داداشم ريو

سلام اين طوطيمه (داداشم)اسمش ريو نميدونم چند سالشه!!!!!

ولي كم كم داره حرف زدن و ياد ميگيره فعلا هنوز جيغ ميزنه

نژادش:طوطي ملنگو سبز نيومن

برووووووز كررررردم

هرگز به خدايت نگو مشكل بزرگي دارم به مشكلت بگو خداي بزرگي دارم

علم سرعت ميدهد ايمان جهت

سلام دوستان جديدا يك سايت رو كه معلمم بهم معرفي كرد رو بهتون معرفي كنم

www.chistaa.com

ثبت نام كنيد و در ايميلتون كليپ هاي جالب-بازي و عكس هاي علمي به صورت رايگان دريافت كنيد البته تا ارسال يكم طول ميكشه

مهتاب

شعر تازه ...

وقتي سوار هواپيما هستي

به پايين نگاه كن

پايين تر

شايد كودكي برايت دست تكان دهد

تولدم و درباره ي سلنا بيشتر بدانيم!!

ابتدا خدمت تمام شما اعلام كنم بنده خـــــــــــــــــيــــــــــــــــلـــــــي ذوق زدم چونكه

:1-دوشنبه امتحان رياضيمو دادم و خلاص

2-هـــــورا جهارشنبه تولدمه (بيش تر ذوقم تو اين مساله است)


خوب درمورد سلنا







سلام سلام به همگي راستش اين روزا نمي تونم بروز كنم چون كه امتحانام شروع شده و خيلي سخته 

ولي قول ميدم بعد از امتحانام بروز كنم 

راستي م‍ژده مژده  يادتونه گفته بودم خواننده مورد علاقم كيه؟ معلومه سلنا گومز قراره به زودي تو 

وبلاگم يكي از كليپ هاشو يا آهنگ شو بزارم ولي تو دو راهي گير كردم كه كدوم آهنگو بذارم پس شما انتخاب 

كنيد هر كدوم بيش تر بود اونو با متن آهنگش ميذارم


1-كورالا دويل-curella divel


2-a year without rain(يك سال بدون باران)


3-like love song baby(مانند آهنگ عشق)


4-natrully(طبيعتاً)


5-falling dawn(افتاد پايين)


6-raund and raund(چرخش و چرخش)


7-tell me somthing i dont know(به من بگوچيزي را كه نمي دانم)


8-hit the lights


خب ايناست عدد شو برام خصوصي بنويسيد!!!!!

«سازها بايد با گرد و خاك بنوازند »

هنوز اذان را نگفته بودند كه پيراهن سفيدش را پوشيد كت و شلوار مخملي قهوه ايشو پوشيد كلاهش كه نوار قرمزي كه خودش دور تا دور كشيده بود گذاشت روي سرش بعد كفش هاي واكس زده اش رو پاكردو باصداي نسبتا بلندي گفت: «سوسن خانم چيزي نمي خوايد؟»بعد صدايي جواب ميداد:« دستت درد نكه حاج مهدي آخه تا كي ميخوايي ادامه بدي؟»وبعد صداي پا خانه را ترك مي كرد.بعد سوسن خانم ميرفت تو پستو به دف و سه تار حاجي مهدي چشم مي دوخت و بعد بلند ميشد دستمال خيس مي كرد تا تميزشون كنه ولي ياد حرف حاجي مهدي مي افتاد كه مي گفت:« هيچ وقت اينارو تميز نكن سازا بايد با گرد وخاك بنوازند تا طعم زندگي واقعي رو بچشند»بعد دستمال رو مينداخت و به عروسش زنگ مي زد و با لحجه شمالي مي گفت :« خوبو چي بري زي نه ! نه! بياي خوشال بشيم نازگله بياره .نه بابا كارو روزه شو كه مودوني. خوه باشه سلام برسا خدافظ.»بعد دوباره مي گفت:« والا بو خودا اي دختره از شوهرش خير نديده» اون وقت به موبايل دخترش زنگ مي زدو ليست مي گفت تا مينا بره بخره كه والا بو خودا ديرش شده و ساعت ده ميخوان بيان بعد كه مينا با بابا وارد خانه شد تندي اومدن تو ايوون وماهي و سبزي پاك كردن و زنگ به صدا درميومد .بعد با اسرار نازگل بابابزرگ سه تار ميزد و نازگل قر ميداد ولي بابابزرگ يه غمي تو چشاش بود ولي اون غم چي بود؟ كسي نمي دانست.....  (شايد اين داستان رو بعداً ادامه بدم)

