايي از دَوَران» ما را با ويكو و نظريه ي او آشنا مي كند، چنانكه به giro (دور زدنِ) مطبوعي گرد خليج دابلين مي برد. حروف اول Howth Castle and Environs (قصر هاوث و اطرافش) پيش در آمد ورود شخصيت اصلي كتاب، Humphrey Chimpden Earwicker (هامفري چيمپدن ارويكر) است؛ اما، از آنجا كه او نماينده ي انسان كلي است، حروف اول نام او را مي توان حروف اول عبارت Haveth Childers Everywhere (همه جا فرزنداني داشت) يا حروف اول عبارتHere Comes Everybody (اكنون بني آدم مي آيد) دانست. «حوا و آدم» نامي ست كه مردم روي كليسايي در ساحل رودخانه ي ليفي نهاده اند و اين رودخانه همان «روانرودخانه»، نخستين واژه ي كتاب، است؛ اما چنان كه پيش از اين درباره ي جريان تاريخ سخن گفتيم، شك نيست كه اسطرادن ما را فرا خوانده است تا نخستين جوشش آن جريان را در «بهشت عدن» نظاره كنيم.

 

بند دوم:

جمله ي اول- سر تريسترام، ويولر دامورس، اهل آن سوي درياي قصير، پاسانكور از آرمُريكاي شمالي به اين سوي گردنه ي پر تضاريس اروپاي صغير براي باز راه انداختن جنگ شبه خزيره ي خود باز نرسيده.

 

     سر تريسترام به دو كس اشاره دارد: اولي سر آلمريك تريسترام است (جويس نام كوچك او را آموري نوشته است) كه نخستين ارل هاوث بود، قصر هاوث را در ايرلند ساخت، خود را قديس لارنس ناميد و خاندان لارنس را بنيان نهاد. سر تريسترام در بريتاني (برتاني در فرانسه) زاده شد و «بريتاني» در شمال ناحيه اي در اروپا است كه در قديم آرمُريكا نام داشته است. جويس عمدن « آرمُريكاي شمالي» نوشته است كه نشان دهد ذهن گوينده ي خفته ي رمان به «آمريكاي شمالي» نيز مشغول بوده است. «درياي قصير» اشاره به كانال مانش است كه راه آبي كوتاهي است و شايد تعريضي باشد به «اقيانوس كبير».

     اما تريسترام نام شخصيت داستاني «تريسترام و ايزولده» نيز هست. اين داستان عاشقانه همان داستان تريستان و ايزوت است كه مي گويند اصلا ايرلندي است. واگنر بر اساس اين داستان اپرايي ساخته است. جويس در احياي فينگان اشاره هاي مكرري به آثار واگنر مخصوصن اپراي حلقه ي نيبلونگ دارد.

     «ويولر دامورس» violer d’amores: دو واژه ي اصلي اين عبارت شبه لاتيني واژه هاي «ويولر» و «آمورس» است. واژه ي «ويولر» واژه ي «ويولا» را به ياد مي آورد و جويس نوشته است كه اين واژه را بايد به تمام معاني و وجوه آن در نظر گرفت. «ويولا» به معناي نوعي ساز شبيه ويولن است («ويولا داموره» نيز سازي است از همين گروه سازها)، همچنين به معناي نوعي گل بنفشه و طناب لنگر كشتي و نيز ريشه ي واژه اي است به معناي هتك ناموس، نقض عهد و تجاوز. واژه ي «آمور» به معناي عشق است و نيز چنان كه ديديم، «آموري» به زعم جويس، نام كوچك سر تريسترام است. پس «ويولرداموري» تا آنجا كه به سر تريسترام مربوط مي شود نشان دهنده ي نام كوچك او و حركت او با كشتي به ايرلند است و تا آنجا كه به تريسترام (تريستان) مربوط مي شود دال بر نغمه ي عاشقانه اي است كه براي ايزولده (ايزوت) نواخته و تجاوزي كه به او كرده و همچنين پيمان شكني كه در حق مارك، شاه كورنوال، روا داشته است: تريسترام مأمور شده بود كه ايزولده، شاهزاده خانم ايرلندي را براي شاه كورنوال خواستگاري كند ولي در ايرلند تريسترام و ايزولده شربتي سحرآميز مي نوشند و به عشق يكديگر گرفتار مي شوند.

     «پاسانكور» تحريف عبارت فرانسه ي pas encore به معناي (هنوز نه) است و با اين تحريف جويس واژه ي معادل «نرسيده» را هم در شكم اين كلمه جاي داده است.

     «گردنه» ترجمه ي ishthmus است و اشاره به گردنه ي ساتن است كه در ايرلند بين دماغه ي هاوث و دشت قرار دارد.

     «اروپاي صغير» همان ايرلند است در قياس با قاره ي اروپا و نيز تعريضي است به انگلستان كه در آن زمان «بريتانياي كبير» خوانده مي شد.

 

جمله ي دوم- هنوز آن صخره هاي بالاخراش تاپ ساير كنار چشمه ي اوكني ضمن آنكه همواره و هميشه عبوس دغلگدايي خود را به آن يكي دبلين مضاعف كنان باشد تا گلوگاه جوانجورجيايي ولايت لارنس بالا نبرده.

 

     اين جمله اشاره اي است به شهر كوچك ديگري به نام دابلين در ولايت لارنس، ايالت جورجيا، ايالات متحده ي آمريكا، كه در كنار چشمه اي به نام اوكني قرار دارد و، چنان كه جويس نوشته است، در سال 1926 پنج هزار تن جمعيت داشته است. «دابلين» در تلفظ (نه درنوشتن) به معناي «مضاعف كنان» نيز هست و شعار اين شهرك آمريكا نيز «همواره و هميشه مضاعف كنان» بوده است. جويس با توجه به نظريه ي ويكو به تكرار تاريخ اشاره مي كند (واژه هاي «باز راه انداختن جنگ» و «باز نرسيده» در جمله ي اول براي نشان دادن همين نكته است) و ظاهرا مي خواهد بگويد كه تاريخ نه تنها در زمان بلكه در مكان نيز تكرار مي شود: آنچه در دنياي كهن (اروپا) روي داده است در دنياي نو (آمريكا) تكرار مي شود.

