زندانیم
دیوار روبرو هر روز یک خط
خیلی وقت است گچ ندارم
خط های سفید تمام شده
خط های قرمز
و زخم انگشتی که عفونت روزگار آزارش میدهد
زندانیم
دیوار روبرو هر روز یک خط
خیلی وقت است گچ ندارم
خط های سفید تمام شده
خط های قرمز
و زخم انگشتی که عفونت روزگار آزارش میدهد
از طعم خاطراتم نمیگویم
خاطرات خاک گرفته ام را
این روزها به تماشا نشسته ام
گذشته ها گذشت هر چه که بود
امروز اما
اگر آرامم درونم غوغاست
گاهی باید کودکانه
همچون قایق کاغذی به آب حسرت سپرد
به انتهای جوی خیره شد اما
خیره نماند
پنجره ای بسته
با کمی گرد و غبار
گوشه شیشه این پنجره بی مقدار
ترکی از غم دوران ها هست
نوری اما میتابد
از پس اینهمه کهنگی و گرد و غبار
نور اگر هست
پس هنوز من هستم
به غروبی که هنوز در راه است
و من و دلگیری ها
اما
من درونم کوهیست که هنوز برپاست
چشمه هایش جوشان
من قوی هستم
محکمتر از آنکه دلگیر رفتارهاست
من اگر دلگیرم
از سر پر دردسر این دنیاست
بیشتر به انتهای راه خیره می شوم
راه زودتر به پایان می رسد یا من؟
جمله ای نیافتم مناسب تر از
یادش به خیر
سلام
مدت زیادیه که فقط نظاره گر این دنیای محو و مه آلود مجازیم
اما این بار برای همیشه این فضای پر درد و پشت سرم میگذارم
دوستان دیروز و امروزم
اگر به واسطه حرف یا عملی از طرف من ناراحت و آزرده خاطر شدین
همینجا تقاضا میکنم من و ببخشید و حلالم کنید
خدا نگهدار همگی
یه عوضی دیروز
می دانم
آهسته می آیی و می روی
اما
رد پای حضورت
بر تن این خلوتگاه می ماند
و عطری که فقط
یاد آور توست
ستاره های آسمان
کمتر و کمتر می شوند
گویی دستی در کار است
دستی که زیباترین ها را می چیند
همچون ستاره های زمینی
افسوس
نه در آسمان
و نه بر زمین
.....
تو در قفسی
اما
زندانی منم
آسمان بی تو
مرا
از قفس تنگ تر است
می نویسم
هر چند بی قرارم ، اما
می نویسم
می نویسم تا بدانی
دلم را قراری نیست، این شهر غبار گرفته هنوز هم طوفان زده است
هنوز هم ابرهای تیره جولان می دهند
و من نه برای خویش که برای تو
شبهایی آرزو دارم
شبهایی آرام و روشن
همرنگ مهتاب
دلتنگم
تو را دلتنگم
هر بار که از این مسیر میگذرم
بی اختیار دلم میلرزد
انگشتان خاطرات
درگیر تارهای وجودم می شود
هوای چشمانم شرجی می شود
اما افسوس
در میانه مرور
تیر میکشد زخم کهنه ام
و مرا از سرزمین خاطراتم دور میکند
لازم نیست خاص باشی
نمیخواد آس باشی
فقط
اونی باش که باس باشی
امروز به مرگ نزدیک ترم از دیروز
و این تنها امید روزهای پیش روست
خسته ام
خسته گریبان گرفتن از گذشته ها
چشمهایم که سنگین و ابریست
شانه ای میخواهد
به لطافت دستان خدا
که ببارد و دیگر باز نشود
تا نبیند این همه ناپاکی
تشنه ام
کو جرعه ای مرگ
راست میگویند
مرگ شیرین است
وقتی
زندگی تلخترین اتفاقات است
دنیا
عجیب رنگ و بوی نامردی گرفته
آدما
نسلشون داره منقرض میشه
رو راستی
از تو لغتنامه ها حذف شده
دایناسورها
وحشی شدن و تو جلد آدم برگشتن
سادگی
داره زیر پاهاشون له میشه
شب
چه طولانی و سرد شده
چشمها
تیزبین تر شده اما با عینک بی تفاوتی
امید
داره به خاک سپرده میشه
خسته ام قلمم به ته رسیده
