ناظم حکمت
" ناگهان چیزی در من می شکند و در گلویم بند می آید
ناگهان میانه کار از جا می پرم
ناگهان در هتلی ، در سالنی ، ایستاده در رویا می شوم
ناگهان در پیاده رویی ، شاخه ای بر پیشانی ام می خورد
ناگهان گرگی رو به ماه زوزه می کشد ، درمانده ، خشمگین ، گرسنه
ناگهان ستاره ها از تابی در باغ آویزان می شوند
ناگهان خود را در گور می یابم
ناگهان در سرم مهی است غبار گونه
ناگهان پنجه در روزی می اندازم که آغاز شده است
گویی نمی گذارم به پایان دید
اما همیشه این تویی که سر بر می آوری از دریا... "
ناظم حکمت
ترجمه ی احمد پوری
ناگهان میانه کار از جا می پرم
ناگهان در هتلی ، در سالنی ، ایستاده در رویا می شوم
ناگهان در پیاده رویی ، شاخه ای بر پیشانی ام می خورد
ناگهان گرگی رو به ماه زوزه می کشد ، درمانده ، خشمگین ، گرسنه
ناگهان ستاره ها از تابی در باغ آویزان می شوند
ناگهان خود را در گور می یابم
ناگهان در سرم مهی است غبار گونه
ناگهان پنجه در روزی می اندازم که آغاز شده است
گویی نمی گذارم به پایان دید
اما همیشه این تویی که سر بر می آوری از دریا... "
ناظم حکمت
ترجمه ی احمد پوری
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۱۰ ساعت توسط دوست
|
من تمنا کردم که تو با من باشی