نمی توانی

  • دیگر نمی توانی خورشید را ببینی
  • چشم هایت از پشت قفل شده اند
  • دیگر نمی توانی بخندی
  • لبهایت از پشت دوخته شده اند
  • دیگر نمی توانی ابروهایت را بالا بیندازی
  • موهای ابرویت کم شده اند
  • چه کنم؟ دارو و درمان اسر ندارد
  • گوش هایت سنگین
  •  وپاهایت بی حس شده اند
  • دندان هایت درنیامده بود که
  • فهمیدم مال منی
  • دیگر ، عزیزم ! سرطانم ! بزرگ شده ای ...
  •  

 

روزي كه به شهر طوطي ها سفر كردم"

 

"روزي كه به شهر طوطي ها سفر كردم"

شنبه بود و من و مامانم از كلاس زبان يرميگشتيم كه اينقدر اسرار كردم تا مامانم منو به شهر پرنده ها برد البته اونجا يه مغازه است كه هر چي بگي داره

چيزهايي كه اونجا بود اينا بودند:

2تا توكان كه فروشي نبود!

6تا طوطي كه دمشون اندازه قد من بودو يكيشون خود درگيري مضمن داشت مثلا يه مشت تخمه ورميداشت يكيشو ميخورد!

5تا كاسكو كه اين كلمه ها رو ميگفتند: چرا مث بز نگا ميكني-عزيزم- سلام- رضا- لالالا- هاي- مامي و..................

يه بغل همستر كه به يكيش دس زدم وتودستم گرفتمش.اووخي!!!

شونصد هزار تا پرستو كه مخمو خوردن

گربه كوچولو اونم يه بغل

خوكچه هندي كه خيلي زشت بود

ماهي

سگ

دوتا پرنده كه اسمشونو نميدونم

هزار و شونصد تا فنچ

يه پرنده هم بود كه به من علاقه داشت و ميگفت بيا بيا بيا

خلاصه خوش گذشت راستي اگه دلتون ميخواد كه برين ادرس و مينويسم.بهتون خوش بگذره

 

 Image Detail

آدرس:خيابان آزادي نرسيده به اسكندري – شهر پرنده ها

 

 

 

 

به من رای بدهید

به نام خدا

دوستان و هم مدرسه ای های عزیز

بدین وسیله مهمترین اهداف و برنامه های کاندیدا شورای دانش آموزی ((مهتاب شفاعی))

را اعلام می داریم :

1-   تلاش در جهت برگزاری اردو های تفریحی و آموزشی و بازدید از مکان های دیدنی شهر

 

2-   تلاش در جهت دایر کردن بوفه که انواع خوراکی های خوشمزه و بهداشتی  در آن به فروش میرسد با قیمت های زیر 1000 تومان

 

پس به مهتاب شفاعی رای دهید تا با خیال راحت به مدرسه بیایید

 

کابوس

خِر چ خِرچ خِرچ

یه قیچی سخت

برای من آسان

برای او سخت

 

خوب است بدانید

این قیچی سخت

هستش یه روزی

کابوس کاغذ !

آرزوی مروارید

روزی روزگاری دختری به نام مروارید{بود}.او آرزو داشت حالا که کنار دریا زندگی می کند گردن بندی از فلس ماهی داشته باشد.اما این آرزو غیر طبیعی بود و برآورده شدنی نبود.روزها کنار دریا می نشست و با دریا سخن می گفت.دریا هم جواب او را با موج می داد.روزی که او کنار دریا بود، پسری از دریا بیرون آمد و گفت:اگر به من هفتاد صدف بدهی آرزویت را برآورده می کنم.او با سرعت نور صدف ها را جمع کرد و فلس گرفت و گردن بند ساخت.

 آرزوی مروارید

شعر

چون شعر تازه ای ندارم دو شعر از قدیم می نویسم.این دو شعر را وقتی ۶ ساله بودم نوشتم:

کاش

 

ای کاش ما گیاه بودیم

مثل درخت توت

که موهاش توی باد تکان می خورد

 و توت ها

گیره های سرش هستند!

