من از دوستت دارم...

خواستم فقط بگم یاد اون روزا بخیر!

روزایی که من حسرت یه قایم باشک درست و حسابی می خوردم

که تو چشم بذاری

و من گورم رو گم کنم...

به همین راحتی فرمانروای شریف!

تولد نحسم تسلیت!

tHe enD oR to BE cOntiNUEd

شاید یه مدت اینحا ننویسم...

هر کسی هم خواست نوشته هامو بخونه میتونه بره اینجا :

NO SMOKE

شاید دوباره برگشتم...

شاید هم تعطیلات خوش گذشت!!!

شاید واسه بعضی از روزها بازم اینجا بنویسم...

با اینکه خیلی دوستت دارم

زمستونخونه ی عزیزم

خداحافظ.... 

تولدت مبارک خوش اومدی ستاره...

Another year older
And what can I say
Other than I love you
On your special day

Years have past
From when
we first met

These have been times
I will never forget

Always remember
That
I'm thinking of you

Not just on your birthday
But every other day too

So I wrote you this poem
And
give you my heart

To show that you mean the world
To me, every part

 

 

روزام اونقدر سریع می رفتند که دیگه تو باورم هم نمی گنجید

نباشی...

روزام اونقدر شاد و بی دغدغه می گذشت

که دیگه طعم غم یادم رفته بود

یادم رفت چقدر واسه لحظه لحظه داشتنت دعا کردم

چند سیل اشک ریختم

چند سال بزرگ شدم

امیر!

من واسه همون چند ماه به اندازه همه عمرم تغییر کردم

کل وجودمو برات تغییر دادم

اخلاقمو

طرز تفکرمو

قیافه مو

حتی نوع حرف زدنم رو…

همونی شدم که می خواستی

به خدا منت سرت نمیذارم

مطمئنا چیزی که تو میخوای خواسته ی من هم هست

اینو همیشه بهت گفتم

و میگم…

.

.

.

امروز

سومین باریه که تولدت رو تنهایی جشن می گیرم

هیچوقت روز تولدت کنارت نبودم

اما امسال خیلی غریبم

حداقلش این بود که سالهای پیش بهت می گفتم

""تولدت مبارک""

امسال حتی از این نعمت خشک و خالی هم درغیم کردی

این رسمش نبود

به خدا قسم این رسمش نبود

بی وفایی کردی اینبار…

.

.

.

روز تولدته

نمیخوام دوباره طومار گله و شکایت هامو از نو بنویسم

خودت هم خوب می دونی باهام چیکار کردی

مطمئنم که الان تو ذهنت میگذره

که غرل چه جوری کنار اومد با نبودنم…

کنار نیومدم امیر

فقط دارم تحملش می کنم

باهاش زندگی می کنم

درد وقتی از چند ماه بگذره

دیگه درد نیست

مثه وجودت میشه

بخشی از روحت و تنت

درد جدایی از تو هم همین طوره…

خیلی وقته تو وجودمه

از همون روزی که تولد من بود

تا همین روزی که تولد توئه!!!

.

.

.

دوستت دارم

تولد مبارک

و اینکه

نوزده سالگیت هم بالاخره تموم شد

هانی…

این آخرین سال از دومین دهه عمرته

هدرش نده

حرومش نکن

و یه چیز دیگه

من آخرش هم فهمیدم کسی که نوزده سالش تموم میشه

بهش میگن نوزده ساله

یا میگن بیست ساله

به خاط اینکه بیستمین سال رو شروع کردی…

(کسی اگه می دونه بهم بگه)

در آخر اینکه:

آغاز بیستمین سال زندگیت…….مبارک!!!

  

 

What a beautiful day,
It is today,

To think that you were created its your
BIRTHDAY

A pure soul ,with a magical spirit,
A warm nature and a warm heart,

If you were not here, I wouldn’t be here....

I want you know how much that I care!

Happy Birthday to you on this special day,
To a special person who deserves the best
Best wishes to you,
My beautiful king,
I love you so much,
You’re my everything
,

Happy birthday again, on this special day!
I love you to pieces, my darling
 

 

روی زمین نشستم ... زانو هامو جمع کردم توی بغلم ... از اتاق رفته بود بیرون .

 اشکام آروم سرازیر شدن ... سعی کردم صدام به هق هق  تبدیل نشه

برگشت ... رفت جلوی آینه ... پشتم بهش بود ...

- اینجوری از مهمونت خداحافظی میکنی ؟

جوابشو ندادم !

برگشت نگاهم کرد ... سنگینی نگاهشو حس کردم ... اما به روم نیاوردم ... اومد طرفم ...

بازوهام رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد ... حوصله ی هیچ کاری نداشتم حتی راه رفتن !

منو نشوند روی صندلی ... خودشم جلوی پام روی زمین نشست ...

موهام ریخته بود توی صورتم و گریه میکردم ... بی صدا اشک میریختم ...

 احساس می کردم هرچی بیشتر اشک میریزم بیشتر می سوزم ...

 لبامو غنچه کردم و مثل یه بچه ی مظلوم نگاهش کردم ...

 اونم بغلم کرد و منو نشوند روبه روی خودش روی زمین 

( عاشق این قدرت و نیروش بودم ... اون کسی بود که این احساس را که قدرت دارد در من به وجود می آورد و حس میکردم هر تصمیمی میگیرد درست است ! )

دوباره اون شد مثل یه پدر مهربون و صبور و من یه بچه ی لج باز و اخمو ...

بازم گریه کردم ... 

- میشه بپرسم چرا گریه می کنی ؟؟؟

لحنش مهربون بود ... این یعنی آشتی ! بازم گریه کردم ... اشکام دست خودم نبودن ...

بغلم کرد ... دستامو گرفت ... داستاش داغ بود گرمایی که تا عمق وجودم نفوذ کرد ...

 شایدم دستای من خیلی سرد بودن ... دیگه به هق هق افتادم ... محکمتر فشارم داد !

- گریه نکن !   

-خب توهم نرو !

- نرم دیرم میشه !

- تموم شد ؟

- نه گلم ... مگه برای تو تموم شد ؟

- با تمام وجودم گفتم : نه هرگز !

زل زد بهم ... گفتم : چیه دیوونه ندیدی ؟

- نه فرشتمو ندیدم ...

جوابشو ندادم ... اما تو دلم گفتم ... تو هم قبله گاه منی ... می پرستمت فرمانروای با شرافت من !

گفت پس گریه نکن ...

- باشه . پس توهم منو ببخش به خاطر تموم بدی هایم !

فقط نگاهم کرد ... نمیدونم بخشید یا نه ؟!

اما آخرشم رفت ... قبل رفتنش گفت چشماتو ببند ...

با صدای در که بسته شد به خودم اومدم ... لبهاشم مثل آغوشش داغ بود !

حالا من تنها شده بودم و حالا حالاها فرصت داشتم بشینم و زار زار گریه کنم ...

 

پ.ن1: قرار بود مهمونی بگیری منم دعوت کنی...یادته؟

پ.ن2: خیلی دلم میخواست میتونستم فقط یه تبریک بهت بگم.

پ.ن3: همیشه گفتم شب تولدت هر آرزویی کنی برآورده میشه.

پ.ن4: از ته دلم میخوام که خوشبخت باشی...هرجا،با هرکی!

پ.ن5: غزل همیشه عاشقت می مونه تا بیای.

پ.ن6: تولدت مبارک فرمانروای با شرافتم.

پ.ن7: دوستت دارم........

... INCOMPLETE ...

نه...

    این قرارمون نبود تو بی خبر بری  

            من خسته شم که تو همسفر بری  

نه...

    این قرارمون نبود من رنگ شب بشم

            تو سرسپرده شی، من جون به لب بشم

باور نمی کنم این تو، خود تویی

        این تو که از خودش، بیخود شده تویی

باور نمی کنم عشق منی هنوز

     گاهی به قلب من سر میزنی هنوز

وقتی زندونی تو هوس

           مثل پروازی تو قفس

                    این رسم همراهی نشد ای همنفس

وقتی قلبت از من جداست

           سرگردون بی همصداست

                   انگار دستت با دست من نا آشناست.........

 being apart 

Empty spaces fill me up with hopes
     Distant faces with no place left to go
     Without
you within me I can't find no rest
     Where
I'm going is anybody's guess

    
I've tried to go on like I never knew you
    
I'm awake but my world is half asleep
    
I pray for this heart to be unbroken
     But without
you all I'm going to be is
    
INCOMPLETE!!

     Voices tell
me I should carry on
     But
I am swimming in an ocean all alone
    
Baby, my baby
     It's written on
your face
    
You still wonder if we made a big mistake

    
I've tried to go on like I never knew you
    
I'm awake but my world is half asleep
     I pray for this heart to be unbroken
     But without
you all I'm going to be is
    
INCOMPLETE!!

    
I don't mean to drag it on
     But
I can't seem to let you go
     I don't wanna make you face this world alone
    
I wanna let you go (alone)

    
I've tried to go on like I never knew you
    
I'm awake but my world is half asleep
     I pray for this heart to be unbroken
     But without
you all I'm going to be is
    
INCOMPLETE

     INCOMPLETE

incomplete

پ.ن1:تا روز تولدت اینجا آپ نمیشه.

پ.ن2: دوستانی که میخوان نوشته هامو تو این مدت بخونن برن اینجا :لینکشو برداشتم...

سنگ قبر آرزوهام...

آسمان چشم او آیینه ی کیست؟

آنکه چون آیینه با من روبرو بود

درد و نفرین، درد و نفرین بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

 

همیشه دلم میخواست یه قایق داشته باشم تا با اون برم کل دنیا رو بگردم.

پارو بزنم

تنها...

اونقدر پارو بزنم و جلو برم که تموم آبهای روی زمینو از رو ببرم

تا جایی که...

ولی حالا دیگه نمیشه

دیگه نمی تونم واسه دل خودم کاری بکنم

دیگه نمی تونم به حرف قلبم گوش بدم

باید ببینم تو چی میخوای.

ولی این که انصاف نیست

هست؟؟؟

چرا همیشه من باید.... چـــــــرا؟

یادته می گفتی اسمتو صدا نزنم چون گریه ات می گیره؟

یادته می گفتی .....................................................

حرفتو باور داشتم اما قبول نداشتم

می دونی فرق این دو تا چیه؟

باور مربوط به قلبه ولی قبول کردن به ذهن.

چون همیشه اول در مورد یه چیز فکر می کنند بعد اونو می پذیرند.

من هم اگه بخوام یه ذره فکر کنم.... خوب...

نمیشه دیگه!

....

..

.

تو قایق منو تبدیل به کشتی کردی

اما کشتی که بدون کاپپیتان حرکت نمی کنه

واسه همین کشتی رو گذاشتم کنار و دویاره رفتم سراغ قایقم.

اما...

قایقم تو موج غم چشمات غرق شد...

منم که توش بودم.

واسه همینه مدت هاست شیفته ی چشماتم

واسه همینه غزق نگاهتم

چون قایق شکسته ام رو تو وجود تو پیدا می کنم

دوستت داشتم و دارم.

می فهمی؟

تو قایق زندگی منو خرد کردی

اما من دیگه واسه گشتن دنیا احتیاجی به قایق ندارم

چون چشمان تو سرزمین منند

من تو عمق نگاهت هانم رو پیدا می کنم

وقتی با توام تو آسمونام

واسه همینه دستام سرده.... (افزایش ارتفاع=کاهش دما)

....

..

.

به پات می افتم

التماست می کنم

تو رو قسم به قول و قرارامون

قسم به قسم هات

اون قایقی رو که شکسته است بهم پس نده...

اگه شکستیش مهم نیست.چون تا وقتی پیش توئه فقط ارزش داره.

تو مگه مال من نبودی؟

مگه...

بذار مطمئن بشم

بذار دوباره ایمانم رو بهت نشون بدم

فرمانروای با شرافت من!

