زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه عشق

وابستگی با دلبستگی فرق داره نمیدونم کدومش سخت تره اما میدونم دلت که گیر باشه حالت بهتره ریسمان وابستگی رو میشه پاره پوره کرد گاهی از حرص گاهی از عصبانیت گاهی از خستگی اما دلبسته که بشی دیگه نمیتونی دل بکنی میمونی با درد با رنج با غم اما دلت بسته شده قفل شده دلت به یه نگاه قفل شده 

دلتنگی

 

 

 

 

 

 

آن که دانست زبان بست

 

وان که می گفت ندانست

 

چه غم آلوده شبی بود!

 

وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت

 

و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ

 

بی که یک دم به خیالش گذرد

 

که فرود آید شب را

 

 گویی...

 

همه رویای تبی بود

 

چه غم آلوده شبی بود!

 

دلتنگی

رویاهای مبهم

 

 

 

 

 

آن که دانست زبان بست

 

وان که می گفت ندانست

 

چه غم آلوده شبی بود!

 

وان مسافر که در آن ظلمت خاموش گذشت

 

و برانگیخت سگان را به صدای سم اسبش بر سنگ

 

بی که یک دم به خیالش گذرد

 

که فرود آید شب را

 

 گویی...

 

همه رویای تبی بود

 

چه غم آلوده شبی بود!

 

سلام یه روزی این صفحه ها رفیق تنهاییام بودن تنها موندی امروز اومدم سر بزنم سلام دوستای قدیمی

سلام مترسک

چرا اخم کردی مترسک دنبال یه قلب میگردی؟

خیالت راحت قلب پوشالی تو از ما آدما مهربونتره

تو تونستی با کلاغا و پرنده ها دوست بشی

اما ما آدما حتی از خودمون هم فرار میکنیم

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و اشنایان

هر کس مرا میبیند

از دور می گوید

این روزها انگار حال و هوای دیگری داری

یه وقتایی وقتی با ادمها زندگی میکنی تنها تر از وقتی هستی که تو تنهایی زندگی میکنی نمیدونم چرا زمین با این همه جمعیت ادمها چرا تنها میشن

نفسم گاهی در  

هوای یادت میگیرد

دیگر اسپری هم افاقه نمی کند

نفس بکش نفس بکش

نفس بکش تو هوای بارونی

خاک بارون خورده بوی بهشت میده

نفس بکش

اینجا رویاها رو می کوبن

مثل خونه های قدیمی

رها شو

نفس بکش
 

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که میبینم بد اهنگ است

و من هنوز تو را مثل بوی باران
عاشقانه
دوست دارم
اما
خیالت را به روی پرده چشمم ارام
می بندم

میخوام خودی تر از همه

 خودی تر از همه ی خودی هام با تو حرف بزنم

خدایا حواست کجاست


 هر مشق شبی که زندگی بهم داد با خطی خوانا و بی غلط نوشتم

نمیدونم چرا اخرش از بیست ده گرفتم

از نمره من کم کردی به کی دادی
روزگار اینجا هم بند پ داریم مگه؟

هر دم از ایینه می پرسم ملول

چیستم اخر به چشمت چیستم

لیک در ایینه می بینم که وای

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

فروغ فرخزاد

خدایا کجایی من اینجام تنهاتراز

خودت

الهی با خاطری خسته از اغیار و به فضل تو

امیدوار دست از غیر تو شسته و در انتظار رحمتت

نشسته ام بدهی کریمی.ندهی حکیمی.بخوانی شاکرم

برانی صابرم. الهی احوالم چنان است که میدانی

و اعمالم چنین است که میبینی نه پای گریز دارم

نه زبان ستیز پروردگارا بهترینها را در این ساعات پایانی

سال برای همه زمینیها مقدر فرما که تو قادر و توانایی.

 

سلام خاطراتم

دلم تنگ شده بود میخواستم صفحه هارو سیاه کنم

اما یادت تو خاطرم نمیزاره اومدم ببینمت تو همون

قاب روشن به چی میخندی ؟

نمیخوام زندگیم تو همون قاب تموم شه

کاش منم میتونستم مثل تو به همه ی خاطره ها

و یادها لبخند بزنم دیگه بارون بی صدا نباشم

سلام یادها

خدایا دستت رو از پشتم بر ندار

وقتی تنهایی میشینی روبروی ایینه

با خودت حرف میزنی

اونوقته که داستان شروع میشه

همه میگن دیوونه شده

اما من که میدونم خاطرات تو دیوونم کرده

اسمون دلم شرجی و بارونیه

دلم گرفته

یه بغض تلخ و بی صدا تو فریادم نشسته

از دنیا و ادمها شاکیم

خدایا تو دلت از کی گرفته که اسمونت اینقدر بارونیه

دلم شکسته تنهای تنهام یه مرهم میخوام

که دل زخم خورده منو خوب کنه

خدایا پس کجایی

سلام فرشته ها شما هم دلتون میگیره وقتی دلگیر میشین

چیکار میکنین نکنه اشکهای شماست که میریزه رو سر ما

ادمها فرشته بالتو میدی منم بیام اون بالا از این پایین خسته شدم.

سلام فرشته ها

 

قرار شده به موضوعات شاد و مثبت فکر کنم اما مگه میشه

وقتی این همه درد میبینم چیکار کنم وقتی زندگی مسیر

سبزشو از ادم ها گرفته وقتی صبر چاره ساز نیست

وقتی بچه ها دیگه شاد نیستن سر چهار راه ها

گلهای درد میفروشن خدایا صدای گریه اون مرد

میاد که خانومش باید عمل بشه دستاش خالیه

یه کم اونطرف تر خانوم کلی واسه عمل بینی و گونه

و......هزینه کرده خدایا حکمتت چیه که اینجوری قسمت کردی

کاش یادش نره که تصویرهمه ی

ارزوهام

زندگی یه صحنه بزرگ ما باید بتونیم خوب بازی کنیم

چون اگه نتونیم نقشمونو خوب بازی کنیم مارو از صحنه

بیرون میندازن موندم چرا اونایی که نقششونو صادقانه بازی میکنن

پس چرا ظاهرا بازنده ان .

ساز ناکوک دلم

نگاه به ایینه غبار گرفته دلم میکنه

دیگه نه ساز کوک میشه

نه غبار از رو شیشه دلم پاک میشه

تو قحطی عاطفه حتی دیگه اشکهای

 عاطفه هم باورم نمیشه وقتی همه مثل

یه ادمک چوبی شدیم عاطفه کجا رفته

تو قلب مترسک؟

وقتی دلم ز غربت دنیا گرفته است

 وقتی چو غنچه ای که فرو بسته لب ز غم

 لبهای سردم از سخن و شعر بسته است

 وقتی فسرده میشود گل امید و آرزو

 وقتی که اشک میشوم و میچکم ز شعر

وقتی که حس حبابم به روی آب

 وقتی که گم شده در موج بیکسی

تا ناکجای وادی تشویش میروم

وقتی شکسته بال خیالم

به آسمان وقتی نفس بریده رسیدم به انزوا... نفس میکشم

بی امان عطر آغوش گرم تو را

 و با یاد نام تو ای با صفا ای صمیمی

 گل بوسه میچینم از باغ لبخند توای دوست

اهورا ادیب

 

خدایا خسته ام از تکرار

مکرر

زندگی