دیگه کاغذ سفیدی نیست که توش بنویسم
همه جا رو سیاهی گرفته
سالهاست
رفاقت را
جز در میان کودکان ندیده ام
عبادت را
جز در میان کهنسالان ندیده ام
شهامت را
جز در میان کهنه سربازان ندیده ام
نجابت را
جز در میان پیر مادران ندیده ام
فراست را
جز در میان سپید مویان ندیده ام
رحم و مروت را
جز در میان خاطرات ندیده ام
و مردانگی
افسانه ای قدیمیست
که شاید به زودی باورش هم سخت باشد
عجیب دلتنگ بارانم
آسمان نمیداند
دلم غمگین تر از هر روز
محتاج ابر بارانیست؟
عجیب نازک شده است
دلم را میگویم
نازک تر از چینی تنهایی سهراب
اما
نرم و آهسته هجوم درد ها را
خریدار است به جان ترک خورده خود
شعر و درد گویی
تا ابد صیغه محرمیت میخوانند
در این آشفته خیال
حرف هایم
دفن شده زیر آوار اشعار به هم ریخته
روزگاریست
که مرغان ماهی خوار
دندانهای خود را کشیده اند
و به شکار ماهیان مرده میروند
و آدمها
آهسته یکدیگر را میبلعند
و این تلخی را
با لذت یاد میکنند
راستی
دشمنی گرگ و میش
آغازش از کجا بود؟
نمی رسد به جایی
همان فریاد خاموش معروف
اما
داستان گوش ها و ناله ها
تا ابد می ماند
افسوس
کاش هرگز منتظر شنیدن ناله نبودیم
خود را جبس کرده ام
نه در زندان
در تاریکی محض
در سکوت محض
اما هنوز دادگاه درونم
حکم به تنهایی محض نداده است
می گویند
زمستان خشک است
نه برفی نه بارانی
چگونه باور کنم
وقتی هر شب
بالش زیر سرم خیس باران است
نفس میکشم
راه میروم
غذا میخورم و سخن میگویم
پس زنده ام
زندگی میگذرد اما
دلتنگ ایستادن زیر برفم
درست خاطرم نیست
آخرین پرواز پروانه را
کی به تماشا نشسته ام
اما هنوز زیر آفتاب گرمم می شود
پس میستایم خالق آفتاب را
سلام به یک رنگی شب
سلام به دلتنگی شب
سلام به پر دردی شب
سلام به دلسردی شب
سلام به آرامش شب
سلام به آسایش شب
سلام به خاموشی شب
به خود فراموشی شب
سلام به غربت ناگریزش
به تنهایی و یاد عزیزش
شب چه بی رحمانه مظلوم است
من ساده ام
دلم برای اشک پرستو خون است
سنگ را هم دردم
و تمام گریه آسمان را می شنوم
و به سادگی خود خرسندم آندم
که کودکی لبخند حقیقی هریه می دهد مرا
من دروغ را باور کردم و پشیمان نیستم
چرا که هنوز از جنس دروغ نیستم
من ساده ام و به سادگی خود میبالم
من عزادار مرگ برگ در پاییزم
و تولدش را به بهار منتظرم
و تمام شکوفه های سپید و رنگی را
میهمان آرزوهای خود می دانم
غروب میگذرد شب سپری خواهد شد
و طلوع را باید ستود
و من این ستودن را به هر آشنایی هدیه خواهم کرد
من ساده ام
قلبت شکسته شکایت نمیکنی
چون من به غم که عادت نمیکنی
آندم که مرا پریشان دیدی
گفتی که تا ابد شفاعت نمیکنی
خود خواستم خود خواهیم ببخش
چون من به نگاهش حسادت نمیکنی
میروم از نگاه تو دور می شوم
می دانم با من هرگز رفاقت نمیکنی
دلم کودکی شد شاداب
چید از باغ گلها یک شاخه
بوسه بر لحظه سرمستی زد
بر غبار و تیرگیها دستی زد
شاد و خندان پی بازیگوشی بود
ناگهان دست بی رحم زمانه باز هم
رنگی از صد چهره تردستی زد
برداشت سنگی و بر شیشه رویا کوبید
بی گمان آتش به هم هستی زد
مرا آغوشی بهتر از خاک نیست
نادرست است جز این گر حدسی زد