....

..

.

خیلی وقته سفر با قایق یادم رفته

پارو هام رو هم گم کردم

نمی دونم یهو چی شد که همه چیز بهم ریخت

اما...

من دیگه نمیخوام کل دنیا رو پارو بزنم

میخوام سوار این قایق شکسته بشم و تا عمق چشمات برم

غرق بشم تو وجودت

چون

چشمان تو سرزمین منند!!!

 

گریه مکن که سرنوشت

 گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت دلهای ما را

 با غم هم آشنا کرد

چهره اش آیینه ی کیست؟

آنکه با من روبرو بود

درد و نفرین بر سفر،

 این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من

 نوبهارت ارغوان باد

ای لبت خورشید خندان!

سینه ی تاریک من

سنگ قبر آرزو بود

آنچه کردی با دل من

 قصه ی سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم

 گر تو را صد رنگ و بو بود...

 

دو سال پیش دختر زمستونی تو گرمای تابستون

هوس برف و یخ کرد

اومد و یه خونه ی برفی ساخت

تا همیشه

وقتی خیلی تنهاست

یا خیلی...

یه جانپناه داشته باشه!

چه روزای قشنگی بود

یادته؟؟؟؟

خاطره ی ساختن این زمستونخونه همراهه با چند تا خاطره دیگه!

با روزای شیرین و قشنگ تابستون 85

عجب روزایی بود...

حیف که گذشت!

زمستانخانه ام دو ساله شد.

تولدش مبارک!!!

 

پ.ن1: فردا میرم مسافرت. شاید یه هفته یا 10 روزی نباشم.

پ.ن2: راستش جمعه سالگرد تولد دو سالگی وبلاگمه.چون نیستم الان جشن گرفتم.

پ.ن3: غزل بدجوری دیوونه شده،هاااااااااااااااااانی...

پ.ن4: دلم تنگ است..........................................می بینی چه سر ریزم؟؟؟

DesTinY oR misTAke

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم...

times without U 

دو سال پیش بود...

همین روز... همین ساعت... همین لحظه...

که اولین سلامو گفتی.

چهارشنبه بود.

مثل تمام چهارشنبه های دیگه

نه همه ی چهارشنبه ها

فقط چهارشنبه هایی که با تو گذشت

چند روز پیش فهمیدم اولین روز هم...

داشتم تقویم سال 85 رو نگاه می کردم

چشمم افتاد به 24 خرداد

چهارشنبه.....................

نفرین به این چهارشنبه های کذایی

یادته؟

بچه بودیم نه؟

نمیخوام داستان تعریف کنم.

دوست ندارم یاد روزای گذشته بیفتم.

با اینکه بعضی هاشو می پرستم.

اما وقتی میرم به گذشته ها

همه چیزو به یاد میارم

چه خوب!

چه بد!

گفتی که روزای بد بیشتر بوده

قبول دارم

اما شیرینی روزایی که کنارت بودم انقدر زیاده که تلخی اونا رو می بره.

بزرگ شدم... نه؟

تو هم خیلی بزرگ شدی...

انقدر بزرگ که قلب من جا کم آورد.

تو هم که طاقت نداشتی یه کم تحمل کنی تا قلبم جا باز کنه...

حق داشتی

منم بهت حق میدم.

اشکال از دل کوچیک من بود...

دیدی دوباره رفتم تو خاطرات.

امیدوارم خونه ی جدید به اندازه ی کافی جا داشته باشه

برای بزرگیت

برای وقارت

...

..

.

تا حالا دقت کردی دنیا چقدر عجیبه!

خدا هم همین طور.

خدا دوست داره هر چند ماه یه بار قدرتشو به رخم بکشه

واسه همین هم تو رو آورد تو زندگیم.

نمی خوام این روز قشنگ رو خراب کنم

ولی ظرف تحملم سر ریز شده

میدونم................................

معجزه ی مرداد من!

فرمانروای با شرافتم!

چه در شبهای تنهاییم با صدات بخوابم

چه نخوابم

چه دوستت دارم هاتو هر شب بشنوم

چه نشنوم

چه تو گرمای آغوشت به دیدار مهتاب برم

چه نرم

بازم  وجودتو احساس می کنم

بازم تو رو مال خودم میدونم

و خودم رو برای تو.....

آره

نمیخوام دروغ بگم

ولی حسرت میخورم

حسرت روزایی که ساده گذشت

و من ندیدمشون

انقدر محو چشمات بودم

انقدر شیفته حرفات بودم

که فکر می کردم تا ابد مال خودم می مونی

نمی دونستم

به این زودی

........

.....

...

.

ازت ممنونم

ممنونم که اجازه دادی حتی برای چند ماه خوشبختی رو حس کنم

ممنونم که اجازه دادی دنیا رو تو دستام بگیرم

ممنونم که به حرفام گوش دادی

ممنونم که منو فهمیدی

ممنونم که هر کاری خواستم انجام دادی

ممنوم که وانمود به چیزی کردی که اصلا وجود نداشت

ممنونم که که با قول و قرارات سرگرمم کردی

ممنونم که بهم اجازه زندگی دادی

ممنوم که باهام همدردی کردی

ممنونم که گذاشتی تو رو فقط و فقط مال خودم بدونم

ممنونم که گفتی تا ابد مال تو ام

ممنونم که گفتی تا ابد مال منی

ممنونم که منو محسور وجودت کردی

ممنونم که آغوشتو برام باز کردی

ممنونم که تو چشمام نگاه کردی و گفتی "دوستت دارم"

ممنومم که با بوسه هات منو مست کردی

ممنونم که دستاتو به من دادی

ممنونم که آغوش گرمتو آرامش بخش روحم کردی

ممنونم که حسرتمو دیدی و ...

ممنونم که منو مهم دونستی

ممنونم که واسم دل سوزوندی

ممنونم واسه همه چیز

واسه همه چیز!

.........

......

...

.

شبها تو خیالم باهات حرف می زنم

به یاد........................................

به یاد غزلت

بغلم می کنی؟؟؟

alone & ... 

نفرین بر من .. نفرین بر تو ..

نفرین بر لحظه ی آشناییمان .. نفرین بر دم و داعمان .. نفرین بر نگاه گره خورده یمان ... نفرین بر عشق من...

 

نفرین بر نفرت پنهان تو .. نفرین بر شیدایی من .. نفرین بر چشمان تو... نفرین بر پاکی من...

نفرین بر سادگی تو ... نفرین بر سلام من .. نفرین بر خدا حافظ تو .. نفرین بر دل شکسته ی من .. نفرین بر نگاه خسته ی تو .. نفرین بر سکوت همیشگی من ... نفرین بر کلام تو .. نفرین بر دست های تو.. نفرین بر لحظه ی انتظار من .. نفرین بر رویای تو .. نفرین بر شوق دیدار من .. نفرین بر خاطره ی تو..

 نفرین بر وعده گاهمان .. نفرین بر قهر هایمان .. نفرین بر آشتیهایمان .. نفرین بر شب های بلند هجران .. نفرین بر روزهای کوتاه وصال .. نفرین بر با تو بودن .. نفرین بر بی تو بودن .. نفرین بر خنده های شیرین تو .. نفرین بر گریه های تلخ من .. نفرین بر آغوش گرم تو .. نفرین بر منطق من .. نفرین بر احساس تو ..

نفرین بر دست سرنوشت

نفرین بر دست تقدیر ...

نفرین بر من ...

نفرین بر ت .. ت .. نه نه نفرین بر من !

 

again

پ.ن1: اونجوری که میخواستم نشد امروز...

پ.ن2: میدونی بیشتر از همه چی آزارم میده؟؟؟ قولهای به باد رفته!

پ.ن3: یکی از حرفات بدجوری تو ذهنم موج میزنه. حسرت و سیگارو میگم.

پ.ن4: نشد دیگه... این که گریه نداره!!!! پس چرا چشمام سرخه؟؟

پ.ن5: روزها در گذرند....... شب به تسکین دعا می خوابم.

پ.ن6: مواظب خودت باش. دوستت دارم.(قبل از اینکه تو بگی "بوووس")

پ.ن7: جاش موند... جای سه تاش مونده.

پ.ن8: منتظرم. نمیخوای گوشی رو قطع کنی؟خیلی وقته گفتی خدافظ!

پ.ن9: تو که میدونی هیجوقت اول قطع نمیکنم.تازه وقتی قطع کردی هم...

پ.ن10: تق...................بوق...بوق...بوق...بوق...

بدون عنوان

از آدمای غیر خصوصی

که نظرات خصوصی میذارن

بیزارم...........

 

پ.ن: دلیل خاصی ندارم. آدم واسه احساساتش دلیل نمیخواد...

God is LOVE

 

آیا او در سختی ها به جز من از دیگری آرزومند است؟

و حال آنکه سختی ها به دست من است.

آیا به غیر من امیدوار است و با پنجه ی خیال در ِ دیگری را می کوبد؟

و حال آنکه کلید درهای بسته به دست من است.

در خانه ی من به روی کسی که مرا بخواند باز است.

چه کسی در مصیبت های خود مرا مورد آرزوی خویش ساخت

 که من او را به آرزویش نرساندم؟

و چه کسی در پیشامد بزرگی که برای او کرده بود،

به من امیدوار شد که من امید او را از خود بریدم؟

من آرزوی بندگانم را در خزانه ی غیبم نگهداری کردم

و آسمانهایم را با فرشتگانی که با نیرویی خستگی ناپذیر به تسبیح من مشغولند، پر کردم

و به آنها دستور دادم که درهای اجابت را میان من و بندگانم نبندند،

لیکن اکثر بندگان به گفته من اعتماد ننمودند.

کسی که مصیبتی از مصیبت های من بر او شبیخون زند،

مگر نمی داند که جز من احدی قادر به برطرف کردن آن نیست؟

پس چرا آن مصیبت زده از من غافل است؟

این من بودم که آنچه را از من نخواسته بود به او عطا کردم

پس آنگاه که داده ی خود را از او باز پس گرفتم

از من باز نخواست و از دیگری خواستار شد.

مگر آرزوها در نزد من متوقف نیست؟

جز من که بر آرزوها پایان بخشد؟

اگر اهل آسمان و زمینم همگی به یکباره دست امید و آرزو به سوی من دراز کنند

و من به هر یک از آنها به اندازه آرزویشان عطا کنم، ذره ای از ملک من کم نشود.

چگونه کم شود ملکی که قیوم و سازنده ی آنم؟!

به عزت و جلال و بزرگواری و مقام سلطنتم سوگند،

هر کس از غیر من آرزویی کند، او را به ناکامی کشانم و جامه خواری بر اندامش کنم

و از مقام قرب به کناری زده و از وصل خویش دورش سازم. . .

prayer

رفتم کنار پنجره... هوای سرد بیرون از درز کنار در عبور کرد و صورتمو لرزوند.

ماه پیداست!

نور سفیدش داره شب سیاه رو عاشقونه رنگ می بخشه... چه تضاد قشنگی!

دستم میره طرف دستگیره تا...

چه هوای سردی... هجوم سرما وجودمو منجمد کرد.

کت سیاهمو رو پوشیدم.

سنگ سرد تراس دیوونم می کنه... جالبه اتاق آدم به تراس باز بشه و از اونجا هم پله بخوره به حیاط!

از پله ها میام پایین... هر وقت یادت می افتم......................................................................

آهن زنگ زده ی سومین پله زیر پام قیژقیژ می کنه!

انگاری میخواد همه رو صدا کنه و بگه من، تنها، نیمه شب پامو از اتاقم اونورتر گذاشتم.

البته کسی که منو نمی بینه.

کت سیاه... شلوار جین تیره... موهام هم که به قول خودت پر کلاغیه! تو سیاهی شب گم میشه.

عرض حیاط رو بارها طی می کنم.

