10/3/1405

و من چه آرام در خود میشکنم .

1/12/1404

‏و شب بخیر به تو

در شبی که قوی بودی،

قوی و تنها...

طوری که کسی،

صدای شکستن استخوانِ طاقتت را نشنید...!

24/05/1403

مرداد همیشه دوست داشتنی من❤️❤️❤️

4/07/1402

همه ازم میپرسن آرزوت چیه؟ چه هدفی داری؟ میخوای آینده چطوری باشه؟ و من توی سکوت نگاشون میکنم و میگم آرزویی ندارم، هدفی ندارم، آینده رو هیچطور خاصی نمیبینم. من هیچ برنامه ای حتی برای پنج دقیقه بعد خودمم ندارم، برای من از آرزو حرف نزنید، من اون بچه ۲۰ ساله نیستم که دنیا رو رنگی رنگی میدید و فکر میکرد میشه با داشتن آرزو بهشون رسید، اینکه ستاره میخوام و دستم و دراز میکنم و ستاره میچینم، اینکه بنویس تا اتفاق بیافتد، به منی که به نیت هیچ شمع روشن میکنم حرف از آرزو نزنید. زندگی من یه روتین شده که هر روز تکرار میشه، کمی سخت، کمی دور، کمی گاهی عجیب، همین. من هیچی از آرزوهام حتی یادم نیست اونوقت انتظار دارید آرزوی جدید داشته باشم؟؟ من انقدر عوض شدم که تنها خرید میرم، تنها میرم رستوران، تنها میرم کافه و لذت میبرم. منی که حتی اگه از گشنگی میمردم هم تنها غذا نمیخوردم. من به هیچکسی نیاز ندارم، به راحتی از آدما دور میشم، از زندگیم بیرونشون میکنم، حتی بهشون فکر هم نمیکنم. لطفا با من از آرزو صحبت نکنید.

10/01/1402

اونجایی که یه دختر میگه : ولی تو قول داده بودی!

قابلیت اینو داره که عرش خدا بلرزه!

14/07/1401

امشب چه تلخ گریه کردم... یه روز خودمو برمیدارم و میرم انقدر دووووور که حتی خودمم نتونم خودم رو پیدا کنم

27/02/1401

ما فکر میکنیم دوباره اتفاق میفته.. فکر میکنیم دوباره انقدر زیاد "دوست داشته میشیم" فکر میکنیم دوباره میتونیم "دوست داشته باشیم" آدمای زیادی این فکرو کردن.. اما فقط یکباره.. دیگه هیچوقت تکرار نمیشه.. بنابراین ترک نکنین.. نرین.. درستش کنین.. بسازین.. ببخشین..

17/2/1401

اجازه دهید قضاوتتان کنند ؛ اجازه دهید اشتباه در موردتان فکر کنند

بگذارید پشت سرتان حرف بزنند ، افکار دیگران مشکل شما نیست

شما مهربان،متعهد به عشق ورزیدن و آزاد بمانید

مهم نیست آنها چه می گویند یا چه کار میکنند

حق ندارید به ارزش خودتان و زیبایی صداقت وجودی خودتان شک کنید

فقط بدرخشید مثل هر روزی که میدرخشید

6/11/00

همیشه دوست داشتم برم دنبال همسرم و باهم قدم زنان تا خونه بیاییم، کلی باهم حرف بزنیم و بخندیم و از اتفاقات روزمون بگیم...

همیشه دوست داشتم وقتی کلاسم تموم میشه اولین چهره ای که میبینم صورت پر از مهربونی همسرم باشه که منتظرمه تا باهم برگردیم خونه...

آرزوهام همینقدر ساده اس‌‌‌‌...

12/08/00

مولانا:پس،زخم هایمان چه؟
شمس:نور از میان زخم‌ها وارد می شود.

