ناظم حکمت

" ناگهان چیزی در من می شکند و در گلویم بند می آید
ناگهان میانه کار از جا می پرم
ناگهان در هتلی ، در سالنی ، ایستاده در رویا می شوم
ناگهان در پیاده رویی ، شاخه ای بر پیشانی ام می خورد
ناگهان گرگی رو به ماه زوزه می کشد ، درمانده ، خشمگین ، گرسنه
ناگهان ستاره ها از تابی در باغ آویزان می شوند
ناگهان خود را در گور می یابم
ناگهان در سرم مهی است غبار گونه
ناگهان پنجه در روزی می اندازم که آغاز شده است
گویی نمی گذارم به پایان دید
اما همیشه این تویی که سر بر می آوری از دریا... "

ناظم حکمت
ترجمه ی احمد پوری

محمدرضا عبدالملکیان

من دلم گرفته
هرچه می‌روَم نمی‌رسَم!
رَد پای دوست ،
کوچه‌باغِ عشق ،
سایبانِ زندگی کجاست؟


ژوان هریس

کسی چه می‌داند من امروز چندبار فرو ریختم، چندبار دلتنگ شدم،
از دیدن کسی که تنها پیراهنش شبیه تو بود!

 

کفش‌های آب‌نباتی

ساموئل بكت

آدم‌هایی که هیچ‌وقت حوصله ندارند
بیشتر از همه
انتظار کشیده‌اند...



گروس عبدالملکیان

شخصیت‌هایی در من‌اند که با هم حرف نمی‌زنند که همدیگر را غمگین می‌کنند که هرگز دور یک میز غذا نخورده‌اند.... شخصیت هایی در من‌اند که همدیگر را زخمی می‌کنند همدیگر را می‌کشند همدیگر را در خرابه‌های روحم خاک می‌کنند من اما با تمام شخصیت‌هایم دوستت دارم... #گروس_عبدالملکیان

آناگاوالدا

ميخواهم بدانم؛   
ميتوانی حس كنی
وقتی مدام به تو فكر ميكنم؟!    

آناگاوالدا

سعدی

دنیا خوش‌ است ،
و مال عزیز است ،
تَن شریف ...!
لیکن رفیق ، بر همه چیز مقدم است !

سعدی

 

احمد رضا احمدی

آن قدر که ما خیال می کنیم 
گُل ها آسوده و آسان
نمی رویند
درد زایمانی نیست
اما یک باد نا به هنگام 
یک سرمای پیش بینی نشده و ناگهانی
خارج از فصل 
می تواند به زندگی آنان خاتمه دهد
من سزاوار بودم 
که به هنگام مرگ گُل ها
در کنارشان ایستاده باشم 
و غنچه های آن ها را شمرده باشم 
چه زمانی نوبت مرگ آن ها 
می شود 

احمد شاملو

احساس‌مي‌کنم
در هر کنار و گوشه‌يِ اين شوره‌زارِ ياس
چندين هزار جنگلِ شاداب ناگهان
مي‌رويد از زمين
آه اي يقينِ گم‌شده ، اي ماهي‌يِ گريز
در برکه‌هايِ آينه لغزيده تو به تو
من آب‌گيرِ صافي‌ام 
اينک ! به سِحرِ عشق
از برکه‌هايِ آينه راهي به من بجو


حمید مصدق

چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما

همیشه منتظریم و کسی نمی آید

 

صفای گمشده آیا

بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟

 

اگر زمانه به این گونه

ــ پیشرفت این است

مرا به رجعت تا غار

ــ مسکن اجداد

مدد کنید

که امدادتان گرامی باد

 

همیشه دلهره با من

همیشه بیمی هست

که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد

و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

 

همیشه می گفتم:

چقدر مردن خوب است 

چقدر مردن

ــ در این زمانه که نیکی 

حقیر و مغلوب است ــ

خوب است