وقتی رسیده است که آرام آرام شروع به مردن می‌کنی و تنها نظاره گری که کدام اتفاق تورا خواهد بلعید!

خاطره

بعضی آدمها فقط در قامت یک خاطره خوبند...

در ازدحام روزها

زمان ویرانگری است بی رحم!

ستاره ها ناپدید میشوند

چشم بهم زدیم و گذشت آنچه باید می‌گذشتیم از آن...

خاطرات

روزها خاطره ها را می‌سازند و امروز ویرانه کننده ترین خاطرات را یادآوری کرد. میشود در دنیایی موازی، با همین خاطرات زندگی کرد.

داغ ترین بوسه ها را بدرقه شیرین ترین لحظات گذشته مردادی میکنم...

شب‌های احیا

سالهای خیلی دور یه مرد بود که تمام شب‌های قدر ماه رمضان رو تا صبح بیدار می موند و از خدا میخواست اونو به عشقش برسونه! بهانه ی خیلی خوبی برای احیا گرفتن و از معبود خودش با دل و جان چیزیو خواستن...

سالها گذشت و گذشت تا اینکه رسید به جایی که فقط روزهای ماه رمضان رو روزه می‌گرفت بی هیچ دعایی و بی هیچ خواسته ای و بی هیچ تضرعی به درگاه معبودی!

نمی‌دونم سالهای بعد و بعدترش چه بر سر اعتقادات این مرد خواهد اومد ولی زندگی و حیات اصلا چالش قشنگی نبود، یا لذتها همراه درد بود و یا دردها بعد از لذت بود.

پرواز بیاموز

وقتي راه رفتن آموختي، دويدن بياموز. و دويدن که آموختي ، پرواز را.

راه رفتن بياموز، زيرا راه هايي که مي روي جزيي از تو مي شود و سرزمين هايي که مي پيمايي بر مساحت تو اضافه مي کند.

دويدن بياموز ، چون هر چيز را که بخواهي دور است و هر قدر که زودباشي، دير.

و پرواز را ياد بگير نه براي اينکه از زمين جدا باشي، براي آن که به اندازه فاصله زمين تا آسمان گسترده شوي...

عرفان نظرآهاری

سکوت

... و چه سکوت معنا داری بر ما حاکم شده است!

مرا بخاطر بسپار

بچه که بودیم شبها بیشتر به آسمون خیره می‌شدیم و به ستاره ها زل می‌زدیم و برای داشتن ستاره های بزرگتر دعوا میکردیم بعدها اعتقاد من عوض شد! ستاره های کوچکتر و کم سوتر رو بیشتر توجه میکردم و دوست داشتم یه ستاره کوچولوی دوست داشتنی داشته باشم برای خود خودم که هیشکی بهش چشم نداشته باشه!

هر چه بیشتر سعی میکردم بهش نزدیک بشم بیشتر ازم دور شد تا اینکه توی یه شب سرد زمستونی برای همیشه خاموش شد...

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست!

قلبم آکنده است از فریادهای ناشنیده و سکوتی چندین ساله و گاهی باریدن آرامم می کند...

خسته شدم

کاش زودتر این عصر جمعه لعنتی تموم بشه...

امروز...

امروز هم يه روزكاملا عادي و معمولي هست مثل باقي روزها!

چرا؟

رد پایت را برای دنبال کردنم یافته ام، کاش می‌دانستم در این وانفسای مرگ احساس و علاقه ات به من چه چیزی تورا هنوز به خانه ای می‌کشاند که عشقمان از آنجا جوانه زد؟

ميدونم ميبينمت يه روز دوباره!

عصر شده بود و با دلهره اي عجيب منتظر قرارمون بودم. چند روزي بود كه ديگه بعد از كار خونشون نميرفتم و سعي ميكردم خونه خودم باشم... تلفنم زنگ خورد و بعد از حرفهاي تكراري و هميشگي پشت تلفن قرار گذاشتيم بريم بيرون! لباس بدون اتو پوشيدم و سوار ماشين شدم و به فاصله كمتر از ده دقيقه سر كوچشون رسيدم تماس گرفتم و اونم انگار خسته از فضاي خونه منتظرم بود... سوار ماشين شد يه نگاه سطحي بهش انداختم از زير عينك آفتابيم!