منتظرم پاهام خسته بشه و مجبورم کنه وایسم! اما نمیخواد به دل من راه بیاد...

زود باش دیگه! میخوام یه گوشه وایسم و خیره شم به پنجره های خاموش خونه های به خواب رفته !

کاش تو الان اینجا بودی...

دستات میشد سرپوش دستام!!!!! آغوشت گرمابخش تنم!!!!!

فرمانروای شریفم، کجایی؟

بالاخره پاهام از لجبازی دست برداشت.

ایستادم.

به دیوار سرد حیاط تکیه دادم. دستامو حلقه کردم دور سینه هام... انگار میخوام بغلت کنم!

بغلت کنم.............بغلت کنم...............بغلت کنم................بالاخره بغلت کردم!

چشمم می افته به یه چیز سفید و براق که کنار پام افتاده.

آروم کنارش می شینم و می گیرمش تو دستام.

سرد ِ سرده.... بلندش می کنم و می آرمش جلوی چشمام!

قاصدکه!

یه قاصدک یخ زده!حالا می فهمم چرا صدامو نمی شنیدی...

قاصدک ِ قاصد دلتنگیم خیلی وقته یخ زده و یه گوشه افتاده!

برش می دارم.

زود میرم تو اتاق و میذارمش روی شوفاژ گرم. بلکه یخش آب شه!!!!!!!!!

 

بهـــــــــــــــار      جوونه ها باز شد.......درختا شکوفه زد....... قاصدکم اما......

تابســـــــتون      شکوفه ها میوه شد....... میوه ها رسیده شد...... لیک هنوز قاصد کوچکم......

پاییــــــــــــــز       برگ ها زرد شد......زمین خیس شد...... ای خدا! یخهای قاصدکم محکمتر شد......

زمســـــــتون       برگها ریخت......زمین سفید پوش شد...... قاصدکم رنگ باخت......

 

قاصدکم هنوز یخ زده!

روزها فقط برای من تکرار میشه لیک...

مرده، مرده است!!!!!

گذر خدا...

گذر خدا... 

 

هر روز از اونجا رد میشدم تا اینکه...

از حیاط کوچیکش گذشتم و رسیدم جلوی در کوتاهش

سرمو خم نکردم که برم تو به جاش زانوهامو تا کردم (انگاری از قصد درشو کوتاه ساختن که سر خم کنی)
رفتم تو...

خواستم برم جلو دعا کنم اما وقتی تو چشماش نگاه کردم همونطور عقب عقب برگشتم.

اومدم بیرون...

اینبار اونجوری که خودش میخواست وارد شدم

سر خم کردم

دوباره نگاهمون به هم گره خورد اما مثه قبل نگاهم نمیکرد.

انگاری می خندید...

همونجا کنار در وایسادم می ترسیدم جلوتر برم.

آخه آدم گناهکاری مثل من مگه چقدر می تونه بهش نزدیک بشه؟!؟!

تا همین جا هم که اومدم از گلیمم یه دنیا فاصله گرفتم.

نگاهم تمام محوطه داخل رو گشت.

از سقف گرفته تا اون اتاقک تو زاویه ی دیوار و...

نگاهم رو اون اتاق چوبی ثابت موند.

فقط یه در داشت

اتاق اعتراف!

جالبه نه؟؟؟؟

هفته ای یه بار میری می شینی تمام گناهاتو جا میزنی جلو یه آدم

مثلا میگی من تو این هفته 15 بار دروغ گفتم که 3 تاش مصلحتی بوده...

اونم واسه ات یه قبضه جریمه می نویسه.

"فرزندم!پنج شب ایتام را اطعام کن خداوند بخشندگان را می بخشد. مسیح همراهت...روح القدس حافظ روحت..."

اینجوری میشه که بار گناهات سبک میشه

می تونی باقی روزاتو خوش بگذرونی به گمان اینکه پاکی...

اگر هم باز گناهاتو تکرار کردی غصه نخور.

کافیه تو این اتاق کذایی بشینی و اعتراف کنی.

کاش به همین راحتی بود.

رفتم روی تنها صندلی اتاقک خالی نشستم.

نمی دونم پشت اون پنجره کسی بود یا نه

اما صدای نفس کشیدن هاش می اومد...

شروع کردم به حرف زدن.

از همه چیز واسه اش گفتم

از دو سال پیش این موقع

از تموم آدمایی که شناخته بودم

از تموم کارایی که کرده بودم

از همون آدمی که...

از حرفاش

از خوبی هاش

از بدی هاش

از دل سوزوندن هاش

از دروغ هاش

از رفتن هاش

از برگشتن هاش

از عشقش   

از تنفرش

از دلسوزی هاش

از وجودش

از خودم

از روزای دیدار

از شبگریه هام

از قرارهای بی ملاقاتیم

از جدایی

از انتظار

از گریه هام

از دردم

از عشقم

از امیر

از امیر

از امیر...

از این فرمانروای شریف!

گوش داد و گوش داد...

رسیدم به امروز!

حرفام که تموم شد منتظر موندم که نسخه ی منو هم بپیچه.

اول آروم سرفه کرد

" تا به حال همچین اعتراف سنگینی رو نشنیده بودم. می دونی فرزندم تمام آدمایی که میان اینجا از کاراشون پشیمون شدند و اومدند طلب بخشش کنند اما تو... تو یه جوری حرف میزنی که انگار... نه تو واسه من اعتراف نمی کردی. تو فقط یه گوش شنوا میخواستی که به حرفات گوش بده. تو گناهی نکردی. عشق هم هدیه خداونده مواظب این هدیه ی با ارزش باش... مسیح همراهت"

و آروم تر از قبل پنجره رو بست.

همونجا نشسته بودم و به حرفاش فکر میکردم.

به لحن آروم صداش...

به دلم نشست. می دونی چرا؟

چون نه راهنماییم کرد

نه منو از کارهام نهی کرد

و نه تشویقم کرد

فقط آرومم کرد...

همین!

 

god cross 

 

پ.ن1: مطمئنا این تنها چیزی بود که لازم داشتم.

پ.ن2: اگه اهانتی به ارمنی های عزیزم شده منظوری نداشتم.

پ.ن3: جالبه خونه آدم دیوار به دیوار کلیسا باشه نه؟

یه چند روزی تعطیله...ولی برمی گردم!

ایول... دست مریزاد...

چه عدل و عدالتی تو داری...

کیف می کنم وقتی حکمی رو میبینم که واسه زندگی من نوشتی!

چرا داری حکمت رو نصفه میخونی؟

یعنی اینقدر ازم خسته شدی؟

میخوای طناب دارت رو به خاطر گناه نکرده ام بالا بکشی؟

حبس برام کافی نبود؟

آره با توام...

تویی که اون بالا نشستی و فکر میکنی عدل رو بین همه تقسیم کردی،

البته توقعی هم نمیشه داشت...

تو این دنیایی که هر گوشه اش یه بدبختی نشسته و به حال خودش می ناله

من کی باشم که حرف مفت بزنم؟

میدونی من تو 3-4 ماهه چند بار آرزوی مرگ کردم؟

میدونی داری عزیز ترین هامو ازم می گیری؟

آخه بی معرفت چرا؟؟؟؟

تو که دیدی... من امیرم رو دو دستی تقدیمش کردم...

آخه گناه من چیه؟ مگه یه آدم تو 15 سال زندگی چقدر میتونه بدی کنه؟

آهای با توام.

تویی که اون بالا رو تخت شاهنشاهیت نشستی

و هرجور عشقت کشیده خوشبختی رو تقسیم کردی،

به یکی اینقدر دادی که توش غلت بزنه و به یکی هم...

قربون عدلت برم.

میگی من هر کی رو دوست داشته باشم تو دنیا بهش سختی میدم.

آخه تو چیه منو دوست داری؟

نه ایمان درست حسابی دارم، نه دین سرم میشه...

خسته شدم از این دنیات.

نخواستم.

من نه جونم رو میخواک نه دنیات رو.

فقط بذار تو یه زندون انفرادی بمیرم.

حالا من هیچ... بقیه چه گناهی کردن که باید با من روبرو بشن؟

فرمانروای شریفم، گناه تو چیه؟ اینکه من عاشقتم؟

شهزاده من،گناه تو چیه؟ اینکه فرمانروای قلب من عاشقته؟

اگه دلت واسه من نمیسوزه واسه اون آدمایی بسوزه که اطرافم هستن.

گناه اون چیه که عاشق منه؟ که من ِ سنگدل گیرش افتادم؟

آره... سنگدلم.

چون هیچکس رو نمی تونم بذارم جای کسی که تو روحم رسوخ کرده.

همه و همه چه گناهی دارن که باید هر روز با صورتک من روبرو بشن؟

صورتکی که خیلی شاده اما تو دلش دیگه هیچی نیست...

هیچی براش مهم نیست.

که مرده و فقط یه جسم رو دنبال خودش می کشه؟

بُکش دیگه...راحتم کن.

بذار همه بفهمن من لیقت ندارم تو این دنیا باشم.

 

پ.ن1:شاید یه مدت چیزی ننویسم.

پ.ن2:شاید هم فردا برگشتم.

پ.ن3:میخوام یه مدت برم جایی.میخوام برم زمستون.

پ.ن۴:برمیگردم چون اینجا متعلق به من نیست که اختیارشو داشته باشم.

پ.ن۵:پس فعلا تعطیل...

TinyPic image

مرا هرگه بهار آید به خاطر یاد یار آید...به خاطر یاد یار آید مرا هرگه بهار آید!

نه لب گشـایدم از گل، نه دل رســـد به امید

چه بی نشــــاط بهاری که بی رخ تو رسـید

نشـــان داغ دل ماســــت لاله ای که شکفت

به ســــوگواری زلف تو این بنفشـــــه دمید

بیا که خاک رهـــت لاله زار خواهد شـــــد

ز بس که خون دل از چشــــم انتظار چکید

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست

ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید؟

چــه جای من که درین روزگار بی فریـــاد

ز دســــت جور تو ناهید بر فلــــک نالیــــد

گذشــــت عمر و به دل عشوه میخریم هنوز

که هـــست در پی شــــام سیاه صبح سـپید...

 

دخترک کنار پنجره ایستاده بود.بیرون برمی بارید. با اینکه هنوز چند ساعتی تا شب مانده بود اما هوا تاریک بود. چشمان غمگینش دانه های برف را دنبال می کرد تا هر کدام در آغوش گرم زمین به آرامش برسند. گه گاه برفی روی شیشه می نشست و در بخار پنجره ادغام میشد و به شکل قطره ای می چکید.

دلش نمی خواست به این زودی از بند عشق رها شود. تازه طعم شیرین آن را چشیده بود. در دل می نالید که شاید لیاقتش را نداشتم. اما هر چه می کرد بی فایده می نمود وقتی عشق او را با عزیزترینش میدید. وقتی حرفهایشان را می شنید بی اختیار خود را جای او می گذاشت و آرام می گریست. آرزوهایش بر باد رفت. چه افکار موهومی... درست است که ظاهرش آرام بود اما هیچکس تکه تکه شدن قلب کوچکش را ندید. صدای خرد شدنش را نشنید. روحش شکست و گله ای بر لب نیاورد. فقط برای هر دویشان آرزو کرد.

صدای ترمز ماشینی او را از خیال به عالم واقعیت پرتاب کرد. زمین یکدست سفید بود. نشان چرخ های سیاه بر آن مانده بود. پنجره را باز کرد.سردی گزنده ی باد به صورتش سیلی زد. دستش را بیرون برد. دانه های برف بی تابانه روی آن می نشستند و با حرارت دستش آب می شدند. کاش...خسته بود. خسته تر از همیشه.

15/10/86

 

نمی دونم چرا این متن بالا رو نوشتم.

حال و هوای زمستون رو بهم میده. باورم نمیشه دوباره بهار شده...

