سلامی دوباره
راستش تو این ماه هم امتحانام شروع شد و درس داشتم و مشغول خوندن درسا و امتحانا بودم هم زن عموی همسری فوت شده بود دیگه
رفتن به مراسم و اینا خیلی وقتمو گرفت
تا پنجشنبه امتحان داشتم شبش هم مراسم هفتم زنعمو بود جمعه هم سالگرد پدربزرگ همسری بود همش سرمون شلوغ بود
شنبه هم رفتم خونه مامانم اینا . بابارو بردم ازمایش و تا شب پیششون بودم و بعد شام با همسری برگشتیم خونه
یکشنبه که روز عید بود رفتیم خونه مادر شوهرم اینا واسه ناهار تا غروب هم اونجا بودیم وقتی برگشتیم خونه
زنگ زدم خونمون با مامانم صحبت کردم حالشونو پرسیدمو خداحافظی کردم یه نیم ساعتی نگذشته بود که دیدم داداش بزرگم زنگ زد به موبایلم
سلام و احوالپرسی کرد و گفت الان بابا بهش زنگ زده که حال مامانم بد شده وقتی شنیدم شوک شدم یعنی دهنم و گلوم خشک شد
یجوری که گلومو حلقم از خشکی زیاد زخم شد اخه خیلی ترسیدم داشتم سکته میکردم گفت بابام گفته قلبش درد گرفته
دیگه سریع زنگ زدم خونمون خواهرم گوشی رو برداشت بهش گفت داداش زنگ زده چی شده مامان خوبه گفت قلبش درد میکنه بهش
گفتم گوشی رو بده ببینم میتونم راضیش کنم که الان بیام ببرمش بیمارستان
اخه الان یه سال تحت نظر متخصص قلب هستش یکی از رگهاش گرفتگی داره که گفتن فعلا دارو استفاده کنه ولی اون شب دردش خیلی شدید
شده بود منم خیلی ترسیدم هرچی اسرار کردم که همون موقع برم ببرمش بیمارستان قبول نکرد دیگه واسه صبحش باهاش هماهنگ کردم که داداش کوچیکم
ساعت 8 با ماشین بیاردش بیمارستان تا منم برم اونجا ببینم دکتر چی میگه تا صبح از استرس خوابم نمیبرد همش دلم شور میزد
دیگه ساعت 8 بود رسیدم بیمارستان چند دقیقه بعدش هم مامانم و داداشم اومدند اول نوار قلب
و فشارشو گرفتن بعد بردمش اطاق معاینه دکتر نوار نگاه کردو معاینه کرد و گفت این ازمایشو بده شاید لازم باشه بستری بشه خیلی ترسیدم دکتری که مامانم تحت نظرش
هستش هم نبود و مامانم واسه نهم بهمن پیشش وقت داره خلاصه ازمایشو گرفتیم جوابش ساعت ده ونیم حاضر شد بردم به دکتر نشون دادم گفت الحمدلله این منفی هستش
ولی دوباره این ازمایش رو ساعت یک تکرار کنید و تو بیمارستان باشید تا تحت نظر باشه دوباره ساعت یک یه نوار قلب جدید گرفتن از مامانم و با ازمایش
جوابش ساعت سه اماده شد بردم نشون دکترش دادم گفت خداروشکر منفی هستش و گفت که چون نهم پیش دکتر خودش وقت داره میتونید ببریدش خونه
تا نهم که دکترش معاینه کنه احتمالا باید انژیو بشن تا اون روز هم استراحت کنن وسیله سنگین بلند نکنن حرص و جوش نخوره تا دکترش ببینش و ایشون باید تشخیص بدن
دیگه با مامانم برگشتیم خونه مامانم اینا تا عصر هم اونجا بودم ولی از بس گلوم زخم شده بود همش سرفه میکردم
دیگه همسری اومد مامانمو سر زدو باهم برگشتیم خونه ولی دیروز صبح که بیدارشدم دیدم همه استخونهام فریادی شده و از سر درد نمیتونم چشمامو باز کنم یه قرص
سرماخوردگی خوردم دیدم نخیر اصلا خوب نیستم بدن دردو سردرد شدید و تب بالا داشتم زنگ زدم همسری از سر کار مرخصی گرفتو اومد منو برد دکتر که دکتر گفت
انفولانزای شدید گرفتی تبت هم خیلی بالاست دیگه دوتا امپول زد دارو داد الان یکم بهتر شدم خداروشکر
ولی همش دلم شور مامانمو میزنه تو رو خدا براش دعا کنید از همتون ممنونم بخاطر دعاهاتون
میخوام از همه دوستایی که اینجا رو میخونن بخوام اگه میتونن هفت بار سوره حمد رو به نیت سلامتی مامانم بخونن هر کسی تونست و خوندش برام کامنت بزاره تا بدونم
ممنونم از همتون امیدوارم همیشه سلامت و موفق باشید دوستای گلم
دلگیرم
راستش دلم خیلی گرفته هر چقدر هم میخوام بی خیال باشم نمیزارن خسته ام خیلی زیاد
یه سالی میشه با خودم کار کردم دیگه حرف و متلک و فضولیای خانواده همسری رو نادیده بگیرم ولی تا کی ؟؟؟؟
چرا اونا نمیفهمن بسه این همه دخالت و فضولی و سرک تو زندگی ما ؟
چرا معنی اینهمه نشنیده گرفتن های منو نمیفهمن خدایا من دیگه خسته شدم تا کی باید لال باشم و بگم حرفاتونو نشنیدم فضولیاتونو ندیدم تا کی ؟
اینا کی میخوان خودشون رو اصلاح کنن ؟
یه سال دیگه هیچ اعتراضی از کارهاشون به همسرم نگفتم دلم نمیخواست اونم دوباره ناراحت بشه . همش فکر میکرد اونا خوب شدن چند بار هم گفت که اونا خوب شدن انگار
اونم متوجه نشد این منم که لال شدم این منم که دیگه خسته ام از اعتراض
این منم که حوصله بحث و ندارم و بی تفاوت شدم
خسته ام خیلی زیاد ....
خدایا کمکم کن بتونم بازم بی تفاوت باشم بازم لال باشم بازم بی خیال باشم خیلی دلم گرفته خیلی
مهمونی
راستش اون هفته یه پست طولانی نوشتم ولی نمیدونم چرا بلاگفا نشونش نمیده !!!!
خلاصه بعد چند ماه خونه نشینی دیگه خسته شدمو الان یه چند هفته ایه میرم کلاس یوگا . یعنی خیلی وقت بود که دلم میخواست برم این ورزشو چون خیلی در موردش خونده و شنیده بودم که باعث کاهش استرس میشه و اینا ... این شد که رفتم و ثبت نام کردم چند تا ورزشگاه سمت خونمون هست که بعد از پرسجو دیدم یکیشون یوگا داره خیلی خوشحال شدمو رفتم .هفته ای سه جلسه هستش مربیش هم خانم خوبیه و یک ربع اخر کلاس که مدیتیشن هستش خیلی بهم ارامش میده البته بگم که تازه 8 جلسه هست که میرم خانومایی که اونجا میان میگن دو سه ماه ته بیای میفهمی که چقدر روت تاثیر خوبی داشته منم امیدوارم که همینجور باشه البته تا حالا که خیلی خوب بوده خداروشکر
ابانماه که سالگرد ازدواجمون بود خواهرم برام یه مجسمه شیک خریده بود منم گذاشتم روی کنسول . جلوی ایینه و شمعدونم تو پذیرایی
خلاصه دوتا خواهر شوهرام اومده بودن خونمون که کار اینترنتی دانشگاهشونو انجام بدن مجسمه رو دیدن و گفتن ا چه قشنگه و ندیده بودیمو تازه خریدید؟
من چیزی نگفتم ولی همسری برگشت گفت ابجی موژان جون به مناسبته سالگرد ازدواج بهمون هدیه داده بعد اونا گفتن مبارکه و دیگه چیزی نگفتن و رفتن
تا اینکه شد جمعه عصر ما قرار بود بریم خونه مامانم اینا چون دو تا داداشام با بچه هاشون اونجا بودن مامانم هم بهم گفته بود ما هم بریم ولی من چون یه کم سرما خورده بودم
دیگه از صبح نرفتم گفتم عصری میایم خلاصه عصر جمعه دیدیم تلفن زنگ خورد و همسری برداشت و صحبت کرد دیدم میگه بفرمایید منم هیمینجوری موندم که
یعنی کیه؟؟؟
تلفنش تموم شد گفتم کی بود میگه مامانم اینا دارن میان به همسری میگم چطور یه دفعه الان؟؟
من که به مامانم گفتم میریم اونجا چرا بهشون نگفتی پس ؟ میگه روم نشد خو
یعنی چی گفتم عیبی نداره فوقش زنگ میزنم از مامان عذر خواهی میکنم و نمیریم همسری گفت نمیخواد من الان زنگ میزنم میگم به مامانم که امشب نیان فردا شب بیان بهش میگم خو زشته ناراحت میشن میگه نه ناراحت نمیشن تو برو دوش بگیر بیا اماده شو تا بریم خونه مامانت اینا من خودم درستش میکنم
منم گفتم باشه منم رفتم حموم دوش گرفتم و اومدم بیرون همسری گفت زنگ زدم گفتم فردا شب بیان ناراحت نشدن هنوز داشتم لباس میپوشیدم که دیدم زنگ واحدمونو میزنن
گفتم یعنی کیه مگه نگفتی که نمیان؟
گفت چرا خودشون گفتن فردا شب میایم خلاصه درو باز کردیم دیدیم دوتا خواهرشوهرام اومدن ( البته دوتاشون تنها بدون مادر شوهر اینا )منم هنوز داشتم لباسمو میپوشیدم و هنوز سشوار هم نکشیده بودم
یه کم دلخور شدمو اومدم پیششون نشستم موهامم تو حوله پیچیدمو . دیدم یه کادو واسم گرفتن به مناسبت سالگرد ازداجمون البته بعد سه هفته تاخیر!!!؟؟؟دیگه دیدم اینا غرق صحبتن و خیال رفتن ندارن همسری منو صدا کرد تو اطاق و گفت بخدا نمیدونم چرا اومدن اخه من بهشون گفتم فرداشب بیان حالا زنگ بزن به مامانت بگو نمیتونیم بیایم
منم از تو اطاق زنگ زدم به مامانم و گفتم سرما خوردگیم بهتر نشده ما نمیتونیم بیایم معذرت خواهی کردمو دوباره برگشتم پیش مهمونام تو پذیرایی
حالا خواهرشوهرم میگفت ببخشیدا شما الان امادگی نداشتین ما اومدیمو از این حرفا میگفت اخه واستون کادو گرفتم دوست داشتم زودتر بهتون بدم انگار دنبالش کردن
حالا سه هفته از سالگرد ازدواجمون هم که گذشته بود حالا میذاشتی فرداشب نمیدونستم چی بگم ...