راه افتاديم توي خيابونا هر از گاهي به چهرش كه زل ميزدم متوجه رژ لب خشكيده و بي حوصله زده شده روي لبهاش ميشدم ولي اشتياقي نداشتم براي ابراز احساساتم! توي ذهنم مرور ميكردم كه از كجا و چه جوري داستان رو شروع كنم و بهش قضيه رو بگم سخت و وحشتناك بود. يه حسي شبيه به اينكه يه ساتور بگيري دستت و مجبور شي يه تيكه از وجودتو ببري بندازي دور براي هميشه. قلبم ضعيف شده بود و دوست نداشتم ذره اي بهش توجه كنم و فقط سعي ميكردم با معادلات منطقي و ذهني و تصوراتي كه اخيرا سر اتفاقاتي كه افتاد و ابعادي از رفتار و شخصيت طرف مقابلم برام روشن شده بود تصميم بگيرمو مسيله رو جلو ببرم و جراحي كنم!

خستگي و افسردگي توي چهرش موج ميزد، لبخنداش مصنوعي بود و فقط به خيابونا و ماشينها نگاه ميكرد يه جاهايي هم سعي ميكرد با جملات كوتاهش حال منو عوض كنه ولي نميدونست كسيكه حال خودش خرابه مسلما حال كس ديگه رو نميتونه خوب كنه! رفتيم بيرون شهر پاتوق تفريحهاي هميشگيمون... شروع كردم به مقدمه چيني و بحث رو باز كردن، سعي ميكردم موضوع رو توي كنترل خودم داشته باشم و احساسات خودم و اونو تا جاييكه امكان داره مديريت كنم و با كمترين تنش بهش اطلاع بدم كه چه تصميمي گرفتم و با طلوع خورشيد فردا ديگه اثري از من توي اين شهر نيست.

يادآوري اين موضوع هم سخت و دردناكه و هم اينكه هيچ كسي نميتونه درك كنه توي چه موقعيتي چه بر سر ماها اومد. بهش گفتم. خيره شد بهم، خنديد، باورش نشد، جدي نگرفت، به من مشت ميزد، بهم فحش ميداد، زار ميزد، گريه ميكرد...

هوا گرگ و ميش شده بود صداي سگها توي اون بيابون غم آدم رو بيشتر ميكرد، منم بخودم فحش ميدادم... توي خاكها ميغلتيد و ديگه چشماش اشكي واسه ريختن نداشت، بيچاره دختر... تير خلاص زده شده بود!

چندين بار فكر خودكشي توي ذهنم مرور ميشد روشش و زمانش، مبهم بود و ترسناك ولي ميدونستم شهامتم دراون حد نيست كه خودم رو خلاص كنم ولي ميدونستم كسيكه مهمترين بخش وجودش يعني قلبش رو بكشه ميتونه به خودشم آسيب برسونه... با يه مصيبتي تونستم راضيش كنم سوار ماشين بشه و به شهر برگرديم! توي مسير فقط گريه ميكرد چشاش حسابي ورم كرده بود و اثري ازون رژ لب خشكيده رو لبها نبود دوست داشتم بغلش كنم! ببوسمش! موهاشو نوازش كنم! تنشو بو كنم ولي افسوس ديگه قلبي توي سينم نبود... قلب من مرده بود و هيچ اميدي نميتونست زندش كنه، با اين وجود سعي ميكردم به اون دلداري و اميد بدم كه شايد توي آينده يه اتفاقاتي افتاد كه دوباره بهم برسيم و يا اينكه شايد تو بتوني بياي همراهم! ولي ميدونست كه ديگه همه چي تموم شده! به شهر كه رسيديم توي خيابونا قدم زديم... گريه كرديم... اشك ريختيم!

هر قدمي كه باهاش برميداشتم به اين فكر ميكردم كه چرا بايد ازين به بعد محروم باشم از همراهي با آدميكه حس خوبي باهاش داشتم و عاشقش بودم! ستاره كوچولوي ناز و دوست داشتني من، چرا قسمت اينجوري شده آخه... دوست داشتم لحظات آخري كه باهم هستيم بيشتر بهش بگم چقدر برام دوست داشتني بوده و عاشقش بودم! رفتيم يه فست فودي پيتزا سفارش دادم، لب به غذا نزد و من فقط نوشابه ميخوردم و حسرت ميخوردم چرا نبايد ديگه باهم باشيم!

