.......

رفتہ ای؟؟؟
بعضیہا بہش میگن قسمت...!
اما من تازگیہا بہش میگم
ب درک...!!

 

 

دانـسـتـن جـــرم کـــمی نیست
وقـتــی کـــه…
بـــــدانی و عـمل نکنی…
بـــــدانی و بـگـــذری…
بـــــدانی و نادیـــده بگـیری…
بـــــدانی و بشکـــنی…

 

 

حرفـــــــهاگاهـــــــــی اوقـــــــات

از زباله های هسته ای هم خطرناک ترند

هیج جا نمی شودچالشان کرد...

 

حسین پناهی

 چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرك می كنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندكی سكوت...

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

جاودانگی عشق
به آتش نگاهش
اعتماد نکن !
لمس نکن !
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند،
به سرزمینی بی رنگ !
بی بو و ساکت
آری،
بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو !
اگر خواستار جاودانگی عشقی

 

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

 

شعر ابله
سنگ اندیشه به افلاک مزن دیوانه
چونکه انسانی و از تیره سرتاسانی
زهره گوید که شعور همه آفاقی تو
مور داند که تو بر حافظه اش حیرانی
در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را
چون به معشوقه رسی بی سر و بی سامانی
راز در دیده نهان داری و باز از پی راز
کشتی دیده به طوفان خطر میرانی
مست از هندسه ی روشن خویشی مستی
پشت در آینه در آینه سرگردانی
بس کن ای دل که در این بزم خرابات شعور
هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی
لب به اسرار فروبند و میندیش به راز
ور نه از قافله مور و ملخ درمانی

 

اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی

 

شاعری که اندره مالرو بود
آزاد، جسور، شاد
آن سان که کودکی یتیم در اولین روز مرگ پدرش
گل باران بوسه و سلام و دلداری می‌شود!
در اولین دیدار
با کلام تو این خواب ها را تعبیر شده خواهم یافت!
با گرما و خیال
یا سرما و عشق
پیش کش آن که عطرش ملکه ی همه عطرهاست
یک لبخند
دو تار مو
وسه سلام
این چنین جهان در چشمان کهنه ام تازه می‌شود
در نور باران گور ساده ام
اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی
پروانه
این همه نفی
درد جان فرسای دگردیسی جهان است
بر جان هنر،
تا از کرم کور بی دست و پا
پروانه ای بسازد
هزار رنگ!
اشعار حسین پناهی, شعر ابله, شعرهای زیبا و خواندنی
می‌آید ها
شب و روزت همه بیدار
که آید شاید،
کور شد دیده بر این
کوره ره شاید ها.
شاید ای دل
که مسیحا نفست
آمد و رفت،
باختی هستی خود
بر سر می‌آید ها

چییییییییییی بگم آخه؟؟

* حکایت عشق حکایت جالبی است فراموشدگان هیچگاه فراموش کنندگان

را فراموش نخواهند کرد .

* تو ای معنای انتظار یک لحظه بایست ، دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست،

لطف کن یک لحظه بایست و فقط یک جمله بگو :

" تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست ؟! "

* بازی روزگار را ببین تو چشم میزاری و من قایم میشم، تو یکی دیگه رو پیدا

می کنی و من برای همیشه گم می شم .

* غربت را نباید در الفبای شهر جستجو کرد همین که عزیزت نگاهش را به دیگری

فروخت تو غریبی .

* رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه ها رو تر کردم،دیشب که

سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .

*نبودن تو حتی تا ابد ندیدن تو هرگز بهانه ای نمی شود برای از یاد بردن تو

عاششششقانه

هرکس جای من بود ، می بُرید

اما من هنوز می دوزم ، چشم امید به راه . . .

.

.

.

فراموش کردنت کار آسانی است

کافی است دراز بکشم ، چشمهایم را ببندم و نفس نکشم !

.

.

.

هواشناسی اعلام کرد

آغوشت برای همیشه

گرم است !

.

.

.

از آزمایشگاه عشق میآیم

گروه خونی ام “تو” ی مثبت است !

.

.

.

تعداد دقیق مژه هایت را میدانم

تعجب نکن ، مگر زندانی کاری جز شمردن میله های زندانش دارد ؟

.

.

.

هزار بار هم از این دنده به آن دنده شوی فایده ندارد !

این تخت خواب “آغوش” کم دارد . . .

.

.

.

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید…

روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز . . .

.

.

.

کفش هم اگر تنگ باشد زخم میکند ، وای به حال دل من از دوری تو . . .

.

.

.

بیشتر مواقع پشت جمله

“عیب نداره، مهم نیست “

یه دل شکسته خوابیده . . .

.

.

.

رنج دوری ، یاد یاران کار ماست / یک پیامک حکم یک دیدار ماست . . .

.

.

.

خوش به حال فرهاد

که تلخ ترین خاطره زندگی اش هم شیرین بود . . .

.

.

.

شاید دیگران در نبودنت “سرم” را گرم کنند ، ولی “دلم” را هرگز . . .

.

.

.