خلاصه کادوشونو باز کردم برام از این مکعب های چوبی که به دیوار وصل میشه سه تا سایز با سه تا عروسک برای داخلش اوردن قشنگه دستشون درد نکنه ولی میخوام بگم
یعنی همچین ادمایی هستن اول که تا دیدن خواهرم هدیه گرفته اونا هم گرفتن بعدش هم که با اینکه قرار بود فردا شبش بیان همون شب اومدن ؟!!؟
دیگه تا ساعت نه نشستنو طبق عادت نظر میدادن که کجا نصبشون کنید نمیدونم واقعا آدم واسه کسی کادو میبره نحوه نصبشو جای نصبم میگه؟؟؟؟!!!!
دیگه منم صبحش زنگ زدم به مادر شوهر که تشکر کنم و خیلی وقت بود میخواستم دعوتشون کنم دیگه هر چی گفتم شام بیان قبول نکرد گفتم پس جمعه ناهار بییایید که قبول کرد و قرار گذاشت جمعه ناهار ولی دوباره زنگ زدن که اگه میشه پنجشنبه شام بیایم منم گفتم واسه من فرقی نداره هر جور خودتون راحت ترید که دیگه پنجشنبه شام اومدند جاتون خالی خوب بود
خوش گذشت واسه شام هم زرشک پلو مرغ و قرمه سبزی و سالاد کاهو و ژله درست کردم و یه کیک هم واسه بعد شام خودم درست کردم از شب قبل درست کردم و گذاشتم یخچال خوب شده بود
خیلی خوششون اومده بود نوش جونشون .
البته کیکو به مناسبته قبولی خواهر شوهر کوچیکم که ارشد شهید بهشتی قبول شده درست کردمو با کادو بهش دادم خوشحال شد کادو نقدی حساب کردیم گفتیم بهتره
اخش خسته شدم انقد تایپ کردم دوستای گلم خیلی دوستتون دارم همتونو مراقب خودتون باشید میبوسمتون .
دومین سالگرد ازدواجم
فردا که شانزدهم ابانه دومین سالگرد ازدواجمونه دوسال گذشت با همه خوبیها و گاهی تلخیهاش
البته خوبیهاش خیلی بیشتر بود خدا روشکر میکنم که همسرم خیلی مهربونه و خیلی مسیولیت پذیره خداروشکر
تو این دو سال که با هم زیر یه سقف بودیم شاید گاهی حرفمون میشد یا حتی بحثمون میشد ولی هیچوقت سر کارهای خودمون نبود
همیشه اطرافیان باعث بحث و ... بینمون میشدن ولی بازم شکر خدا که با کمک خدای مهربون و با گذشت خودمون الحمدلله هیچوقت
بحثامون جدی نبود و زود با هم اشتی میکردیم
واسه سالگرد ازدواجمون برنامه ای ندارم هم چون محرمه هم اینکه یکم دپرسم ولی خیلی دلم میخواد واسه هممسری یه چیزی کادو میگرفتمم
ولی هنوز هیچی نگرفتم یعنی تو این هفته چندبار با همسری رفتیم بیرون و من دوست داشتم براش یه پیراهن مردونه با یه پلیور ست با پس اندازم میخریدم
واسش ولی هر کاری کردم نزاشت گفت تو نمیری سر کار ونباید چیزی بخری واسم
نمیدونم چیکار کنم ولی سعی میکنم حتما راضیش کنم که بریم و بخرم اخه همسری برام یه تبلت گالکسی نوت 8 خریده منم دلم میخواد حداقل یه چیز کوچیک براش بگیرم
حالا ببینیم چی میشه امیدوارم که موفق بشم
دوستای خوب و مهربونم خیلی دوستتون دارم برام دعا کنید ممنونم
ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ.
ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻫﻤﺘﻮﻥ ﺧﻮﺏ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺷﯿﺪ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻩ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻼﻓﻪ ﺷﺪﻡ
ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺫﯾﺘﻢ ﻣﯿﮑﻧﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﯿﻢ ﺟﺎﺑه ﺠﺎ ﺑﺸﯿﻢ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻤﻮﻧﺠﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮ ﮐﻮﭼﻪ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮﻫﺮﻡ ﺍﯾﻧﺎ ﻫﺴﺘﯿﻢ
ﺍﺯ ﻃﺮﻓﯽ ﻫﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺷﺎﻏﻞ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﮐﺳﻠﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺩﺭ ﺳﺘﻪ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺟﺎﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﻬﺎ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﻩ ﻣﻨﻮ ﻣﯽ ﺑﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﯾﻪ ﭼﺮﺧﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﮐﺴﻞ ﺷﺪﻡ ﻭﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﯾﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﻭ. ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﯾﺎ ﺑﺨﻮﺍﺑﻢ ﺷﺎ ﯾﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺳﻪ ﻭﻟﯽ ﮔﺎ ﻫﯽ ﺭﻭﺯ ﻫﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺷﯿﻧﻢ ﻭ. TV ﻣﯽﺑﯿﻨﻢ ﺧﻼ ﺻﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﻤﯿﺪﻭﻧﻢ ﺁﺩﻡ ' ﺍﮐﺘﯿﻮﯼ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺷﺪﻡ
' ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻧﺎ ﮔﻔﺘﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽﮐﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻢ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻋﻮﺽﮐﻨﻢ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻧﺎ ﺭﺍﺣﺘﻢ ﭼﻮﻥ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﻋوضﮐﺮﺩﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﭽﻪ ﻫﻢ ﺍﻗﺪﺍﻡ ﮐﻨﻢ ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﺑﻬﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺘﺎﺳﻔﺎﻧﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﻫﻢ ﻫمش ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﻭ. ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﯾﻪ ﻧﯽ ﻧﯽ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻬﻢ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﻟﺨﻮﺭﻡ
' ' ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺪﺕ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺩﻟﺨﻮﺭﻡ ﻭﻟﯽ ﺧﺐ دیگه ﭼﻪ ﻣﯿﺸﻪ کرد زندگیه دیگه
اﻟﺒﺘﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﻗﻮل ﻣﯿﺪﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﻭ ﺗﺎ ﭘﺴﺖ ﺑﺬﺍﺭﻡ دوﺳﺘﺎﯼ ﮔﻠﻢ ﺍﺯ ﺗﻮﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﺮﺍﻡ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﺑﺰ ﺍﺭﯾﺪ ﺍﺯ ﻫﻤﺘﻮﻥ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﻭﺍﻗﻌﺎً ﻧﻈﺮﺍﺕ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻣﯿﺪﻩ
ﺧﯿﻠﯽ ﺩﻭ ﺳﺘﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺰﯾﯿﺰ ﺍﯼ ﻣﻦ
حس تنهایی
دوست دارم بنویسم ولی خیلی وقته ننوشتم
نمیدونم چرا اینجوری شدم همش صفحه بلاگفا رو باز میکنم ولی اصلا نمیتونم بنویسم ولی قول میدم حتما این هفته یه پست بزارم بهم سر بزنید خوشحال میشم عزیزای من
همش احساس تنهایی میکنم خیلی دلم گرفته نمیدونم چمه
همه دوستای گلم رو میخونم ولی نمیدونم چرا اصلا حس نوشتن ندارم ببخشیدا
این سه ماه
یادتونه که تو خرداد چند روزی بخاطر امتحانات مرخصی گرفتم 3 تا از امتحانارو که دادم تا امتحان بعدی دو روزشو باید میرفتم سر کار
روزی که رفتم دیدم مدیر داخلی صدام کرد تو اطاقش و گفت تا کی امتحان دارید ؟ منم گفتم تا هجدهم خرداد . گفتم چیزی شده گفت نه میخواستم بگم تا روز 18 خرداد میتونید مرخصی باشید تا امتحاناتون تموم بشه اخه تو دفتر یکم جابجایی داریم شما هم میتونید راحت تر به درساتون برسید منم چیزی نگفتم گفتم بهش باشه هر جوری شما صلاح میدونید
روز 19 خرداد صبح ساعت 8 طبق روال دفتر بودم . دیدم سیستمم تو اطاقم نیست نشستم رو صندلیم تا مدیر داخلی شرکت تشریف بیاره دیدم نیومد به منشی زنگ زدم گفتم میخوام با فلانی صحبت کنم .
چند دقیقه بعد دیدم گوشی اطاقم زنگ میخوره دیدم مدیر داخلی پشت خط بود برگشته به من میگه چون یکسری جابجایی داریم شما تشریف ببرید منزل تا باهاتون تماس بگیریم و .... من گفتم یعنی چی ؟
تا کی منتظر بمونم ؟ گفت من باهاتون تماس میگیرم نگران نباشید ....
و بعد یه هفته بهم زنگ زدن که برای تسویه حساب تشریف بیارید چکتون حاضره ؟؟؟؟؟؟
یعنی من موندم چه بی دلیل از کار بیکار شدما خودمم هنوز تو شوکم که اخه چرا ؟؟؟
بی خیال
یکی از دلایلی که این مدت نبودم همون شوک بود
اخرهای خرداد بود دیدم پدرم حالش خوب نیست ( ناراحتی قلبی دارن . دریچه میترالشون تعویض شده و یه سری مشکل دیگه ...) بردمش بیمارستان برای چکاپ دکترش اکو نوشت وقتی جواب اکو رو دید گفتن یه اکو دقیقتر هم لازمه که باید وقت بگیرید هفته اینده انجام بدید و بیارید ولی تشخیص من نارسایی شدید هستش و اینکه پدرتون باید مجددا عمل باز و تعویض دریچه بشن ؟؟؟؟؟ من داشتم شاخ در میاوردم بابام هم که اینو شنید دیدم حالش خیلی بد شد خیلی ترسیده بود . خلاصه هفته بدش رفتیمو اکو انجام شد و تشخیص دکتر درست بود . نوبت بستری برای عمل روز 15 تیر ماه بهمون دادن و برگشتیم خونه
ولی پدرم خیلی ناراحت بود و میگفت من عمل نمیکنم و ...
خلاصه اینکه 16 تیر بردیمش بیمارستان بستری کردیم . از قبل کمر پدرم درد میکرد ولی به محض اینکه رو تخت بیمارستان خوابید دیدم اصلا خیلی بیطاقتی میکنه نمیتونه به هیچ عنوان بخوابه تا فرداش منتظر شدیم که دکترش بگه چیکار کنیم اون شب هم پدرم روی صندلی همراه خوابید و تا شب خودم پیشش بودم و شب هم برادرم اومد
فرداش که دوباره رفتم دیدم نخیر اصلا نمیتونن از کمردرد تکون بخورن !!!!!!!!! نمیدونستم چی شده تعجب کرده بودیم دکترش هم که دید وضعیتش اینجوریه گفت ایشون نمیتونه عمل کنه مرخصه !!!!