۱۳/۰۷/۱۴۰۰

یک جایی توی تاریخ مردی سراسیمه خودش را می رساند به حکیمی و از چگونگی زندگی می پرسد حکیم فنجانِ چای را می دهد دستش و بهش می گوید چایِ داخل فنجان زندگی توست، برو توی بازار چرخی بزن و برگرد مرد پاورچین پاورچین می رود و برمی گردد نزد حکیم، فنجان را نشان می دهد و می گوید ببین حتی قطره ای ازش نریخته... حکیم نگاهش می کند و می‌پرسد خب چه دیدی توی مسیر؟

کات/

می خواهم بی مقدمه از پیش حکیم و مردِ زندگی جو بروم به شبِ نهم از درگیری ام با کووید 19. شبی که کرونا پای چرک آلودِ سبز رنگش را گذاشته بود بیخ گلوم و از ذره ذره اکسیژنی که می خواست وارد ریه ام شود عوارض می گرفت. من هم مانند خیل آدم هایی که کرونا مرگ را بهشان یادآور شد، آن شب توی کشمکش ریه ام که نفس می خواست و کرونا که نفس کش می طلبید مرگ را ملاقات کردم. خیلی از نزدیک ملاقات کردم. آن وقت فقط یک کار به ذهنم رسید و آن، نوشتن نامه ای بود که عنوان آخرین نامه را به خودش اختصاص داد. که همین عنوان یک دفعه کار را مشکل کرد. شبیه کسی که بین راه یادش بیفتد چیزی را جا گذاشته و بخواهد برگردد. شبیه کسی که برود توی اتاق بعد یادش نیاید برای چه رفته. شبیه مردِ زندگی جو بودم در برابر حکیم پرس و جو گر… هزار راه نرفته بودم هزار حرف نگفته هزار کارِ نکرده هزار هزار حسرت ناتمام...

مرد در پاسخ به سوالِ حکیم که گفته بود چه دیدی توی مسیر چیزی برای گفتن پیدا نکرده بود، دقیقا مثل من که برای آخرین نامه چیزی پیدا نکرده بودم... حکیم اما چاره را می دانست... به مرد زندگی جو گفته بود برو دوباره بازار را بگرد، این بار اما تمام حواست به چای نباشد... اینبار سفت نگیر فنجان را ... مرد بار دوم وقتی بر می گردد مقداری از چایِ توی فنجان که زندگی اش بود ریخته اما حرف های زیادی برای گفتن دارد...

ما چه داریم برای گفتن؟ توی آخرین نامه جز اینکه بخواهیم تکلیف دارایی مان را مشخص کنیم چیزی برای گفتن داریم؟ حکیمِ پرس و جو گر همیشه همانجای تاریخ ایستاده...

پاسخی برای سوالش داریم؟ می دانید چرا دنیا پس از کرونا انقدر افسرده شده؟ مهمترین دلیلش شاید این است که مرگ آمد و چسبید بیخ گلوی همه...

می‌دانید چرا فکر کردن به مرگ باعث اضطراب و افسردگی می شود؟ من نمی‌دانم شما می‌دانید؟ شاید بعد از تزریق آخرین دُز از آخرین واکسن به آخرین نفر، ماسک هایمان را که برداشتیم لبخند داشتیم روی لب شاید اغوشمان لبریز شد از محبت شاید دستِ هم را به دوستی فشردیم شاید مصرف بی رویه داشتیم در بوسه شاید برای دیدار هم چرتکه ننداختیم که می‌‌ارزد فلانی را ببینم یا نه...

چه اشکالی دارد اصلا یذره از چای توی فنجان بریزد شاید حرف حکیم را گوش کردیم و سفت نچسبیدیم به خیلی چیزهای بی ارزش شاید تنها چیزی که بهش سفت چسبیدیم رفاقت هایمان بود همین.

