پست ثابت
ومن بی اختیار سکوت می کنم...
شب سکوت هیاهوی مغز من و بی خوابی...
و صبح که فراموش کرده بیاید...
و خورشید که دلهره ای برای آمدن ندارد...
من و همه ی احساسم...
تنهایی و همه ی سکوتش...
ومن بی اختیار سکوت می کنم...
شب سکوت هیاهوی مغز من و بی خوابی...
و صبح که فراموش کرده بیاید...
و خورشید که دلهره ای برای آمدن ندارد...
من و همه ی احساسم...
تنهایی و همه ی سکوتش...
بی معرفت نسبت به گذشته ای هر چند دردناک اما دوست داشتنی
امروز یهویی دلم خواست سر بزنم و دیدم واقعا بی معرفتم چون هنوز هستن اونایی که میان اینجا و جوابی برای حرفام و حرفی برا گفتن باهام دارن
خواستم بگم من یادم نمیره ادمارو فقط گاهی وقتا اونقدر درگیرم ک لحظه ای به خاطر میارم و لحظه ی بعد مشغول کاری میشم و وقت نمیکنم بیام اینجا بنویسم من شمارو یادم نرفته
بیام بگم من بی معرفت نیستم و با بودن تو این صفحه ثابت کنم حرفمو ک من یادم نمیره
هیچی رو یادم نمیره
ولی با حال الانم مطمئنم بارهای قبلی حالم خیلی بدتر از الان بوده
سرم به شدت درد میکنه از یادآوری اون روزا
از اینکه مو به مو همه چیزو تو این چند ساعت اخیر مرور کردم
سرم درد میکنه
قلبم درد میکنه
و هر بار بیشتر معتقد میشم که جمله ی گذشته ها گذشته فقط یه توهمه
یه توهم...
هیچ گذشنه ای نمیگذره
تموم نمیشه
فعل گذشته بی معنیه
و من امروز گذشته رو یبار دیگه زندگی کردم
حجم زیادی از خاطرات که یهو به ذهنم هجوم اوردن
و سرم سرریز شده از این گذشته ی به اصطلاح گذشته...
کلی انرژی و حسخوب گرفتم ازشون در برابر این کارم
و چقدر راضی ام از کارم
دلم برا همین دلخوشیای کوچیک تنگ شده بود
...
قلبم ب اندازه ی دیشب درد نمیکنه و این ینی من حالم خوبه
دلتنگی داره اذیتم میکنه ولی به خودممیگم اروم باش درست میشه/تزریق حس خوب
ک موفق نمیشم و بیشتر از قبل عصبی میشم
دلمتنگ شده برا خیلی از ادمای خوب زندگیم
مرور خاطرات هم تلخه هم شیرین اما واقعیت اینه اون لحظه لبخند رو لبم میارن حتی اون تلخ تلخاش اما همینکه یاداوری تموم میشه عصبی میشم از این که سالها از خیلی از ماجرا ها گذشته ...از اینکه اینا همش خاطرس ک تجربه ی دوبارشونمعجزه میخواد ...از اینکه فقط میتونم تو ذهنم مرورشون کنم عصبی میشم
اینکه نمیتونم ادمای توی گذشته رو لمس کنم
نمیتونم دوباره اون صحنه ها رو ب چشم ببینم
نمیتونم خیلی چیزا دوباره تجربه کنم عصبی میشم
و این عصبانیت از دلتنگی و درد قلب و تموم حسای بده دیگه ده ها برابر بدتره
کاش میشد فراموشی گرفت
حتی وقتی میدونی با فراموشی خاطرات خوبتم از یاد میبری
وقتی چه خوباش و چ بداش دارن اذیتت میکنن فراموشی میتونه تسکین باشه
تسکین کلمه ای ب معنای از بین رفتن درد نیست...به معنای اروم کردن و قابل تحمل کردن درده
پس نباید بگم تسکین
باید بگم درمان
فراموشی میتونه درمان باشه
درمانه درده یاداوری خاطرات
نابود کننده
نیست کننده
نمیگم قلب چون مشخصا قلبم درد نمیکنه ولی سمت چپ بدنم یه شکل خاصی درد میکنه
روزای بدی که دارم میگذرونم مسلما بی تاثیر نبوده تو این حسم و این دردم
فکرم به هم ریختس ذهنم درگیره یه سری مسائله ک نه دلیل اصلیش منم نه کاری از دستم برا حل این ماجرا برمیاد
یه حس قریبی میگه مرگ نزدیکه
نمیدونم از همون حساس که وقتی ادم غصه داره همش بهش فکر میکنه یا ازش حرف میزنه تا یکی بهش ترحم کنه و نوازشش کنه شاید اروم بگیره یا یه حس واقعیه
و تموم این احساسم برمیگرده به همین دردی ک حدود یک هفتس حسش میکنم
فقط کاش ته این قصه غصه نباشه
دلم پوسیده
حتی خودم حوصلشو ندارم...اونقدر بی حوصله ک حتی الان دیدم تو جمله ی قبل وبلاگ خودشو اشتباه نوشتم ولی حسشو ندارم برگردم عقب و اصلاحش کنم
احمد تو کانالش نوشته بود به همه ی مشکلات بخندین
خیلی دارم سعی میکنم ب حال مسخره ی خودم بخندم
ب امید واهی ای که تو دلمه و دارم تو دل یکی دیگه هم میکارمش بخندم ولی نمیشه
اصلا خنده دار نیس که سعی کردم یکی رو دوس داشته باشم و حالا ک دوس دارم اینده رو با اون ببینم ترس تموم وجودمو گرفته و نمیتونم از بودن باهاش لذت ببرم
همش دارم تصور میکنم برخورد با یه شکست عاشقانه ی دیگه تو سی سالگی چ شکلیه
دارم فکر میکنم چجوری میتونم باهاش کنار بیام وقتی تموم فرصت هامو برا داشتن یه زندگی خوب از دست دادم ب امید بودن یکی
بیشتر از اینکه خودمو کنار اون یه نفر تصور کنم دارم خودمو تو درد و بدبختی حاصل از یه عشق ممنوعه تصور میکنم
برای دوست داشتن نوشته ام
تنها و خسته ام برای همین میروم
دیگر حوصله ندارم
چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه ای تاریک
من غلام خانه های روشنم
غزاله علیزاده