     «صخره هاي بالاخراش تاپ ساير» ترجمه ي عبارت topsawyer’s rocks است كه اشاره اي است به رمان تام ساير اثر مارك تواين نويسنده ي آمريكايي.

     «گلوگاه جوانجورجيايي» ترجمه ي يك واژه gorgios است كه واژه ي چند لايه اي است به معني «جوانك»، «گلو»، «گردنه» و نيز ايالت «جورجيا». همچنين روشن است كه «ولايت لارنس» نام خاندان لارنس را كه سر تريسترام بنيانگذار آن بود به ياد مي آورد.

 

جمله ي سوم- هنوز صدايي از دورْ آتش دم ميش ميش در پاسخ تف تف تويي پاتر سنگي بر نياورده.

 

     جويس نوشته است «دم» همان «دم آهنگري» است و اشاره به «پاسخ آتشدان كوره ي ايمان به الفاظ پر باد حواريان است».

     عيسي به شمعون پطرس گفت:«تويي پطرس و برين صخره كليساي خود را بنا مي كنم» (انجيل متي، باب 16، بند18) كه «پطرس» در اصل آرامي به معناي صخره و سنگ است. پطرس در عين حال نخستين روحاني مسيحيت است و كاتوليك ها معتقدند كه نيابت مسيح در روي زمين از او به روحانيون مسيحي رسيده است.

     تك واژه اي كه به «از دور آتش» ترجمه شده است تركيبي است از دو واژه ي «دور» و «آتش». «ميش ميش» در زبان ايرلندي به معناي «هستم هستم» است و در اينجا يعني «مسيحي هستم» و «تف» Tauf در زبان آلماني به معناي «تعميد» است. «پاتر سنگي» تركيبي است از نام «پطرس» و معناي آن كه «سنگ» است . نيز «پاتريك» را در بر دارد كه نام قديسي است كه مردم ايرلند را به دين مسيح در آورد. پس جمله ي سوم هم به معناي آن است كه هنوز هيچ كس در جهان به دين مسيح ايمان نياورده بود و هنوز ايرلند به دست پاتريك قديس مسيحي نشده بود-جويس خود نوشته است كه اين جمله اين معني را هم مي دهد كه هنوز كوره ي ايمان به سخنان پر باد دم حواري پاسخي نداده بود و درايرلند آتش مسيحيت كه در روز يكشنبه مقدس به دست پاتريك، و به رغم اوامر پادشاه برافروخته شد، برافروخته نشده بود.

 

جمله ي چهارم- هنوز، اگر چه نخدير پس از آن، چنان نشده بود كه به دست بزغاله پوستي اسحاق تباه شده باشد.

 

      در اين جمله به يك حكايت مذهبي و يك واقعه ي تاريخي اشاره شده است: در باب بيست و هفتم سفر پيدايش در كتاب عهد عتيق آمده است كه «چون اسحق پير شد و چشمانش از ديدن تار گشته بود، از پسر بزرگ خود عيسو خواست تا به صحرا رود و نخجيري (حيوان شكار شده اي) براي او بياورد و خورشي براي او از آن بسازد تا بخورد و قبل از مردنش او را بركت دهد.» رفقه، زن اسحق، پسر خود يعقوب را فراخواند و آنچه را از اسحق شنيده بود براي او گفت و به او امر داد كه «به سوي گله بشتاب و دو بزغاله ي خوب از بزها نز من بياور تا از آنها غذايي براي پدرت به طوري كه دوست مي دارد بسازم و آن را تزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش بركت دهد.» يعقوب در پاسخ مادر خود مي گويد برادر من عيسو مويدار است و «من مردي بي موي هستم. شايد پدرم مرا لمس نمايد و در نظرش مثل مسخره بشوم و لعنت به عوض بركت بر خود آورم». مادر يعقوب پوست بزغاله ها را بر دستها و نرمه ي گردن او مي بندد و او را نزد اسحق مي فرستد و يعقوب به جاي برادرش از بركت و دعاي پدر بهره مند مي شود. از لحاظ تاريخي نيز به آيزاك (اسحق) بات اشاره شده است كه رهبر نهضت ملي ايرلند  بود و پارنل او را بر كنار كرد. كلمه ي «نخدير» در جمله ي چهارم ترجمه ي واژه اي است كه از چند واژه كه روي هم رفته به معناي خيلي زود («نه خيلي دير») و «نخجير» است تركيب شده است.

 

جمله ي پنجم- هنوز، هرچند در بازار اين ونسي انصاف برقرار است چنان نشده بود كه آبجيان توأمان سوزان استرروت از ناتان جودودريك به غيظ آمده باشند.

 

     واژه ي «ونسي» vanesee تحريف واژه ي vanity به معني خودفروشي و خودنمايي و جلوه فروشي و تكبر است و كلمه اي كه به «بازار» ترجمه شده است در زبان انگليسي با واژه اي كه به معني «با انصاف» است هم آواست؛ بنا بر اين در اين جمله به عبارت «بازار خودفروشي» اشاره شده است كه در قصه ي سلوك زائر اثر جان بانيان نويسنده و واعظ انگليسي آمده است و همچنين عنوان يكي از رمانهاي ويليام ثكري نويسنده ي انگليسي است.

      چنانكه در متن هم اشاره شده است، «اين ونسي» شهر اينورنس و مكبث و روابط او را با زنان به ياد مي آورد.

     جوناتان سويفت، نويسنده و كشيش ايرلندي، رابطه ي مبهم و پيچيده اي با دو دختر به نامهاي استر جانسون و استر وان هوم ريگ داشت كه اين دو دختر به استلا و ونسا معروف بودند. «ناتان جو» برگردان «جوناتان» است: «ناتان» به معني «خردمند» و «جو» مخفف «جوزف» (يوسف) است كه دلالت بر شكيبايي مي كند. پس «ناتان جو» دو صفت است در يك تن («دو در يك»).