خلاصه مرخص شدو چند روزی توی خونه هم همینجوری گذشت و مامانم و خواهرم کارهاشو میکردن تا اینکه بردیمش بیمارستان پارس برای کمردرد گفتن دکترای خوبی داره
دکتر یه عکس از کمر درخواست داد بعد از دیدن جواب گفت تصادف شدید داشته گفتم نه اقای دکتر
گفت از بلندی افتاده؟ گفتم نه چطور مگه گفت دوتا از مهره های کمرشون شکسته !!!!!!
یعنی مونده بودم چطور بدون اینکه ضربه بخوره یعنی چی؟؟؟؟
خلاصه بستری شدو چون بیماری قلبی دارن نمیشد مل باز انجام بشه دکترش گفت تنها کاری که میشه کرد تزریق سیمان هستش که خداروشکر طی یک عمل انجام شد
الان حدود بیست روز از عملش میگذره هنوز کامل خوب نشده دکتر هم گفته سه تا چهار ماه میکشه که جوش بخوره
هنوز درد داره ولی کمی بهتر شده خدا رو شکر
بله این بود دلایل غیبت طولانی من
این سه ماه خیلی غصه خوردم هنوزم بخاطر قلب پدرم ناراحتم و اینکه دکتر گفته نمیشه عملش کنیم از همتون میخوام که واسه سلامتی پدرم دعا کنید ممنونم از همه شما دوستای گلم
منم فعلا بیکارم و خونه هم که اصلا فرصت نشد پیدا کنیم و ...
همتون دوست دارم عزیزای من
من برگشتم
تو این سه ماه خیلی گرفتار بودم و نتونستم بیام نت
ولی هر روز به همه دوستای خوبم فکر میکردم و از اینکه نمیتونستم بهتون سر بزنم حسابی ناراحت بودم
از همه دوستای گلم که برام کامنت گذاشتن متشکرم ببخشید که نتونستم جواب بدم ممنونم که به یادم بودید
دوستتون دارم و خیلی زود میامو یه پست طولانی از این سه ماهی که نبودم میزارم
شروع امتحانات
سلام به دوست جونای گلم
خیلی دلم براتون تنگ شده بود ![]()
خیلی حرفا و اتفاقا افتاد ولی نمیدونم کدومشونو بنویسم
اول اینکه دنبال خونه میگردیم و خیلی قیمتها فضایی شده خیلی
چند مورد دیدیم ولی هنوز نتونستیم اقدامی بکنیم خسته شدیم از بس گشتیم
تو رو خدا بچه ها واسم دعا کنید که بتونیم زودتر یکاری بکنیم هر روز قیمتا بیشتر میشه واقعا سخت شده ![]()
پنجشنبه با مادر شوهری رفتیم شمال صبح رفتیم غروب برگشتیم خوب بود ولی خیلی خسته شدم قرار بود یکی از خواهر شوهرهام هم بیاد ولی نیومدن گفتم ما روزه ایم منم خیلی ناراحت شدم ولی به روم نیوردم گفتم بی خیال مهم نیست منم دیگه باهاشون جایی نمیرم بهتتتتتتتتتتتتر ![]()
امتحانها از این هفته شروع میشه یعنی من پنجشنبه اولین امتحانمه بعد شنبه و یکشنبه هم امتحان دارم ولی هنوز هیچی نخوندم همش سر کارم وقت نمیکنم واقعا وقتی هم که میرم خونه هم خسته ام هم کارای خونه دیگه اصلا وقتی واسه درسا نمیمونه
خدا بهم رحم کنه تو رو خدا واسم دعا کنید درسارو پاس کنم خیلی میترسم ![]()
جمعه هم عروسی پسر عموی همسری دعوتیم ولی به علت امتحانا همسری گفت اگه نمیتونی نیا و من بسی خرسند شدم ![]()
![]()
چون هم خیلی درس دارم هم حوصله ندارم برم عروسی کسی که نه خودش تا حالا دیدم نه خانوادشو فقط میدونم که عروسیم اومدن ولی من اصلا نمیشناسمشون حوصله هم ندارم با این هم استرس امتحان پاشم برم یه روزمو از دست بدم تازه بهمم خوش نمیگذره چون خیلی استرس میگیرم ![]()
بچه ها تو رو خدا واسم دعا کنید هم واسه امتحانها هم واسه خونه خدا کنه مشکل همه حل بشه مشکل من هم حل بشه ![]()
احتمالا از چهارشنبه نیستم تا دوشنبه . البته اگه با مرخصیم موافقت بشه واسه همین خواستم این پست رو بزارم که یه خبری از خودم داده باشم
خیلی دوستتتتتتتتتتتتتون دارم گلای من
واسم دعا کنید مرسسسسسسسسسسسسی ![]()
نازنین عزیزم
دوستای گلم سلام
امروز به وب یکی از دوستای خوبم نازنین عزیز سر زدم یه پست در مورد روزهای خیلی سختی که گذرونده بود گذاشته
روزهایی که هنوز و حتی شاید تا سالها یاداوریش اشک رو بر چهره اش جاری میکنه و قلبش رو مالامال از درد میکنه ![]()
نازنین عزیز تسلیت واژه کوچکیست در غمی بدین جانکاهی تنها میتوانیم از خداوند برایتان صبری عظیم و برای آن مرحومه روحی شاد و آرام طلب کنیم . ![]()
![]()
تقدیم به نازنین عزیزم:
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است ![]()
![]()
![]()
از شما دوستاي عزيزم ميخوام كه به اين لينك http://undermyskin.persianblog.ir/ سر بزنید .
نازنین جان روح مادرت شاد و یادش گرامی ![]()
نمایشگاه کتاب
سلام دوستای خوب و مهربونم
امیدوارم همتون خوب باشید منم حالم بهتر شده البته یکشنبه و دوشنبه نیومدم سر کار
یعنی انقدر حالم بد بود همش سر درد و سرگیجه داشتم که نمیتونستم راه برم واسه همین یکشنبه صبح برای بار دوم رفتم دکتر واسم دو روز استراحت نوشت منم خونه موندمو نیومدم سرکار
الان بهتر شدم ولی باورتون نمیشه هنوز کامل خوب نشدم این چند روز هم همش سوپ و غذاهای آب پز درست کردم دیگه بدم اومده ![]()
همسری هم از شنبه سرما خورد ولی هر کاری کردم دکتر نیومد مجبور شدم خودم واسش انتی بیوتیک و سرماخوردگی بگیرم از داروخونه . خداروشکر مرتب مصرف میکنه الان بهتر شده ![]()
یکشنبه صبح که نیومدم سر کار ساعت یازده بود که اماده شدم تا برم دکتری که نزدیک خونمون هستش تا ببینم چی میگه شاید دارویی چیزی بده بهتر شم هم اینکه میخواستم برام گواهی بنویسه واسه محل کار چون خیلی سخت مرخصی میدن اگه مریض بشیم حتما باید گواهی پزشک بیاریم تا موافقت بشه خلاصه اونروز رفتم دکتر تو مسیر خواهر شوهر بزرگه رو دیدم گفت ا چرا سر کار نرفتی گفتم حالم خوب نیست دارم میرم دکتر برگشته میگه میخوای بیام باهات منم گفتم نه مزاحمت نمیشم همین دیگه اصلا اصرار کنه یا بگه بزار بیام حالت خوب نیست شاید بخوای سرم بزنی هیچی یعنی خیلی ناراحت شدم هر چند که خودم هیچ تمایلی نداشتم که باهام بیاد ولی اصلا فقط همون یکبار گفتو رفت دیگه منم رفتم پیشه دکتره و معاینه کرد فشارم هم پایین بود واسم سرم وصل کرد و خلاصش اینکه من تا برسم خونه ساعت یک شده بود همسری هم هی زنگ میزد به گوشیم که میخوای بگم خواهرام یا مامانم بیاد پیشت منم گفتم نه خواهرت دیده من اومدم اینجا دیگه حتی یه زنگ هم نزد ببینه که چی شد رفتم خونه یا نه لازم نکرده بهشون بگی بیان
دیگه رفتم خونه دوباره باز همسری زنگ زد که مامانم اینا اصلا بهت زنگ نزدن که واست ناهار بیارن گفتم نه باور کن
دیگه خودم یکم استراحت کردم بعدش بلند شدم واسه خودم سوپ گزاشتمو تا اماده بشه ساعت حدودای ۵/۴ شده بود همسری هم که نگرانم بود زودتر از شرکت مرخصی گرفتو اومد پیشم دیگه سوپ رو با همسری خوردیم و بهم گفت میخوای بریم بیرون حوصله ات سر رفته گفتم باشه باهم رفتیم تا پاساژ تیراژه یکمی گشتیم میخواستم مانتو بگیرم که خدارو شکر دیدم مانتوهاش خوبه دوتا گرفتم با یه روسری خوشگلن من دوسشون دارم
اخه همسری واسه روز زن بهم یه کارت هدیه داده بود و قرار بود واسم مانتو هم بگیره ولی وقت نشده بود بریم بیرون واسه همین دیگه وقتی دید من از مانتو ها خوشم اومد هر جفتشو واسم گرفت خیلی خوشحال شدم
دستش درد نکنه ![]()
دیگه برگشتنی رفتیم به مامانم اینا یه سر زدیمو حدود نیم ساعت پیششون بودیم تا اومدیم خونه ساعت ۵/۹ شب شده بود کلا خوش گذشت به جفتمون ![]()
همسری خیلی ناراحت بود هی میگفت چرا اینا یه زنگ نزدن حداقل به خودم که حالتو بپرسن منم دیگه من هیچی نگفتم بیخیال مهم نیست واسم![]()
دوشنبه هم خونه موندم و استراحت نمودم البته کار هم کردم کمد لباسهامونو تمیز کردم گشو لباسهارو همینطور یه سری لباس اتو کردمو خلاصه حسابی مشغول کار کردن بودم هر وقت یه روز مرخصی میگیرم که مثلا استراحت کنم دلم طاقت نمیاره همش کار میکنم اخه واقعا خیلی وقتم کمه
اون روز همچنان مادر همسری زنگ نزد به خودم که ببینه بهتر شدم یا نه فقط دوشنبه که همسری میرفته سر کار خواهر کوچیکشو میبینه بهش میگه چرا به موژان زنگ نزدین میگه اخه تلفنمون یه طرفه شده یعنی ۶ تا خط موبایل تو اون خونه هست نمیتونستن یه زنگ بزنن واقعا این چه توجیهییه؟؟؟![]()
بیخیال بابا من به این کارهاشون دارم عادت میکنم خدا خودش جای حق نشسته میدونه اینا بخاطر اینکه من نرفتم خونه خالهه کونشون داره میسوزه واسه همین زنگ نزدن مهم نیست برام اصلا ![]()
دوشنبه که خونه بودم دوست صمیمیم زنگ زد گفت میای بریم نمایشگاه کتاب که من گفتم خونه هستمو امروز نمیایم چون میخوام استراحت کنم ولی میتونم سه شنبه بعد از ساعت کاری بیام دیگه باهاش قرار گذاشتمو واسه ساعت ۵ روز سه شنبه که دیروز بود ![]()