یه احساسی دارم. هنوز کاملا بهاری نشدم اما چون وجودتو حس می کنم،دوستش دارم.

یادته گفتی سرنوشت من و تو به هم گره خورده. یه گره کور...

نمی دونم. شاید این نظر منه. ولی ما هر کاری هم بکنیم نمی تونیم از هم جدا شیم.

این چند دفعه هم که خواستیم همه چیزو تموم کنیم، خودت دیدی که نشد.

ولی یه چیزی برام جالبه...

هر بار تو می رفتی و باز هم خودت بر می گشتی.

اونوقت دوباره می رفتی.

همیشه دوست داشتم ازت بپرسم چرا بر می گردی که دوباره بری...

واسه همین احساس یه بازیچه رو داشتم.

ولی تو محکم زدی تو افکارم و بهم گفتی که من بازیچه تو نیستم.

پس نقش من این وسط چیه؟؟؟

خیلی دلم میخواست که منم می تونستم هر روز چند دقیقه فقط نگات کنم.

اما خوب خدا اگه سر ناسازگاری داشته باشه همه ی پلها رو خراب می کنه.

تو این چند روز یه مسئله ی دیگه هم برام پیش اومد.

اینکه من و تو می تونیم در عرض چند ساعت طرز رفتارمون رو با هم کاملا عوض کنیم.

اول یه دعوای واقعی که تا حالا تجربه نکرده بودم.

بعد که میخوایم تمومش کنیم هیچکدوم نتونیم و...

نمی دونم تو اون لحظه چه احساسی داشتی.

اما من...انگار وجودم خالی شد.

بقیه ش هم که خودت میدونی. واسه من که به خیر گذشت.

کاش می تونستم تو واقعیت...فقط برای یک بار...گرمای آغوشت رو حس کنم.

کاش می تونستم طعم لباتو بچشم.

کاش بتونم...

دوستت دارم و اینکه غزل عشق هر لحظه برات شعر میگه.

 

ماه من چهره بر افروز که آمد شـــــب عـــــــید

عیـــــد بر چـــــهره چون ماه تو می بایـــــد دید

اَســــــعَدَ اللهُ لَـــــکَ العـــــید به شــــــکرانه بیا

که مرا دیدن رخـــــسار تو عیدی ست ســـــعید

من به جز عشـــــــق و امیدت چه سعادت طلبم

که سعادت به جهان نیــست به جز عشق و امید

ســــــال تجدید شــــد ای ماه که ما نیـــــز کنیـم

با تو آن عـــــهد مــودّت که کهن شــــد تجـــدید

نوبت ســـــــال کهن با غـم دیرینـــــه گذشــــت

سال نو با طرب و غلغله ی شــــوق رســــــــید

غیر من کز لب میــــــــگون تو می جـــویم کام

هر کســــــی نقل و نبیدی به شـــــب عید خرید

لیـــــــــک بی نقل و نبیـــــدت نگذارم هرگــــز

خاصه امشب که شب نوش و نشاط است و نشید

تار بردار که از غلـــــغله ی شـــوق و شـــباب

خواهــــم از چزخ فرود آوَری امشــــب ناهیـــد

ســــــاز چنــدان منه از چنــــگ که ذرات هوا

بر ســــــر روزنه رقصند که خورشـــــید دمید

تا درخشــــــیدن خورشـــــید بریز ای ســـــاقی

آب چون آتـــــــش زرتشـــــــت به جام جمشــید

وقت آن اســــــت که با هم ره صـــــحرا گیـریم

کز دم باد ســـــحر بوی بـــهار آمد و عـــــید...

پ.ن1: اگه وبلاگم زیباتر شده تعجب نکن عطر قدمهای تو بهش طراوت بخشیده، فرمانرای شریفم.

پ.ن2:نمی خواستم این پست غمگین باشه اما بهتر از این نشد.

پ.ن3: 60 ثانیه مونده بود به سال تحویل که شروع کردم به دعا کردن. دقیقا 30 ثانیه شو واسه تو دعا کردم. 10 ثانیه شو واسه شهزاده ی عزیزم و خوشبختی هر دوتون چه با هم و چه جدا از هم. بقیه شم واسه همه کسانی که می شناختم. سال تحویل که شد فهمیدم از خدا هیچی واسه خودم نخواستم.

پ.ن4:عید همگی مبارک!

ساعت صفر...اینجا دور از تو بی تابم.

دیروز


چون دو واژه به یک معنی


از ما دوگانه


هر یک


سرشار دیگری


اوج یگانگی


و امروز


چون دو خط موازی


در امتداد یک راه


یک شهر


یک افق


بی نقطه تلاقی و دیدار


حتی


در جاودانگی...

رو به روی دریا نشسته ام. در ساحلی که اکنون گرمای صبح را ندارد و زیر تابش نور سفید ماه روشن می شود. صدای به هم خوردن امواج دریا و شکستن آنها در برخورد به صخره ها سکوت آرام شبانگاهان را می شکند. آسمان صاف و ساکت و پر است از ستاره هایی که نور خود را سبد سبد به اطراف می پاشند، ماه هم در وسط آن مشتاقانه می درخشد و زیباییش را به رخ مخلوقات می کشد.

از روی سنگی که رویش نشسته ام بلند می شوم. بی خیال و آزاد گام بر میدارم. پاهای برهنه ام را رها می کنم تا دریا بر آنها بوسه بزند.خوش به حال ساحل. هر روز بارها و بارها بوسه های دریا مستش می کند. مردد می شوم. پاهایم به خواسته ام عمل نمی کنند. می خواهم جلوتر بروم اما گویی در جا خشک شده اند. همانجا می نشینم. شن های سرد ساحل را زیر انگشتانم حس می کنم. هوا سرد نیست اما چندان گرمایی هم ندارد. مشتم را پر از آب می کنم و بر صورتم می ریزم. سرد سرد اما دلچسب. کمی آرام شده ام اما هنوز نمی دانم.

موج بلندی غران به صخره ای می خورد و می شکند. بغض من هم در گلو می شکند. دیگر نمی خواهم گریه کنم. دوست دارم هر چه زودتر بلند شوم و به میان آن آبی بی کران قدم بگذارم. دیگر توانی ندارم حتی برای گریستن. پشت سرم را نگاه می کنم. جنگل تاریک. صدای هوهوی مرغان شب به گوش می رسد. کاش سریع تر تصمیم بگیرم. ساعت هاست که روی آن سنگ خیره به دریا نشسته بودم. غروب را هم دیدم. فکر می کردم آخرین غروب زندگیم باشد اما حال... آری درست است که تنها مانده ام، درست است که دیگر ندارمش، درست است که دیگر دستان گرمش را ندارم، اما آیا مرگ هم درست است؟

آرام می خوابم و توانی را که برای نشستن به کار می بردم به سوی چشمانم هدایت می کنم. قطره ای روی صورتم می نشیند، نمی دانم قطره آب است یا اشک. میان آب و خشکی. سرمای آب و گرمای عشق. چه تضاد بی معنایی. سرمای دلتنگی، سرمای بی کسی، سرمای دوری و در مقابل همه آنها تنها گرمای عشق. سرما بر بدن خیسم هجوم می آورد.

به آسمان شب خیره می شوم. فریاد می زنم این همه آذین برای چه وقتی تو نیستی.

و این بار مطمئنم که صورتم از اشک خیس می شود.

اشک عاشقی...

ای مریم باکره!

 بگو چگونه می توان هم بود و هم پاک بود؟

یک سال بزرگتر...تولد شونزده سالگی دختر اسفندی

با طلوع آفتاب دوباره متولد میشد ...

تاریک بود ... اما زاده ی نور بود ...

خیلی سخته ...

اینکه مجبور باشی از همون اول صبح راه بیافتی ... بشینی ... بلند بشی ...

اینکه دستِ خودت نباشه ...

 کوچبک بشی ... بزرگ بشی ... زیر دست و پا لِه بشی ... شاید حتی محو بشی !!!

اما اون هر کاری میکرد تا بشه مثل کسی که دوستش داشت ... ولی ...

آره رفیق ... قصه ی خیلی تلخیه ... قصه ی عشق سایه به صاحبِ سایه !

آخه می دونی ... ما آدم ها که هیچ وقت به سایه مون نگاه نمی کنیم ...

.

.

.

 حالا شبها شده بود لحظه های خوشبختیه سایه ...

صاحبش که میومد بخوابه توی رختخواب ... وقتی می خواست چراغ خواب رو خاموش کنه ...

اون وقت سایه با بغض میخندید ... عاشقانه ... آغوش سایه هم بازِ باز ...

حالا تو هر چقدر می تونی داد بزن :

 هِی سایه ... مواظب باش لِه نشی !!!

 

 

 

فرمانروای شریفم، سلام!

یک سال گذشت... میبینی چه زود بزرگ شدم.

باورم نمیشه هنوز هم دوستت دارم.همیشه فکر میکردم یه مدت که بگذره عشقت از یادم میره.

یعنی تو باعث میشدی من این فکرو بکنم.

ولی خوب، نشدی دیگه...

خودت شاهد بودی.

پارسال...امروز...این ساعت...

یادته تو چشمای کی زل زده بودی؟

یادته کنار کی ایستاده بودی؟

می دونم که خوب یادته...

آره. امروز یه سالگرد. سالگرد روزی که یک سال گشت و دوباره برگشت به سمت خودم.

و همین طور...

- یه چیزی بگو.

- در مورد چی حرف بزنم؟

- هرچی دوست داری...

- من تو رو دوست دارم.

- منم دوستت دارم عزیزم.

و همین طور... یه تولد. یه تولد نحس که نمیدونم به چه امیدی باید جشن بگیرمش...

دهم اسفند پونزده سال پیش بود که منو با زور تو قاب زندگی جا دادن و کوبیدن به سینه دیوار دنیا !

 

حالا  تا کی این قاب کهنه بشه و تصویر زندگی تار و من بیفتم پایین ٬ تا اون روز منتظرم !!

 

منتظرم اون در جادویی باز بشه و منو خدا چشم تو چشم بشیم .

 

روزی که با خدا قرار دارم نه شنبه س نه جمعه و نه هیچ کدوم از این روزا ٬ اسمش روز حسابه !!

 

روزی که تو هیچ تقویمی ثبت نشده .

 

قربون خدا برم که از همون ثانیه که بد و خوب رو فهمیدم همه چی تو زندگیم مثل بومرنگ بود...

 

اگه کسی رو ناراحت کردم این کارم مثل بومرنگی که از دستای من به پرواز در اومده باشه برگشت خورد تو سرم !!!

 

" من تاوان همه چی رو تو زندگیم پس دادم "  آره به خود خدا٬ توی همین پونزده سال تاوان همه چیزو دادم !

 

نمیدونم کجای دنیا٬کی٬به کی بد کرده بودم؟نمیدونم چه گناه کبیره ای بود که تاوانش اینقدر سنگین بود ؟!

 

ای خدا٬ اگه پای حسابه تو به من بدهکاری...

 

اونم یه تیکه ی بزرگ از قلبم ٬ از روحم ٬ تیکه ای که هیچی جاشو نگرفته ! هیچی جاشو نمیگیره !

 

هرکاری کردم ٬ تو که دیدی ! به هر دری زدم  اما  نشد !

 

خدا من از تو شاکی ام ..

 

واسه تو که کاری نداشت...

 

از این دنیای به این بزرگی یکی از بنده هاتو بدی به من .. اونم مخلوقی که دیگه ... اما ندادی !

 

تو که بلد بودی کاری کنی که عاشق بشم مثل "خر" اما نتونستی بدیش به من ؟!

 

من که میخواستمش ٬ من که هیچ بد نکردم ٬ من که همون شدم که میخواست ! خدا من که مواظبش بودم !!! 

