پاییز ..
آخر پاییز شد ، همه دم میزنند از شمردن جوجه ها !!!ولی آیا تا بحال شمرده ای ؟؟؟
برای شروع بگذار از جای دیگر شروع کنیم ،
اول از همه بشمار ، تعداد دلهایی را که بدست آوردی ،
و بعد بشمار ، تعداد لبخندهایی را که بر لب مردم نشاندی ،
و سپس بشمار ، تعداد اشکهایی را که بخاطر همدلی از سر شوق و غم ریختی ،
و سر اخر بشمار تعداد دستهای نیازمندانی که گرفتی و تعداد قدمهایی که در کار خیر برداشتی ،
و همه اینها را که بشماری ، تعداد لبخندهای آن یگانه بدست می آید ...
و تمام ...
جوجه هایت شمرده شد ..

مــَــטּ یـــِــڪ כُخــتَرَم ـ..
مــَــטּ یـــِــڪ כُخــتَرَم ـ..
خـ♥ـالـِـقــَـم بــِـﮧ نامَـم سورِөاﮮ نازِلــ ڪــَـرכֿ ..
مــِـتـرُو بــَـرایــَـم جایگـاө ِ ویژө ساخت ..
مـَטּ כֿخـتَرَم ..
با تَمام ِمَرכֿاוּنگـﮯ هـایَت نِمیتَوانـﮯ بِفَهمـﮯ صورَتـﮯ بَرایـَـم یـِڪ כֿنیاست ...
نمیتَوانـﮯ بِفَهمـﮯ عِـشـق بـِﮧ لاڪِ قـِرمـِز را ..
گِریِه ڪَرכَטּ بـِכوטּِ خِجالَت...
نَماز با چاכُرِ سِـفـیـבֿ را ..
כَرڪ ڪَردَنَش כَر تَوانِت نیستـ ..
مَنـَم لیلاﮮ عــِشــق و زُلِیخاﮮِ اِنتـظـار ..
مـَטּ כֿخترم...
چِرڪ نِویس هـیـچ اِحساسـﮯ نِمیشوم...(!)

خدا
شبا وقتی که بیداری .. خدا هم با تو بیداره
تا وقتی که نخوابی تو .. ازت چش ور نمیداره
خدا میبینه حالت رو .. خدا میدونه حست رو
از اون بالا میاد پایین .. خدا میگیره دسِت رو
خدا میدونه تو قلبت .. چه اندازه تو غم داری
خدا میدونه تو دنیا .. چه چیزی رو تو کم داری
خدا نزدیک قلب توست .. با یک آغوش وا کرده
نذار پلکهاتو روی هم .. اگه قلبت پره درده
خدا رو میشه حسش کرد .. توی هر حالی که باشی
فقط باید تو با یادش .. توی هر لحظه همراشی
مجتبی هلالیان
خــــــــدایا
من اینجا دلم سخـــــت معجزه میخواهد
و تو انگار
معجزه هایت را گذاشته ای برای روز مـــــــــــبادا ....!!
تنهایی
به خوشبختی برسیم
دلم برات تنگ شده
یادمــان بـاشــد
یادمــان بـاشــد :
وقتـــی کـسـی را بـه خـودمـان وابـســتـه کــردیـمــــــ ،
در بـرابـرش مســئولیــــمــــــ ...
در بـرابـر اشـکــــــ هایــش ،
شـکـســتن غــرورش ،
لـحــظه هـای شـکـســتنــش در تنـــهایـی و لـحــظه هـای بـی قــراریـش ... .
و اگـر یـادمــان بــرود ،
در جـایـی دیـــگر ســرنوشــت یـادمـان خــواهـد آورد ،
و ایـن بـار مــا خـود فــــرامـــــــــــوش خـواهیــمــــــ شــد ...
بچه که بودیــم
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
***
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
***
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
***
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
***
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم...
قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم ...
بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
***
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
***
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
***
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
***
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
***
بچه که بودیــم بچه بودیــم
بزرگ که شدیــم بزرگ که نشدیم هیــچ؛ دیگه همــون بــچه هم نیســتیم
دل تنگم
به قاعده ی یک سفر
پر از فاصله
به شماره ی اتوبوسهای راه شب
کافههای خمار در امتداد شب
دل تنگم
به اندازه تمام روزهایی که ما
از بین اینهمه نبودن
باز نبودن را انتخاب کرده ایم
دل تنگم
دل تنگ....
بلـآتکلیفـم
گـآهـے آدم مـے مـآنـد بیـن مـآندنُ رفتـن ...
بـه رفتـن کـهـ فکـر میـکُنــے ...
اتفـآقـے مـے اُفتـَد کـه مُنصـرفــ مـے شـَوے ...
مـے خـوآهـے بمـآنـے ،
رفتـآرے میبینــے کهـ بـآید بـروے ... !
این بلـآتکلیفـے بـرآے خودش جـَهنمـے ست ... !!!
نبـایـد رویش ” حســــــــآب ” کرد . . .
آدمهآ نـه ” دروغ ” می گویند
نه زیر ” حرفشــــان ” می زنند .
اگر ” چیــــــزی ” می گویند . . .
صرفا ” احساسشان ” درهمان لحظه سـت
نبـایـد رویش ” حســــــــآب ” کرد . . .
بید مجنون
دویدن سهم کسانی است که نمی رسند و
رسیدن حق کسانی است که نمی دوند .
این دنیای كثیف لعنتی عشق هم دارد !!!!
نمی بینی نام مجنون را بر بیدی نهاده اندكه بر سر هر خیابان با باد هر هوسی می لرزد. ...
دیگــر بیــدار نشـوم ...
مـن مـاننــد هـم سـن و سـالهای خـویـش نیستـم ...
کـه هـر روز یکــ آرزویـی دارنـد بـرای آینـده ،
مـن تنـهـا یکــ آرزو دارم و آن ایـن استــ کـه :
شبـی بخـوابــم و دیگــر بیــدار نشـوم ...
تــا نشنــوم ...
تــا نبینــم ...
تــا نشکنـم ...
تو یعنی
اگر دریای دل آبیست تویی فانوس زیبایش
اگر آیئنه یک دنیاست تویی مفهوم و معنایش
تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن
تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن
تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن
تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن

و یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کرده
خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن
و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن
اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی
کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی
اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم

اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست
میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست
نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی
افق ها منتظر ماندن که از این راه برگردی
اگر یک آسمان دل را به قسط عشق بردارم
میان عشق و زیبایی تورا من دوست می دارم
خستـــه ام
خدایا!!! دستانم را زدم زیر چانه ام ...
مات و مبهوت نگاهت میکنم ..
طلبکار
نیستم ...
فقط مشتاقم بدانم ته قصه چه میکنی بامن؟؟؟ دلـــم شانــه هـای حقیقی تو
رامیخــواهـد..
آخر خستـــه ام !!! از
ایـــن دلـــداری هـای مجـازی...
سکوت
یه حرف که تو دلمه...
یه اسم که رو لبمه...
یه شرم که تو چشامه...
یه آرزو که تو سینمه....
سکوت دردناک است،
اما در سکوت است که همه چیز شکل میگیرد
ودر زندگی ما لحظه هایی هست که
تنها کار ما باید انتظار کشیدن باشد....
مترسک ناز میکند..
کلاغ ها فریاد میزنند...
و
من سکوت میکنم....
پس تو هم در هنگام مشکلات سکوت کن.....
.
.
.
.
شاید خداهم حرفی برای گفتن داشته باشد......
ن دلم میخواهد
ساعتی غرق درونم باشم...
عاری از عاطفه ها
تهی از موج و سراب
دورتر از رفقا...
خالی از هرچه فراق
من نه عاشق هستم...
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد!!!
دلم برای خودم تنگ شده
هست کسی که مث من دلش ...
نه برای کسی ،
نه برای عشقی ،
نه برای جایی ،
نه برای چیزی ،
بلکه دلش برای خودش تنگ شده باشه ؟؟؟
برای خودِ خودش . ...
خودخواه نیستم...فقط گاهی دلم بدجور برای خودم تنگ میشه!
تنهـــــایی
یک سال تنهایی یعنی :
365 روز یاد خــــــدا ...
365 روز مرور خاطرات گذشته ...
365 روز سکوت ...
365 روز تکیه کنی به خودت...فقط خودت...
365 روز دل خوش به خیـــــال ...
365 روز حسرت حرفایی که تو دلت جا مونده ...
365 روز غروب دلگیر.... نه فقط غروب جمعه ها!
365 روز خوردن غذای تکراری ...
365 روز نگران از دست ندادن کسی ...
365 روز حسرت یک بودن ...
365 روز عادت کردن به تنهـــــایی ...
365 روز ...
دلم تنگ است
دلم تنگ است برای کسی که نمی داند ...
نمیداند که بی او به دشت جنون می رود دلم ...
می دانم اگر نزدیکش شوم دور خواهد شد ...!
پس بگذار نداند بی او تنهایم ،
دور میمانم که نزدیک بماند .......





سلام به همه ی دوستای خوب و گلم خیلی خیلیییییییییییی خوش آمدین امید وارم لحظات خوبی رو تو این وبلاگ سپری کنید . نظر یادتون نره .