 

 

قاصدک

 

ای کاش من قاصدک بودم

تا بچه ای  مرا بر می داشت

و موهای سفیدم را فوت می کرد

و کچل می شدم!

 

 

 

خرسی برو تو اتاق خودت بخواب

در یک جنگل دور و درازی خانواده ای از خرس ها زندگی می کردند.مادر - مادر بزرگ -عمو -خواهر خرسه -بابا -بابا بزرگ و سه تا عمه. روزی این خانواده تصمیم گرفتند به کوهستانی سرد بروند.آخ یادم رفت خودم را معرفی کنم.اسم من تدی است.که خرسی هم صدام می کنند.مادر من با مادربزرگم چادر های شش واگنی دوختند.ما همه در کوهستان خوابیدیم.برادر من که اسمش خرسی ۲ است و خیلی هم بزرگ است می خواست بیاد پیش من. من گفتم خرسی ! برو تو اتاق خودت بخواب.او هم رفت.ها ها ها! چون من از دندان هاش می ترسم.

 

یک فنجان قهوه میل دارید؟

در زمانهای قدیم زنی ثروتمند زندگی می کرد.این داستان در سال ۱۹۴۰ اتفاق افتاد .در ماه سپتامبر.

 

این زن که کاترین نام داشت لباس بلندش را پوشید.عطرش را زد.چترش را برداشت و به

 سمت کافه رفت.پشت میزی که رزرو کرده بود نشست و منتظر شد.گارسون آمد و گفت:

سلام.چی میل دارید؟

کاترین گفت:چی دارید؟او گفت:کاپوچینو-چای-بستنی-شکلات-کیک و چای سبز.کاترین

گفت:لطفا یک فنجون کاپوچینو با خامه.وقتی قهوه اش را خورد زنی شیک پوش وارد شد و پیش او نشست.

 

زن گفت:

یک فنجون قهوه میل داری؟او گفت:نه.بریم.

آنها از کافه بیرون رفتند ولی کسی ندید آنها کجا رفتند.

یک فنجان قهوه

 

سفری در رویا

 

یک روز یک دختر خوشگل بود که قلب نداشت.اما نفس می کشید و زندگی می کرد.

پدر و مادرش توسط یک جادوگر به نفت و گاز تبدیل شده بودند.دختر ویلون می زد .هر

 وقت ویلون می زد خوشحال می شد چون می توانست به سفری در رویا برود و

نامزدش هم کنارش بود.

آخر می دانید نامزدش سال پیش به سفر رفته بود و در راه بازگشت در هواپیما مرده

 بود.

   

 

بلبل و بهار

بهار در خانه ی دوستش اناهیتا رفت و بلبلش را هم با خود برد.آناهیتا هم یک هدهد داشت.دوستان دیگرش هم پرنده هایی داشتند.زهرا جوجه ای کوچک و ناهید یک خروس داشت.لیلا هم طوطی داشت.روزی بهار و آناهیتا و لیلا و زهرا تصمیم گرفتند پرندگانشان را به پرواز کردن دعوت کنند.آنها به کوه رفتند و پرندگانشان را پرواز دادند.پرنده ها هم از آنها تشکر کردند.

ازرائیل

روزی روزگاری دختری بود به نام کالی.برادرش به نام تلا.زندگی خوبی داشت.روزی تلا مُرد.قبل از این که بمیرد جیغی کشید.چون که ازرائیل جان آن را گرفت.وقتی به بهشت رفت درخت ها از طلا بودندو خاکش نقره ای.خانه هایی که از آجر های طلایی و نقره ای درست شده بود اورا متعجب کرده بود.مخصوصا عروس آدم ها! او تاجی از طلا داشت.دامنی از برنز پوشیده بود و شالی به روی صورتش انداخته بود و ستاره ها دور سرش می چرخیدند.

او در بهشت زندگی خوبی داشت.

شعر تازه

عطر گل قاصدک

شعر تازه ی ستارک

ناز کردن ستاره

شعرهایی تازه داره

ناز گلکم!ستاره

مامان برات دوباره

شعرهایی تازه داره!

شال گردن،رنگین کمان پدری

تقریبا عصر ساعت شش و نیم بود.حسین از آسمان تیره ،رنگین کمان را دید.