این صمیمی ترین دوستم هستش ولی شاید باورتون نشه الان دقیقا یک سال بود ندیده بودمش از بس سرم به کارو درسو خونه داریو اینا گرمه اصلا نمیرسیدم برم ببینمش همیشه باهم تلفنی حرف میزنیم ولی من اصلا فرصت نمیکردم تا حالا نشده بود این مدت طولانی همدیگرو ندیده باشیم ![]()
دیگه وقتی دیروز همدیگرو دیدیم هر جفتمون خوشحال بودیم و قول دادیم حداقل ماهی یبار همدیگرو ببینیم البته همش تقصیر من بود این مدت خیلی سرم شلوغه اصلا وقت نداشتم اون همیشه بهم میگفت ولی اصلا جور نشده بود
خلاصه اینکه من چند تا کتاب میخواستم که اسماشونو با اسم ناشرشونو دیروز از تو سایت در اوردمو خریدم البته از شما چه پنهون سه تاشون در مورد دوران بارداری و تغذیه این دورانو اینا بود ![]()
بعد واسه همسری دوتا کتاب هدیه گرفتم واسه همین دوستم هم یه کتاب هدیه گرفتم البته اونم واسم یه کتاب هدیه گرفت
به اضافه سه تا هم برای سه تا خواهر شوهرام هدیه گرفتم یه دونه رمان هم واسه خواهرم یه کتاب هم واسه مامانم و سه چهار تا هم واسه خودم که بیشترش ادبیات داستانی و رمانو داستان کوتاه هستن ولی خیلی دیروز بهم خوش گذشت وقتی میخواستم از دوستم خداحافظی کنم بغض کرده بوردیم جفتمون
دیگه ساعت ۸ همسری اومد دنبالمو باهم برگشتیم خونه ![]()
راستی خواهر شوهر کوچیکم دانشگاه بهشتی درس میخونه الان ترم اخر کارشناسی هستش
تو رشته خودش تو دانشگاه اول شده
بدون کنکور اسمشو واسه فوق لیسانس نوشتن
دیروز همسری که اومد دنبالم بهم گفت منم خیلی خوشحال شدم
واسه همین یه بلوز واسش گرفتم که بهش کادو بدم با این کتابه خوبه دیگه نه ؟؟؟
خوشحالم که شما دوستای گلو دارم خیلی دوستتون دارم میبوسمتون عزیزای من
![]()
مریض شدم
سلام به همه دوستای خوبم
اولا که منو ببخشید که چند روز نبودم یکمی حالم خوش نبود سرمایی خوردم که خیلی بد بود به عمرم اینجوری سر درد نداشتم
متاسفانه هنوزم کامل خوب نشدم و سر دردای شدیدی دارم ![]()
دوما که بازم معذرت که نتونستم بیام و روز زن و روز مادر رو به همتون تبریک بگم
این روز خجسته رو با تاخیر به همه شما مامانای مهربون و خانمهای گل خونه تبریک میگم امیدوارم که همه خانمهایی که دوست دارن نی نی بیارن سال دیگه تبریک های مخصوص مادر شدن رو دریافت کنن ![]()
چون واقعا این چند روز حالم خوب نبود و اصلا نت نیومدم معذرت میخوام از همه دوستای خوبم که نتونستم بهشون سر بزنم یه سری از دوستان هم که کامنت گذاشتن ولی نتونستم جواب بدم و از اینجا به همتون تبریک میگم روزتون مبارک گلای خونه ![]()
منم برای مامانم و مادر شوشو نتونستم هدیه مناسبی پیدا کنم نمیدونستم چی بگیرم از بس همه قیمتها بالا بود نمیدونستیم چی بگیریم
واسه همین با شوشو تصمیم گرفتیم پول بدیم تا مامانامون خودشون هر چی لازم دارن بگیرن
هر چند که با این پولها هیچی نمیشه
دیگه چهارشنبه عصری رفتیم خونه مامان شوشو یه کیک هم گرفتیم با ۱۰۰ تومن هم پول بردیم یکمی موندیم ولی برای شام نموندیم چون اصلا حالم خوب نبود پنجشنبه هم صبح من رفتم خونه مامانم اینا و همسری هم عصری اومد واسه مامانم هم همسری کیک گرفتو ۱۰۰ تومن پول. میدونم خیلی کم بود ولی واقعا بیشتر از این بودجه نداشتیم
پنجشنبه شام هم خونه خاله همسری دعوت بودیم ولی اصلا حال مهمونی رفتن رو نداشتم به همسری گفتم خودت یکاریش بکن من واقعا اصلا حس مهمونیو نشستنو ندارم دیگه همسری هم به مامانش اینا گفت که کار داره و نمیتونیم بریم میگفت حالا مامانش گیر داده موژانو بیار خب اون که کار نداره یعنی خدا من چه جوری باید بگم بابا من هفته ای یه روز تعطیلم دوست دارم یکم مال خودم باشم واقعا از اینکه ادمو درک نمیکنن خیلی حرصم میگیره خیلی
ولی به هر حال نرفتیم خداروشکر
شام هم خونه مامانم بودیم و بعد از شام برگشتیم خونه
با اینکه ۵ تا پنی سیلین زدم اصلا بهتر نشدم همش سردردای بد دارم نمیدونم چم شده
دیروز هم که ناهار قورمه سبزی گذاشتم سالد درستیدمو بعد از ناهار باز خوابیدم ولی بیدار که شدم دیدم حالم بدتر شده امپول اخر رو هم دیشب زدم ولی اصلا بهتر نشدم خدا جون مردم از سر درد کمکم کن
یعنی امروز با یه حالی اومدم سر کار
اصلا نمیدونم چی مینویسم ببخشید اگه بد نوشتم چون اصلا تمرکز ندارم فقط میخواستم یه خبری از خودم داده باشم
مرسی از لطف همتون بوس بوس ![]()
دلخورم
سلام به همه دوستای خوبم ![]()
![]()
نمیدونم از کجا بنویسم:
اون هفته پنجشنبه و جمعه و شنبه خونه مامانم اینا بودم اخه اسباب کشی داشتن آخه یه سال و نیمه رفته بودن مستجری تا خونشونو بسازن و تازه تموم شده خداروشکر
شنبه رو به سختی تونستم مرخصی بگیرم که روز جمعه اسبابهارو که بردیم شنبه هم یکمی جمع و جور کنیم آخه دلم میسوزه واسه مامانم و خواهرم . خیلی سخته جمع و جور این همه وسیله دیگه این شد که شنبه هم اونجا موندم
البته چون کابینت کارشون بدقولی کرد و کابینتها رو نصفه زده هنوزم طفلیا نتونستن وسایل اشپزخونه رو مرتب کنن واسه همینم هنوز خونشون جمع و جور نشده گویا
دیگه اینکه یکشنبه دکتر زنان وقت داشتم ولی متاسفانه به خاطر خونه که هنوز نتونستیم پیدا کنیم نرفتم ![]()
خیلی هم ناراحتم میخوام زنگ بزنم واسه اخرای اردیبهشت یا اوایل خرداد وقت بگیرم ولی همش میترسم میگم یعنی میشه خونه رو عوض کنم یا نه همش دلشوره دارم اعصابم خورده
همش فکر میکنم اگه نتونم یه جای مناسب گیر بیارم چی کار کنم تا کی میتونم صبر کنم خلاصه بهم ریختم ![]()
از خانواده همسری هم که فضول خانم همچنان اذیت میکنه و تو تمام کارهای من دخالت داره خسته شدم دیگه از بس همه چیو نشنیده گرفتم همسری هم که تو عید مریض شده بود دیگه میترسم به اونم بگم حرص بخوره یه وقت خدای نکرده فشارش بره بالا دیگه همش دارم میخورمو هیچی نمیگم
همش دعا میکنم که زودتر خونه گیر بیارمو از اینجا برم تو رو خدا واسم دعا کنید دوستای خوبم
خدایا هیچکسی رو درمانده و مستاصل نگذار آمین
دیگه همش منفی شد ببخشید نمیخواستم ناراحتتون کنم خیلی دوستتون دارم همه تونو عزیزای من
امیدوارم امسال همه به ارزوهاشون برسن همه همه![]()
![]()
![]()
سفره
همسری که بیمارستان بود نذر کردم که تو خونه خودم روز شهادت حضرت فاطمه (س )روضه بگیرم دیگه وسیله خریدم به مامان شوشو هم گفتم چون خونمون خیلی بزرگ نیست و میخواستم سفره بندازم فقط چند تا از همسایه ها رو گفتم و مامانم و خواهرم و مامان شوشو و خواهراشو . حتی زن داداشام هم نگفتم
بماند که مامان شوشو همش گیر میداد و هی به همسری میگفت مامانش و خواهراش هم بگیم ولی من هم جا نداشتم هم نمیخواستم همه خبر دار شن که من سفره گذاشتم
دیگه همسری هم جلوشون مقاومت کرد ونذاشت اونا کسی رو بگن هر چند که بازم مجبور شدم دوتا دختر عموهای همسری و عروسشون رو بگم ولی خب بیخیال نمخوام حرص بخورم ![]()
بالاخره دیروز موفق شدم و سفره گذاشتم
همه چی خوب شد وسیله هاشو همه رو خودم خریدم
زحمت پختن آش رشته افتاد گردن مامان شوشو چون گفتم تو حیاط بپزه که خونه خودم چون مهمون داشتم بوی پیاز داغ و سیر داغ نگیره خلاصه مامان شوشو آشو پخت مامان خودم هم اومد خونم و واسم حلوا رو پخت خیلی خوشمزه شد آش هم خوب شد
همسایه هام همش از حلوا تعریف میکردن همه حلوا رو هم بردن یعنی اندازه یه لقمه واسه خودم و همسری موند
بقیش همش رفت
دیگه نون و پنیر و سبزی خوردن و خرما و میوه هم گذاشته بودم خدا رو شکر خیلی خوب برگزار شد خانم جلسه ای هم خیلی صداش خوب بود و خیلی خوب هم دعا خوند هم مداحی کرد دستش درد نکنه این خانومه دوست خواهر شوهر بزرگم بود ![]()
دیگه از ساعت ۴ خانومه اومد تا ساعت ۵/۶ هم بودنو بعدش رفتن
خواهرمو خواهرشوهر دانشجوم کمک کردن ظرفارو شستیم یکمی هم خودم شستم بعدش مامانم اینا رو رسوندیم و شب اومدم خونه ظرفارو خشک کردمو با همسری جمع و جورشون کردیم
از ساعت ۷ صبح بیدار شده بودم جارو و گردگیری و اماده کردن سفره و وسایلش دیگه خیلی خسته شدم شب از کمر درد نمیتونستم بخوابم ولی باز خیلی خوشحالم که خدا کمک کرد تا نذرمو ادا کنم خدایا شکرت ممنونم ازت به خاطر همه چی ![]()
![]()
به یاد همه دوستای وبلاگی هم بودم امیدوارم همتون حاجت روا بشین الهی آمین ![]()
در سوگ بانوی دو عالم فاطمه زهرا ( س )
یا فاطمه
کوچه بنی هاشم، پلاک سوم جمادی الثانی . باز هم آدرس را مرور می کنم . چه قدر بوی نامهربانی از این کوچه می آید، توقف می کنم . به دنبال درب خانه می گردم . دری کبود و سینه سوخته به چشم می خورد اما باز باید بپرسم .