برگشتيم و سر كوچشون نگه داشتم تا پياده بشه و خداحافظي كنيم براي هميشه (الان كه دارم بعد از چندين سال خاطراتشو مينويسم بغض سنگيني گلومو فشار ميده) دوست نداشتم پياده بشه و دور شدنشو نگاه كنم! سعي ميكردم خودمو قوي نشون بدم و اينكه شايد همه پلهاي پشت سرم خراب نميشه! بهم نگاه ميكرد چشاش آروم گرفته بود ولي قرمزيش اذيتم ميكرد و شكنجه ميداد روح منو! آخرين جمله اي كه بهم گفت رو خوب يادمه:

"دوست دارم و تجربه 6 ماه زندگي با تو خيلي خوب بود"

دنيا روي سرم آوار شد... نه پاي رفتن داشتم نه توان موندن، دوست داشتم زمان به عقب برميگشت تا جاييكه اصلا باهاش آشنا نميشدم. دلم ميخواست چشمامو ببندمو وقتي باز ميكنم ذهنم تهي بشه از همه چي. دلم ميخواست محكم بغلش كنم و تا ميتونم گريه كنم! هنوز كنارم نشسته بود ولي دلم بدجوري براش تنگ شده بود انگار كه سالها و كيلومترها ازم دور شده باشه! يادم نمياد چه لباسي تنش بود يا چه كفشي پوشيده بود چيزايي كه معمولا بهش اهميت ميدادم، يادمه فقط به صورتش نگاه ميكردم كه يه زماني برام زيباترين چهره دختري بود كه ديده بودم، جذاب و با نمك... ولي ديگه چيزي ازش نمونده بود چون من نابودش كرده بودم!

پياده شد، خداحافظي كرد و رفت...

صبح قبل از طلوع آفتاب وقتي هوا هنوز تاريك بود راه افتادم و نميخوام در مورد شبي كه بر من گذشته بود حرف بزنم. شبي شايد شبيه شب اول قبر پر از اضطراب و كابوس، ترس و گريه...

ديگه هيچوقت نديدمش، و فقط چندباري از پشت تلفن صداشو شنيدم اما توي خواب هميشه ملاقات داريم و ميدونم يه روز توي يه دنياي ديگه حتما از نزديك همديگه رو ميبينيم! روز با شكوهي ميشه مطمينا...

بوسه

نميدونم طعم بوسه ها و لبها با گذشت زمان چه تغييري ميكنه!

بوي تنت شيرين بود و داغ...

لیله القدر

شب غم تو نیز بگذرد، ولی 

در این میان دلی زدست میرود! 

 

 

-هوشنگ ابتهاج

 

غریبه

چقدر شبیه غریبه ها شدی! 

سکوت

... و سکوت نیز سرشار از ناگفته هاست!

شب یلدا

مطمئنم طولانی ترین شب سال منو یادت میاد!

واسه برگشتنت هر شب درارو باز میزارم!

تظاهر کن ازم دوری 

تظاهر میکنم هستی!

 

 

 

فاصله

روي نيمكتي نشسته اي اين سر دنيا

و تمام آنچه ميخواهي

يكيست كه آن سر دنيا،

روي نيمكتي نشسته است

و تمام آنچه ميخواهد تويي...

نيمكتهاي دنيا را بد چيده اند!

...

 

تصمیم ها تنها آغاز یک ماجرا هستند...

256

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید

گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید...

 

* بعضي روزها چقدر خاطرات را با خود به اين طرف و آنطرف ميبرند و فرقشان با باقي روزها شايد همين حجم از زيبايي نهفته باشد كه از اولين ساعات شروع روز تا پايان شب قامتشان بوي خوب دوست ميدهد. نميدانم روزهاي نيامده آبستن چه خاطراتي خواهند بود اما من به مرگ خويش مشتاقم!

255

من دیگر آنهایی را که دوست دارم نخواهم دید

و مردن این است.

 

از کتاب ظرافت جوجه تیغی

موریل باربری 

99/3/30

بعضی تاریخها به تاریخ میپیوندند ولی همواره با همه مخلفاتشان در یاد و خاطره خواهد ماند!