مژده وصال می رسد

باید کاممان شیرین باشد از اینکه نام بلندت همیشه بر زبانمان هست، از اینکه بعد از هر صلوات ظهورت را طلب میکنیم و اینکه دلمان به همین انتظار کشیدن ها خوش است.

اینکه میدانیم هر چقدر هم دور باشیم باز مژده وصال خواهد رسید آقای خوبیها.

مژده وصال می رسد

باید کاممان شیرین باشد از اینکه نام بلندت همیشه بر زبانمان هست، از اینکه بعد از هر صلوات ظهورت را طلب میکنیم و اینکه دلمان به همین انتظار کشیدن ها خوش است.

اینکه میدانیم هر چقدر هم دور باشیم باز مژده وصال خواهد رسید آقای خوبیها.

دلتنگتم

از یادم مگر می شود که بروی، دلم و فکرم با نامت آرام می گیرد ای آرام جانها.

نزدیک جمعه داریم می شویم و باز دلم هوایت را کرده،چقدر دیر کرده ای، چقدر چشمهایم به دور دستها رفته و خیره شده، اما خبری از آمدنت نشده.

دعای فرج برای آمدنت میخوانم تا بیایی، انشاء الله

نمی دانم می شود یا نه؟

نمی دانم می شود یا نه؟ اینکه صبح که از خواب بیدار می شوم، و سراغ تلفن همراهم که دیشب سایلنتش کردم می روم، با هزاران پیامک تبریک مواجه شوم. 

و نوشته باشند دیگر انتظار بر سر آمده مهدی موعود دیگر از نظرها غائب نیست و من با اشک های سرازیر شده از چشم که همگی اشک شوق هستند سراسیمه به سوی تو بشتابم. 

چقدر آن لحظه زیبا و وصف ناشدنی است.

زودتر ظهور کن تا به تو و حس خود ببالیم

چقدر اینجا رنگین کمان هم با عمر کوتاهش برای آمدن ات دل دل می کند. بعد ابرهای باران زده با نسیم باد، خورشید را مهمان خود می کنند و سازهای خود را کوک تا صدای شر شر قطره های باران را به گوش عالم برسانند و بگویند که این فراغ دل آنها را به این روز واداشته است و این همه عمر رنگین کمان با تمام زیبایی هایش است، چقدر بی غرور است این رنگین کمان.
اینها پایان درد این فراغ نیست ، اشک های ما منتظران مطمئنا صدای شر شر ندارند،اما صدای قلب های منتظرمان آنقدر بلند است که گوش فلک را کر کند، حال نوبت زمین تشنه است که تابستان داغ را گذرانده او تازه با حیات دهنده اش مواجه می شود و جانی دوباره می گیرد و دوباره طبیعت را زنده می کند و آدمی ریه اش می شود پر از اکسیژن تازه، اما 
اما من تمام اینها را از پشت پنجره ایی به نظاره می نشینم که بارها انتظار آمدن ات را از آن تماشا کرده ام و تو هنوز به این انتظار پایان نبخشیده ایی.
میدانم تا تو نیایی این جمعه ها و غروب هایش سر و سامان نمی گیرند و همان جمعه هایی هستند که بی وقفه از خدا می خواهیم غمناک بودنشان را با ظهور تو  به پایان برساند.
خواهش می کنیم زودتر ظهور کن تا به تو و حس خود ببالیم.

سلام تنها باقی مانده 11 نور چشم شیعه

سلام مولای من. سلام تنها باقی مانده 11 نور چشم شیعه. امروز، آری همین امروز یعنی چهارشنبه عجیب در همین ساعت هوایت را کردم، نمی دانم چرا هر وقت گناهانم به اوج می رسد هوایی ات می شوم.

نمی دانم چرا امروز مدام با خود کلنجار میروم و خودم را هی باید و نباید می کنم از اینکه لیاقت نوشتن برایت را ندارم ولی باز خدا و تو ای بابای مهربانم تنهایم نگذاشتید و با اشک ریختن هایم شوق نوشتن را در دلم زنده کردید.