کسی دارد رد می شود اما نه مثل آن روز که تمام اهل مدینه در آن آزمون رد شدند .
می بخشید این همان دری نیست که در آتش جهالت و بی وفایی مسلمانان نامسلمان سوخت؟
این همان دری نیست که بوی دست پرمهر پیامبر می دهد؟
این همان دری نیست که پیامبر از آن به دیدار پاره تنش می آمد؟
این همان دری نیست که آدم های آن طرفش اهل بیت نامیده شدند؟
ناگهان همه چیز در این کوچه با من سخن می گویند . در، دیوار و میخ با چشم های شفق گونه شان به من می نگرند . می گریم بر کبودی ها . بر ماه صورت نیلگون و فریاد می زنم بر میخ . تو قاتل مادر منی، تو مسبب شهادت دختر رسول خدایی تو . . .
و میخ در حالی که گریه می کند می گوید: نه غریبه، آرام تر، اشتباه مکن . اگر مرا به رنگ شفق می بینی نه برای آن است که به خون پهلوی کوثر محمد صلی الله علیه وآله آغشته گشته ام، نه، که من خون گریستم . در را ببین، تو گمان می کنی از گذشت زمان پوسیده گشته است . نه این پوسیدگی حاصل دل پژمردگی در سوگ فاطمه است .
به راستی در و علی چه همراهند در سوختن و ساختن . در بی کسی و غربت، در هجران رحمت و محبت .
در اگر زبان داشت با نعره ای اسرافیل گونه تمام مردگان را به شهادت می خواند تا همه از مصیبت آن روز بگویند که مردگان همیشه از ما زنده تر بوده اند . در به نشستن دعوتم می کند . بنشین که غم بزرگی، به بزرگی تمام کوه های دنیا سینه ام را فشار می دهد . ما هم ناله ایم. می بویمش . هنوز بوی پهلو می دهد . هنوز بوی کینه دوستان از دشمن دشمن تر علی را می دهد . و به میخ می گویم از آن روز برایم بگو و می گوید ،اگرچه آن روز به ظاهر پهلوی مادرت را . . . ولی رگ های بریده پهلوی مبارکش را بوسیدم و بر جنینی که با او بود سلام کردم .
چشمان من نظاره گر خون معصومه پیامبر بود . جنازه حبیب خدا بر روی زمین، همخانه معصومه پیامبر مشغول غسل و دفن پسر عمویش به وسیله اشک چشمان همسرش و دزدان حکومت اسلامی در حال بریدن این ودیعه الهی و بعد از آن ماجرای من و در و پهلو و غربت بزرگ ترین مرد دنیا و . . .
میخ دوباره بغضش به گریه باز می شود و من از گناه مادرم می پرسم و میخ می گوید: گاهی ایمان و تقوی و اخلاص بزرگ ترین جرم های دنیایند و در مورد مادرتان این جرم به اضافه جرم غفلت و جهل مسلمانان نه چندان مسلمان، آن فاجعه را آفریدند و این بار سوخته چوبین برایم حرف می زند:
مسافر، آتش عشق به زهرا این بلا را بر سر من آورده است . تمام پیری چهره من، زردی گونه های من، رنجی که در سلول سلول بدنم نقش بسته است همه از عشق به آن تنها معصومه دنیاست . فقط چند روز بعد از آن روز بد همه غم های فاطمه از دنیا رفتند و علی با دنیایی از تنهایی، تنها ماند . با این که مادرم رفته است اما کدام عقل سلیمی این را باور می کند که این تنها معصومه تمام افلاک هنوز غمگین نباشد که فرزند بزرگوارش درست مانند آن روزهای همسرش این قدر تنها و بی یاور است . دلم شکسته است . یاد خدا و دل شکسته که همواره با همند می افتم . حالا وقت دعاست . باید کاری بکنم به میخ و در نگاه می کنم . هر سه دستمان را بالا می بریم .
معبودا، به ما صبری به وسعت آسمان نگاه فاطمه هنگام لبخند مرگ، صبری به وسعت مجروحیت علی، صبری به بزرگی کرم آخرین بازمانده زهرای بتول و افتخار پرستاری در رکاب قطب عالم امکان کرم فرما . آمین یا رب الفاطمه .
منبع:تبیان
تعطیلات عید 2
دیروز میخواستم بقیشو بنویسم ولی یکمی سرم شلوغ بود نشد دیگه معذرت میخوام دوستان ![]()
یادم رفت بگم سفره هفت سین چیدم خیلی قشنگ شده بود ظاهرا البته تعریف از خود نباشه چون هر کسی میمود خونمون همش تعریف میکرد به به چه سفره ای چیدیو و از این حرفا ...اون شبم که مادر شوشو اینا بودن
همش خاله های شوشو میگفتن چقدر قشنگ شده چقدر با سلیقه چیدی و اینا هی یکی از خاله های همسری به مامان شوشو میگفت ببین آبجی خیلی قشنگ شده ها ولی دریغ از یه نگاه مادر شوهر باورتون نمیشه حرصی میخورد وقتی خواهراش تعریف میکردن که نگو و نبین
هیچی نمیگفت که هیچ اصلا نگاه هم نمیکرد بهش خیلی ناراحت شدم اخر شب که همه رفتن فقط مادر شوشو و خواهراش بودن من و همسری و مادر شوشو نشسته بودیم دیدم مادر شوشو رو کرد به همسری میگه هفت سینتونم قشنگ شده ها
تو دلم همش بهش میگفتم هی بترکی زن که انقدر دورویی
یعنی تا ۳ - ۴ ساعت پیش که هی همه میگفتن چون همسری نبود اینم هیچی نمیگفت حالا جلوی همسری مثلا داشت نشون میداد که من خیلی موژانو دوست دارم البته جون خودش
خلاصه اون شب گذشتو فرداش با خانواده شوشو رفتیم عید دیدنی خونه چند تا از فامیلای همسری
خانم فضول و خانم دانشجو هم با ماشین ما اومدن طبق روال
تو راه که بر میگشتیم همسرم گفت چقد خونه پسر عمم بزرگ بود آخه تازه خونه خریده ۱۳۰ متری میشد البته الان ۲۳ ساله ازدواج کرده و تاحالا هم تو خونه سازمانی مینشستن و نه اجاره میدادن نه چیزی بچه هاش دانشجو هستن منم داشتم به همسری میگفتم که اره مبارکشون باشه خب اونا چند ساله ازدواج کردنو همینکه اینو گفتم خانم فضول برگشت گفت اونا خیلی مواظب خرجشون هستنو نمیدونم خانمش خیلی جمع کنه و اهل ریخت و پاچ نیست دقیق یادم نیست دیگه چه جمله ای گفت ولی تابلو بود که منظورش به منه
منم خیلی بهم برخورد گفتم مگه ما خیلی اهل ریختو پاچیم فضول خانم هم همینجوری یه ریز داشت میگفت انقدر حرصم گرفته بود که نگو
دیگه همسری به خواهرش گفت بس کن من دارم با موژان حرف میزنم نه با تو
دیگه اونم لال شد
دیگه رسیدیم خونه و اونا رو هم جلو درشون پیاده کردیمو رفتن ...
ششم عید هم خونه مامانم بودیم جایی هم نرفتیم خوب بود ![]()
هفتم عید هم با همسری تصمیم گرفتیم بریم خونه دایی و خاله خودم و خاله و دایی شوشو و به مادرش اینا نگیم که دوباره هم بهشون سرویس داده باشیم هم حرف بخوریم
دیگه خودمون دوتایی عصری رفتیم تو راه مامانش زنگید رو گوشیش وقتی فهمید ما خودمون رفتیمو بهشون نگفتیم گفت به ما هم میگفتین حالا ما چه جوری بریمو این حرفا که شوشو بهشون گفت من نمیدونم ما جاهای دیگه هم میخوایم بریم نمیتونستیم شما رو بیاریم ![]()
روز نهم هم من بابا و مامانو ابجیمو و داداشام و دعوت کردم برای شام . همسری هم به مادرش گفت که حاج آقا اینا امشب میخوان بیان خونه ما و به شما هم سر میزنن
داداشم اینا ساعت ۸ اومدن که دیدم داداشم میگه مادر شوشوت اینا کجا میرفتن دم در تو ماشین بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم خیلی ناراحت شدم به شوشو گفتم یعنی چی میدونستن که مامانم اینا میخوان بهشون سر بزنن چرا رفتن پس ؟ شوشو هم زنگ زد بهشون گفت الان نرید حاج آقا اینا ۵ دقیقه دیگه میرسن خونتون ما که گفتیم بهتون کجا میرید پس ؟؟؟ ولی از اونجایی که خیلی ادمای بی فرهنگی میدونمشون گوش ندادن و رفتن خیلی حرصم گرفت ازشون به نظر من میخواستن جبران دیروزش که ما بهشون نگفتیم و خودمون رفتیم خونه خاله و دایی شوشو عیدی رو در بیارن
یعنی همچین آدمایی هستن دیگه ![]()
خلاصه اون شب مامان اینا اومدن خونمون و دور هم بودیم جای همه خالی خوش گذشت ولی از بس از این کار مادر شوهرم عصبانی بودم که حد نداشت
خلاصه شنبه ۱۰ عید بود ما هم تصمیم داشتیم که یکشنبه بریم مسافرت منم یکمی خونه رو مرتب کردمو لباسهامونو اماده میکردم که صبح مثلا بریم حالا دقیق هم نمیدونستیم بریم سمت لاهیجان یا بریم سمت گرگان هنوز تصمیم نهایی نگرفته بودیم که یدفعه دیدم همسری میگه قلبم درد میکنه منم خیلی ناراحت شدمو ترسیده بودم ![]()
ساعت حدودای ۵/۸ شب بود که راضیش کردم بریم بیمارستان قلب که دکتر ببینش خلاصه رفتیمو دکتر فشارو نوار قلب گرفت و گفت فشارشون خیلی رفته بالا منم خیلی ناراحت شدم
دکتره گفت این ازمایشو انجام بدین و بهم نشون بدین دیگه من به اسرار همسرمو راضی کردم که آزمایش بده .