     «سوزان» و «استر» و «روت» سه زن هستند كه به نام دو تن از آنان، «روت» و «استر»، در عهد عتيق موثق كه مورد قبول همه يهوديان و مسيحيان است دو كتاب آمده است و به نام «سوزان» در عهد عتيق «ناموثق» كتابي هست. وجه مشترك هر سه زن آن است كه به نحوي با پيرمردان سر و سرّ پيدا مي كنند ولي نام اين سه زن با صراحت در متن احياي فينگان نيامده است بلكه با واژه هايي آمده كه، هرچند با نامهاي آنان قرابت آوايي دارد، اما به معناي «آبجيان» و «توأمان» و «غيظ» نيز هست.

 

جمله ي ششم- هنوز «ياحجام» يا «شن» در قوس مهتابكشتي از يك مشت جو گنديده ي بابا آبجو درست نكرده بودند و هنوز منظره ي انتهاي خونين ژاله رنگين كمان ابرو بر گرد صفحه ي عالم آبي در راه بود.

 

     در اين جمله به نوح و كشتي او و سه پسر او «سام» و «حام» و «يافث» اشاره شده است و همچنين به اين جمله ي عهد عتيق كه: «[نوح] تاكستاني غرس نمود و شراب نوشيده مست شد» (سفر پيدايش، باب نهم). اما، در عين حال «ياحجام» اشاره اي است به جان جيمسون كه بزرگترين سازنده ي ويسكي در دابلين بوده است. «شن» تحريف «شم» به معني سام است (دو تن از آدمهاي احياي فينگان، «شم» و «شان» نام دارند كه به ترتيب تحريف «جيمز» و «جان» است). «قوس مهتابكشتي» علاوه بر اينكه به معناي روشنايي  كشتي نوح است احتمالا يك معناي ديگر هم مي دهد: در زمان نوشتن اين بند از رمان مدتها بود كه ساخت و فروش مشروبات الكلي در آمريكا ممنوع شده بود اما عده اي از مردم در شبهاي مهتابي در نور به تهيه مشروب مي پرداختند و به اين كار در آن زمان «مهتابكاري» مي گفتند كه پس از آن رفته رفته معناي «شغل دوم پنهاني» پيدا كرد. در توضيح آخرين جمله ي اين بند جويس خود چنين نوشته است: «وقتي كه همه ي گياهان را سيل فرا مي گيرد بر روي عالم آبي ابرواني ظاهر مي شود.»

 

 

توضيحات از كتاب: جيمز جويس / جي.آي.ام.استيوارت / منوچهر بديعي

 

 

 

 

جویس تقریبا تمام عمرش تبعیدی خودخواسته بود و در زندگی شخصی هم با کسی زندگی کرد که علی رغم علاقه ی بسیار، حتا یک صفحه از آثار او را نخواند. در سالهایی که در سوییس زندگی می کرد ایرلندی تبعیدی دیگری به سراغش آمد: ساموئل بکت. و تاثیر بی حد و مرز جویس بر بکت در آثار نخستین نویسنده ی جوان مشهود بود. تا بدان جا که برای رهایی از این تاثیر ناچار شد بنیادهای ادبیاتش را دگرگون کند و کمر به قتل رمان ببندد.





تله پاتی

 

 

 

من و تو تله پاتی داریم

با موبایل

من فکرمو می گم

به موبایل

تو فکرمو می خونی

تو موبایل

 

 

 

 

 

دو


«دو»

اولي فکر مي کند مورد ظلم واقع شده. مي گويد گناهکار است اما نه در حدي که اينجا باشد و اين را هر بار که با نگهبانان مواجه مي شود به آنها گوشزد مي کند و پوزخند تحويل مي گيرد. بعد سرش را پايين مي اندازد و مثل بچه هاي سربراه آشغال هاي کف سلول را تميز مي کند. راجع به ابعاد سلول معترض است. و هربار اين را مي گويد و پوزخند تحويل مي گيرد و راجع به سقف نظر مي دهد. او به روح اعتقاد دارد.

دومي به روح اعتقاد ندارد. اما اين را به زبان نمي آورد. در واقع او به هيچ چيز اعتقاد ندارد. يا اگر دارد آن را به زبان نمي آورد. در واقع او اصلا حرف نمي زند. فقط سعي مي کند. و در لحظاتي که هيجان زده مي شود تک کلمه هايي آغشته به آب دهان را به اطراف پرت مي کند و بعد آرام مي گيرد. او راجع به ابعاد سلول نظري ندارد. يا اگر دارد نمي تواند آن را به زبان بياورد. او نمي تواند حرف بزند و در لحظه هايي که براي رساندن مقصودش تلاش مي کند اولي عصباني مي شود و با فرياد الفبا را تکرار مي کند. مي گويد الف ب پ ت ث و تا آخر تکرار مي کند. اولي دلش مي خواهد با دومي حرف بزند. مي خواهد بگويد که گناهکار است اما حقش اين نيست. اما هربار دومي فقط نگاهش مي کند و ساکت مي ماند. اولي به روح دومي دشنام مي دهد و نمي داند دومي به روح اعتقاد ندارد. شايد هم دارد.

دومي راجع به اولي فکر مي کند. در واقع سعي مي کند فکر کند اما ايده ي خاصي ندارد. يا اگر دارد آن را به زبان نمي آورد. ايده ي او البته مي تواند در حرکاتش نمود يابد. مثلا لبخند بعد از کتک کاري و آب تعارف کردن بعد از تکرار الفبا. اولي هربار عصبي تر مي شود و رو به ديوار مي کند و با ته قاشقش شروع به کندن روي ديوار مي کند. از وقتي دومي لبخند مي زند شکل هاي زيادي کنده و کم کم دارد به اين نتيجه مي رسد که استعداد دارد و دارد هدر مي رود. درست است که گناهکار است اما حقش اين نيست که استعدادش هدر برود و کوتاهي سقف موجب کوچک شدن آثارش بشود. از خدا مي خواهد دومي لبخند نزند تا زمان بيشتري تا سقف بماند. اين را با خواهش به دومي مي گويد و دومي فقط نگاهش مي کند و ساکت مي ماند.