اینها را مدام برای خودم تکرار می کنم، همین هایی که نوشتن برای تو چقدر سبکم می کند، چقدر دکمه کنترل z را یعنی فرصتی برای جبران خطاها روبرویم قرار میدهد. 

کمکم کن لایق باشم و گمراه نشوم.

هنوز زندگی اینجا برای من یک مفهوم دارد و آن آمدن ات است

سلام حضرت خوبی ها،سلام ای که این روزهایم را علیرغم تمام بی وفایی هایم به تو مدیونم. 
آمده ام حالی و احوالی بپرسم تا پیش خود نگویی فراموشت کرده ام، نه من هر روز بعد از صلوات هایم فرج تو را از خدا می خواهم. چون هنوز زندگی اینجا برای من یک مفهوم دارد و آن آمدن ات است ای آقای زمرد و یاس.

اربعین تسلیت آقا

سلام آقا می دانم داغداری، آن هم داغدار حسین در اربعین، آمده ام تسلیت بگویم و اینکه ای کاش می بودی می توانستیم کمی از این داغ را سبک کنیم، تسلایت بدهیم و بگوییم، ما را در غم خود شریک بدان.

قلم و زبانم عاجزاند از تسلیت گویی و همدردی، این غم به مانند کوه تنها صبر می خواهد و بردباری.

بوی یاس و خاک کربلا

صدای پاهایم را خواهش می کنم بشنو ، از همان کوچه ای که برای آخرین بار تو از آن هجرت کردی رد می شوم و کناری سجاده ام را پهن می کنم و گلهای یاس را که بوی مادرت زهرا را می دهند در سجاده ای می گذرم که مهرش از خاک کربلاست، همان جایی که خاکش به خون حسین آغشته شده و مقدس است.

من همه ی اینها را با هم برای وسوسه کردن ات که زود بیایی مهیا کرده ام و فانوس را هم نگذاشته ام خاموش شود، می خواهم راهی را که آمده ام گم نکنم.

ای بهترین و قشنگ ترین آرزویم خدا کند زود بیایی

بارها شده، گوشه همین امامزاده بنشینم و تنها به یک نقطه خیره شوم و آروزهایم را مرور کنم. باز می بینم بیشتر آرزوهایم دنیوی هستند و نه اخروی.

اما وقتی تمام آرزوهایم را زیر و رو می کنم بهترین و قشنگترین شان را نمی توانم از یاد ببرم. 

خدا کند زود بیایی.

فقط چند لحظه به من فکر کن

فقط چند لحظه به من فکر کن، همین چند لحظه زندگیم را عوض می کند. همین که بدانی چقدر چشم به راه تو هستیم و همین که خودت را جای ما بذاری و ببینی که چقدر شب و روزها را برای آمدن ات سپری کرده ایم و تو نیامدی برایمان کافی است.

چشم به راه تو هستیم منتغم خون حسین

حال حسین بعد از رفتن علمدار لشکرش یعنی ابالفضل تنها در دشت بلا باقی مانده، بی کس و یاور و زینب راوی کربلا نظاره گر تمام وقایعی است که بر این خاندان آمده است و رقیه که او هم با سخن ورانی هایش قلب دشمن را هدف قرار گرفته و سپاه شمر و یزید تاب و توان سخنان ویران کننده اش را ندارند.

اما ما اینجا چشم به راه تو هستیم ای منتغم خون حسین و یارانش. 

بدون شرح

دلمان خون است و لباسمان سیاه و چشمانمان اشکبار.

این روزها مدام چشمانمان به کودکانی است که ندانسته به طبل هایشان می کوبند و سر صف زنجیر زنی دعوایشان می شود و تمام دلخوشی شان این است که شاید در شبیه خوانی ها این بار عباس آب را برای کاروان بیاورد و حسین سپاه دشمن را شکست دهد.