جواب ازمایش ساعت ۱۲ شب حاضر شدو منم بردمش پیش دکتره تو اطاقش دیدم تا جوابو دید گفت حتما باید بستری بشن اصلا نباید حرکت کنن و منم زدم زیر گریه ترسیده بودم و فقط گریه میکردم همسری هم خودش خیلی از دکترو امپولو اینا میترسه خلاصه هر چی میگفت من بستری نمیشم من میگفتم نه باید بستری بشی هی نگران من بود که اون وقت شب چیکار میکنی و این حرفا
از اونور هم دکتره میگفت باید بستری بشه اگه میخواد بره باید رضایت بده دیگه به زحمت بستریش کردم تو سی سی یو اورژانس تا کارهای بستریشو انجام بدم ساعت ۱ شب شده بود
پ ن : خلاصه همسری رو بستری کردمو رفتم پیشش گفتم به داداش بزرگم زنگ میزنم که بیاد تو بیمارستان باشه که تنها نباشم اونم قبول کرد منم زنگ زدم داداشم اومد بیمارستان وقتی بهش زنگ زدم بنده خدا خیلی ترسیده بود هی پشت تلفن میگفت چی شده چرا و ....
تو سالن اورژانس بودم هنوز داداشم نیومده بود که دیدم دکترش داره با پرستارا صحبت میکنه میگه صبح باید آنژیو بشه منم خیلی بیشتر ترسیدمو رفتم از دکترش پرسیدم گفت باید ناشتا بمونه که صبح ببریمش آنژیو
دیگه من گریم بیشتر شدو هی میرفتم نگاش میکردم ولی پیشش اصلا به روی خودم نیوردم که میخوان آنژیوت کنن چون اگه میگفتم میترسید بیشتر
پرستاره صدام کرد گفت برو ۶۰۰۰۰۰ تومن بریز حسابداری تا کارهای آنژیوشو انجام بدیم منم مونده بودم تنها که خدایا چیکار کنم که داداشم اومدو بهش گفتم که باید انژیو بشه اونم رفت با دکتر حرف زد که به اون هم همینو گفتن خلاصه رفتم پولو ریختمو بعد به پرستاره گفتم به همسرم اصلا در مورد آنژیو هیچی نگید چون میترسه بیشتر
بعدش حدودای ساعت ۲ شب بود به پرستاره بخش گفتم میشه بیام رو اون صندلی کنار تخت همسرم بشینم قول میدم حرف نزنم اخه شوهرم خیلی ترسیده فکرو خیال میکنه تنهاست خلاصه خدا خیرش بده اجازه داد و من رفتم پیشش
ادامه دارد ...
خلاصه که اون شب تا صبح کنارش رو صندلی نشستمو چشم رو هم نزاشتم همسری هم طفلک انقدر استرس داشت که ۱۰ دقیقه میخوابید و میپرید
تا صبح یه سری دارو دادنو سرم هم وصل کرده بودن و هی هم آزمایش خون میگرفتن از عزیزم
بهش دستگاه هم وصل بود تا تکون میخورد هی بوق میزد منم همش میترسیدمو درستش میکرد خلاصه صبح شد اون شب خیلی سخت ![]()
صبح که دکتر اصلی اومد گفت ازمایش اولش انزیمهای قلبیش خیلی بالا بوده ولی تا صبح چند بار چک کردیم نرمال شده ولی به خاطر همون یه بار باید ایشونو انژیو کنیم همسرم هی به دکتر میگفت نه من آنژیو نمیخوام میخوام مرخص بشمو من میخواستم الان تو جاده باشم حالا دکتره هم میگفت نه آقا نمیشه اینجوری خیالمون راحت میشه
باید حتما انجام بشه
دیگه همسری گفت حالا که میخوان آنژیو کنن بیا زنگ بزنم به مامانم اینا بگم اونا بیان ببینمشون خلاصه که بعد از سه بار زنگ زدن بالاخره مامان شوشو گوشی رو برداشت همسری سلام و علیک و اون برگشته میگه چرا میخواستین برید مسافرت با ما خداحافظی نکردین ؟؟؟ همسری گفت نه بابا کدوم مسافرت من بیمارستانمو ...
دیگه مادر شوشو و بابای شوشو و داداشش ساعت ۵/۱۰ صبح اومدن بیمارستان
مادر شوشو به محض اینکه منو دید میگه موژان پسرم چی شد چیکارش کردی؟؟؟![]()
یعنی اون لحظه میخواستم سرمو بکوبم به دیوار از دستش ![]()
خلاصه همسری بردن انژیو ساعت ۱۱ صبح بود دیگه انقدر نذر کردم
پشت در اطاق عمل گریه کردم تا ساعت ۵/۱۲ که دکترش اومد بیرون گفت الحمدلله چیزی نیست باید دارو مصرف کنه و بخیر گذشته
دیگه ساعت ۵/۱۳ همسری رو اوردن بیرون بردن تو بخش جراحی مردان و من و داداشم با داداش شوشو رفتیم پیشش دیگه همسری هم یکم درد داشت و منم خسته شده بودم به من گفت تو برو ناهار بخور بعد بیا داداشش پیشش موند منم با داداشم رفتم خونه داداشم اینا ناهار خوردم ۲ ساعت بعدش رفتم پیشش و داداش خودش رفت ![]()
اون شب هم همسری اونجا بستری موند و ۱۲ فروردین ظهر مرخص شد و دکترش واسه اردیبهشت دوباره نوبت داده بهمون
خدا رو شکر که به خیر گذشت یه سری دارو باید بخوره و زیر نظر باشه
همسری که مرخص شد چون اسانسورمون از اول سال تحویل که سیم کشیا اتیش گرفت خراب بود مامانش هی میگفت باید بریم خونه ما
ولی من اونجا سختم بود دیدم خود همسری گفت نه میریم خونه مامان موژان ![]()
چون بابایی جونم واسه همسری قربونی گرفته بود دیگه رفتیم خونه مامانم اینا و قربونی کردیمو تا سه شنبه عصر خونه مامانم اینا بودیم ۱۳ بدر هم جایی نرفتیم
هی هم مامانش اینا زنگ میزدن خلاصه شب برای شام داداشش اومد دنبالمون رفتیم خونه مامان شوشو شام خوردیمو
شب هم رفتیم خونه خودمون یواش یواش کمک کردم تا از پله ها بردمش بالا
دیگه تا جمعه حوصلمون سر اومده بود به پیشنهاد همسری دوتایی رفتیم سینما و فیلم رسوایی رو هم دیدیم تا شنبه که اومدیم سرکار
همسرم خیلی ناراحته که مسافرت نرفتیم ولی من همش بهش میگم باید خدارو شکر کنیم که به خیر گذشته ![]()
اینم از تعطیلات من که هی واسش نقشه میکشیدم کجا بریم
![]()
تعطیلات عید
سلام به همه دوستای خوبم امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشین و تعطیلات به همه خوش گذشته باشه .![]()
دوست داشتم زودتر بنویسم ولی نشد . هم دسرسی به اینترنت نداشتم البته از نوع دیال آپ در دسرسم بود ولی خب اصلا با سرعتش نمیتونم کنار بیام به خاطر همین ۱۸ روز سمت لپ تابم نرفتم ![]()
روز سال تحویل که از خواب بیدار شدیم حدودای ساعت ۵/۸ بود که دیدم برق نداریم یعنی خیلی ضد حال بود چون هم یه جارو برقی کلی مونده بود بکشم هم دوش نگرفته بودم خلاصه همسری رفت پارکینگ ببینه علت چیه نگو شب سیم کشیای کل واحد ها اتیش گرفته و همسایه ها رفتن یه برقکار بیارن ولی دیگه چند ساعت به سال تحویل مگه کسی میاد کار کنه
خلاصه که سرتون رو درد نیارم یه برقکار پیدا شد که قبول کرد با دستمزد بالا بیادو سیم کشیارو درست کنه یعنی اون روز سال تحویل ما تا ساعت ۵/۵ عصر برق نداشتیم متاسفانه
دیگه تا برق اومد یه سشوار کشیدمو حاضر شدم رفتیم یه گلدون گل گرفتیمو با همسری رفتیم خونه مامان شوشو عزیز
شام موندیم بعد شام هم پایتختو دیدیم و عیدی لا قرانی از مادر شوهر گرفتیمو برگشتیم خونه ولالا کردیم
صبح هم که زود پا شدم و دوش گرفتم و حاضر شدم رفتیم خونه مامان جونم واسه مامان جونو وبابا جونم هم یه گلدون گل گرفتم خیلی ناز بود
بابا جونم هم به من و همسری عیدی داد دستش درد نکنه قربونش بشم
تو عید با مامانم اینا خونه عمه های من و عموم و خاله ام رفتیم عید دیدنی با مامان شوشو هم خونه فامیلای شوشو رفتیم
روز چهارم عید هم شام مهمون داشتم یعنی خودم مامان شوشو وخاله های شوشو و مادر بزرگش رو برای شام دعوت کردم . از شب قبلش کار کردم غذا فسنجون - مرغ - زرشک پلو - سالد ماکارانی - ژله بستنی - سالاد کاهو - بورانی بادنجون درستیدم همه میگفتن خیلی خوشمزست
دیگه همه خاله های همسری تعجب کرده بودن از دست پختم بعد از اینکه خاله ها و مادر بزرگ همسری رفت خواهر شوهرام کمک کردن ظرفها رو شستن چون واسه پخت و پز بهشون گفتم کاری ندارم نیومده بودن کمک منم دست تنها دیگه اخر شب از پادرد داشتم میمردم اونا هم که دیدن خیلی له شدم تنهایی همه چی رو اماده کردم دلشون سوخت ظرفهارو شستنو بعدش رفتن ![]()
صبح که پاشدم ظرفهای شبو جابجا کردمو خونه رو مرتب کردم اخه خیلی ولو شده بود دیگه تا ظهر داشتم جابجا میکردمو گاز پاک کردمو و ...
ادامه دارد ...