 

تو که میدونستی٬تو که دو سال پیش میدونستی آخرش این میشه چرا٬برای چی این کارو کردی؟

 

چرا جلوم رو نگرفتی! تو که خدایی پس دیگه شاهد معصومیتم بودی، اونم بود پس چرا ؟ چرا این کارو کردید؟ خدایا من چه گناهی به درگاه تو کردم ؟!

 

چرا من ؟؟؟ خدایا چرا من ؟!

 

 

 

جشن تولد رفاقت رو چه با شکوه اجرا کردی.

 

منم که هرجا کسی برام بادکنک هوا کنه موندگار میشم.

 

به خیال ِ قشنگی تولدمون ، عاشق برق ِ کادوهای چشمات شدم که من رو هی مشتاق تر می کرد برای موندن.

 

موندم تو جشنت . . .

 

خواب بودمو خواب می دیدم

 

تو خواب کادوی چشمات رو دیدم که دادیش به من ، منم به خیال ِ این که کادوت خراب نشه یا کسی نبینه همون طوری گذاشتمش تو دلم.

 

کاشکی همون اول بازش می کردم و می دیدم خالیه.

 

عکس چشمات رو دادی ، که جشن تولدت رو با من به رُخ همه بکشی...

 

حالا من موندمو دل ِ خوش خیالم.

 

این دل که دیگه حالش از تولد بهم می خوره

 

دل خوشیم برق ِ چشمای رُبان پیچی تو بود...

 

روز تولد من

 

به کیـ هدیه دادیشون ؟

 

پونزدهمین شمع رو هم فوت کردم. امروز شانزده ساله شدم...

پ.ن1:این قالب جدید کادوی تولد خودمه به خودم.

پ.ن2:تولدم مبارک!

با دوست عشق زیباست با یار بی قراری...از دوست درد ماند و از یار یادگاری...

I hate that you changed.
I hate that you’re the same.
I hate that you left.
I hate how you’ve stayed.
I hate how I cry.
I hate how you make me smile.
I hate how I miss you.
I hate how I feel.
I hate how it hurts.
I hate that it’s my fault.
I hate that it’s yours.
I hate that I can’t be around you.
I hate how I’ve lost you.
I hate how I’ve found out who you really are.
I hate that I can’t tell you any of this.

But most of all,
I hate how I can’t hate you,
Not even a little.

I hate how I still love you

 

پنجره بسته

دلم شکسته

دلی که تنها

دل به تو بسته

با یاد عشقت

همیشه مسته

اما تو رفتی

به من می گفتی

هرجا که باشی

نمیشه روزی

از من جدا شی

اما چه آسون

دل کندی از من

دروغ می گفتی

دستت تو دستم

چتر شکسته ام

توی خیابون

نم نم بارون

پای پیاده

آخ که چه ساده

عشقو میخواستم

هنوز می شینم

تو رو ببینم

تو اون خیابون

نم نم بارون

چه خوش خیالم

که برمیگردی

باور ندارم

صدای نازت

توی خیالم

دستهای گرمت

رو من ندارم

نوازشم کن

انگار تو خوابم

هنوز چشم به راهم

اگه تو حتی

خاطره باشی

بازم قشنگه

پیش من باشی

هرجا که رفتی

هرجا که باشی

خدا نگهدار

دستت تو دستم

چتر شکسته ام

توی خیابون

نم نم بارون

پای پیاده

آخ که چه ساده

عشقو میخواستم

هنوز می شینم

تو رو ببینم

تو اون خیابون

نم نم بارون

چه خوش خیالم

که برمیگردی

باور ندارم.

  

دیره دیگه دیره اون که میخوامش داره میره

دیره داره میره دل نازک من میشکنه میمیره

چرا باهام بازی کردی؟

من عروسک خوش دستی بودم که تو هرجور دوست داشتی تکون میدادی؟

آخه مگه عروسک بهتر از من نبود؟

تو که می دونستی عاشقت شدم چرا زودتر نرفتی که حالا نتونم دوریتو تحمل کنم؟

تو که خودت می دونی دختر اگه عاشق بشه چی میکشه...

تو که خودت گفتی "چون عاشقم بود نمی تونستم ولش کنم"...

مگه من حالا دوستت ندارم؟

مگه احساسم به تو کم شده... که رفتی؟

به خدا من هنوز می پرستمت.

من تو رو واسه خودم میدونم حتی اگه جلوی چشمام دستتو بذاری تو دستش...

تو اولین عشقم بودی و آخرین عشق خواهی موند... اینو مطمئن باش.

خیلی سعی کردم فراموشت کنم. از راههای مختلف... ولی نشد.

1 ماه با همه وجود خواستم از ذهنم پاک شی ولی فقط خودمو خسته کردم و روحمو آواره...

اگه این عشق نیست پس چیه؟

بچه بازیه؟

آخه کدوم احمقی اسم 20 ماه عاشقی رو میذاره احساس زود گذر؟

وقتی بودنت حکم نبودنه

وقتی موندنت حکم نموندنه

انقده دیدن مثل ندیدنه

انقده بودن مثل بریدنه

انقده داشتن مثل نداشتنه

انقده خواستن مثل نخواستنه

اسم امروز رو گذاشتن روز عشاق که اونو جشن بگیرن.

من با یه عکس این روزو جشن بگیرم؟

یا حسرت ولنتاین پارسال رو بخورم؟

آخه بی وفا این انصافه که تو با خیال راحت زندگیتو بکنی و عاشق بشی و من...

تو که از همون یکشنبه لعنتی منو نمیخواستی، چرا گفتی دوستم داری؟

هرم گرمای شال گردنت هنوز روی گردنمه...

اما دستام سرده، خیلی سرد...

فرمانروای شریفم!

ولنتاین مبارک...

و اینکه همیشه دوستت دارم.

 

گرد و غباری که دلم گرفته حوصله ی زیر و زبر نداره

ساقه خشکیده ی بید صبرم خم شده و نای تبر نداره

میاد با اینکه آخرای قصه س از دوشت این بارو برمیداره

قافیه هم یکی یکی تموم شده اما ترانه هم ادامه داره

یعنی یکی پیدا نمیشه از اون برای این خسته خبر بیاره

اگه بیاد بهش بگید بجنبه غصه داره دخل منو میاره...

 

در فاصله ی یک وجبیم نشستی

انقدر چشمات گرمه که کولر دلم کم آورده . . .

کنارمی و به حرفام می خندی ٬

با اون صدات که می تونه ۵ تا دیوونه رو عاقل کنه.

انقدر لطیفی که نمی خوام حرفام روت خراش بندازه

اما

تو سیگار می کشی و من

می سوزم از حسادت

که سیگار طعم لبای تو رو چشید و

من هنــــوز در حسرتم. . .

از دست تو نیست...دل من از گریه پره (عاشقتم)

ای همبستر رویای شبانگاهم

با تو هستم!
هم آغوشی چه لذتی دارد؟

تو هر شب در آغوش یک نفر

من هر شب هم آغوش خاطرات...

 

چه زود بهمن به نیمه رسید و چه دیر یک ماه بی تو گذشت فرمانروای شریفم. روزهایم با درد عجین شده و شبهایم با کابوس های پیاپی. چشمانم را به این امید بر هم می نهم که رویت را در رویا ببینم اما صد حیف که در خوابهایم هم قدم نمی گداری. به خداوندی خدا سوگند همه ی رویاهای نیمه شبم تو را می شناسند و تمام گلهای خوب دنیا بوی تو را می دهند.

 ای بی همتای عشق نافرجامم!

چرا دیگر شادیت، شادم نمی کند؟ مگر تو خوشحال نیستی؟ به آرزویت رسیدی! از این عاشق جدا شدی و اکنون خودت عاشقی و با یاد عشقت روزها را می گذرانی... می بینی چه لذتی دارد؟ حیف که نتوانستم تبریک بگویم برای انتخابت و صد حیف که هنوز هم هیچکداممان خداحافظ هم بر زبان نیاوردیم.

آخر بی انصاف... چگونه تحمل کنم داغ دوریت را؟؟؟؟؟

فکر کردی فقط خودت واسه عشقت خودزنی می کنی؟؟؟؟

حس من دیگه کهنه شده تو قلبت

دارم بارم رو می بندم که برم از شهرت

میخوام راحتت بذارم با شبای سردت

بیام چهره مو بنویسم رو سنگ قبرت

برم و مرهم بذارم روی زهر حرفت

چشاتو بارونی کنم چون ندیدم اشکت

شکلت رو نقاشی کرده بودم از رو عکست

اسممو خطاطی کرده بودم من رو دستت

رفتم تا حلاجی کنی حرفاتو تو مغزت

قسم با تنهایی می مونم دیگه بی دستت

گفتی که جدایی بوده از بودنم سهمت

منم میذارم میرم تا برسی به حقت...

فراموش شده...

دیدمش. آرامتر از همیشه آمده بود. اما اینبار تپش ناگهانی قلبم از دیدار دوباره اش نبود.سرش بالا بود و مستقیم نگاهم میکرد. نگاهی که دلم را در کوره ای داغ ذوب میکرد. نگاهش مثل همیشه نبود.جلوتر آمد و روبروی من ایستاد. در دستان مهربانش چیزی داشت که در پشت پنهان کرده بود. آهسته گفت: "سلام" جوابش را با ترس و دلواپسی دادم. لحنش سرد بود. -حاضری تمومش کنیم؟

نوشتم بی تو احوالم غمین است

گمانـــم روزهای آخریـــــن است

نوشتم بی تو خواهم مرد، گفتی:

"سرانجام همه مردم همین است"

 چشمانم سیاهی رفت. تازه دیدیم در دستش چه دارد قلبم در دست راستش بود. و تیزی تیغش در انعکاس نور می درخشید. هیچ نداشتم بگویم. سکوت کردم و سرم را زیر انداختم. نمی خواستم با دیدن چشمانش به التماس بیفتم. نمی خواستم همین اندک غرور باقیمانده را زیر پاهایش بشکنم. آرام و با عزمی راسخ قلبم را جلوی پاهایم گذاشت. برگشت که برود. گفتم: "مگر تیغ را برای پاره کرده دلم نیاورده بودی؟" - نه. "پس این تیغ برنده چیست؟" پاسخ داد: "این تیغ را آوردم تا هرگاه این وابستگی پوچ مانع اراده ام شد آنرا بشکنم و حرفم را به تو بگویم...."

اگرچه رفـت، رفتـــنش دلیل و عاملی نداشـــت

ســـوال کردم از خودش جواب کامـــلی نداشت

خودش که رفته یک طرف دل مرا ربوده است

و بــرده با خودش دلم، اگرچه قابــلی نداشــت

نگاهش کردم. دستانش می لرزید. تیغ را از او گرفتم و محکم بر دل بی تابم کوبیدم. برنگشت. رفت... صدای گامهایش با هق هق گریه هایم در هم آمیخته بود. با خودم زمزمه کردم "من می دانم چرا برنگشتی. تو قدرت خرد کردن دلم را نداری برای شکستن قلبم تنها دستانت کافی نبود. حالا می توانی بدون عذاب وجدان زندگی کنی، من خودم دلم را شکستم." هنوز در دیدرسم بود. سنگین قدم برمی داشت. گویی از انجام عملیاتی موفقیت آمیز بازمی گشت. بی اختیار فریاد زدم " دوستت دارم" لحظه ای بعد ایستاد. نگاهی به من انداخت و گفت:

GAME OVER

... 