اما من به وسعت تمام این روزهای مقدس چشم به راه آمدنت هستم. چشم به در و دیوار سیاه پوش شهر منتظر صاحب این روزهای حزن و اندوه هستم.

می خواهم از دل تنگی هایم برایت بنویسم

می خواهم از دل تنگی هایم برایت بنویسم، از روزگارانی که تو را فهمیدم هر چند دست و پا شکسته، از غروب هایی که وقتی به پنجشنبه ها می رسد حس غریبی وجودم را می گیرد.

از چراغ های سبز گلدسته ها و مناره های آبی رنگ مسجد محل، از سقاخانه و امامزاده ایی که در همسایگی ما هستند و قفل هایی که به آن بسته شده اند و شمع هایی که برای حاجت روا شدن گرفتاران آب شده.

می خواهم تو روزی همه ی اینها را که برایت تعریف کردم دوست داشته باشی، همین که چشم به راهانت دوستت دارند و برایت اسفند دود می کنند و شیرینی پخش می کنند و پشت ماشین های خود اللهم عجل لولیک الفرج می نویسند را.

عیدت مبارک

عیدها پشت سر هم می آیند و می روند. پس اول عیدت را تبریک می گویم به قد و بالای رعنایت و مبارکت باشد این دهه که به ولایت معروف است.

راستی آقا عیدی مان را نمی دهی. هیچ نمی خواهیم جز سلامتی و آمدن ات.

دست خودم نیست

دست خودم نیست؛ هر شب اشک ریختن هایم را هم حتی اگر همانند بغض در دلم نگه دارم باز سخت دوست دارم زار زار گریه کنم و به خدا بگویم چرا سبک نمی شود این دلی که آرزویش ظهور است.

برای نشکستن کسانی می آیی که هر روز شکسته اند

هر روزمان شده است شکستن در برابر نارواهایی که اگر هم صدایمان بلند باشد، کسی چون که کوچکتریم صدایمان را نمی شنود، فرق نمی کند این کوچکتری چه کوچکتری باشد.

آری اینجا کوچکی ها و بزرگی ها به ریش سفید و موی سیاه نیست، به زور است به پول است و به ...

راستی تو که بزرگ همه این بشر ساکن بر روی کره آب و خاکی، می دانم با همه فرق داری چون برای نشکستن کسانی می آیی که هر روز شکسته اند.

انشاء الله

وقتی به پاییز می رسیم و برگ های سال خورده زرد می شوند و طبیعت را سبک از خود می کنند، منتظر شکوفه زدن و طراوات و تازگی آنها می شویم. یعنی شروعی دوباره.

اما روزهای اینجا که من زندگی می کنم همه تکراری و کسل کننده هستند.

شما هم که گویا قصد آمدن تا همین چند روز آینده را هم نداری، حتی چند ماه و بهار آینده.

ولی چشمانمان هر روز منتظر یک اتفاق تازه یعنی آمدن ات است. 

انشاء الله

درد دل نامه ای از سفر به سرزمین غریب الغرباء

چشم هایت را ببند، دست راستت را روی قلبت بگذار و بعد السلام علیک بگو و وارد صحن باب الجواد تنها پسر امام رضا (ع) شو.

اذن ورود را که برای قدم نهادن به معنوی ترین مکان ایران زمین می گیری، بی شک اگر عاشق باشی اشکهایت برای این طلبیدن که به قول یکی از هم سفرانم هر وقت اراده کرده ایم امام رضا مثل آب خوردن ما را طلبیده جاری می شود.

اذان مغرب است که گنبد و گلدسته های حرم رضوی موهای تن مان را سیخ می کند و فوج فوج زائرانی را می بینی که به صف روی فرش های قرمز رنگ برای اقامه نماز ایستاده اند، بعد از نماز می بینی بار سنگینی را که به دوش داشتی می باید جایی سبک کنی.