و گفت:سلام ای شال گردن و رنگین کمان پدری!به پدرش که رسید به کوله پشتی اش نگاه کرد و گفت:پدر!رنگین کمان،شال گردنی که توی آسمان بود را تو برداشته ای؟پدر اخم کرد.باران آمد.او  حسین را به زیر شیروانی برد.آفتاب شد.حسین دوباره رنگین کمان را دیدو پیشش رفت.پدر نفس راحتی کشید و  شال گردن رنگینش را دور گردنش پیچید و رفت!



بهشت

(این قصه رو وقتی کلاس اول بودم یعنی سه سال پیش نوشتم)

 

بهشت

 

نام من سارا است.مادر و پدر من می روند کار کنند تا پول بیماری مرا

 بدهند.

دو هفته بعد:

خب...الان من توی بهشت هستم و دارم از شیر موز-آب پرتقال وتوت 

فرنگی می خورم.

هفتاد سال بعد:

حالا پدر و مادرم هم پیش من هستند.خب...اصل کار این است.

من سر عملم مردم. چون من آدی (عادی) نبودم.من  سرطانی

بودم.

شانه

صبح که می شود

شاید از تخت برمی خیزی

باز هم شانه ی لعنتی ات را بر می داری

و بر موهایی که به هم چسپیده اند

بوسه می زنی

چه فایده؟

هر روز همین آش و همین کاسه...

شاید هم بعد از شانه

لباس زرد و آبی ات را بپوشی

و به شانه بگویی:

 تو موهای آهنی ات را چه طور شانه می زنی؟!

شانه گفت:حیف که زنگ زده ام

اما هنوز هم مو دارم!

 

 

مزرعه عمو هارت

مزرعه عمو هارت

 

  اسم عموی من هارت است.او یک مزرعه دار حرفه ای است.او همیشه دوست داشت مترسکی داشته باشد.پس دست به کار شد و گفت:یک چوب بلند  کت و شلوار  کفش...حالا این مترسک می شود.اما عمویم اصلا فکر سرش را نکرد و مترسک درست از آب درنیامد. زن عمویم این مترسک زشت را دید.وقتی آنها خوابیدند من به مزرعه رفتم و گفتم: یک گونی کاه دکمه زغال...این هم سر مترسک.

 روز بعد عمو هارت وحشت زده شد.او دید مترسک سر دارد.به مناسبت کامل شدن مترسک جشن گرفت. او گفت:شیر گاو مقداری تخم مرغ آرد گندم  شکلات...این هم یک کیک به مناسبت جشن.

مترسک بیرون می خندید:ها ها ها ها...

 ناگهان زن عمویم دوید و گفت:ای مرد!دیوانه شده ای؟گاو شیر ندارد.مرغ تخم ندارد.گندم آرد ندارد. ما شکلات نداریم!

مترسک شروع به گریه کرد...

چند روز بعدعمویم به خانه ی دیگری رفت و مجبور بود مترسک را خراب کند چون خانه ی جدید مزرعه نداشت.او مترسک را خراب کرد و به خانه ی دیگری رفت.عمویم گفت:خداحافظ مترسک!

 مترسک گفت:خداحافظ مرد!

(این هم مترسک قصه که خودم کشیدم)

مترسک

 

تولد

چشم من

باز خواهد شد

تمام بیمارستان

پر از صدای گریه....

من به دنیا آمدم

امروز سوم خرداد است...

 

این هم یکی از نقاشی های من:

...

.... و میم

 

حرف اول مرگ است

 

آنجا که نام کوچکم

 

شروع می شود

 

 

                                                        مهتاب

ماه و دختر

ماه برای نوشتن چیزی مداد رنگی کوچکی می خواست.او بالای خانه

 دختر فقیری بود.آن دختر به پدر خود گفت که برای ماه مداد رنگی

بسازد.پدرآن را درست کرد و و به فرشته داد تا بالای قله ی بلندی برود

 و آن را به ماه بدهد.دختر یادش افتاد که ماه ورقه ای می خواهد.او از

 پوست درخت یک ورق برای ماه ساخت.او بالای کوه بلندی رفت و آن را

 به ماه داد.ماه از او تشکر کرد.آنها با هم حرف می زدند و تا نیمه های

 شب بیدار بودند.وقت خداحافظی بود .ماه قبل از این که فرشته برود به

 او همان ورقه را که در آن نقاشی کرده بود داد.ماه درآن ورقه خود و

 دختر را کشیده بود.