دومي به شکل هاي اولي نگاه مي کند. در لاي شلوغي و درهم ريختگي محو مي شود که اولي نگاهش را مي بيند و قاشق را به ديوار مي چسباند و راجع به درخت صحبت مي کند که باد مي وزيد و شاخه هاش را خم مي کرد. اولي زير درخت ايستاده بود و لباس را محکم تر دور خودش مي پيچيد و به کورسوي نور دوردست نگاه مي کرد. مي خواست به نور نزديک شود و نمي توانست. انگار از او دور مي شد. قاشق را بالاتر مي برد و از قايق مي گويد که تهش پوسيده بود و وقتي روي برکه پارو مي زد آب تويش جمع مي شد و با کف دست آبها را خالي مي کرد و سعي مي کرد به آن طرف برکه نزديک شود. حس مي کرد به پايان نزديک شده و ترسيده بود از مرگ. کنارش غار و طرح چند بته که دهانه غار را مي پوشاند و صداي رد شدن گله و چوپانها که راجع به فراري حرف مي زدند. کتش را دور خودش مي پيچيد و دعا مي کرد آن غار لانه ي جانوري نباشد. نيمه شب با صداي باد بيدار مي شد و مي دانست چوپانها آدم فروش نيستند. کنارش طرح صورت يک زن که هربار ازش رد مي شود و طرح نيمه کاره اي از يک کوه و چند خانه. قله خميده روي خانه ها و خانه ها را کوچک تر از آنچه هستند مي کند.

اولي ساکت مي شود و دومي ساکت مي ماند.

اولي مي گويد حقش اين نبوده. ببين حق من اين نيست. اشتباه هميشه هست. او بيگناه نيست اما حقش اين نيست لامصب! و ديوار را نشان مي دهد. منتظر تاييد است. سرش را تکان مي دهد. مي گويد: بگو الف! بگو الف! بگو! بگو ب! پ! ت! ث! و تا آخر مي رود. خيس عرق مي شود هربار.

دومي بلند مي شود و به او آب تعارف مي کند.

اولي شروع به کندن چهره ي سومي می کند.



در ستایش ساختار


 

در ايران ما، بسياري مباحث تئوريک، صرفا براساس نامشان شناخته مي شوند. و نام، که در ترجمه نابود مي شود، بيانگر تئوري پشتش است. اين اتفاقي ست که براي «مرگ مولف» افتاده. اما مشکلي که با ساختار و ساختارگرايي دست به گريبان است از نوع ديگري ست. ايراد رايج بسياري از ما، اشتباه گرفتن ساختار و فرم است. اينکه فرم و شکل ظاهري اثر، که گاها هيچ ارتباطي با محتوي و درون مايه اثر ندارد را ساختار بناميم و ساختارگرايي را فرماليسم (شکل گرايي) خطاب کنيم.

 

1-   ساختارمند بودن يک متن ادبي به معناي وجود قاعده و يا قواعدي ست که اجزا، و يا اجزايي از آن متن، بر مبناي آن قاعده شکل گرفته باشد. عيان و نهان بودن اين قاعده (ها) به هيچ عنوان تاثيري در ساختارگرايانه بودن آن ندارد. چه در بسياري متون استخراج اين قواعد نيازمند ساعتها تحليل و بررسي ست.

2-   اين قواعد مي تواند در قصه ي اثر و يا به صورت ايده هاي متني در کلمات آن شکل گرفته باشد. اولين متوني که با نگاه ساختارگرا بررسي شدند داستان هاي عاميانه و به اصطلاح «داستانهاي پريان» بودند. (رجوع به ريخت شناسي داستانهاي پريان) ايده هايي که استخراج شد 31 کارکرد و يا پيرنگ بودند که تمامي داستانهاي عاميانه در اين 31 مورد خلاصه مي شدند و هيچ داستاني نبود که پيرنگی اساسي جداي اين 31 مورد داشته باشد. ايده هاي متني اي که در اثري ادبي ظهور يابند غالبا ظاهر متن رابه سمت فرماليسم رهنمون مي شوند. با اين تفاوت بسيار عظيم که فرماليسم، در کاربرد حداکثري، تعدادي شکل و کليشه است که کلمات متن خود را در آن ها جاي مي دهند. مانند فرم دايره. که متن با جمله اي يا عبارتي آغاز مي شود و داستان شکل مي گيرد و در پايان با همان کلمات اول و يا ترکيبي از آنها پايان مي يابد. اما ايده هاي ساختارگرايانه در متن ممکن است متن را در درياي زبانشناسي غرق کند و تحليل و بررسي را از کليت متن و پاراگراف به جمله و حتا دو کلمه در کنار هم هدايت کند. صورت ايده آل براي متون ساختارگرايانه دخيل شدن ايده هاي قصوي در متن و منبعث شدن ايده هاي متني از روايتِ داستان است. متني که بدين شيوه حاصل مي شود عمدتا متني خودبسنده، يکه، غيرقابل دستکاري و نخبه گرايانه است. چرا که پذيرش عمومي يک متن ادبي عمدتا در گرو فرم آن است. و ساختارگرايي گاه متن را به سمت شکستن تمام آن چيزهايي مي برد که يک متنِ عاميانه به آنها تکيه دارد.

