کاش میشد
چشمهایت را
در گلدان روی طاقچه بکارم
جوانه بزند
ویک دل سیر تماشایت کنم
و از بوته ات
خانهای امن بسازم
برای زمان تنهایی
تنهایی
تنهایی
گلدان بی آب و برگی ست
که در گوشه دلم پژمرده است.
کاش میشد
چشمهایت را
در گلدان روی طاقچه بکارم
جوانه بزند
ویک دل سیر تماشایت کنم
و از بوته ات
خانهای امن بسازم
برای زمان تنهایی
تنهایی
تنهایی
گلدان بی آب و برگی ست
که در گوشه دلم پژمرده است.
درمن کبوتر غمگینی ست
که لانه اش را گم کرده است
دست هایت را به من بده
تا لانه ام را دوباره پیدا کنم
برای من که هیچ وقت کامپیوتری نیستم و دوست دارم همه کاراموبه سبک قدیم انجام بدم و قتی کسی بهم میگه نامه منظورم اینه که روی کاعذ باشه و مهر داشته باشه وهمه چیز به صورت فیزیکی باید واسم قابل رویت باشه تا اسمشو بزارم کار. شما تضور کنید برای من زندگی کردن در این دوران پر شکوه تکنولوژی چقدر سخت و مصیبت باره چون دارم به شدت مقاومت می کنم یه تنه جلوی غول تکنولوژی با اینکه کار روزانه ام با کامپیووتره و لی توی یه سری نرم افزارهای معمول خیلی ضعیفم مثلااگه بخوام عضو یه سایت بشم تا اخرش میرم ولی معمولایه چای کار گیر میافتم حالا شمافرض کنید با اینهمه مشکل یه دفعه یه کاری هم داشته باشم و بخوام یه کاری کنم و زود هم به ننتیجه برسم خدا قسمتتون نکنه که من بشم مسئول کامپیوتر یا ای تی یه شرکت یا از اونسخت تر مسئول ثبت نام چون به لاخره یه سوتی اساسی میدم ولی اغلب مشکلاتم توی زمینه اینترنته وگرنه من با اپلیکیشن ها مشکلی ندارم اختمالا سازنده اپلیکییش هان که با من مسئله دارن و ااسم و ایدی منو گذاشتن جز باگ ا ون برنامه شون پبرای همین وقتی توی دور همی های فامیل دور هم جمع می شیم وهمه سایت ها و برنامه های جدید رو بهم معرفی میکنن همه اقوام شدیدا همه متفق القول هستند که یکم به روز شو و سعی می کنن با رسم شکل به من نشون بدن که اسنپ چطوری کار می کنه یا چطوری باید با بلد کار کرد و یا چطوری اینترنتی خرید کرد یا چطوری انلاین فیلم دید و عضو فلان شبکه شو و راحت فیلم و سریال ببین
ولی اگر همه از اپدیت نرم افزار ها استقبال میکننن من دوست دارم یه دکمه باشه که خودش کار خودشو بلد باشه یعنی روشن و خاموش ولی به حول و قوه الهی اینقدر نرم افزار زیاد شده که حتی از در در خونه هم دنبالت می کنن تا به مقصد هم نرسی ول کنت نیستن من نمیدونم چرا اینقدر کار با بعضی نرم افزارا برام سخته تا بخوام یاد بگیرم انگار شاخ غول رو شکستم امروز تضمیم داشتم یه ایمیل بفرستم و روزمه مو برای کاری سند کنم از اونجاکه با پدیده تکنولوژی غریب و ناموس هستم و این کلمه در مغز م به اشتباه سیو شده و با کمی تاخیر معمولا بالا میاد اول گوشیم خاموش شد بعد ادرسی که توی صفحه مربوطه توی اینستاگرام بود رو گم کردم و مجبور شدم بالاو پاینین اینستاگرامو بگردم تا صفحه مورد نظرمو پیدا کنم بعد که با هزار تابدختی پیدا کردم سریع با حالتی که انگار خیلی زبلم ادرس و روی کاغذ نوشتم و رفتم سراغ لب تاپ یه کار ساده کنم یاهو رو سرچ کنم اینکار در روز عادی معمولا یه دقیقه وقت میبره برای دیگران و لی برای من تقریبا دو ساعته که نوشته در حال باز کردن یاهو و من همنیطور زل زدم به صفخه مانیتور و به جاش دارم از این لحظات لذت میبرم به نظرم هیچ وقت نباید بزاری که یه کامپیوتر بفهمه تو عجله داری