قصه چهار فصل

وقتی خدا آدم و حوا را آفرید آدم پیشنهاد داد که ای خدای کریم!اگر می خواهی ما را

 به زمین بفرستی

برای ما سقف خانه ای قرار بده.غذای خوبی بده.آب بده.نون بده و از همه مهم تر

لباس و فصل بده.

خدا هرچه آدم و حوا خواستند به آنها داد و آنها را به زمین فرستاد.آدم گفت:

ـبهار!بهار!ای فصل زیبا کجایی؟

ـبله.منم.کی مرا صدا زد؟

ـمنم آدم.می خواستم با تو حرف بزنم.

ـباشد.منم حا ضرم.بیا درد و دل.

آنها با هم حرف زدند.آخر حرف آدم گفت:خدا به تو سرسبزی بدهد.آدم گفت داده.

آدم با همه ی فصل ها صحبت کرد.به تابستان گفت:خدا به تو میوه بدهد.او هم

گفت:داده.

به پاییز گفت:خدا به تو برگهای رنگی رنگی بدهد.گفت داده.

به زمستان گفت:خدا به تو برف و باران بدهد.او هم گفت:داده.

آنها همگی خدا را شکر کردند.

ابری که از خودش جدا شد

روزی که خدا آسمان را آفرید یک تکه  ابر بزرگ در وسط آسمان کاشت.ابرها تصمیم

گرفتند از خودشان جدا شوند.ولی یک ابر بزرگ گفت:من نمی خواهم.ابرهای دیگه

 گفتند:اما گرمت می شود.ابر قبول کرد.توی دلش می خواست که یک دوست

 صمیمی داشته باشد.او رفت و با یک ابر بزرگ دیگر دوست شد.یک روز او هوس کرد

آدم بشود.دست هایش را به آسمان برد و گفت:خدایا مرا صاحب دو بچه کن.خدا هم

 گفت :من نمی توانم.اگر می خواهی باید از آسمان ول شوی و ببینی چه اتفاقی

می افتد.ابر گفت:مرگ!

 

ابر! اثر فرهاد فروتنیان/  دوسالانه کاریکاتور 

 

خروس و بهار

خروس و بهار

خورشید داره می ریزه

گرما شو از آسمون

 

قولی قولی قول می خونه

آقا خروسه تو ایوون

 

به چه صدای نازی!

چه پرهای درازی!

 

بهار خاتون از خونه

میاد به بیرون یواش

 

تو دامنش می ریزه

ارزن و گندم و ماش

خانم سیب و آقای خیار

یک روز سیب با خیار عروسی کردند.آنها در یخچال با هم

 

 آشنا شدند و ازدواج کردند.

 

  آن دو عاشق هم بودند و مراسم عقد آنها در باغچه

 

بود و خیلی خوشبخت بودند.

 

راستی خانه ی آنها برگ بزرگ درخت بود.

 

دختر کوزه به دوش

روزی روزگاری در روستایی به نام فرا دختری کوچک که نام او فرشته بود

 

زندگی می کرد.روزی مادر فرشته مثل همیشه شیر گاوشان را دوشید و

 

توی کوزه کرد و به فرشته داد.مادر گفت:در راه که می روی مواظب باش که

 

پایت به سنگ ها گیر نکند.این پنجمین بار است که کوزه را می شکنی و

 

دست خالی و بدون پول  به خانه بر می گردی!فرشته گفت چشم و به راه

 

افتاد.در راه در این فکر بود که اگر شیر را با گاوشان به پسر پادشاه

 

 بفروشد شاید پسر پادشاه عاشق او بشود و با او ازدواج کند و بچه ای به

 

 اسم ستاره داشته باشند.اما تا  خواست شیر را به شهر ببرد لب

 

 چشمه سنگی بود.پایش به سنگ گیر کرد و کوزه افتاد و شکست.او نمی

 

 دانست چه طوری دست خالی به خانه برگردد و به مادر خود چه

 بگوید.شما

 

بگویید!فرشته چه کار کند؟!