3-   در نگاه کلاسيک، نوشتن با ديد ساختاري در حقيقت تقليدي از خالق، و بررسي با نگاه ساختاري، تلاش هاي رهروي ست که با اتکا به برهان نظم مي خواهد وجود خالق را اثبات کند. اما مقايسه اي کوتاه بين تئوري هاي کلاسيک و معاصر مي تواند نتايج جالبي را بدست دهد. در ادبيات داستاني کلاسيک (چرا که ساختار به مفهوم واقعي و کامل خود در ادبيات داستاني اجرا مي شود و تداعي، اين مهم ترين تکنيک ساختاري، تکنيکي از آن نثر است) تئوري ها در مواردي چون پيرنگ، شخصيت پردازي و توصيف صحنه و لحن مطرح مي شوند. در صورتيکه در ادبيات داستاني معاصر مواردي چون پيرنگ کمترين بهايي ندارند. نظريه ادبي معاصر ذهن خود را بر تئوري هايي نظير مرگ مولف، هرمنوتيک و تاويل متن و رابطه ي بين متن و خواننده متمرکز کرده. تئوري هايي که مثل از اثر تا متن بارت، نه به آنچه نويسنده مي گويد، بلکه به آنچه خواننده ادراک مي کند توجه دارد. تاکيد ادبيات کلاسيک بر پيرنگ بدين دليل بوده که خواننده چيزي جز آنچه نويسنده مي خواهد بگويد، ادراک نکند. در ادبيات کلاسيک راوي و لحن مشخص است. صحنه مشخص است و همه چيز در مستقرترين شيوه ي خود. چرا که در دوران کلاسيک جهان داراي معنا تلقي مي شد. معنايي مشخص. و در تندروانه ترين ديدگاه، الهي دانستن جهان و مهم بودن خواست خداوند موجب مي شد تا در مقياسي کوچک تر، خواست نويسنده ي متن مهم تر از «ادراک خواننده» باشد و اسماعيلِ درکِ شخصي قرباني شود. اما در دوران ما جهان ديگر با معنا نيست. بدين سبب متون از تک معنايي به سمت بي معنايي و يا چند معنايي گذر کرده، و مباحثي چون پيرنگ و شخصيت پردازي جاي خود را به تاويل متن داده اند. حال در اين ميان تکليف شخصي که به نظم اعتقاد و يا نياز دارد چيست؟ رهروي که با اتکا به برهان نظم وجود خالق را مي طلبد، با اتکا به همين ايده در جستجوي نيت مندي پيشينيِ خالق و نظم دار بودنِ متون است. کشف قاعده اي که جهان و متن از آن پيروي مي کند، مانند کشف مبحثي جديد در رياضيات و يافتن مصداق هاي آن در جهان بيرون، براي يک رهرو لذتي بي کران است. ميل به ساختار ميلي ست مذهبي.

4-   در مطالعه ي متون بسيار پيش مي آيد که ايده هايي بيابم که مي توانند قوام پيدا کنند و تاثير بنيادي داشته باشند. جمله هايي که در کنار هم و يا به تنهايي روندي و ايده اي را پيش مي آورند. اما کم مي بينم که نويسنده از اين امکانات استفاده کرده باشد و يا اصلا به وجود آنها پي برده باشد و قدرشان را دانسته باشد و باشد! بي خيال سجع هاي معاصر. اينکه اثر ساختاري را خلق کند و بعد در مهم ترين لحظه عامدانه آن را بشکند لذتي ست که نصيب نويسنده ي آگاه مي شود. اما کامل بودن ساختار يک متن موجب مي شود که در ميانه هاي اثر بتوانم حداقل بخشي از ادامه را حدس بزنم. در کمترين حالت موجب مي شود که غافلگير نشوم. ايده آل ترين شيوه ي استفاده از ساختار، به زعم من، آنجاست که ايده ي روايي خود را به کلمات تسري مي دهد و گره خوردگي محتوي و متن را به شيوه اي ناگسستني ارائه مي دهد.

 



 

سال نو مبارک


همیشه فکر می کردم سال گاو سال خیر و برکت و از این چیزها باشد. نبود. عجیب ترین سالی بود که دیدم. پر مرگ و میرترین سال بود. و برای بسیاری تلخ ترین و هراس آورترین. سال را می گویم. خودم متولد سال گاوم. شاید این سال باید زن می گرفتم! بماند برای دوازده سال دیگر که دوباره سال گاو بیاید و دوباره به جای زن گرفتن شاهد سست شدن بنای قصرهای کاغذی باشم.

فرصتی برای تبریک سروقت ندارم. پیشاپیش تبریک می گویم.

 

عیدتان مبارک

 

سال ببر در راهست. گاو تا دوازده سال دیگر می چرد و یکهو می آید غذای دوازده ساله را می ریند به هیکلمان. تا آن موقع خوش باشیم.

 

روح

این داستان را مدتها قبل نوشتم اما این چند روزه حرفش زیاد شده با بعضی ها. و در صحبت با آذردخت یادی ازش کردم و ارجاعی دادم به این نوشته ی خودم. پس اینجا می گذارمش که هم لذت ببرم از بازخوانی و هم مصداقی باشم برای حرفهای خودم!



‹روح›

دراز كشيده ام: نيمه خواب. نيمه بيدار.

هواي خفه از بوي عرق و حس شوم اينكه تنها نيستم. انگار كسي از لاي چين هاي پرده نگاهم كند.

كاش باد بيايد.

 

بادش مثل هولي مي ماند كه يك دفعه در تمام تنت بپيچد. زانوهايت تير بكشد و حس كني كه چيزي شده اما نمي داني چه.

مثل فيلم هاي ترسناك.

 برق كه چند لحظه قبل رفته. باد كه آرام مي وزد. پرده كه تا نيمه هاي اتاق ورم كرده و آن دورترها صدايي آرام هي تكرار مي شود. يا لولاي دري جير جير مي كند يا شير آب ظرفشويي چكه مي كند توي سينك و پق پق پق صدا مي دهد.

حتما يك روح خبيث است.

ساكت و آرام در راهروي نيمه تاريك جلو مي روي. به سمت صدا. در را تا نيمه باز مي كني و ناگهان با يك شبح روبرو مي شوي كه خيس است و لجن صورتش را گرفته. يا خيلي معمولي مي روي و شير را مي بندي و بر كه مي گردي ناگهان با او مواجه مي شوي. معمولا از پشت مي آيند تا ناگهان برگردي جيغ بزني و نمايي بسته از دستش كه گلويت را مي گيرد.

 

خارجي- خانه ي شما- شب

صداي جيغ. ساكت مي شود.

فيد اوت

 

اما هميشه يك روح خبيث نيست. ممكن است يك شبح باشد. از همان ها كه ملافه انداخته اند رويشان و توي اتاقهاي خانه هاي متروك سرك مي كشند. شايد هم اصلا يك روح عادي باشد. مثل باد پرواز مي كند و هر جا كه عشقش كشيد يك شكلي به خودش مي گيرد. مثلا شكل يك شبح. جسد يا اصلا يك آدم عادي كه مي شود پشتش را هم ديد.