دل بود همانـــکه تو برش داشـــــته بودی

غــــــــم بود که در خاطر من کاشته بودی

چون کوه بزرگی شــــــده در این دل خونم

دردی که تو آنـــرا به دل انباشـــــــته بودی

 

از عشــــــق که گفتـــــم ز من ایراد گرفتی

با آنـــــکه خودت عشق ز من یاد گرفـــــتی

در بودن شـــــــــــــیرین پریشان شده رفتی

در غیـــــبت او هیــــــبت فرهــــــــاد گرفتی

 

هرچند که مغــــروری و زیبا و قشـــــــــنگی

اما چه کــــــــنم با من یـــکرنگ دو رنگـــــی

در شیشه چشمان ترک خورده ام ای عشق

یکبار نگاهــــی بکن ای ســاکت ســــنگی

 

پیش همه خندیدی و با هر که نشســــتی

شـــخصیت و احساس مرا خوب شکستی

یـــک روز پرســـــــتاری و روز دگر آفــــــــت

ای عشـق ندانسته ام آخر تو که هستی؟

 راستی راستی تموم شد؟؟؟؟

دونه دونه گلبرگ ها رو مي كندم...

دوستم داره...

دوست نداره...

دوستم داره...

دوستم نداره...

دوستم داره...

دوستم نداره...

دوستم داره...

دوستم نداره...

....

.......

دوستم نداره...

خوب، نشد...

گريه نداره...

اما من گريه كردم....

 

دوستم نداره....

پ.ن۱: اگر دیر آپ می کنم تقصیری ندارم. به خدا نمی تونم چیزی بنویسم. درک کنید...

پ.ن۲: منو ببخش اگه لبهام روی لبهای غریبه ست... منو ببخش اگه تو عشق منی ولی کنارم یکی دیگه ست...

پ.ن۳:

 برایت تا به کی باید بمیرم؟

       که از این زندگی بدجور سیرم

              اگر مردم بدان قاتل تو بودی

                    خدا را حاضرم شاهد بگیرم

پ.ن۴:اون بالا رو خوندی؟ بالای بالای پست رو میگم... 

در یک دیدار من و تو دست دادیم. تو فقط دست دادی و من همه چیز از دست دادم

به ارزوت رسیدی...

اون روزای قشنگی که، با هم بودیم یادت میاد

که می گفتی به چشام، بی تو شبا خواب نمیاد

یه نگاه به قبلنا کن خوشیمون اون لحظه هام

حالا که داری میری بگو چی می بینی تو چشام

عزیزم حالا چی شد دلت یهو اینجوری شد

تو که بی وفا نبودی اهل این حرفا نبودی

دارم از غصه می میرم چی شده با من غریبی

بی تو من تو صد تا تقویم یه خزون بی بهارم

نگو که دوستم نداری، آخه من باور ندارم

نگو نمی تونی دیگه با من بمونی نگو نگو درد منو عزیزم نمی دونی

نگو میرم و دیگه پیدام نمیشه باید تنها بمونی

چه جوری به نبودنت عادت کنم چه جوری بغض سنگین تو گلومو بشکنم

تو اتاقم که هنوز پر از عطر توئه کاش بشه یه جوری خودمو راحت کنم

روز آشناییمون بود چقدر قشنگ

حرفات به دل نشست، بود چقدر قشنگ

یه نگاه به قدیم کن، بود لحظه هام خوش

حالا تو نیستی و شده همه لحظه هام خشک

آرامش داشتم با دیدن اون صورت زیبات

اما ترکم کردی با خشونت بی جات

یادته رو کاغذ به من دادی نوشته ی کمی

تو می گفتی تو بدی هام هم فرشته ی منی

یادمه می گفتی " تو تنها ستاره ی منی"

تو واسم می مردی با تنها اشاره ی کمی

چه روزای خوش و خاطراتی داشتیم با هم

من و تو با بدی هامون همو خواستیم باز هم

نگو باید بری نگو نمیشه بمونی

نگو اسممو زیر لب دیگه نمیشه بخونی

نگو نمی تونی دیگه با من بمونی نگو نگو درد منو عزیزم نمی دونی

نگو میرم و دیگه پیدام نمیشه باید تنها بمونی

چه جوری به نبودنت عادت کنم چه جوری بغض سنگین تو گلومو بشکنم

تو اتاقم که هنوز پر از عطر توئه کاش بشه یه جوری خودمو راحت کنم

بذار ستاره ها به جای ما قضاوت کنن

این تو بودی که باعث شدی بهت عادت کنم

حرفات قشنگ بود برعکس باطنت

زنده میشه برام حتی از عکست، خاطره

من که همه دلخوشیام بود، دستات

حالا تو کجایی من کجام؟ دور از تو

بگو بی معرفت تا حالا گفتم ازت بد به کی؟؟؟؟؟

آخه دلیلی داره همه جا ازم بد بگی؟؟؟؟؟

واسه منه تنها، همین وجودت بسه

اگه بگم فراموشت کردم دروغه محضه

نه عاشق نگاتم نه عاشق صدات

نه هوسی و مست اون برق تو چشات

من دیوونتم، آره دیوونه وجودت

تو دوستم داری، نمی شکنه دیوونه غرورت

دیگه واسم غریبی ولی غریب آشنا

چون با وجود تو شدم واسه همیشه آشنا...

 نگو نمی تونی دیگه با من بمونی نگو نگو درد منو عزیزم نمی دونی

نگو میرم و دیگه پیدام نمیشه باید تنها بمونی

چه جوری به نبودنت عادت کنم چه جوری بغض سنگین تو گلومو بشکنم

تو اتاقم که هنوز پر از عطر توئه کاش بشه یه جوری خودمو راحت کنم...

در یک آشنایی دوستانه من و تو دست دادیم. تو فقط دست دادی و من همه چیز از دست دادم. 

پ.ن۱: هر دوتون رو دوست دارم. هم تو شهزاده ی عزیزم هم تو فرمانروای شریفم.

پ.ن۲: شهزاده ی من! بهت اطمینان کامل دارم پس مواظب امیر قلبم باش.

پ.ن۳: فرمانروای شریفم! آند.. (اسموشو نمیارم همون شهزاده) منو اذیت نکن.

پ.ن۴: اینجا که دیگه حق دارم حرفای دلمو بزنم پس ازم نخواه سکوت کنم.

پ.ن۵: این وسط فقط من زیادی بودم. پس می کشم کنار.

پ.ن۶: خداااااااااااااااااااااا... !!! تو باورت میشه؟؟؟؟

پ.ن۷: شاید این پست رو حذف کردم. خدا رو چه دیدی؟؟؟؟

پ.ن۸: به آرزوت رسیدی.... ازم شدی جدااااااااااااااااااااا

پ.ن۹: امیدوارم اگه واقعا همدیگه رو دوست دارین هیچوقت از هم دور نشید.

پ.ن۱۰: خوشبخت بشید. آمیــــــن...

باز هم می گویم "دوستت دارم"

دست نوشته هایم از آن توست.

  تو عشقم بودی هنوزم هستی عزیزم

اینو بدون ، بدون تو هرشب اشک می ریزم

می دانم فاصله مان زیاد شده است. می دانم از تو دورم. اما هنوز هم نفهمیدم تو رفتی یا من جا ماندم.شاید گامهای ناتوان من طاقت قدمهای سریع تو را نداشت... چرا سعی نکردی در کنارم گام برداری؟ چرا مرا در این برهوت تنها گذاشتی؟ چرا خود را از این آدمک ساده دل رها کردی؟ کاش هم اکنون در کنارم بودی. دلم برای نگاه شیطنت  آمیزت تنگ است. دلم برای خیره نگاه کردنت تنگ است. دلم برای دستانت تنگ است. تو که اینقدر بی وفا و بی مهر نبود. با که دمخور و هم نشین شدی که اینگونه مرا سزاوار مرگ می کنی؟

یگانه بت هم نشین روزهای بی کسی ام. فرومانروای شریفم!


خسته ام. خسته از گذر ثانیه هایی که در تب و تاب بودنت می گذرد. بودنی که چیزی جز خیالی موهوم نیست. دیگر دستانت را ندارم تا در سرمای بی حد زمستان سرپوشی برای دستان بی پناهم باشد. دیگر چشمان مهربانت را ندارم تا تابلوی گرانقیمتی باشد بر دیوار بی رحم دنیا. من وجودت را می خواهم. در کنار خودم. می دانم از عشقم خسته شدی. می دانم از وجود سراسر بی قراری ام گریزانی. اما چه کنم که خودخواهم. بی تابی هایم همه از خودخواهی است. تو را در همه لحظاتت برای خودم و خودم می خواهم.

تو هم مرا در مرداب می افکنی؟ تو هم می خواهی دست و پا زدن و فرو رفتنم را ببینی؟ تو هم... خسته ات کردم؟ اما دیوانه ام کردی تا خسته شدی. حداقل اینبار به من احساسی داری. تو که عاشقم نبودی و نشدی. پس... نمیخواهم به من بی احساس باشی. پس از من متنفر باش. اینبار از تو عشق نمی خواهم.

                                                             فرمانروای با شرافت من!

فاصله هاااا

بذار من بازم ببارم بشین همیشه کنارم

که تو طنین بهارم ولی در حال فرارم

عزیزم بشنو صدایم تو را میخواهم میخواهم

از این حالتم بیزارم من از دلهره بیدارم

امشب لرزه تو صدایم یا یه قطره تو نگاهم

خیره شو چشمامو ببین بدون خیلی بد حالم

ببین اگه صد سال هم خیالت به سر دارم

بگی منو بسپارم میگم تو رو دوست دارم!

 

پ.ن۱: می گویند " قفل به این معناست که هنوز کلیدی هست "

پ.ن۲: هرگز فاصله ها سدی برای مرور خاطره ها نیست.

هرزه گو

.
.
.

وقتي ميبيني کسي تو اين دنيا هست

 که با ديدنش ضربان قلبت آبروتو مي بره

و صداي دوستت دارم تو گلوت خفه مي شه

مهم نيست که اون مال تو باشه

 مهم اينه که باشه زندگي کنه

و نفس بکشه

و

   لذت

         ببره .

.
.

پ.ن۱: لعنت به من و عشق و احساسم.

پ.ن۲: دیشب از لسان الغیب کمک خواستم. وصف حالم بود اما کمکی برام نبود. یه بیتش خیلی به دلم نشست.

آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت

که اگر سر برود از دل و از جان نرود

دیدار --- همون د ی د ا ر بهتر بود!

این پست به دلایلی حذف شد...

 

 

پ.ن: نوشتم د ی د ا ر تا فاصله های بینش رو بردارم. خودم برداشتمشون. حیف شاید اگه بهش دست نمی زدم الان... دیدار  واسه منم یه خاطره در پی داشت. البته تلخ.

 

دیدار

د ی د ا ر

... لحظه ی دیدار نزدیک است

                      باز من دیوانه ام مستم

                                     باز می لرزد دلم دستم

                                                   باز گویی در جهان دیگری هستم

        های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

                     های نپریشی صفای زلفکم را دست

                                  و آبرویم را نریزی دل

                                                                  ای نخورده مست

                                                           لحظه ی دیدار نزدیک است...

عنوان ندارد!

 

کنار پل رویایی به سراغم آمد ... که فکر میکنم خیلی شیرین بود ... آنقدر شیرین که بدون اینکه متوجه شوم به زمین خوردم و کوزه ام شکست ... مچ پایم آسیب دید... دستبند خوشگلی که پدر برای روز تولدم خریده بود گم شد ... با این حال نمی دانم چرا ناراحت نیستم... حتی مچ پایم هم درد نمی کند...

شاید هنوز در رویا به سر می برم...

آخه خیلی شیرین بود ...

کاش الان پارسال بود...

پ.ن ۱: 26 آذر پارسال مبارک!!!!!

پ.ن ۲: کریسمس مبارک!!!!!!

با تو اکنون چه فراموشی ها...با من اکنون چه نشستن ها, خاموشی هاست!

دیشب بود که ماه گوشواره به گوشش زده بود...

زهره به تبریک جلو آمد. ماه حیران بود.

میدانست کسی از این پایین نگاهش می کند. میدانست کسی عاشقانه ماه را میپرستد.

زهره به گوشش آویزان شد تا صورت ماه را آرایش کند.

ستاره ها به تبعیت از او خیابان شب را چراغانی کردند.