چون همه کارا یه دقعه بیشتر می پیچه به هم مثلاهر وقت می خوای دکمه استارت کامیپوتر و بزنی یه دفعه می بینی مودم سوخت یه دفعه صفحه کلید خودبه خود شروع به حرکت و نوشتن کرد و تمام دکمه هادر-حا هنگ کردند تا تو به هدف خودت نرسی و همه کارات به فنابره و وارد یه بازی پیچیده بشی و معلوم نیست چند ساعت باید منتظر بمونی تا کامپیوتر دست از انتقامگیری شخصی برداره و به راحتی لود بشه و تو بتونی به تما م کارات برسی .
دورهمی های زنانه همیشه یکی از معضلات آقایان بوده است حتی برای ان ضرب المثل ساخته اند که مثل حموم زنونه است به راستی که این در مورد حمامهای مردانه هم صدق میکند چون مردان هم ناطق هستند و به راستی که زبان برای حرف زدن اختراع شده است پس انهاهم درحمام مردانه سخن ها می پراکنند ولی من همیشه این نکته برایم سوال بودکه مردان در دورهمی هایشان به چه چیزهایی اشاره می کنند که ما خانم ها ا ز ان غافل هستیم . از انجا که یکی از راه هایی که همیشه می شود بر بی حوصلگی و افسردگی غلبه کرد بودن در جمع است پس من هم بر ان شدم تغییری در زندگی و ماهیت احوالات خود ایجاد کنم برای همین به یک مهمانی و دور همی زنانه دعوت شدم که در بعد کاشف به عمل امد که در تالار عروسی جمعی از زنان برنامه ای را پایه ریزی کرده اند تا دور هم باشند و ساعتی چند به حرکات موزون و گپ و گفت بپردازند البته ناگفته نماند مبلغی را برای اینکار کنار گذاشته بودند و بانوان بالای 45 سال در ان شرکت می کردند که به گفته روانشناسان یحتمل در حستجوی معناد ردهه دوم زندگی خود بودند. و چون معنای خاصی پیدا نکردند پس لاجرم دور هم جمع ممی شوند وکمی ا ز حال و روز همدیگر باخبر شده و تعریف از این درو ان در می کنند البته شمامی توانید بخوانید غیبت ولی چون افرادناشناس هستنددر این نوع از دورهمی و مخل جمع شدن تالار سر کوچه می باشد فقط عروس وداماد حضور ندارند پس محل خوبی ست برای اشنایی و دوست یابی و شاید هم اگر دختر انجا بود برای ازدواج پیدا کردن کیس مناسبی را برای او پیدا کردند . برسیم به دور همی خانمی انجا بود که به فکر روجیه بخشیدن به خودش بود و خیلی سرحال و غبراق تعریف می کرد که شورهر ش را از دست داده و خیلی محکم از آن صحبت می کرد که مشکلی نیست برادرم را از دست دادم وخیلی محکم با آن برخوورد کردم چون دیدمشکلی نیست ودست اخر دیدم بار هم خال خوبی دارم پس باز هم مشکلی نیست . پس خیلی راخت ثبت نام کردم و به اینجا امدم ختی می گفت روانشاسان بر این عقیده اند که بودن در جمع هیچ مشکلی نیست و می توانی تمام غم ها و غصه هایت را بپوشانی و از بین ببری چون جمع خانم هاخالت خودپالایی دارندو انها با حرف زدن هم امار این و ان را می گیرند و هم تراپیست همدیگر میشوند و درنقس سایکولوزیست برای هم تز داده و نسخه می پیچند تا هر کدام به دیگری کمک کند تا هم اسپز بهتری شوند هم زندگی شادتری داشته باشند.