مي ترسي؟

همين اطراف اصلا توي همين اتاق ممكن است پر از روح باشد و تو نمي بينيشان. نسيمي آرام از حركتشان به صورتت مي خورد و پرده كه تا نيمه هاي اتاق ورم كرده و صداي آرام در گوشت مي پيچد همچنان.

نترس. كاري به كارت ندارند. فقط نگاه مي كنند. هر كاري كه بكني مي بينند. مي فهمند. البته بهشان ربطي كه ندارد و بيكار هم نيستند آمار تو را در بياورند. اما اگر باشند يا اصلا فكر كن فاميل مرده داشته باشي مثلا پدر يا مادري، برادري و بيكار باشد بيايد سراغت و به قول معروف ناظر بر اعمال تو باشد. شانس آوردي كه نمي توانند به كسي بگويند. چرا مي توانند. شايد بتوانند. اما جن ها مي توانند. هستند افرادي كه جن دارند. قيافه شان البته عادي ست. كارت كه گير كرد يك النگو انگشتر يا آويز برايشان مي خري و جنهايش كارت را راه مي اندازند. خودشان مي گويند موكل. بگو بسم ا... . ياد جن افتادي بسم ا... را بگو. اين را هم كلاسيت گفته. اسمش چي بود؟ يادت نيست؟ داشتيد توي خيابان مي آمديد سمت خانه. نزديك تابلو بوديد. بعدازظهري بود و خسته بوديد و كوله پشتي ها روي شانه هايتان سنگيني مي كرد و از خدا مي خواستي همان جا تخت بخوابي اگر مي شد و به حرفهاي آن پسرك گوش مي كردي كه پنجره ي شكسته ي يك خانه ي قديمي را نشانت مي داد و مي گفت ببين... جن دارد... اسم جن را گفتي بسم ا.. بگو و عادت كردي از آن موقع به گفتن اين حرف: سرت را بلند كن. بگو. خوب. حالا چي دوست داري؟ غلط مي زني. شايد سه سال پيش بود. نه بيشتر خيلي بيشتر. اين را زير لب زمزمه مي كني. دستت مي رود سمت موهايت. نرسيده آرام مي گيرد كنار صورتت و مشت مي شود به سمتي كه شايد جن آنجا كمين كرده. حسي خفه سراغت آمده. خيس عرقي و خوابت چرا نمي برد؟ چشمهات را باز مي كني.

 

چهره اش اولين تصويري ست كه در نظر مي آوري. هر بار چشمهات را باز مي كني در تاريكي عميق روبرويت، روي سقف، لاي چين هاي پرده، در گل و بته هاي بيرنگ فرش پاخورده ي اتاقت. حتي در صداي زير و آرام چراغ هاي خيابان زنگ صدايش را مي شنوي. سعي مي كني پاكش كني. تار مي شود اما هست. ديروقت است براي زنگ زدن. شايد اس ام اس اما دير مي رسد به دستش. بخواب. چشمهات را مي بندي.

 

من: هست و نيست همان است كه نيست كه شايد باشد يا نباشد يا بود كه اگر بود من نبودم و حالا كه هستم: ديگر نيست. اكنون؛ اينجا: من: هست. نيست. هستم. اينجا. شب كه تازه آغاز شده. صدايي كه مي رود و برمي گردد. آري صدايت را شنيدم اما صدا. هستم. اينجا. شب كه تازه آغاز شده. اينجا. روي اين تخت. هستم. اينجا. زير اين سقف. كنار اين ديوار. /تكراري مي نويسي/ نوريكه بر ديوار مي تابد و صدايي كه مي زند. تشكم سفت است. كمرم درد گرفته. /ولش كن/ گرم است. گرم. گرم. غلت كه مي زنم گرماي تشك باز هم گرماي تشك است و آب دهانم كه جاري شده بر متكا. /بخواب/ مي خوابم. سعي مي كنم بخوابم. نمي شود. بايد بخوابم. بايد بخوابم. بايد بخوابم. بايد بخوابم. بايد... فردا صبح اولين كار مي روم پيش مدير گروه. ساعت ها تداخل دارن. آره. عوض نمي كنه. آقا جان حذف اضافه دو روز پيش بوده. حالا شما. پول اين واحد پريد. فردا صبح اولين كار. چجوري بهش بگم. آقا اين دو تا درس نه مي گم سلام مهندس خوشش مي آد آره سلام مهندس سلام پسرم ببخشيد مزاحم وقتتون دستمال نكش مي گم مهندس اين دو تا ساعت با هم تداخل داره پسرجان حذف اضافه دو روز پيش بوده هيچي پول اين واحد پريد /بخواب/ بايد بخوابم. صبح زود بايد پاشي. به متكا سفارش كن. هست و نيست همان است كه نيست /بخواب/ بايد صبح زود بلند شم. اول بايد برم حموم. خيس عرقم انگار آره اول مي رم حموم. صابون تموم شده. خدا. اشكال نداره يه دوش بگير. آها بيا اينور. دست بكش به تنت گردنت زير بغلت پاهات چنگ بزن به موهات مثل اين تبليغهاي شامپو چنگ بزن باز هم نشد مثل اونا دوباره بزن آها و يه چرخي بزن پشت به دوربين شامپو ‹‹اَوه›› براي همه ي اعضاي خانواده مثل همون كه نشسته بودين جلو تلويزيون و مامان رفته توي آشپزخونه و بوي وايتكس نمي ده مامان بوي هميشگي مامان بوي وايتكس بوي وايتكس شامپو ‹‹اَوه›› براي همه ي اعضا بوي وايتكس كه نمي ده مامان من نيست مي رم از پشت شونه ي راستش رو گاز مي گيرم آخ برو گمشو آره مي رم گم مي شم تو جنگل خواب /خُل/ ما در قبرستان بچه مي شاشيم ما در قبرستان بچه مي شاشيم ما در قبرستان بچه چرا مي شاشيم كتاب را پرت كرد و گفت لعنتي هيچي نمي فهمم گفتم خوب گفت چيزي نگفت نگفت پا شد رفت توي اتاق بغلي لباساش كپه بود لبه ي تخت مانتوش داشت مي افتاد از رو بگيرش ولش كن اومد تو نمي تونستي برش داري نديدم افتاده آره مي دونم ايستاد جلو آينه سينه هاش سفيد بود و برجسته /فراموشش كن/ نمي تونم مثل اين مي مونه كه وايسي جلو آينه آره جلو آينه رفت كنار عكس خودمو مي ديدم رو ديوار اون بهش مي خنديد مُردي مگه تو /فراموشش كن/ نمي تونم مثل اين مي مونه كه وايسي جلو آينه رفت كنار عكس خودمو مي ديدم كج شده بود رو ديوار راست كه كردم خنديد تو چه زود نشست لبه ي تخت و جوراباشو پوشيد من دارم مي رم و سفت بغلش كردم جلوي آينه آره بعد رفتيم كنار عكسم رو ديوار بود و بعد نبود افتاده بوديم رو تخت لباساش چروك شده بود مي خنديد اتو داري /فراموشش كن/ نمي تونم نمي تونم نمي تونم وقتي نگام مي كنه دوستش ندارم دارم لعنتي من دوستت دارم چرا مي خندي بيا كنار لباس تنت نيست اومد كنار بيرون بارون مي اومد مثل همه ي داستان هام وقتي به اينجا مي رسم كنار صندلي ايستادم سلام بلدي كه تو هم بلد نيستي برو كنار بشينم نشستم و نگاهش كردم كه از گروه آمد بيرون و رفت كنار رفيقاش اين كيه نمي دوني نه بهش بگو با يه شيطنت عجيب تو چشماش بهش بگو اما هيچ كدوم نمي دونستن دو ساعت بعد وقتي خيس عرق كنار هم دراز كشيده بوديم و سقف رو نگاه مي كرديم گفت پدر نداره سه سال پيش مرده پدرش: ديگر نيست.