چه زیبا حرف میزنی ؟ تو می گویی از زاویه ی من به مسئله نگاه کن

از زاویه تو … آها دیدم

از زاویه ی تو چه تنگ است کنار هم نشستن دو ضلع ! من و تو !

.

.

.

اینجا جاییست که پشت هر دوستت دارم هم نوشته است ساخت چین !

.

.

.

کوچ پرنده به من آموخت وقتی هوای رابطه سرد است ، باید رفت . . .

.

.

.

کف بینی نکن ! دستی که به سویت دراز شده ، طالعش تویی !

.

.

.

عشق بازی کار فرهاد است و بس / دل به شیرین داد و دیگر هیچکس

مهر امروزی فریبی بیش نیست / مانده ام حیران که اصل عشق چیست ؟

.

.

.

نازنین تر ز تو کَس نیست که یادش بکنم

سر و دل عاشق یک ناز نگاهش بکنم

تا زمین هست و زمان هست بگویم ای دوست

تو عزیزی و عزیزان به فدایش بکنم . . .

.

.

.

مهربانی ات را مرزی نیست

یقین دارم فرشته ای قبل از آفرینشت قلبت را بوسیده . . .

.

.

.

خیلی که دلتنگ میشوم به آسمان نگاه میکنم

دام قرص میشود که تو هم زیر همین سقفی . . .

.

.

.

هی بی وفا شانه هاین مثل بالش مسافر خانه ای است

که سر های زیادی را تکیه گاه بوده است . . .

.

.

.

کم کم یاد خواهم گرفت با آدمها همانگونه باشم که هستند

همانقدر

خوب ، گرم ، مهربان

و همانقدر

بد ، سرد ، تلخ

.

.

.

چو به دست دل سپردم

بخود این گمان نبردم

که نه تاب وصل دارم

نه تحمل جدایی . . .

فکنم قشنگن


این روزها فهمیدن زبان مادری سخت شده است قبلتر ها وقتی می گفتند: دوستت دارم معنی فارسی اش ساده بود اما حالا “دوستت دارم” هزار معنی مختلف می دهد الا دوست داشتن . . . . . .

طب مدرن طب سنتی طب سوزنی همه را امتحان کرده ام درد بی درمان است درد دوریت ! . . .

 از فکر من بگذر خیالت تخت باشد من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد این من که با هر ضربه ای از پا در آمد تصمیم دارد بعد از این سرسخت باشد تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد تصمیم دارد هم بسوزد ، هم بسازد . . .

مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش ” زود برگرد “ طاقت دوری ات را ندارم . . . . . .

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت . . . . . .

 فکر کنم به بوی عطر تو حساسیت دارم همین که در ذهنم می پیچد از چشم اشک می آید… . . .

این روزها بدجور به تو آغشته ام ، از صافی ردم کن و ببین که جز تو هیچم نمی ماند . . . .

خـیـــلـــى بـــده احــســاس کــنــى مــثــل دارویــى فقط وقت نیاز ازت استفاده کنند . . . . . .

 نقـش یـــک درخــت خشک را در زنـدگی بازی میکـنم نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم یا هیزم شکن پـیــر… . . .

 “بربادرفته” صد بار بهتر است از “از یاد رفته “….. . . .

من درد میکشم تو اما چشم هایت را ببند! سخت است بدانم میبینی و بیخیالی . . . . . .

اگر میداد لیلی کام مجنون … کجا افسانه میشد نام مجنون …؟ . . .

 گاهی دوست دارم بدون پک زدن فقط بنشینم و نگاه کنم که سیگارم چگونه میسوزد شاید آخر فهمیدم چه لذتی میبری از تماشای سوختن من . . . . . .

صدایت نمیکـــــنم که برگـــــردی مهــــــم باشم خودت برمیگردی . . . . . .

 دلم یک آلزایمر خفیف می خواهد آنقدر که یادم نرود به نفعم است که به چند زبان زنده ی دنیا سکوت کنم . . . . . .

این موهبت الهی ست صبح چشم بگشایی و یادت بیاید دوستی داری آبی تر از آسمان ، زلالتر از شبنم و روشنتر از صبح . . . . . .

کفرم را که در می آوری ، ایمانم به عشق بیشتر میشود ! . . .

عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است گوش کردن نیست ، درک کردن است دیدن نیست ، احساس کردن است جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است حتی تنها . . . . . .

 به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است . . . . . .

گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی یا اصلا بغلش کنی و ببوسیش که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی … . . . .

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر / به مرام تو گرفتار و به یاد تو اسیر . . . . . .

بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند ! اما … از چشـــــم هایشان معلوم است ؛ که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت ، گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته … . . .

 حریقی به جانم زدی با نگاهت / دلم را ربودی تو با روی ماهت سیاهی برفت از تمام جهان / چو دیدم به یک لحظه چشم سیاهت . . . . . .

گاهی “دوست داشتن” پنهان بماند قشنگ تر است دوست داشتن را باید کشف کرد ؛ درک کرد ، و از آن لذت برد … . . .

گاهی مرا یاد کن من همانم که اگر ساعتی از من بیخبر بودی آسمان را به زمین میدوختی . . . . . .

ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩﯾﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﮐﻪ : ﺁﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ : ﺁﺭﯼ . . .

هزار کلمه بر جای خالی ات ریختم اما پر نشد ، به گمانم از جنس بی نهایتی . . . .

 تقصیر تو نیست! همیشه همین گونه بوده ، برو اما من پشت سرت دست نه ، دل تکان می دهم . . . . . .

وقتـی یه زن ســیگار کشید یعنــی دیگه گریه جواب نمیده و وقتی مــردی اشک ریخت بدون کار از ســیگار کشیدن گذشته . . . . . .

از “ماندن” که چیزی نمیدانی لااقل درست ” رفتن” را یاد بگیر . . .

هراس

او رفته است

و همه چيز تمام شده است

مثل يک مهماني که به آخر مي رســــد

وتو به حال خود رها مي شوي

چرا غمگيني ؟

اين رسم زندگيست ...

.......................................................................

چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه

لبخند

دستهایش طرح شگفت مهربانی را دارد . حال خوبش مسریست . حالا خوبه ، لبخندش را می گویم و من هروقت که می بینم به دندان کشیده لبخند را اشتهای زندگی ام دو جندان می شود .اینجا که من هستم تا اونجا که اوست تنها یک لبخند فاصله است چرا که هروقت می خندد می شناسمش.


 

صدایم را میشنوی؟؟؟دیگر نمیتوانم ازین بلند تر سکوت کنم!!!

سکوتم مرا خسته کرده..ایکاش میشنویدی که در فریاد های بی صدایم تو را فریاد میزنم که همواره بیادم باشی و به من نشان دهی در دنیای پر از آتشت منه ساخته شده از گل چگونه قدم بر دارم تا گرمای آتشت وجودم را ترک نیندازد!

 

 


یکی بود ... نه !صبر کن . با یکی بود یکی نبود قصه خوبی آغاز نمی شود . تو بودی قصه شروع می شد، تو نبودی تمام . عمر من صرف فعل بود و نبود توست . قصه کوتاهی است در حد یک آب .قصه بودن هایت صبر کردن این هم حرف اصلی من نیست . صبر کن ، همه چیز نک زبانم است اما از تو و برای تو نمی شود حرف تکراری زد نمی شود تو شبیه شهرزاد قصه های هزارو یک شب و هزارو یک ماجرا در چشم داری. اما قصه عمر من را اگر بنویسند قهار ترین نویسنده دنیا هم که باشد می نویسد یکی تو و هیچ چیز بی تو .

 


همیشه قصه با بود و نبود دیگری آغاز می شود که یکی بود و یکی نبود ، یکی رفته بود و یکی نرفته بود ، یکی مانده بود و گریه کرده بود و یکی مانده بود و غصه خورده بود .

 

 

شرمنده ام قربان ! كمی باران ندارید؟
در خود پلاسیدم شما گلدان ندارید؟
اینقدر بد اخمید پس لبخندتان كو؟؟
جز این نگاه سرد یخ بندان ندارید؟

قربان چرا وقتی كه می بینید مارا

در ذهنتان تصویری از انسان ندارید؟
گیرم كه ما زشتیم این آغازمان نیست

باشد شما زیبا ولی پایان ندارید؟؟؟؟؟

آه این تكبر؛ این تكبر شرك محض است
در خود مگر یا نوح یا طوفان ندارید؟

البته می بخشید اما مطمئنید؟

مخلوط با ایمانتان شیطان ندارید

ای کاش دیر نرسی ...

ای کاش دیر به من نرسی .

ای کاش مراقبم باشی .

ای کاش غضب کنی از سرکشی هایم .

اخم کنی به لبخندهایم که میدانی جعلی است . لبخندی به اخم هایم که می دانی از سوء تفاهم است .

ای کاش دیر نرسی اما من از تأخیرهای بی ساعت واهمه دارم .من از ساعت های با تأخیر ، هم دستِ غم می شوم .

تو که در راهی من به تمام کوچه ها می سپارم کوتاه تر باشند و به خانه یاد دادم نزدیک تر شود به هر جا که تو هستی .

....

 

من که نقاشي ام تعريفي ندارد
لااقل خودت راهت را بکش و بـــــرو !.

 

 

آدمي که مي خواهد برود
مي رود
داد نمي زند که من دارم مي روم
آدمي که رفتنش را داد مي زند
نمي خواهد برود
… داد مي زند که نگذارند برود

 

 

 

 

 

 

 

اشتباهم اين بود :
که با ديدن اولين ” دل ” حکم کردم

 

 

 

اين جمله را هرگز فراموش نکن
“براي دوستت دارم بعضي ها مرسي هم زياد است”

 

 

 


دلم با تو بود
تو ولي سرد شدي
آنقدر سرد که به ناچار گرمايم را به تو بخشيدم
و تو به من تهمت سرد شدن زدي

 

 

 

چقدر جالب !
تو لحظه هاي داغوني فقط يه نفر ميتونه آرومت کنه
اونم کسيه که داغونت کرده !

 

 

 

هم قــــــــــد شديم …
خدا ميداند چه چيزهايي را زير پاهايم گذاشتم.