دلم برای همه چیز تنگ شده برای بوی باران و خاک بوی گلپر روی انار بوی خاک به وقت کاشتن بنفشه ها در سال نو دلم برای این ها تنگ شده و گاهی هم می سوزد زیرا همه زندگی یک گذار است یک گذار بی معنا که ما در جستجوی معنا می رویم تا ان را پیدا کنیم و در ان زنچ بکشیم زیرا که رنج مقدس است و همه چیز زندگی را جلا می دهد و باعث می شود که راه جدیدی به سوی ابدیت پیدا کنی و بدانی که خیلی از اتفاقات نسنجیده زندگی از دل این خامی ها بوجودمی اید و باعث می شود که ما جهان دیده شویم و دنیا را طور دیگری ببینیم که تا به حال به ان این طور نگاه نکرده بودیم و هززاران افسوس نخووریم برای کارهای ناکرده و راه های نرفته که تمام این ها گذراست.
من بارها فکر کرده ام که موسیقی چه دارد که در ذهن همه باقی می ماند و ماندگار است بعد فهمیدم که موسیقی نوای غم انگیز یک شبان است که در یک روز گرم تابستانی وداغ زده می شود و باعث می شود که گله رمیده نشود و همه با این نوای سحر انگیز گوش فرا دهیم و اندکی یباسایییم تالذت ببریم از خنکی درخت و سایه ای که در ان می شود لم داد و نی نواخت انهم هر رو هر روز و این تکرار زیباترین است و گوش نواز ترین زیرا سالهاست که چوپان ها اینکار را می کنند و گوسفندان راه خودشان را می روند ولی کسی که این وسط خستگی اش در میرود چوپا ن است سالهاست که همه مادلتنگیمرروزها ست که با خاطرات گذشته سیر می کنیم و ثاینه ها را می شمریم تا از بد خادثه کسی به کمکمان بیاید و هم صحبتی داشته باشیم تابتوانیم روزهای تکراری وتلخ گذشته را فراموش کنیم .
حکایت عاشقی حکایت شب های وصال است و حکایت فراق راه رسیدن را معنا میکند زیرا فاصله فقط یک نفس است اه افسوس و تمام. عشق مجالی نمیدهد برای پا پس کشیدن دلداده انقدر شیدا می شود که جز وصال یار چیزی طلب نمی کند و بر دوشش و بیگمان انقدر به فکر دیگری میافتد که خو د را درهمه حال به جای او میگذارد حتی نفس کشیدن را با صدای او تکرار می کند حتی به جای او فکر می کند به جای او نفس می کشد ناگهان به خود میایدمیبیند که زیر لب فقط دارد با یاد او روز را شب می کند با یاد تو ثانیه به ثانیه را طی میکند با یاد او روزگار می گذارند حتی به خودش که بیاید میبیند در زندگی اش فقط به یک کلمه نیاز دارد و آن هم تکرار اسمش است و بهترین جمله ای که میخواهد به دلداده اش بگوید همان دوستت دارم که ساده ترین جمله است ولی باید به چشمان او زل بزند و بگوید که این زندگی را چگونه بگذرانم بی تو !
حالت عجیبی ست عاشقی زیرا طعم گس باران میدهد انگار مال هر کسی هستی و مال کسی نیستی .....
