داداشم ريو
ولي كم كم داره حرف زدن و ياد ميگيره فعلا هنوز جيغ ميزنه
نژادش:طوطي ملنگو سبز نيومن

ولي كم كم داره حرف زدن و ياد ميگيره فعلا هنوز جيغ ميزنه
نژادش:طوطي ملنگو سبز نيومن

هرگز به خدايت نگو مشكل بزرگي دارم به مشكلت بگو خداي بزرگي دارم
علم سرعت ميدهد ايمان جهت
سلام دوستان جديدا يك سايت رو كه معلمم بهم معرفي كرد رو بهتون معرفي كنم
www.chistaa.com
ثبت نام كنيد و در ايميلتون كليپ هاي جالب-بازي و عكس هاي علمي به صورت رايگان دريافت كنيد البته تا ارسال يكم طول ميكشه
مهتاب
به پايين نگاه كن
پايين تر
شايد كودكي برايت دست تكان دهد

:1-دوشنبه امتحان رياضيمو دادم و خلاص
2-هـــــورا جهارشنبه تولدمه (بيش تر ذوقم تو اين مساله است)
خوب درمورد سلنا




ولي قول ميدم بعد از امتحانام بروز كنم
راستي مژده مژده يادتونه گفته بودم خواننده مورد علاقم كيه؟ معلومه سلنا گومز قراره به زودي تو
وبلاگم يكي از كليپ هاشو يا آهنگ شو بزارم ولي تو دو راهي گير كردم كه كدوم آهنگو بذارم پس شما انتخاب
كنيد هر كدوم بيش تر بود اونو با متن آهنگش ميذارم
1-كورالا دويل-curella divel
2-a year without rain(يك سال بدون باران)
3-like love song baby(مانند آهنگ عشق)
4-natrully(طبيعتاً)
5-falling dawn(افتاد پايين)
6-raund and raund(چرخش و چرخش)
7-tell me somthing i dont know(به من بگوچيزي را كه نمي دانم)
8-hit the lights
خب ايناست عدد شو برام خصوصي بنويسيد!!!!!
"روزي كه به شهر طوطي ها سفر كردم"
شنبه بود و من و مامانم از كلاس زبان يرميگشتيم كه اينقدر اسرار كردم تا مامانم منو به شهر پرنده ها برد البته اونجا يه مغازه است كه هر چي بگي داره
چيزهايي كه اونجا بود اينا بودند:
2تا توكان كه فروشي نبود!
6تا طوطي كه دمشون اندازه قد من بودو يكيشون خود درگيري مضمن داشت مثلا يه مشت تخمه ورميداشت يكيشو ميخورد!
5تا كاسكو كه اين كلمه ها رو ميگفتند: چرا مث بز نگا ميكني-عزيزم- سلام- رضا- لالالا- هاي- مامي و..................
يه بغل همستر كه به يكيش دس زدم وتودستم گرفتمش.اووخي!!!
شونصد هزار تا پرستو كه مخمو خوردن
گربه كوچولو اونم يه بغل
خوكچه هندي كه خيلي زشت بود
ماهي
سگ
دوتا پرنده كه اسمشونو نميدونم
هزار و شونصد تا فنچ
يه پرنده هم بود كه به من علاقه داشت و ميگفت بيا بيا بيا
خلاصه خوش گذشت راستي اگه دلتون ميخواد كه برين ادرس و مينويسم.بهتون خوش بگذره

آدرس:خيابان آزادي نرسيده به اسكندري – شهر پرنده ها
به نام خدا
دوستان و هم مدرسه ای های عزیز
بدین وسیله مهمترین اهداف و برنامه های کاندیدا شورای دانش آموزی ((مهتاب شفاعی))
را اعلام می داریم :
1- تلاش در جهت برگزاری اردو های تفریحی و آموزشی و بازدید از مکان های دیدنی شهر
2- تلاش در جهت دایر کردن بوفه که انواع خوراکی های خوشمزه و بهداشتی در آن به فروش میرسد با قیمت های زیر 1000 تومان
پس به مهتاب شفاعی رای دهید تا با خیال راحت به مدرسه بیایید

یه قیچی سخت
برای من آسان
برای او سخت
خوب است بدانید
این قیچی سخت
هستش یه روزی
کابوس کاغذ !![]()

کاش
ای کاش ما گیاه بودیم
مثل درخت توت
که موهاش توی باد تکان می خورد
و توت ها
گیره های سرش هستند!
قاصدک
ای کاش من قاصدک بودم
تا بچه ای مرا بر می داشت
و موهای سفیدم را فوت می کرد
و کچل می شدم!