سال نو مبارک
۲۵- سلام به همه دوستای خوبم
قالب وبلاگ رو به خاطر نزدیکی به سال نو عوض کردم تا یه کم حال و هوای عید بگیره
امیدوارم دوست داشته باشین
همتونو دوست دارم عزیزای من
ارزو میکنم سال خیلی خوبی در انتظارتون باشه ![]()
سالی پر از عشق و دوست داشتن
سالی پر از سلامتی و نعمت و برکت
حتما موقع سال نو به یاد همتون هستم پارمین عزیز و نشمیل خوبم آشتی نازنین سایه مهربون سحر خوب و نازنین -دختر بندری عزیزم - الهه خوب - راشین عزیز - سایه نازنین(مسیر زندگی) -ملیکای خوبم - ارغوان مهربون- سارگل دوست داشتنی - مامان گلی خوب -مامان ریحانه نازنین - آوا عزیزم و حسنای خوب و مهربون و سمانه عزیزو مارال عاشق- مامان فرشته نازنین - مانای گل -آستون خوبم و همه مهربونای دیگه به یاد همتون هستم و از خدا میخوام که تو این سال جدید زندگی همه پر از عشق و سلامتی باشه و هر کسی هر چیزی که از خدا میخواد تو این سال بگیره ![]()
و همه دوستای نازنین و همراهم همیشه شاد و سلامت باشند ![]()
خیلی دوستتون دارم گلای من میبوسمتون
شاد وسلامت و پر انرژی باشید ![]()
![]()
پ ن : در آغاز سال نو ...
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باش ![]()
و
نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست اگر چه کوتاهترین شبش یلدا باشد.
خواستگار
سلااااااااااااااااام دوستای گلم ![]()
بیایین ادامه مطلب![]()
کادو تولد ؟؟؟
سلام به دوستای گلم
امیدوارم که خوب و خوش باشد ![]()
دیروز یه پست طولانی نوشتم که حذف شد خیلی هم حالم گرفته شد
دیگه گفتم ننویسمش حالا تو پست های دیگه یه جا هاییشو اضافه میکنم باشه ![]()
نزدیک عید شده من هنوز هیچ کاری نکردم استرس گرفتم![]()
اون هفته (چهارشنبه) که همسری انفولانزای شدید شد همش باید بهش میرسیدم و وقتی واسه خونه تکونی نموند
بعدش جمعه هم که یه سر رفتیم خونه برادرام اسباب کشی کرده بود به خانومش کمک کردم البته ۴ ساعت اونجابودم تا اطاق دخترشونو چیدیم و بعد ساعت ۵/۸ اومدیم خونه قرار بود مادر شوهر اینا بیان شب نشین البته به مناسبت تولدم که یه ماه و چند روز ازش گذشته بود
تازه وقت کرده بودن که بیان اخه نکه راهم دوره ![]()
البته اومده بودن خونم تو این یه ماه ولی کادو نیورده بودن خب
دیگه جمعه ساعت ۹ شب بود اومدن و همسری که مریض بود من خودم پذیرایی کردمو میوه و شیرینی و چایی اوردم دو ساعتی نشستن هی منتظر بودن من کادوشونو باز کنم ولی من که باز نکردم
دیدم خواهر شوهر ف میگه کادوتو باز نمیکنی گفتم چرا وقت نشد
. دیگه رفتم اوردم دادم به خواهر شوهر کوچیکه که واسم بازش کرد یه ابشار که رقص نور هم داشت بد نیست ولی من بیشتر چیزای خصوصی رو دوست دارم واسه تولد کادو بگیرم ولی خب دستشون درد نکنه تشکر کردم دیگه اومدن اب ریختن توش و زدن به برق و روشن کردن جالب بود صدای ابش ارامش میده به آدم ![]()
حالا دوباره شروع کردن به نظر دادن که کجا بزارمش یعنی دلم میخواست بگم خودم یه کاریش میکنم
هر چی میگفتن من گفتم اره خوبه حوصله نداشتم باهاشون کل کل کنم چون اخرش حرف خودشونو میزدن مث همیشه ![]()
واقعا نمیدونم چرا اینجورین واسم کادو اوردین مرسی دیگه قرار نیست بگی کجا بزارمش که والا ![]()
تازه میگفتن هفت سینت رو جلوی این بچین قشنگ بشه . یا مثلا میگفتن مهمون که میاد روشنش بزار
یعنی من نخوام اینو روشن کنم باید کیو ببینم اخه![]()
دیگه تا رفتن ساعت از ۵/۱۱ گذشته بود همسری هم آمپول داشت رفتیم درمانگاه زدیمو بنزین هم به ماشین زدیمو برگشتیم تا بخوابیم حدودای ۱ بود ![]()
یعنی وقتی صب ساعت زنگ میخورد میخواستم خودمو بکشم از بس تنم درد میکرد نمیخواستم بلند شم با هزار جور بدبختی پاشدم تا عصر هم سر کار له بودم بللللهه منم سرماخوردم ![]()
دیگه تا رفتم خونه سوپ گذاشتم ساعت ۸ هم همسری اومد منو برد دکتر و ساعت ۵/۱۰ برگشتیم خونه نمیدونم چه خبر بود مطب انقدر شلوغ بود خستم کرد الانم سر کار هستم به اسرار خودم گواهی نگرفتم واسه استراحت چون میخوام ۲ روز قبل عید دیگه نیام سر کار ![]()
میترسم بهم مرخصی ندن خب ![]()
راستی یه سری از دوستان در مورد خونه پرسیده بودن : هنوز جای مناسبی پیدا نکردم خیلی وضع خونه خرابه نمیدونم چه خبر شده . حالا قرار شده بزارم واسه بعد عید دوباره بریم بگردیم شاید چیزی پیدا کنیم
واسم دعا کنید تا بتونم یه جای خوب پیدا کنم
مرسی عزیزای من ![]()
این چند روز 2
ببخشید دوستان
یعنی یه ساعت نوشتم یه دکمه زدم همش پرید
خیلی حرصم گرفته دوباره فردا مینویسم اخه خیلی تایپ کردم چرا همش پرید ![]()
این چند روز 1
سلام دوستای خوبم ببخشید نمینوشتم . حالا میگم چی شده بود
از پنجشنبه شروع میکنم : چهلم پدر بزرگ همسری بود رفتیم سرخاک . چون باید میرفتیم سمت شمال چون ایشونو زادگاهشون دفن کردن صبح ساعت ۹ بهمراه مادر شوهر - پدر شوهر - و یکی از خواهر شوهرها (کوچیکه خانوم) و همسر حرکت کردیم از اونجایی که ما به اژانس تبدیل شدیم دیگه باهم رفتیم حدودای ۵/۱۲ظهر رسیدیم یه ساعتی سر خاک بودیم و همه خاله ها و دایی های همسری با بچه هاشون هم بودن بعد یه ساعت هم که اونجا موندیم حرکت کردیم . تو راه هم که همش میگفتن موژان خسته شده به همسری هی میگفتن وایستیم ناهار بخوریم ولی از اونجایی که میدونستم وایستادن مصادف میشود با حداقل ۱۵۰ هزار تومن پیاده شدن گفتم نه من گرسنم نیست میریم خونه ناهار دارم
چون تاحالا خیلی از این جور اتفاقها افتاده که همیشه اونا فقط پیشنهاد میدن ولی هیچوقت حساب نمیکنن منم که خیلی واسم پیش اومده بود گفتم نه من غذای تو راه بخورم مریض میشم
فکر نکنید خسیسم ها نه ولی از اینکه همش میخوان زرنگی کنن بدم میاد منم گفتم بزار یه دفعه ما هم زرنگ بشیم
خلاصه که برگشتیم و تو راه مادر شوهر مجبور شد به خواهر شوهر بزرگه ل خانوم زنگ بزنه که ما ناهار نخوردیم نون بخر ما اومدیم یه چیزی بخوریم ؟؟؟؟؟؟ بعد که نزدیک شدیم ل زنگ زده میگه من نرفتم نون بخرم
مادر شوهر هم به همسری گفت بچه ام خستست ( منظورش به برادر شوهر بود که نیومده بود و ساعت ۲ از سر کار رفته بود خونه ) نمیتونه اقای م بره نون بگیره سر راه نون بخریم و بریم یعنی انقد حرصم گرفت پس همسر من که حدود ۸ ساعت رانندگی کرده خسته نبود ؟؟؟؟؟ همسری هم گفت خب برنج درست میکرد من خسته نیستم
که برم نون بگیرم همسرم ناراحت شد
دیگه اونا رو دم در خونشون پیاده کردیم قرار شد مادر شوهر بره برنج بزاره ما هم به بهانه عوض کردن لباس بریم خونه و براشون گوجه و تخم مرغ و .... ببریم که املت درست کنن
یعنی وقتی میگم ما اینجا حکم آژانس و بغالی و نونوایی و اینا رو داریم باورتون بشه لطفا ![]()
خلاصه که ماهم رفتیم خونه و لباسهامون رو عوض کردیم و وسیله برداشتیم رفتیم خونه مادر شوهر وباهم ناهار میل فرمودیم ![]()
جمعه هم که مراسم ختم بود و ناهار دادن توی هییت خودشون و به علت اینکه تعداد میهمان ها زیاد بودن موقع ناهار مجبور شدم پاشم کمک کنم و از حق نگذریم خاله های همسرم و مادربزرگش خیلی تشکر کردن و ما هم خوشحال که تونستیم یه کاری برای اون مرحوم انجام بدیم خدا بیامرزدش![]()
شنبه هم که موقع ناهار تو شرکت اولین لقمه مصادف شد با شکستن دندون ۶ فک بال یعنی مردم از درد
صبر کردم ساعت کاری که تموم شد رفتم مطب دندونپزشکم و اونم که نگاه کرد گفت بله چقدر بد شانسی شما
دندونم کلا شکسته و باید جراحی بشه تا درش بیارم
دیگه ۵/۱ ساعت جراحیش طول کشید و مردم تا بخیه زدو تموم شد گفت ۱۰ روز دیگه برم تا بخیه هاشو بکشه خلاصه خیلی حالم گرفته شد ![]()
همسری هم زنگ زد به مامانش تا واسم سوپ بزاره که تا ما رسیدیم خونه ساعت ۹ شب شده بود
وقتی مادر شوهر واسم سوپ رو اوردن ساعت ۵/۱۰ شب بود میگفت دیروز چشمت کردن که اونجا کمک میکردی
یکشنبه سر کار نرفتم چون دکترم مرخصی نوشت واسم
. تا ساعت ۱ صبر کردم ببینم مادر شوهر یا خواهر شوهرا که میدونن من دندونم جراحی کردم یه زنگ میزنن که بیا اینجا دیدم نه اصلا به روی مبارکشون نیاوردن حتی یه زنگ نزدن ببینن حالم چطوره چه برسه که بخوان سر بزنن بهم ![]()