همه آماده جشن بودند... افسوس که خورشید در راه مانده بود!

ماه صبر کرد اما صاحب زیبایی نیامد.

ماه گریست. زهره خود را رها کرد و گفت: غم روزی پایان می پذیرد اما شادی همیشگی است.

ماه تنها شد. زهره به گوشه ای خزید. از خورشید خبری نبود.

ماه باز در شب می تابد و زهره در آسمان می درخشد!

و هر عاشقی به یاد معشوقش به ماه خیره می شود...

اما چه کسی غم ماه را دید؟؟؟!!!؟؟؟!!!

یعنی چی؟؟؟؟؟

I’m tearing in two
And I’m not sure what to do
My heart is screaming I love him
My mind saying I hate him
What do I do
I love him, but I hate him?
I love everything about him
I love how he smiles
I love how he can make me smile
I love how no matter what is going on.
I love how he will always be there

But all the same
I hate him
I hate everything he means for
I hate how he can make me smile
No matter how hard I try not to
I hate how he can make me cry
I hate how he can make me sad
I hate how he can make me feel
I hate how he looks at me with his eyes so kind
I hate how all of this makes me love him even more

I hate how I can’t hate him
Most of all I hate myself
I hate myself because
I can never hate you

 همین          

پ.ن1: دارم ثانیه شماری می کنم واسه سالگرد روزی که.... (بی خیال)

پ.ن2: ما دو تن مغرور

هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست

ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست

بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم...

تو مپندار که خاموشی من...هست برهان فراموشی من!

I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’ve got the phone, I wanna call you.
I’m alone, I’ve got you under my skin.
Is there some way I can win?
Is there some way, for me to say,
I think about you everyday.
What can I do?
I feel so blue,
I’ve gotta get this message to you.
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best,
To send you an S-S-MS
With every bleep,
My heart it crumbles,
I can not sleep,
I hear your voice in my mind,
You’ve got my heart on the line.
Is there some way, for me to say,
I think about you everyday.
What can I do?
I feel so blue,
I’ve gotta get this message to you.
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best,
To send you an S-S-MS
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best,
To send you an S-S-MS
It’s not to late, Communicate,
just grab the bate and trust in fate.
What can I do, I feel so blue,
I’ve gotta get that message to you.
S-S-SMS-SMS-SMS
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best
To send you an S-S-MS
I’m sending you an SMS
I’m sending you an S-S-MS
I’m feeling that it would be the best
To send you an S-S-MS
I’m sending you an S-M-S

 

SMS

 

 رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت

و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد

می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم

کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی

چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم

من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ “

با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: سنگ را بر میدارم

شیشه ی ماشین را می شکنم

می گویم:نگه دارید پیاده می شوم

فریاد می زند:اینجا ایستگاه نداریم

مرا ۱۰ ایستگاه دورتر از آرزوهایم پیاده می کند!!!

برو بیرون... درو هم ببند!

صفر- سفر از منتهای رحم يک آشنا آغاز گشت...
 دو- گهواره ايست
   آشنا لالائی می خواند...
 سه- می خندم؛ کوچه را به بازی می گيرم
و آدم ها را نمی شناسم...
 چهار- زندگی آبی است
 ولی من هنوز کوچک و ساده مانده ام...
 پنح- حس غريبی در زير پوستم موج می زند؛
آشنا مراقب است بروز نکند...
 شش- به هفت نزديک می شوم 
 ولی هنوز عاشق نگشته ام...
 هفت- بازی ها پايان ندارند؛
 نفس هايم تند می زنند
 و قلبم فضای کوچکی برای زيستن دارد؛
می گويند عاشق گشته ام...
 هشت- هفت به پايان رسيد
اما هنوز حرف برای گفتن زياد دارم
 طنين واپسين قدم هايت گوشهايم را می نوازند...
 يک ساحل...
   يک دنيا تنهايی...

راستی! "يک " را نشمردم
 رويايی نوشين از بستر خواب خدا
 در منطق بيداری ام جاری گشت
 يک- دوستت دارم.

دوستت دارم؟ دوستت دارم...

خوشحالم که نمی خواهم چیزی از خود به یادگار گذارم. خوشحالم که رویای کودکانه جاودانه شدن ندارم. خوشحالم از آنکه رد من روی کاغذها، به سرعت تکراری شدن اخبار روزنامه ها، از میان میرود.

همه زندگی من خلاصه می شود در چند کلمه ... چند جمله ... چند عبارت : روی زمین بودم ... پریدم ... فرود آمدم ... دیگر نمی پرم ! زمین را بیشتر از آسمان دوست دارم.
و عمق را بیش از هر دو ... روزی گفتم : کسی که یک بار از زمین به آسمان رسید ، دیگر به زمین باز نمی گردد . و او که یک بار از زمین به آسمان و دوباره از آسمان به زمین آمد ، دیگر هیچ گاه بال هایش را برای پریدن باز نخواهد کرد ... هنوز هم بر همین باو
رم.

مگر آدم چند بار به دنیا می آید ؟!

عزرائيل مرا گفت : خدا فرمان داده است جان تورا بگيرم و من اطاعتش را می کنم . او که جانم را گرفت ٬ مرا به قبرستان بردند . قبرستانی که ابليس حاکمش بود . خدا را گفتم مرا به گورستان ديگری بفرستد . اما گفت : تو را لياقتت همين ابليس باشد . آن زمان هنوز ۱۲ ساعت مانده به شب جمعه بود . مرا همان‌ جا و همان زمان زير خاک کردند . خاکی که ارتفاعش آنچنان هم زياد نبود.  

پنج‌شنبه شبها مرده‌ها آزادند.

پنج‌شنبه شبها مرده‌ها آزادند.

.............

پنج شنبه شبها٬دنيای آدميان٬دنيای کثيفی است.

...........

من همان زمان زنده‌ام كه تو مرا به مرگ می‌خواني .

...............

خدای گفت : او را به جهنم ببريد . او بايد در آتشش بسوزد.  

........

دنیا پراز شیطان‌های هزار رنگ است ٬ چه دنیای کثیفی است پنج ‌شنبه شبهای شیطانی.
.........

و چه شيطان بود خدا ؛ که با شيطنت خدايی خود ٬ شيطان را دشمن خدا معرفی کرده بود.

..........

فردا فرقی با ‌امروز‌ ندارد ٬‌ همانگونه ‌که ‌امروز٬ فردای دیروزی است که که انتظار فردایش را می کشیدیم.‌

............


شيطان همان خدايی‌ست که انسان‌ها خلق کرده‌اند تا آنها را بيافريند و جانشان را بستاند . تو دستور خدای انسانها را به هيچ گرفتی.

...............

افسوس که نمی دانی تو همواره در قبری مدفون هستی، قبری متحرک به نام جسم و تن.

.............

شما ‌که ‌با ‌گناهان بی ‌شمارتان ٬ جهان ‌را ‌پر‌از ‌شيطانکهای ‌رنگارنگ کرده‌ايد ... شما

.............

من ؛ مرده ای که زنده شده به خون آدمهاست...

...............

هنوز زنده ام...
نفس می کشم...
روز شمار سفرم شروع شده...

59 روز...

این حال من بی توست...بغض غزلی بی لب...افتاده ترین خورشید.... زیر سم اسب شب!

این حال من بی توست!دلداده تر از فرهاد.شوریده تر از مجنون.حسرت به دلی در باد!

تو...

مرور...

من...

اینجا...

سال...

قشنگ...

گس...

سوال...

نگاه...

زمستان...

حسرت...

اشک...

خاطره...

سلام...

دوباره...

عشق...

تابستان...

چمدان...

سلام..

تمام...

من...

مرور...

تو...

باز...

تکرار...

SwEeT kIsS

مرور میکردم خاطرات را... تابستان بود. در جست و جویش بودم. در جست و جوی همان چیزی که میخواستم و هرچه بیشتر میگشتم کمتر می یافتم. هنوز هم که مدتها از آن روزها می گذرد نفهمیدم دنبال چه می گشتم. اما بالاخره پیدایش کردم. همان دست نیافتنی را. شاید هم او مرا پیدا کرد. هدف من تو نبودی اما تیرم (شاید به خطا) تو را نشانه گرفت. خوشحال شدم. برای نخستین بار در زندگیم از خطای شیرینم لذت بردم. هرچه بیشتر می گذشت شیرینی اش افزون میشد. کم کم به تلخی گرایید. اما من دوستش داشتم. چون میدانستم این همان شهدی است که کام مرا به عشق آغشت. و تلخی اش تنها به خاطر شکر بیش از حد آن است. می فهمیدم. زودتر از موعد مقرر این جام را نوشیدم و عاشق شدم (شاید به خطا). نمیخواستم بدانی... می ترسیدم از احساس ناخودآگاهم. غریب بود. آری عشق برایم طعم گس زندگی بود. و کم کم به این احساس غریب بها دادم. وجودم را فدایش کردم و در نطفه اش پروراندم و حالا کودکی بود سرکش و من مطیع آن (شاید به خطا). فکر میکردم حالا که عاشقم هرگز از دستت نخواهم داد. ای وای که زمانه بیداد کرد از این اشتباه طبیعت. من اشتباهی بودم که طبیعت ناخواسته به آن تن داده بود. پس تصمیم به تصحیحش گرفت و با خطی فرضی جدایم کرد اما نتوانست تو را پاک کند چون بر وجودم حک شده بودی (شاید به خطا). دور بودم و از دلتنگی جان بر لبم رسیده بود. نمی گریستم چون کسی اشکهایم را نمی فهمید شاید هم از غرورم بود که چشمه چشمانم خشک بود. منتظر بودم که بازگردی و تو هم برگشتی و بر پیکر بی جانم آب حیات پاشیدی و من هم از فرط تشنگی نوشیدم و نوشیدم تا سیراب شدم و آنگاه قصه دل گفتم (شاید به خطا) و تو گوش سپردی. تو با آمدنت بر خاکستر عشقم دمیدی و شعله اش را به آسمانها کشاندی. و من دوباره جام را از عشقت لبریز کردم. سوگند به لحظه هایمان، سوگند به حرفهایمان و سوگند به ایمان و اعتقادت ، عاشق بودم. رفتی! مرا در هجوم خالی اطراف رها کردی و من گریستم (شاید به خطا). اینبار تا توانستم چشم تر کردم و برای از دست دادنت شیون. اما دیگر رفته بودی من راهی جز دوست داشتنت نداشتم. باور کن حتی لحظه ای هم از احساسم کاسته نشد چون برایم بت بودی و من ستایشت می کردم. آری من خدایم را تا حد تو پایین آورده بودم و فهمیدم این بود دلیل شکستم. اما دوباره خدا را دیدم و تو بازگشتی و من چه ساده پذیرفتم (شاید به خطا)...

7 خطای بزرگ در طول یک سال. زیاد است میدانم اما چه کنم که خطاهایم،هر کدام آغاز یک زندگی تازه بود. و هربار مرا به پایان نزدیک میکرد. پایانی که هنوز تلخیش زننده نیست. برگشتی و من بازگشتت را با جان و دل پذیرفتم. من خدا را خواستم او تو را برایم خواست (شاید به خطا)...

SeEt LoVe

پ.ن۱: گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان سر را که: عجیب، عاقبت مرد؟

پ.ن۲: تا اطلاع ثانوی خوشحالم...

پ.ن۳: درسهام خیلی زیاد شده واسه همین زیاد نمیام نت.

پ.ن۴: بالاخره تو یوسف بودی یا نه؟؟؟؟؟؟

یک غزل مانده به تو!

دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم

بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونتم

رعد و برق فهمیده انگار زندگیم شده غم اگیز

دستای کی رو گرفتی زیر بارونای پاییز

میخوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره

ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره

میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون

نیایی با خاطراتت سر میذارم به بیابون!