دختری در گوشه چشمهایش خالی سیاه داشت وباور داشت که ستاره ای در گوشه چشمش در گذشته دفن شده است زیرا وقتی خوب به آیینه نگاه می کرد میدید ستاره بخت و اقبالش شاید بلند بوده که این نقطه سیاه درگوشه چمشهایش ظاهر شده است زیرا شب وقتی به اسمان نگاه میکرد باور داشت که دو چشم در اسمان نقش بسته است و دارد مرتب نگاهش می کند و از آن دو چشم فراری ندارد زیرا آن دوچشم در تعقیبش است و حتی شب هانمی تواند از ستاره ای که از درون چشمهایش عبور می کند خودش را خلاص می کند زیرا آن دو چشم انگار جای چشم ها ی او دارند به اسمان نگاه میکنند و لی مرده اند زیرا ستاره ممکن است یک شب از اسمان بیافتد و یک نفر در باورت بمیرد ولی اگر جای چشم های کسی که دوستش داری را در سقف اتاقت ببینی یقینا سخت است درک کردن روزهایی که بدون شنیدن صدایش خواهدگذشت ولی درعمق چشمانت زخمی هست از دوریش گاهی وقتا باید در لحظه درست تصمیمم بگیری وگرنه دیگر زمانی برای جبران نیست زیرا مرگ هر لجظه نقابی بر صورت می کشد و بی خبر از راه می رسد و نمی توانی به آن فکر نکنی چون مانند چادری ست که بر پوست شب می کشی .
از درونم ماهی بیرون زده است که نشانه کسوف کامل است زیرا هلال باریک چشمانم گواهی بر این میدهد که اتفاقی تاریخی در جال رخ دادن است زیرا انگار کمان ابرویی قاجاری دارد متولد می شود که میخواهد من قهوه قجری را سر بکش و من تمام قهوه های قجری را سر کشیده ام و امیدوارم بتوانم دوباره تو را در میان فال های سیاه قهوه تماشا کنم و به چشمهای قهوه ای ات سوگند بخورم که مردمی که در چشم های تو هستند مرا فریب می دهند و من دوست دارم که گول چشمهای میشی تو را بخورم و گرگی را که دروال استریت زندانی شده است را بیدار کنم کمانم حرفایی که می خواستم به تو بزنم باید با دیوار بگویم چون ممکن است دیوار هم بشنود پس مجبورم با خودم سخن بگویم و نقش لیلی و مجنون را هم خودم بازی کنم .
هندی ها یک باوری دارند به نام تناسخ و میخواهند آن را به خورد تمام جهان بدهند که به نظرم تا جدودی هم زیباست زیرا این باور از بودا نشات می گیرد درست است که بودا یک مجسمه بی جسم و جان است و اکثر کشورهای حوزه شرق آسیا از آن تبعیت می کنند و آن را باور دارند گاهی گمان می کنم بودا بی دلیل لب هایش را نبسته است و ساکت نمانده است زیرا حتما دلیلی داشته است که این مجسمه را به این نام نهاده اند زیرا اگر فردی عادی بود حتما در مرور زمان فراموش می شد و از خاطره ها می رفت و یا یک عده با همکاری یکدیگر مجسمه را به پایین می کشیدند و رسانه ها از آن خوراک خوبی تهیه می کردند ولی متاستفانه اینگونه نشد چون من گاهی باور دارم که روجم در کالبد روحی دیگر حلول کرده است مانند دکتر شریعتی که به هبوط اعتقاد پیدا کرده است من هم باور دارم انسان از آسمان به زمین آمده است تا حرکتی انجام دهد و اثری ازخودش به جا بگذارد و طوری دراذهان باقی بماند که روزی به نیکی از او یاد کنند و بدانند که او هم می توانست مانند بودا باشد ولی تصمیم گرفت که سخن گفتن را آغاز کند زیرا سخن گفتن باعث می شود که ما بتوانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم گاهی دوست دارم مغزم را از جمجمه بیرون بیاورم و تکانش بدهم طوری که کلمه ها از آن سرریز کند وبیرون بریزد زیرا این روزها اینگونه ام کلمات ناخوداگاه ا زبانم بیرون میریزد و باخودم دارم درد ودل می کنم و شاید آرام گرفتم .