یعنی خیلی ناراحت شدم به همسرم گفتم که زنگ نزدن . مامانم طفلک چند بار زنگ زد که پاشو بیا اینجا اژانس بگیر واست سوپ درست کردم منم دیدم تا ساعت ۱ ظهر اینا زنگ نزدن همسری هم که دید اینا زنگ نزدن ناراحت شد و گفت با اژانس برو خونه مامانتینا منم رفتم . یعنی همچین ادمایی هستن اینا ![]()
بقیه رو میزارم پست بعدی اخه خیلی طولانی شده شما هم چشماتون خسته میشه خب
ببخشدا خیلی زیاد نوشتم فعلا ![]()
خونه ؟
سلام به همه دوستان خوبم ![]()
خیلی وقته ننوشتم دوهفته میشه اخه تو این مدت خیلی بی حوصله بودم
. گاهی اینجوری میشم
نمیدونم راستش یه کمی هم اعصابم خورده اخه دنبال خونه میگردیم قیمتا خیلی رفته بالا اصلا نمیتونیم یه جایی که مناسبمون باشه رو پیدا کنیم خلاصه که حسابی خسته شدم و موندم چیکار کنم ![]()
اینجا که الان نشستم خوبه صاحبخونه هم خوبه ولی به خاطر یه موضوعی باید بلند شم از اینجا
یعنی مجبورم چون تو کوچه مادر شوهر جان میشینیم و ایشون هم فکر میکنن چون ما نزدیکیم احتمالا هم اژانسشون هستیم هم هر کاری دارن باید شوشو انجام بدن با یه عالمه دخالت خواهر شوهرهای بی مزه و خودخواه و پرتوقع که مجردن و به خودشون اجازه هر گونه اظهار نظر تو زندگیم رو میدن منم دیگه راستش حوصله ندارم که هی نظر بدهند و هیچی نگم پس مجبورم بلند بشم و برم جایی دورتر بلکه بی خیال ما بشن
سه تا خواهر شوهر دارم که دوتاشون از من بزرگترند و مجرد دیگه خودتون حدس بزنید چقدر ح س ا د ت و دخالت دارن . خیلی خستم خیلی . برام دعا کنید زودتر یه جای مناسب پیدا کنیم
چون تصمیم دارم برای بارداری اقدام کنم ولی از دخالتهای اینا دیگه مجبورم برم دورتر تا بازم انقدر اظهار فضل و دانش نکنن یعنی رو مخ منن اینا خستم کردن با خودم فکر میکنم اگه باردار شم تو همه چیز باید نظر بدن و میترسم نتونم تحمل کنم اعصابم بهم بریزه واسه همین چون واسه بچه هم استرس خطرناکه تصمیم گرفتم بلند شم از اینجا
یه موضوع که گیر بیارن هر چقدرم حرفم درست باشه ولی نه از نظر اونا فقط خودشون میفهمن هر جوری جوابشون رو بدی اونا یه چیز دیگه میگن یعنی اگه بگی خوبه میگن بده اگه بگم بده میگن خوبه
عشق کل کل دارن ( دومیه و مامانش خیلی اینجورین بیشتر از اون دوتا ) منم دیگه زیاد حرف نمیزنم هر چی میپرسن میگم هر جور خودتون میدونین هر چی خودتون صلاح میدونین ولی دیگه تحمل ندارم که اونا هی تو کوچکترین مسائل مربوط به من نظر بدن حتی تو گذاشتن گلدون تو کدوم قسمت پذیرایی نظر میدن تو نحوه آب دادن به گلهای خونه خودم باید نظر بدن
واقعا دیگه خسته شدم ![]()
دوستای عزیزم ببخشید خیلی طولانی شد ولی خواهش میکنم واسم دعا کنید خیلی محتاج دعاهای شما هستم مرسی عزیزانم![]()
مادر
تقدیم به همه مادرها و مادر خوب و مهربون خودم که خیلی دوستش دارم ![]()
مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی!
مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد!
مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن زنی که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود!
ا ق ت ص ا د و تولد
بازم سلام به همه دوستای گلم . یعنی واقعا کسی میاد اینجا بهم سر بزنه ؟؟؟ چرا کسی نظر نمیزاره ![]()
امروز وبلاگ دوست خوبم (منتظر نی نی) رو میخوندم دیدم واقعا حرفاش حرف دل منم هست و حرف دل بیشتر مردم که
حقوق کارمندی دارن واقعا ناراحت کننده است وضع ا ق ت ص ا د مون ![]()
انقدر خسته میشم میرم سر کار وقتی میرم خونه که دیگه حوصله هیچ کاری رو ندارم یه وقتایی میگم
دیگه نیام سر کار به زندگیم برسم ولی بعد که فکر میکنم میگم تو این اوضاع ا ق ت ص ا د ی مگه میشه
با حقوق یه کارمند زندگی رو چرخوند دوباره بی خیال میشم و خستگی رو تحمل میکنم این شده
زندگی ما جوونا که هنوز بچه هم نداریم چه برسه به کارمندایی که 2 یا 3 تا بچه هم دارن و مستاجر هم
هستن دلم خیلی واسشون میسوزه![]()
واقعا چطور باید ناراحتی اعصاب نگرفت نمیدونم خدا خودش کمکمون کنه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قول دادم که در مورد هدیه های تولدم بگم :راستش واسه تولدم همسرم خیلی زحمت کشید واقعا سنگ تموم گذاشت واقعا که دستش درد نکنه(یه دسته گل
خیلی ناز با کیک خوشگل و ناز با یه ادکلن خیلی خوش عطر یعنی خیلیا خیلی و یه روسری خیلی شیک و
جیگر) دستش درد نکنه حسابی شرمندم کرد
واقعا که اصلا انتظار نداشتم منم کلی بوسیدمش و ازش تشکر کردم اخی نازی عزیزم ![]()
![]()
![]()
![]()
بابا جونم و مامانی نازم و ابجی جونم هم که زنگ زدن تبریک گفتن بعدش هم که پدرم بهم ۱۰۰ تومن پول داد
واقعا دستشون درد نکنه من اصلا انتظار نداشتم ![]()
و مامان شوشو هم زنگ زد تبریک گفت و اینکه این هفته احتمالا میان خونمون ( دستش درد نکنه )
و خواهر شوشو ها هم زنگیدن و تبریک گفتن
دست همشون درد نکنه ![]()
از جواب امتحانا هم بگم که فعلا دوتا از نمره هام اومده که خیلی خوب شدم خدایا شکرت ممنونم که کمکم کردی![]()
دوستای خوبم میشه واسم نظر بزارین مرسی خیلی دوستتون دارم
پ ن : نمیدونم چرا نمیشه واسه هیچکدوم از دوستان وبلاگی نظر بزارم شما هم اینجوری شدین ؟؟؟؟؟؟؟؟
تموم شد
سلام به همه دوستای خوب و مهربونم
بالاخره تموم شدن امتحانارو میگم آخیششششش راحت شدم ![]()
بعضی از نمره ها هم اومده که خیلی خوب بود خوشحالم ![]()
دیروز هم که از صب پا شدیم با همسری خونه تکونی داشتیم اطاق خوابمو کلا ریختم بیرون گردگیری و
جارو طی و شستن پرده هاش و خلاصه تا شب فقط دوتا اطاقها رو تمیز کردیم حالا پذیرایی مونده که
احتمالا امشب باید ترتیبش رو بدیم دست همسری هم درد نکنه خداییش خیلی کمک کرد
یعنی انقد درگیر کار شدیم یه دفعه دیدیم ساعت ۵ ما هنوز ناهار نخوردیم ![]()
دیگه سریع رفتم تو اشپزخونه و یه کتلت درستیدمو جاتون خالی خیلی خوشمزه هم شد خوردیم
( ساعت ۶ ) تازه داشتیم ناهار میخوردیم ![]()
راستی فردا تولدمه ههههههههه هر وقت تولدم میشه همینطوری خوشحالم راستی همه اینجورین ![]()
میام و واستون تعریف میکنم از کادوها ( ولی باور کنید که اصلا انتظار ندارم ها باور کنین باورتون نمیشه
؟؟؟؟؟؟؟؟؟)![]()
فعلا بای ![]()
زندگی و ...
میترسم از مریضی سخت از مردن از مریضیهایی که یواش یواش ادم رو از بین میبره
از سرطان این مریضی که جدیدا خیلی زیاد اسمش رو میشنویم ![]()
تا ۵ ماه پیش فکر نمیکردم این مریضی واسه یکی از نزدیکای ما اتفاق بیفته تا اینکه ۵ ماه پیش خالم
سرطان گرفت و عمل کرد و الانم شیمی درمانی میشه و بعدش حدود ۲ ماه پیش هم دکترا برای عمه ام
سرطان رو تشخیص دادن امروز عمل داره قراره یه کیست سرطانی از معدش خارج کنن خدایا خودت
کمکش کن خیلی ترسناکه هم اسمش هم دردش ![]()
خدایا خواهش میکنم سر کسی نیاد خیلی ترسناکه خدایا خدایا من خیلی میترسم
برای همه مریضها دعا کنیم ![]()
این پست خیلی غمیگین شد ببخشید دوستای خوبم
ماه بهمن
سلام ![]()
یه چند روز دیگه تولدمه ههههههههههوووووووووووورررررررررررااااااااااااااا
ولی یه چیزی تو دلم هست که خیلی غمگینم کرده خیلی
..........
پدر بزرگ
سلام به همه دوستای گلم خیلی دلم براتون تنگ شده بود
ده روز نبودم یکشنبه هفته قبل که امتحان داشتم بعد از امتحان همسرم اومد دنبالم رفتیم خونه
چون عصر بود امتحانم و اونم تعطیل شده بود
تازه یه ساعتی بود که رسیدیم خونه زنگ زدن گفتن پدر بزرگ همسرم فوت شده خیلی ناراحت کننده
بود
چون همسرم قبل اینکه بیاد دنبالم رفته بود ملاقاتی دیده بودش و وقتی اومد دنبالم میگفت
حالش خوب نیست ولی همش میگفت که دکترا گفتن خوب میشه هی امیدوار بود . مثل اینکه بعد
ملاقاتی فوت شدن خدا بیامرزش با پای خودش رفت بیمارستان ولی نمیدونم چرا یه دفعه الکی
از دست رفت متاسفانه ![]()
دیگه تا دیروز هی میرفتیم خونه پدر بزرگ و میومدیم این شد که دیگه آپ نکردم
دیگه اینکه واسه پدرم دعا کنید خیلی دوستش دارم عاشقشم
یعنی خیلی مظلومه خیلی
یه مشکلی واسش پیش اومده خیلی نگرانشم دیروز که داشتم از نگرانی میترکیدم تورو خدا واسش دعا
کنید
اون هفته هم یه امتحان رو از دست دادم به خاطر مراسم تشییع و ...
امتحان آخرم هم که پنجشنبه است ایشاله که اینو خوب بدم
بازم میام بهم سر بزنید مرسی خیلی دوستتون دارم ![]()