 

دراز كشيده اي. نيمه خواب. نيمه بيدار.

هواي خفه از بوي عرق و... انگار كسي نگاهت مي كند.

ببين: باد مي آيد.

 

 شنبه / شانزدهم / مهر / هشتاد و چهار / ایکاروس

 

برای خواندن مقاله «اسطوره ی طوفان» کلیک کنید.

 

 

 

 

نوستالژی و از این قبیل


Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

 

موسیقی مثل یک زنجیر می ماند که پیچ بخورد دور سینه. مثل دردی ست که به میل خودت ایجاد می کنی. مثل زبان زدن به زخم لثه. مثل فشار دادن انگشت مجروح. حلقه می زند دور سینه و، به تنها چیزی که فکر نمی کنی معنای کلمات است. اصلا مگر اهمیت دارد؟ موسیقی مهم است رفیق.  نه کلمه ای که تکرار می شود و طنین حماقت آلود و معنای احساساتی اش دچار تهوع می کندت. بماند که روزگاری می خواستم مقاله ای بنویسم و نقدی بکنم بر متن آهنگ های این روزها. که چه بی فرجام تلاش می کنند احساسی که سالهاست تکرارش مکرر شده را بیدار کنند.

اسمش را احتمالا می گذاشتم «بیایید اندوه را کنار گذاشته ساسی مانکن گوش کنیم!».

اما مگر کلمه مهم است؟ مهم موسیقی ست و تداعی تصاویر و یادآوری روزگاری که موسیقی اش با این موسیقی همنوا بود. روزگاری که سالهاست سپری شده.

من اصولا در گذشته زندگی می کنم. نه به معنای خیال پردازی. و از آنهایی هم نیستم که معتقدند گذشته روزگار بهتری بوده. اما خاطره خاطره خاطره مثل یک دیوار همیشه با من است. تمام نام های زندگی ام همیشه مثل یک دسته پروانه اطرافم پرواز می کند و تک تک لحظه هام را مثل رمان های مدرن سرشار یادآوری و پرش زمانی می کند.

من انسان نوستالژیکی هستم. دیدن تصویر غروب آفتاب میل گریه را در من بیدار می کند. میل پرواز. میل ایستادن بر فراز و میل آگاهی به حقیقت ماجراهای خاتمه یافته. اما این صفت (نوستالژی و این حرفها) را همیشه مهار کرده ام. در کردار و در تصمیم گیری هیچ تاثیری از اینها نیست. زندگی برای من مثل کتابی کنجکاوی برانگیز سرشار شگفتی و لذت است. من به خاطر کتابهایی که هنوز نخوانده ام زنده ام.

اما در این لحظه ریگی به کفشم افتاده و کُمیت اندیشه ام را لنگ کرده.

سه روز گذشته را با کسی بودم که بهترین روزهای زندگی ام را رقم زد. سه روز گذشته در تمام لحظات شانه به شانه ی کسی بودم که لذت بخش ترین لحظه هام را بهم داد. سه روز گذشته را با کسی بودم که مدتهاست رفته. شخص دیگری شده. عوض شده.

گیرم من هم دیگر آن آدم نباشم. حس هنوز هست.  

گفته بودم: دلهای ما برای افراد تنگ نمی شود. ما دلتنگ وضعیتیم.

و یادآوری لحظه های قدیم، در این نیمه شبی که دیدار سه روزه تمام شده، همراه با آهنگی که آن روزها در کنار هم گوش می دادیم، لحظه ی تلخی را برایم ایجاد کرده. تلخ اما همراه با نوعی لذت. مثل زبان زدن به زخم لثه. مثل فشار دادن انگشت مجروح.

وقتی رفته بود نوشته بودم:

 

روزی که می رسد از من نیست / حرفی که می رسد از من نیست / دردی که می رسد از من نیست

قلبی ندارم که برایت بتپد / متاسفم

 

اما دروغ می گفتم.

 




.

.

.

کاش کلاغ بودی

فحش دادن به تو بهانه نمی خواست

 

 


شعر مشترک

 


شعر مشترک من و دوست عزیزم پرنده ی بی آشیان


مشکی ها ایکاروس

سطرهای قرمز پرنده ی بی آشیان


(...)