ولی نه از تقدیر گله دارم نه از سرنوشت زیرا دوباره پوست انداخته ام همیشه گمان می کردم مارها فقط یکبار پوست می اندازندو می میرند ولی حالا می فهمم که سی هفت سال است که پوست انداخته ام وهر بار پوست جدیدی اززیر پوستم بیرون میزند و این همه پوست را نمی شود کاری کرد زیرا کلمات در زیر پوستم نیز جوانه زده است و آنقدر ذهنم مشوش است که دارم تمام عشاق سینه چاکم را از درون قبر بیرون می کشم و بی پرده با آنها سخن می گویم چرا این طور می شود؟ چرا ما انسان های قرن حاضر در این هیاهو باید اینقدر تنها باشیم و اینطور از جمع گریزان و دچار نیروی گریز از مرکز شویم و جاذبه مان را از دست بدهیم و بخواهیم به روی کره ماه قدم بگذاریم من فکر میکنم روحم در قالب یک گنجشک مرده حلول کرده است زیرا دیگر حتی جیکم هم در نمیایدو نه دانه می خواهم نه آب نه غم نان رادارم نه غم خوراک و پوشاک را فقط غم خوردن را آموخته ام غم خوردن برای قلب کوچک آن گنجشکی که نمی تپد زیرا همیشه در دست هایم دانه می ریختم برایشان ولانه می ساختم برای قلب های کوچکی که مانندگنجشک تندتند می زد چه باید کرد وقتی حالا خودم همان گنجشک سر کنده شده ام؟ همان گنجشک کوچکی که جفتش را از دست داده است خیلی سال های قبل ! یعنی به جای گنجشک عاشق یک قمری شده است زیرا قمری هر وقت جلویش دانه بریزی و کنارش راه بروی همراهیت می کند ولی گنجشک ها زود می روند و نمی توانی پیدایشان کنی ولی صدای قمری مانند صدای یا کریم است یعنی مرتب پشت سر هم خدا را شکر می کند و می گوید که چرا باید اینطور باشم چرا باید من از دانه ریختن انسان ها نترسم و نلرزم به خودم ولی همه نگران دل های کسانی باشند که مانند گنجشک هستند می دانی تو به من گفتی بار اخر مرا ببخش که قلب گنجشکی ات را شکستم ! من بخشیدمت زیرا یک زن به مردی که دوستش دارد میلیون ها بار فرصت می دهد ولی وقتی قلب آن گنجشک دیگر از کار افتاده چه فرقی میکند که بالای سرش جیک جیک کنی یاهق هق گریه ات بلند شود هیچ کدام فرقی ندارد زیراگنجشک مرده دیگر صدای هیچ کدام را نمی شنود گنجشکم دلم برایت تنگ شده و مانند لورکا دوست داشتم در دستهایت جان می دادم تا اینکه امروز این متن را بنویسم و کار از کار گذشته باشد زیرا دیگر مدت مدیدی ست که این شیشه های دوجداره صدای هیچ گنجشکی را به گوشم نمی رسانند و حتی باران هم قهر کرده و دیر زمانی ست که اگر می گفتم باران ببار بر من ببار من حتما بارانی بی امان می بارید و از شمارش قطره های باران می فهمیدم که توزنده ای و داری از بالای آسمان قطره ای اشک به سمتم سرازیر می کنی حالا چگونه تحمل کنم اشک های گنجشکی ام را که دیگر بی بال و بی پر شده زیرا حتی گنجشک ها هم بعد از مدتی جلد یک درخت می شوند و آنقدر قشنگ صبح ها باهم حرف می زنند که من فکر می کنم که دارند به هم می گویند تماشای هیچ چیز از دور زیبا نیست حتی تماشای غرق شدن یک زن در چشمان سبزت !