تنها مکانی که این بار را سبک می کند جایی نیست جزء حضور در کنار ضریح اش، بوی عطر حرم مشام ات را نوازش می دهد، خدام را که با کت و شلوارهای مخصوص به خود و چوب پر می بینم بغض عجیبی گلویم را می فشارد، ابالفضل را محکم در آغوشم می گیریم و به او می گویم بابا اومدیم امام رضا، همان جا که نذر کرده بودیم اگر مشکلمان را حل کند می آییم پابوس اش.

اینجا غرق در نور است، غرق در زیبایی ها، غرق در صلوات ها، غرق در دست هایی که به سوی آسمان دراز شده است، ضریح را که می بینم حداقل فاصله ایی 10 متری با آن دارم که چند باری همانند موج دریا به چپ و راست می خورم از این ازدحام و از این همه ارادت، می ایستم و اشک می ریزم و خدا را شکر از اینکه در بهترین جای ایران ایستاده ام و از آقایمان می خواهم که باز هم ما را طلب کند.

سبک می شوم از اشک ریختن هایم و آسمان ابری دلم صاف می شود، آری اینجا ثانیه ها و لحظات آنقدر مقدس و ملکوتی هستند که از دست دادن آنها تنها انگشت حسرت گزیدن را برایت به ارمغان می آورد، زیرا همه چیز اینجا حول یک محور می چرخد، امام رضا (ع) تنها یادگار زهرا و علی.

اینجا حتی گلهای شب بو، کبوتران، نجواهای امن یجیب مضطراذا دعا و یکشف سوء ها زیبا هستند و نورانی.

سپس راهی سقاخانه و باب المراد در صحن انقلاب می شویم، اینجا حال و هوای دیگری دارد، اینجا مریض داران با بیماران شان چشم به باب المراد دوخته اند، اینجا کبوتران لحظه ایی نمی توانند گنبد و گلدسته ها و سقاخانه را ترک کنند، اینجا نقاره زن ها هم تو را سرمست از این حضور می کنند.

سر و چشمانم را به اطراف که می چرخانم هر گوشه ایی کسی در کنجی نشسته و مات و مبهوت مانده، اشک می ریزد و دعایی را زیر لب نجوا می کند، خواسته اش را می گوید و بعد نمازهای دو رکعتی به نیت های مختلف شروع می شود، به نیت ظهور آقا امام زمان، به نیت شفای بیماران، به نیت عاقبت بخیری، به نیت حضرت زهرا، به نیت اموات و ....

وقتی سبک از تمامی حرص و عاز دنیا می شوم و درد دلهایم را به امام رضا گفتم ، خنده مهمان لب هایم می شود و لحظاتی برایم رقم می خورد که هیچ وقت از یادم نمی رود و با همان دلی که سبک شده و آرزوهای که بین خودم و امام رضا و معبودم مانده می بینم که وقت رفتن برای استراحتی کوتاه و تجدید دیدار مجدد می شود.

راهی خیابان سرشور 8 می شوم و به زائرسرای اصفهانیها که امسال مهمانمان کرده می رسم، مهمان نوازی هایشان شرمنده ام می کند و مکانی در اختیارمان می گذارند که به قول یکی از ساکنین مشهد اگر دست هر دلالی بود این زائر سرا می شد ملک سلیمان.

صدایم می لرزد همانند مردمک چشمانم، دلم تنگ آستان می شود و ساعت 3/5 بامداد است که دوباره راهی بارگاه ملکوتی امام رضا (ع) می شوم، باز هم شاهد حضور عظیم مردم هستم که همگی برای نماز صبح خود را به این مکان می رسانند، الله اکبر الله اکبر.

انگار که نه انگار ساعت 4/40 دقیقه صبح است و آسمان تاریک است، بچه ها در صحن باب الجواد چنان بدو بدو و شادی می کنند که گویا تازه از خواب بیدار شده اند.

اما وقتی روزهای اقامت مان در مشهد به پایان می رسد، می بینم که چقدر دلم گرفته است از ترک دیار غریب الغرباء از ترک دیار ضامن آهو، از ترک شهر عطرهای حرم و انگشترهای شرف الشمس و فیروزه و ساعت هم ثانیه هایش را تند و تند ما را به سمت برگشت به دیار خود می کشاند.