امروز باز هم خیالت آزارم میداد. آزاری شیرین که مرا شیفته ی خود کرده است. امروز باز هم به انتظار شنیدن کوچکترین آثری از تو گوشهایم را تیز کرده بودم که مبادا از کوچه مان بگذری و من صدای گامهایت را نشنوم. امروز با آرزوی دستانت خیره به دستان خالی ام نگریستم و مرگ عشقی نافرجام را در آنها دیدم.امروز باز هم به یادت بودم. به یاد تک تک ثانیه های بودنت. امروز عاشقانه دستانم را برای در آغوش کشیدن جدایی باز کردم. انتظار را به گرمی فشردم و دستان سرد حسرت را بوسیدم.

چه کردی تو با من؟!؟!؟

دیدم دستانت را برای شکستن دلم مشت کرده ای اما گله نکردم. قلبم را به تو دادم و پس کشیدن دستانت را دیدم و شکایتی به لب نیاوردم. غرور شکسته ام را جمع کردم و قطره ای اشک نریختم. اما حالا خسته ام. آنقدر مهجور و دلشکسته که توان ندارم  جلوی گریستنم را بگیرم.

اینبار صدایت بوی بی رحمی میداد. اینبار من هم شوق نداشتم. آشفته بودم. دیدی حس قلبیم دروغ نگفت؟ جدایی؟ هجران بس نیست؟ این تن بی جان است...جان ببخش فرمانروای شریفم!

 آهسته وحشی میشوم!

پ.ن1: یادمه لیالی قدر پارسال یه چیزی از خدا خواستم که بهم داد... کاش بازم رحمتشو بهم بده! 

پ.ن2:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!

ای غائب از نظر به خدا می سپارمت... جانم بسوختی و به جان دوست دارمت!

زندگی کردن...

تلف بودن...

نطفه ای را پرورش دادن...

برای زندگی کردن...

و این...

تکرار...

تکرار است!

ای غائب از نظر به خدا می سپارمت!

شب است و سكوت مثل هميشه حصاري به دورخويش ميكشم
و پنهاني به عكسهاي تو نگاه ميكنم
 پنجره دلم را باز كرده ام و ستاره ها چشمك ميزنند
گويي از عكس تو تبعيت ميكنند
ماه غمگين ميشود  مهتاب ميگويد اين منم كه نور عشق بر تو ميتابانم
ستاره به تو چشمك ميزند؟
اشكي ميفشاند  ... دلداريش ميدهم
ستاره باز چشمك ميزند باز عكس تو ميخندد
لبخندي بر لبانم مينشانم انگار كه تو گلخند ت را
به لاله هاي گوشم آويزان كرده اي
طلعلع گوشواره هاي گلخند فامت به آفتاب هم ميخندد
آفتاب خجالت ميكشد كم نور تر از عشق توست
 سربزير انداخته و اشكي ميچكاند
دل دريايي ام از سرچشمه ي عشق تو  لبريز است
مشتي آب بر صورت خورشيد ميپاشد
خورشيد ديوانه وار فرياد ميزند
اين چه عشقي است كه از من پرنور تراست از من جوشان تراست
ازمن لبريز تر است اين چه عشقي است كه قطره اشكم را دريايي
ميكند ؟ اين چه عشقي است كه مرا درخويش پنهان ميكند ؟

یوسف گمگشته باز آید به کنعان؟ کلبه ی احزان شود روزی گلستان؟

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم

چقدر دلم باران مي خواهد . شايد با همان حال و هواي لطيف هميشگي دستي بر دلم بكشد

و به گماني زير و رويش كند چقدر دلم ميخواهد

به جاي نشستن بروم و زير باران قدمي بزنم و با دلم خلوت كنم . باران بر صورتم بنشيند

و حسي ناب از زندگي و طراوت را در وجودم تازه كند .

دوست دارم از اين كالبد بي رنگ بيرون آيم و رنگي تازه بر زندگيم بزنم .

رنگي پر از طراوت مهتاب ،

پر از تازگي برگهاي باران خورده ،

پر از خنده هاي سر خوردن در خيابانهاي ليز از باران با چكمه هاي پاشنه بلند.

شايد كه بغضهاي گره بسته دلم باز شود.

از ديوارهاي فاصله

و حرفهايي كه بر دل زخم زد بگذرم و بغضها را همراه با باران فرو بنشانم. باز ديوانگي كنم

و در عمق نگاه مهربانت گم شوم و  توان پيدا كنم

كه دوست داشتنت را فرياد زنم و بگويم كه چقدر دلم برايت

حتي در لحظه هاي با هم بودن تنگ مي شود

و باز برايت بگويم كه چقدر به تو فكر مي كنم و دلم  خیلی براي آن روزها تنگ شده...

كاش مي فهميدي...

دلم تنگ شده... واسه بارون... واسه تو!

 

باز

 

ای الهه ی ناز با دل من بساز

 

که این غم جانگداز

 

برود ز بَرم

 

 

گر

دل من نیاسود از گناه تو بود

بیا تا ز سر

گنهت گذرم

 

 

باز
می کنم دست یاری به سویت دراز

بیا تا غم خود را با راز و نیاز

 

ز خاطر ببرم

 

 

گر

نکند تیر خشمت دلم را هدف

 

به خدا همچو مرغ پر شور و شعف

 

به سویت بپرم

 

 

آنکه او به هوس دل بندد چو من کیست؟

 

ناز تو بیش از این بهره چیست؟

 

 

تو الهه ی نازی در بزمم نشین

من تو را وفادارم بیا که جز این

 

نباشد هنرم

 

 

 

این همه بی وفایی ندارد ثمر
به خدا اگر از من نگیری خبر

نیابی اثرم...

 

 تو الهه ی نازی!!! فکر کنم جاهامون عوض شده گلیییییی!

نفرین بر من .. نفرین بر تو ..

نفرین بر لحظه ی آشناییمان .. نفرین بر دم و داعمان .. نفرین بر نگاه گره خورده یمان ... نفرین بر عشق من...

 

نفرین بر نفرت پنهان تو .. نفرین بر شیدایی من .. نفرین بر چشمان تو... نفرین بر پاکی من...

نفرین بر سادگی تو ... نفرین بر سلام من .. نفرین بر خدا حافظ تو .. نفرین بر دل شکسته ی من .. نفرین بر نگاه خسته ی تو .. نفرین بر سکوت همیشگی من ... نفرین بر کلام تو .. نفرین بر دست های تو.. نفرین بر لحظه ی انتظار من .. نفرین بر رویای تو .. نفرین بر شوق دیدار من .. نفرین بر خاطره ی تو..

 نفرین بر وعده گاهمان .. نفرین بر قهر هایمان .. نفرین بر آشتیهایمان .. نفرین بر شب های بلند هجران .. نفرین بر روزهای کوتاه وصال .. نفرین بر با تو بودن .. نفرین بر بی تو بودن .. نفرین بر خنده های شیرین تو .. نفرین بر گریه های تلخ من .. نفرین بر منطق من .. نفرین بر احساس تو ..

نفرین بر دست سرنوشت

نفرین بر دست تقدیر ...

نفرین بر من ...

نفرین بر ت .. ت .. نه نه نفرین بر من !

 

 یادته؟

پ.ن۱: یه سوال دارم خواهش می کنم جوابشو بدین.

پ.ن۲: شما می دونید معنی عکس بالا چیه؟ چرا این دو نفر انگشت کوچک همدیگرو گرفتند؟

پ.ن۳:آخه این عکسو تو دادی فرمانروای شریفم یادته؟ اونروز همین سوالو از تو هم پرسیدم اما گفتی نمی دونم... شاید هم نخواستی جواب بدی!

پ.ن۴:منتظر جواب هاتون هستم.

نخستین روز مرگم!!!

روی زمین نشستم ... زانو هامو جمع کردم توی بغلم ... از اتاق رفته بود بیرون . اشکام آروم سرازیر شدن ... سعی کردم صدام به هق هق  تبدیل نشه

برگشت ... رفت جلوی آینه ... پشتم بهش بود ...

- اینجوری از مهمونت خداحافظی میکنی ؟

جوابشو ندادم !

برگشت نگاهم کرد ... سنگینی نگاهشو حس کردم ... اما به روم نیاوردم ... اومد طرفم ...

بازوهام رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد ... حوصله ی هیچ کاری نداشتم حتی راه رفتن !

منو نشوند روی صندلی ... خودشم جلوی پام روی زمین نشست ...

موهام ریخته بود توی صورتم و گریه میکردم ... بی صدا اشک میریختم ... احساس می کردم هر چی بیشتر اشک میریزم بیشتر می سوزم ...

بازم گریه کردم ... 

- میشه بپرسم چرا گریه می کنی ؟؟؟

بازم گریه کردم ... اشکام دست خودم نبودن ...

سردم شده بود... دیگه به هق هق افتادم ...

- گریه نکن!

- خب توهم نرو !

- نرم دیرم میشه !

- تموم شد ؟

سکوت کرد ... بعد از چند ثانیه دوباره شروع کرد.

- میشه گریه نکنی؟ ...

- باشه . پس تو هم منو ببخش به خاطر تموم بدی هایم !

فقط نگاهم کرد ... نمیدونم بخشید یا نه ؟!

اما آخرشم رفت ... قبل رفتنش گفت چشماتو ببند ...

با صدای در که بسته شد به خودم اومدم ...

حالا من تنها شده بودم و حالا حالاها فرصت داشتم بشینم و زار زار گریه کنم ...

تموم شد

فرمانروای شریف من!!!!

 

...

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است .

و هیچ چیز

نه این صداقت حرفی ٬ که میان سکوت میان دو گل شب بوست ٬

نه هیچ چیز ٬ مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند .

و فکر میکنم این ترنم موزون حزن تا ابد

شنیده خواهد شد .

...

قشنگ یعنی چه ؟

- قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

و عشق ٬ تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد .

...

- چرا گرفته دلت ؟ مثل آنکه تنهایی .

- چقدر هم تنها

- خیال میکنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی .

- و دچار یعنی ؟

- عاشق

- و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک ٬ دچار آبی دریای بیکران باشد .

همیشه فاصله ای هست .

و عشق صدای فاصله هاست .

فاصله هایی که غرق ابهامند .

- همیشه عاشق تنهاست .

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .

...

عبور باید کرد

صدای باد می آید ٬ عبور باید کرد

و من مسافرم ٬ ای بادهای همواره !

  GAME OVER

ای قلب بی شرم ! یادت رفت چگونه با نگاهی خود را باختی و ارزنده ترین گوهر هستی ات را در کام عشقی بی فرجام ٬ به تاراج دادی ؟ یادت هست در میان آن دستان بی رحم تا چه حد از خود بی خود شدی و میگفتی عشق همین است ٬ خواستن همین است ! افسوس ! هوس را زیر لعاب خوشرنگی به تو تقدیم کرده بودند و تو چه خوش خیال گفتی عاشق هستی . ای قلب بی شرم ! با این همه تیرگی که از بار گناهی که سرتاسر وجودت را فراگرفته شایسته ی عشق واقعی نیستی ! تو لایق نگاه پاک و پر محبت هیچ کس نیستی . پس بیخود خودت را گول نزن . تو برای همیشه از دست رفته ای .  ای قلب بی شرم ! صبر کن ! پیش از آنکه خودت را ببازی خوب بیاندیش . چه داری در کف اخلاص که رو کنی ؟ تو که گوشه گوشه ی وجود معصومت را ٬ نقاط تیره پوشانده است . ای تقاص هرزگی های توست .        

ای قلب بی شرم ! 

شاید این تلخ ترین خداحافظی عمرم بود! 

پ.ن۱: میخوام نفرینت کنم "الهی عاشق شی".

پ.ن۲: نمی دونم میای وبم یا نه اما ...

پ.ن۳: نمیخوام خودمو کوچیک کنم. واسه همین بالایی رو ادامه ندادم.