هر اتفاقی در این دنیا سوگواری میخواهد زیرا زمانی که این اتفاق رخ ندهد فرد تا مدت مدیدی دچار یاس فلسفی خواهد شد زیرا هیچ دلیلی برای شادمانی پیدا نمی کند گاهی فکر میکنم مرز بین آرزوهای خوب و خیال خوش کجاست انسان گاهی این مرز راگم میکند وتمام شب هایش توام با بی قراری می شود زیرا واقعا عشق مقوله عجیبی ست زیرا گاهی با یک تصادف همه چیز تمام می شود مانندتلاقی دونگاه درهم مانند سکوت ممتد یک زن ومرد مانند زمانی که معشوق را می بینی ولی باید بر روزی مزارش بوسه بزنی زیرا دیگر آنقدر دیر شده است که نه می توانی بروی نه می توانی بایستی زیرا زمانی که باید حرکت میکردی از حرکت ایستاده بودی و یا زمانی که باید می خندیدی گریه کرده بوده ای و به یارت پوزخند زده بودی و مانند سگ گله دنبال گوسفند دیگری رفته بودی و فراموش کرده بودی حتی حیوانات راهشان را غریزی انتخاب می کنند عزیزم ! و به آخور و طویله خودشان برمی گردند زیرا میدانند کجا باید غذایشان را پیدا کنند بگذریم دیر زمانی ست که دلتنگم دلتنگ صدایت که دیگر از زیرگورستان هم نمیاید وباید مانند یهودی ها بایک تکه سنگ بیدارت کنم قرارمان این نبود قرارمان این بود که اززیر سنگ هم شده پیدایم کنی و به دیدارم بیایی ولی نمی دانم چرا امروز دوباره زمستان بوده است و من فهمیدم که دیگر رنگ بهار و پاییز را نخواهم دید چون هر چه فکر می کنم به یاد می آورم لجظه شیرین دیدار و لجظه شیرین تر وصال را زیر وصال ما در اندیشه مان بود یادت میاید چه می گفتم «ای عن در این اندیشه » زیرا اگر اندیشه ام نبود الان در بستر مرگ نیز کنارهم آرمیده بودیم و مجبورنبودم با اثر انگشتم برایت فاتجه ای بخوانم و از درگاه ربوبیت برایت طلب مغفرت کنم زیرا تو زنده ای یعنی دلم میخواهدکه باورکنم به سراغم میایی بی شمع بی چراغ با کورسویی امید زیرا امروز پنج شنبه بود و مردگان بی سروصدا بودند و تنها کسی که بالای سرشان راه می رفت من بودم وخدایی که نمیدانم کجا ایستاده بود و چه را تماشا میکرد دیدن بغضی که درجناغ سینه ام فرو رفته بود دلم میخواست من سنگ میشدم روی قبرت و یا دیدن چشمانم باران بی امان میبارید ولی نتوانستم جلوی دیگران زار بزنم و باز هم درخودم فرورفتم تا به یاد بیاورم که کلمات چقدر قدرت دارندو می توانند کاری کنندکه من بعداز توبتوانم همینطور شاعر وعاشق بمانم زیرا دیگرمحال است اطوری که این سنگ سرد را در دی ماه لمس کردم پوست تنت را لمس کنم دیگر تمام شد عزیزترینم توخوابیده بودی درخاک وطن و من در کشورخود غریب و بیدار بودم و متاستفانه تماشا میکردم که این سنگ لحد که بر روی ماهت گذاشته اند چقدر بی خنده ات تلخ و سیاه است برایم . کاش من هم همانجا می مردم و هیچ وقت یادم نمی ماند لحظه وداع را که چقدر زبانمان یکی بود با هم! حتی وقتی تکان میخوردم تو می فهمیدی به کجااشاره میکنم. من حتی یاد نفس هایت هم که میافتم حس میکنم پیر تر شده ام زیرا دیگر خیابان برایم خیایان نیست دیگر همه برایم مرده اند و تنها چیزی که برایم مانده است یک خاطره از گورستان دسته جمعی نهنگ ها است.