راستی این مشهد الرضا خلوتی ندارد و روزهای سال به شهریورماه رسیده اند و چند روزی تا میلاد تنها ستاره تابناک ایران باقی نمانده.

خداحافظی مان چقدر تلخ است و اشکانمان این مهم را تلخ تر و سوزناک تر می کند و تنها آرزویمان می شود دیدار آخرمان نباشد و باز امام رضا بطلبد مان.

دعای هر روزم

چقدر این روزهای استجابت دعا زود گذشتند و رمضان تا روزهای واپسین خود چند روزی بیشتر مهمان نیست و چقدر خوشحالیم از اینکه خدا توفیق حضور در ماه نزول رحمت اش را به ما داد.اما نمی دانم چرا دعای هر روزه هنگام اذان صبح و مغربم که چیزی جز آمدن ات نبود فرشته آمین گویی نداشت!

ای کاش

چقدر این روزها با زبان تشنه و گرمای شدید با بانگ الله اکبر گفتن اذان مغرب کام مسلمانان را شیرین می کند. 

چقدر دوست داریم این بانگ الله اکبر گفتن را تا زبان تشنه و گرمای شدید را به انتها برسانیم و چقدر زود به نزدیک نیمه های این ماه دوست داشتنی رسیدیم.

اما کام ما هنوز برای دیدن روی زیبایت شیرین نشده و احساس می کنم هر چقدر زود به نیمه های رمضان رسیده ایم اما دیر به گل روی تو می رسیم.

ای کاش همین چند روز آینده که شب قدر می شود تو بیایی، ای کاش می شد صدای دلنشین تو این بار  الغوث الغوث خلصنا من النار یارب را برایمان نجوا می کرد و ای کاش با هم قرآن بر سر می گذاشتیم و ده بار ده بار نام اجدادت را صدا می زدیم.

در شب نزول قرآن میایی

چگونه وصف کنم این لحظه های مقدس و ملکوتی رمضان را.

دلم گواهی می دهد و روشن است که در شبهای قدر همان شبهایی که نزول قرآن در آن رخ داده میایی.

چشم به راهت هستیم و دستمان رو به آسمان است در این ماه رحمت و استجابت دعا.

آخرین بازمانده می آید

عینک ته استکانی اش را که خیس از اشکهایش است از روی چشمانش برمیدارد و با پیراهنش شروع به پاک کردن اش می کند، سپس بر چشمانش می گذارد.

پیرمرد با آن کلاه بافتنی و گیوه هایش سرش را بالا می گیرد و از کنار سقاخانه و روبروی باب المراد همان گونه که ایستاده و ذکر می گوید چراغ های سبز گلدسته های حرم امام رضا را نگاه می کند و گویا در این نگاه ملتمسانه چیزی را جستجو می کند.

نفسی عمیق می کشد، تبسمی روی لب دارد و اشک چشمانش همچنان جاری است و می گوید: آقا برای طلب حاجتی و نه از برای خودم بلکه برای ظهور آخرین بازمانده آمده ام، مرا شرمنده موهای سپیدم بی دیدن روی ماه مهدی نکن، بعد بلند می گوید: برای فرج اش صلواتی قراح ختم کن.

دلم به وسعت اقیانوس آرام گرفته

نمی دانم چرا امروز دلم به وسعت اقیانوس آرام گرفته است، این آرامی آرامش قبل از طوفان است. طوفانی که فقط آمدن تو آرامش می کند.

ایاممان شادی است و سرور ؛ 3 رادمرد عالم یعنی حسین، ابالفضل و سجاد ابتدای ماه شعبان و تو نیمه شعبان عالم را غرق در نور می کنید، اما بغضم به اندازه تمام نگریستن هایم شده است.

بیا و دلمان را غرق در آرامش و شادی کن.