در زمانهای قدیم زنی ثروتمند زندگی می کرد.این داستان در سال ۱۹۴۰ اتفاق افتاد .در ماه سپتامبر.
این زن که کاترین نام داشت لباس بلندش را پوشید.عطرش را زد.چترش را برداشت و به
سمت کافه رفت.پشت میزی که رزرو کرده بود نشست و منتظر شد.گارسون آمد و گفت:
سلام.چی میل دارید؟
کاترین گفت:چی دارید؟او گفت:کاپوچینو-چای-بستنی-شکلات-کیک و چای سبز.کاترین
گفت:لطفا یک فنجون کاپوچینو با خامه.وقتی قهوه اش را خورد زنی شیک پوش وارد شد و پیش او نشست.
زن گفت:
یک فنجون قهوه میل داری؟او گفت:نه.بریم.
آنها از کافه بیرون رفتند ولی کسی ندید آنها کجا رفتند.
یک روز یک دختر خوشگل بود که قلب نداشت.اما نفس می کشید و زندگی می کرد.
پدر و مادرش توسط یک جادوگر به نفت و گاز تبدیل شده بودند.دختر ویلون می زد .هر
وقت ویلون می زد خوشحال می شد چون می توانست به سفری در رویا برود و
نامزدش هم کنارش بود.
آخر می دانید نامزدش سال پیش به سفر رفته بود و در راه بازگشت در هواپیما مرده
بود.
.jpg)
![]()
او در بهشت زندگی خوبی داشت.
شعر تازه ی ستارک
ناز کردن ستاره
شعرهایی تازه داره
ناز گلکم!ستاره
مامان برات دوباره
شعرهایی تازه داره!

تقریبا عصر ساعت شش و نیم بود.حسین از آسمان تیره ،رنگین کمان را دید.
و گفت:سلام ای شال گردن و رنگین کمان پدری!به پدرش که رسید به کوله پشتی اش نگاه کرد و گفت:پدر!رنگین کمان،شال گردنی که توی آسمان بود را تو برداشته ای؟پدر اخم کرد.باران آمد.او حسین را به زیر شیروانی برد.آفتاب شد.حسین دوباره رنگین کمان را دیدو پیشش رفت.پدر نفس راحتی کشید و شال گردن رنگینش را دور گردنش پیچید و رفت!

بهشت
نام من سارا است.مادر و پدر من می روند کار کنند تا پول بیماری مرا
بدهند.
دو هفته بعد:
خب...الان من توی بهشت هستم و دارم از شیر موز-آب پرتقال وتوت
فرنگی می خورم.
هفتاد سال بعد:
حالا پدر و مادرم هم پیش من هستند.خب...اصل کار این است.
من سر عملم مردم. چون من آدی (عادی) نبودم.من سرطانی
بودم.

صبح که می شود
شاید از تخت برمی خیزی
باز هم شانه ی لعنتی ات را بر می داری
و بر موهایی که به هم چسپیده اند
بوسه می زنی
چه فایده؟
هر روز همین آش و همین کاسه...
شاید هم بعد از شانه
لباس زرد و آبی ات را بپوشی
و به شانه بگویی:
تو موهای آهنی ات را چه طور شانه می زنی؟!
شانه گفت:حیف که زنگ زده ام
اما هنوز هم مو دارم!
اسم عموی من هارت است.او یک مزرعه دار حرفه ای است.او همیشه دوست داشت مترسکی داشته باشد.پس دست به کار شد و گفت:یک چوب بلند کت و شلوار کفش...حالا این مترسک می شود.اما عمویم اصلا فکر سرش را نکرد و مترسک درست از آب درنیامد. زن عمویم این مترسک زشت را دید.وقتی آنها خوابیدند من به مزرعه رفتم و گفتم: یک گونی کاه دکمه زغال...این هم سر مترسک.
روز بعد عمو هارت وحشت زده شد.او دید مترسک سر دارد.به مناسبت کامل شدن مترسک جشن گرفت. او گفت:شیر گاو مقداری تخم مرغ آرد گندم شکلات...این هم یک کیک به مناسبت جشن.
مترسک بیرون می خندید:ها ها ها ها...
ناگهان زن عمویم دوید و گفت:ای مرد!دیوانه شده ای؟گاو شیر ندارد.مرغ تخم ندارد.گندم آرد ندارد. ما شکلات نداریم!
مترسک شروع به گریه کرد...
چند روز بعدعمویم به خانه ی دیگری رفت و مجبور بود مترسک را خراب کند چون خانه ی جدید مزرعه نداشت.او مترسک را خراب کرد و به خانه ی دیگری رفت.عمویم گفت:خداحافظ مترسک!
مترسک گفت:خداحافظ مرد!
(این هم مترسک قصه که خودم کشیدم)