وقتی تو نیستی قلبم تير مَي كشد و چه كسي مرا دلگرم كند به فردايي بهتر چه كسي از زير سنگ مرا پيدا كندچه كسي در دستهايم شعر بريزدچه كسي زير پايت را آب و جارو مَي كند نه من نيستم ديگر عزيزم صداي اين ساز دهني مرا عاقبت خواهد كشت ! میدانی دوستت دارم و میخواهم شب ها با نوازش های تو به بی نهایت بروم میدانی زنده ماندن برای تو سخت نیست زنده ماندن برای من چیزی شبیه آوارگی دو قلب است دلم میخواست زنده بمانی و برایم در دست هایت کلمه می ریختی و هر بار که از دهانم حرف بیرون میریخت شعر می شد و میفهمیدی ککه چقدر برایم عذاب آور است که صدایت را گوش دهم تا یلدا شود چقدر برایم جانکاه است که مانند پر کاه از این سوی خیابان به آن سوی خیابان بروم و ببینم هیچ نقطه اتصالی نسبت به این کشور ندارم هیچ نقطه اتصالی به این خانه ندارم حتی احساس میکنم وقتی به روی تختم دراز می کشم جایی بین مهره های کمرم درد میگیرد و انگار یک استخوان اضافی لای زخم گیر کرده است مرز بین واقعیت و دروغ آنقدر بهم نزدیک شده است که دیگر نمیتوانم تشخیص دهم واقعیت آن خواب هایی بود که با هم دیدیم یا آن روزهایی بود که پشت به پشت هم نشسته بودیم و داشتی از شانه های خسته یک زن بالا می رفتی ایرادی ندارد دنیا تا بوده همین بوده است دیگر هیچ جای قشنگی در خیابان نمی بیننم دیگر حتی دلم برای کودکان یتیم نمی سوزد و دلم نمی خواهد دستی از روی مهر بر سرشان بکشم دلم میخواهد بار و بندیلم را جمع کنم و یک گوشه مانندگربه ای درخیابان چمباتمه بزنم تا هر رهگذری از کنارم رد شد بداند این گربه یعنی ایران ایرانی که نشسته است یعنی ایرانی که من خیال داشتم بسازم با پاهای خسته ام ایرانی که یک گربه کوچک را روی شانه ام گذاشته ام ونقشه اش را به همه نشان دادم تا یک راست راه قلبم را بگیرد و به آن گربه بی آزار شلیک کند و با یک موش عجین شود تا می تواند آن موش کوچک را مورد آزمایش قرار دهد تا ببیند می تواند سازگاری با محیط حاصل کند یا نه ! زیرا بدن موش طوری ساخته شده است که با هر سوزنی که به آن فرو میکنی خود را منعطف می کند و میتوانی علت هر بیماری را تشخیص دهی ولی حتما باید یک تام باشد یعنی یک گربه وحشی باشد که دنبال آن موش بدود تا موش یادش بیاید جایش یک سوراخ کوچک است و غذایش یک تکه پنیر است . میدانی گربه مینیون من دوستت دارم و ميخوام زنده باشي و برايم دوباره ترانه بگويي تا برايت بگويم چقدر شب ها بدون صداي تو طولانی ست باورم نمیشد که دوباره وقتی به خانه پدری برگردم دلم برای کوچه ای تاریک تنگ شود که بوی تو را میداد عزیزم اگر می توانی يك دقيقه بيشتر بمان زيرا من بأور دارم كه پاييز دیگر تمام شده و نوبت بهار است که بیاید!
نام : بیتا اسماعیلی