2/04/00

 روح من وقتی بزرگ شد که فهمید میشه حقیقت رو بدون ترس بغل کرد. حتی اگه حقیقت پر از تیغ هایی باشه که روحم رو زخم می کنه. من حقیقت رو بغل کردم و الان حالم خوبه. درد می کشم ولی خوبم ... زجر می کشم ولی خوبم... می دونی چرا ؟ چون من دیگه خودم رو فریب نمیدم. سر خودم رو کلاه نمی ذارم. من دارم از زجر کشیدنم لذت می برم. درد حقیقت لذت بخش ترین چیزیه که تو زندگی تجربه کردم. چون دردی رو تحمل کردم که همیشه فکر می کردم من رو از پا در میاره. ولی من هنوز هستم. حالا فقط می خوام بخوابم. بخوابم و فراموش کنم. فراموش کنم یه روزی یه جایی دلم رو به چیزی خوش کرده بودم که حقیقت نداشت. من می خوابم و بیدار نمیشم. چون متولد میشم.دوباره... آره من دوباره متولد میشم. با یه روح بزرگ تر که قسم‌ خورده از حقیقت فرار نکنه. دوباره می بینمت... منتظرم باش. منتظر آدمی که بزرگ ترین ترس زندگیش رو زندگی کرده.

31/03/00

یه تجربه تلخ از من گذشته، تجربه ای که بخاطر جیغ زدن باعث مشکل حنجره شد، باعث افسردگی شد، باعث سفید شدن موهام شد و در نهایت باعث شد دختری در من بمیره که پر از احساس و آرزو بود. راه زندگی من خیلی تغییر کرد، وقتی اسم دوست داشتن میاد حالم بد میشه، وقتی اسم عشق میاد حالت تهوع میگیرم و هیچوقت نتونستم به خودم بقبولانم که عشق بعد از ازدواج به وجود میاد و حالا این ادم و قبول کن تا بعد ببینیم چی میشه... من خودم و گول نزدم، دور تمام ادم‌ها و عاشق بودن هاشون رو خط کشیدم تا کنار گذاشته نشم، تا جا نزارنم، تا گریه نکنم، تا دوباره نمیرم! 

آره ، من اون آدمی که میخواست نبودم، ولی خوبه که آدمی رو پیدا کرده که باهاش خوشبخته و به احتمال خیلی زیاد جنبه های اخلاقی و رفتاری اون آدم همونی هست که میخواد.

واسه یه زندگی جدید تصمیم گرفتم امسال کاندید شورای شهرم بشم، توی اون همه آدم کله‌گنده و باکمترین تبلیغ تونستم چندصدتا رای بیارم و واقعا حس خوبی بهم داد، اینکه میتونم برای یه قدم بزرگ‌تر خودم و آماده کنم. اینکه محصول نهایی شرکتمون تا چند وقت دیگه اماده میشه، اینکه مقالات چاپ شده ام توی مجلات معتبر داره روز به روز بیشتر میشه و خیلی چیزهای دیگه برام ارزش شده.

28/02/00

به حد مرگ تنهام

نه خوشحالم نه ناراحت

یادگرفتم تنهایی غذا بخورم، تنهایی برم خرید، تنهایی گردش برم

خیلی سخته ولی یاد گرفتم

حسش یه جورایی گسه، مثل خرمالو تازه رسیده، دهن رو جمع میکنه، قلب و مچاله میکنه

به حد مرگ خسته ام

نه خوابم میاد نه میخوام بیدار باشم

فکر کنم بعد سالها باید برم سراغ اون قرص های کوفتی

یاد این متن افتادم :" از خودت میپرسی میتونی ادامه بدی؟ جواب میدی نه!!! و باز ادامه میدی"

14/02/00

گاهی بی آنکه بفهمی

در طول زمان آدم دیگری می شوی

بیشتر سکوت می کنی

دیرتر باور می کنی

و کمتر می رنجی...

گاهی بی آنکه بفهمی

خاطرات خوبت را در آغوش می گیری

گوشه ای می‌نشینی

خیره به یک نقطه ی نامعلوم

و بغض میکنی 

از حجم بی نهایت تلخی های آوار شده بر قلبت...