حرف اول مرگ است
آنجا که نام کوچکم
شروع می شود
مهتاب
دختر فقیری بود.آن دختر به پدر خود گفت که برای ماه مداد رنگی
بسازد.پدرآن را درست کرد و و به فرشته داد تا بالای قله ی بلندی برود
و آن را به ماه بدهد.دختر یادش افتاد که ماه ورقه ای می خواهد.او از
پوست درخت یک ورق برای ماه ساخت.او بالای کوه بلندی رفت و آن را
به ماه داد.ماه از او تشکر کرد.آنها با هم حرف می زدند و تا نیمه های
شب بیدار بودند.وقت خداحافظی بود .ماه قبل از این که فرشته برود به
او همان ورقه را که در آن نقاشی کرده بود داد.ماه درآن ورقه خود و
دختر را کشیده بود.

به زمین بفرستی
برای ما سقف خانه ای قرار بده.غذای خوبی بده.آب بده.نون بده و از همه مهم تر
لباس و فصل بده.
خدا هرچه آدم و حوا خواستند به آنها داد و آنها را به زمین فرستاد.آدم گفت:
ـبهار!بهار!ای فصل زیبا کجایی؟
ـبله.منم.کی مرا صدا زد؟
ـمنم آدم.می خواستم با تو حرف بزنم.
ـباشد.منم حا ضرم.بیا درد و دل.
آنها با هم حرف زدند.آخر حرف آدم گفت:خدا به تو سرسبزی بدهد.آدم گفت داده.
آدم با همه ی فصل ها صحبت کرد.به تابستان گفت:خدا به تو میوه بدهد.او هم
گفت:داده.
به پاییز گفت:خدا به تو برگهای رنگی رنگی بدهد.گفت داده.
به زمستان گفت:خدا به تو برف و باران بدهد.او هم گفت:داده.
آنها همگی خدا را شکر کردند.

گرفتند از خودشان جدا شوند.ولی یک ابر بزرگ گفت:من نمی خواهم.ابرهای دیگه
گفتند:اما گرمت می شود.ابر قبول کرد.توی دلش می خواست که یک دوست
صمیمی داشته باشد.او رفت و با یک ابر بزرگ دیگر دوست شد.یک روز او هوس کرد
آدم بشود.دست هایش را به آسمان برد و گفت:خدایا مرا صاحب دو بچه کن.خدا هم
گفت :من نمی توانم.اگر می خواهی باید از آسمان ول شوی و ببینی چه اتفاقی
می افتد.ابر گفت:مرگ!

ابر! اثر فرهاد فروتنیان/ دوسالانه کاریکاتور
خورشید داره می ریزه
گرما شو از آسمون
قولی قولی قول می خونه
آقا خروسه تو ایوون
به چه صدای نازی!
چه پرهای درازی!
بهار خاتون از خونه
میاد به بیرون یواش
تو دامنش می ریزه
ارزن و گندم و ماش

یک روز سیب با خیار عروسی کردند.آنها در یخچال با هم
آشنا شدند و ازدواج کردند.
آن دو عاشق هم بودند و مراسم عقد آنها در باغچه
بود و خیلی خوشبخت بودند.
راستی خانه ی آنها برگ بزرگ درخت بود.

روزی روزگاری در روستایی به نام فرا دختری کوچک که نام او فرشته بود
زندگی می کرد.روزی مادر فرشته مثل همیشه شیر گاوشان را دوشید و
توی کوزه کرد و به فرشته داد.مادر گفت:در راه که می روی مواظب باش که
پایت به سنگ ها گیر نکند.این پنجمین بار است که کوزه را می شکنی و
دست خالی و بدون پول به خانه بر می گردی!فرشته گفت چشم و به راه
افتاد.در راه در این فکر بود که اگر شیر را با گاوشان به پسر پادشاه
بفروشد شاید پسر پادشاه عاشق او بشود و با او ازدواج کند و بچه ای به
اسم ستاره داشته باشند.اما تا خواست شیر را به شهر ببرد لب
چشمه سنگی بود.پایش به سنگ گیر کرد و کوزه افتاد و شکست.او نمی
دانست چه طوری دست خالی به خانه برگردد و به مادر خود چه
بگوید.شما
بگویید!فرشته چه کار کند؟!