مطمئنم که در دنیای آمدن ات هستم

تمام شهر را به مناسبت آمدن ماه تولدت یعنی شعبان آذین بسته ایم، تنها 14 روز دیگر مانده تا چشممان به جمالت روشن شود و این چه زیبا و دلنشین است یعنی آمدن ات.

راستی آقا من مطمئنم که در دنیای آمدن ات هستم، چون که با این باور زنده ام و دلخوش به روزهای آینده.

خوشحالم که دارمت

چقدر دلم برایت تنگ شده است. خوشحالم که دارمت. خدایا شکرت.

وقتی به رجب می رسیم

وقتی به ماه رجب می رسیم، همان ماهی که لیله الرغائب در آن قرار دارد و می توانیم هر چه آرزوی خوب داریم از خدا بخواهیم.
انگار زبانمان و دلمان هیچ آرزویی جز آمدن ات و شروعی دوباره از خدا نمی خواهد.
آری صاحب زمان در رجب تو را از خدا می خواهیم و در شعبان و همان نیمه اش میلادت را جشن می گیریم و چشم به جاده های رفتن ات می دوزیم تا شاید راه برگشت به اذن خدا هموار شود و ما بی دیدن جمال رویت رخت برنبندیم.

خواندن دعای عهد در نیمه های شب قدر برای آمدن ات

میدانی چندباری می شود که از ته دل صدایت میزنم. میدانی، چند باری می شود اشکهایم را از روی گونه هایم پاک می کنم.

میدانی چند بار می شود برای آمدن ات اناانزلنا خوانده ام و سوره کوثر را و مادرت نرجس را به آمدن ات قسم داده ام.

راستی آقا وقتی در نیمه های شب قدر دعای عهد را میخوانم تمام حواسم به جاده ایی است که وعده آمدن ات را از آن داده اند.

دلمان پر است از این نیامدن هایت و باز هم این ابرهای چشمانم امانم را می برند و نفس هایم تنگ می شوند تا یک بار دیگر از تو نوشتن.

می خواهیم تو را به همه نشان بدهیم

آقا شما صاحب زمان هستید و زمان برای شما ایستاده است، وقتی قدوم مبارکت را روی این زمین می گذاری همان جوان رعنا و رشیدی هستی که انتظارت را می کشیم، اما این غافله چشم به راه تو مدام در حال کم و زیاد شدن هستند.

آری یکی پیاده می شود و دیگری سوار می شود. ما همین را دوست داریم همین که زیبایی و جمال و نور و عظمتت را ببینیم و به آن ببالیم و تو را نشان همه بدهیم و بگوییم قرن ها انتظار ارزشش را داشت.

تو هم با من گریه کن

انتهای همين كوچه
پشت  همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه
صدای آشنای پيامبری را شنيد كه آمده بود قبل از رفتن به سفر زير گلويش ببوسد

انتهای همين كوچه
پشت همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه
بر دستان مردش كه باز هم شام شب را به فقير سر راه داده بود،با رضایت نگاه می كرد

انتهای همين كوچه
پشت همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه حسن و حسينش را به سمت جدشان در زير كسا راهنمايی كرد

انتهای همين كوچه 
پشت  همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه با لباس كار با يك دست به آسياب مشغول بود و با دستی ديگر فرزند خود را شير می داد

انتهای همين كوچه
پشت همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه تنها گليم زير پايش را بخشيد

انتهای همين كوچه
پشت همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه گردنبند يادگاری را سمت فقيری گرفت كه از شدت سخاوت گريه می كرد

انتهای همين كوچه
پشت همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه به جرم تنها گناهش كه محبوب ترين ها در پيشگاه پيامبر بود مورد آزار و اذيت قرار گرفت

انتهای همين كوچه
پشت همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه از شدت دلتنگی رو به بلال گفت: "به ياد پدرم اذان بگو..."

درست انتهاي همين كوچه
پشت همين در
تكيه بر همين ديوار بود كه
 
"ميخ"
"دنده"
"پهلو"
"محسنش"...
نویسنده ف. روشندل