دورسالي از كمر

بينشي به فراغت اندوه

سرماي دستاني يخ زده            

ديگر گرما را به ياد نمي آورد

كبريت مي كشم                      مادربزرگي منتظرم نيست

از ازل آدم برفي بوده ام

بي ترس و همهمه لرزيده ام

و شانه هايم پناهي بوده براي اندوه پرندگان

آبستن هيچ تگرگي نبوده ام

بی هیچ علاقه اي به انقلاب

                                 و تظاهرات اعصاب برفي ام را آب مي كند

بگذار در زمستان برفي ام خوش باشم

و لبخند هويجي ام بخندد

بگذار بي هندسه دوستت داشته باشم

آري اين شعر عاشقانه است

گيرم نه آدم برفي باشم نه اهل انقلاب

«من كارگر شمالي ام»

            اينجا ايستاده ام منتظر تاكسي

                               به سوي تو اي ايستاده در آزادي

و بوق هاي ممتد امان نمي دهند به صدايم

تا برايت بگويم

تا بشنوي

كه چقدر انتظار كشيده ام

                         بيقرار واژه اي زنداني در كتابهاي تاريخ

صداي جويدن موش ها در گوشم يادآور نام توست

بی اسفند و بي عبور و سال كبيسه

مردانگي مقطوع اين نسل

                            و تهوع بي سبب كلمات

               در انتظار سگي

                                      كه بهانه ي ماندنم باشد

اين روزها، تنها سگ مي تواند وفاداري را بفهمد

 در زوزه ي غمناكش به انتظار بايستد

                                     و صدا بزند: تاكسي تاكسي!

           و هيچ تاكسي اي براي زوزه ي سگي راهش را كج نخواهد كرد.

 

-آزادي، سيد خندان!

 

چيزي به زندانِ سيدِ خندان نمانده.



......................................

وبلاگ دیگر من اسطوره ی ایکاروس، یادداشت هایی در باره ی اسطوره شناسی و دین پژوهی آغاز به کار کرد

...............................................




اسطوره

 

بگو سلام

 اسطوره

قصد حاشيه روي ندارم. آقاي ميم مرده. آقاي ميم يک نشانه بود. يک نماد از بسياري چيزها که ما برايشان ارزش قايل بوديم.  ازين رو، با وجود ناراحتي بسيار از مرگش، نمي توانيم برايش سوگواري کنيم.

در مورد هويت آقاي ميم نمي توانيم به صراحت اظهار نظر کنيم. در بيانيه اي که به مناسبت مرگش منتشر مي کنيم نامش را ميم مي نويسيم. مي نويسيم: ميم در ميان ما مرده. بکوشيم تا با رفتار خود آن را زنده کنيم. براي اشاره به ميم از ضمير «آن» استفاده مي کنيم، چون ميم مرده. و چون در زمان حياتش يک نشانه بوده. البته چيز خاصي را نشانمان نمي داده. حواله مان مي داده به بسياري نشانه هاي ديگر که آنها هم به چيزهاي ديگري حواله مان مي دادند. چيزي شبيه بوروکراسي. منتها در سطح مفاهيم.

آشنايي من با ميم و مواردي مثل او برمي گردد به دوران کودکي ام. زماني که در هر خبري نام «وي» را مي شنيدم. «وي» در اين باره گفت. «وي» به ديدار او رفت. و من از خودم مي پرسيدم که اين «وي» کيست که در هر موردي در هر نقطه اي از جهان حضور دارد و اظهار نظر مي کند. بعدتر بود که فهميدم نشانه اي ست براي اشاره به مواردي ديگر که آن موارد ديگر خودشان چيزهاي ديگري هستند. برخلاف انتظارتان، اين درک، زندگي را واضح تر کرد. مفهوم خداگونه ي «وي» را حذف کرد و ساختاري رياضي وار در ذهنم ايجاد کرد.

و من ساختارگرا شدم.

از آن به بعد ارتباطي، نه تنگاتنگ اما، مستمر با نشانه ها داشتم. دلالت مندي آنها در ابعاد مختلف زندگي ام تاثير گذاشت. تا جاييکه خودم را نشانه اي از چيزهايي ديدم که نمي فهميدم. اين بود که به سراغ مفاهيم از قبل تعريف شده رفتم. استعارات تاريخي. و اساطير. در طي روزها و ماهها ارتباطي، نه تنگاتنگ اما، مستمر با اسطوره ها برقرار کردم. خصلت بازنموني آنها را در زندگي روزمره تعقيب کردم و سازمان دوتايي آنها را در درون خودم جستجو نمودم. جستجويي بود لذت بخش اما به شدت انفرادي و خصوصي. چرا که اساطير در حال رنگ باختن و نابودي بودند و تنها آنها که استحاله مي شدند امکان حيات داشتند. اين بود که پس از سالها به سراغ ميم رفتم و موضوع را با او مطرح کردم.

گفتم: مي خواهم اسطوره ها نميرند.

گفت: نمي شود. دوران اساطير گذشته. و درک تو از اسطوره هم به درد لاي جرز مي خورد.

گفتم: پس چرا تو هنوز زنده اي؟

گفت: من نشانه ام. تا وقتي که ارتباطم با حال حفظ شود نشانه مي مانم. وقتي ارتباطم قطع شود، و بميرم اسطوره مي شوم. مي فهمي؟ اسطورگي يعني مرگ.

گفتم: يعني تو هنوز دوام داري؟

گفت: بله. مردم به من رجوع مي کنند.

گفتم: من هم مي خواهم در حال زندگي کنم. مي خواهم به تو رجوع کنم. مي خواهم اگر جايي لازم بود عشق به اساطير را کنار بگذارم و تو را مرجع اميال خود کنم. دوران کلاسيک طي شده.  پس علايق ما هم سمت و سويي ديگر مي گيرد.

البته خود آقاي ميم هم بي ميل نبود. اما سن و سالي ازش گذشته بود و در کشاکش روابط امروزي دوام نياورد. و مرد.

آقاي ميم اسطوره شد.