دروغه

همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن دوباره دل تنگمو شکستی دروغه

چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی  با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه

همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم  همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم  بی تو بی اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خوب عیبی نداره دل من خیلی صبوره

همه میگن که تو نیستی همه میگن که تو مردی همه میگن که تنتو به فرشته ها سپردی دروغه

ما به هم محتاجیم....

دستهامون از هم اگه دور بمونه شب شیشه ای دیگه نمیشکنه....

خدا

خدا چرا عاشق شدم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوستت دارم

                               

تو را به اندازه زیبایی خاطره ات دوست می دارم

 تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را به اندازه هر ثانیه دوریت دوست می دارم   

  به اندازه هر ثانیه اش که هر ثانیه برایم سالها گذشت دوست می دارم

  به خدا بی توهرلحظه چشمانم می بارید... بازهم دوستت دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

تورا به خاطر تمومی فاصله ها دوست می دارم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

تورا به خاطر بارش باران بهاری دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی
که محو شد وهیچ گاه نشکفت دوست می دارم
برای پشت کردن
به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می
دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر غم شقایق دوست می دارم
به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تورا برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تورا به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر بارانی که بارید و اشکی که جاری شد

به خدا بی توهرلحظه چشمانم می بارید... بازهم دوستت دارم

به خدا بدون تو یه لحظه نفس راحت نکشیده ام ...دوستت دارم

       تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

   تو را بیشتر از هر وقت که بگویی  دوستت دارم
 تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...

دوست می دارم  ...

خداحافظ

شبیه برگ پائیزی پس  از تو قسمت بادم ,  خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم ,   خداحافظ و این یعنی در اندوه تو میمیرم ,  در این تنهایی مطلق  که میبندد به زنجیرم  و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد , چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ تو ای پایان آمد این دیدار پنهانی ,  خداحافظ بدون تو گمان کردی که می مانم ؟ خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی خداحافظ ....

عشق من

نیمه شب آواره و بی حس و حال    در سرم سودای جانی بی زوال , پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال , از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت , دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو بار را,  همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود,   آمدو هم آشیان شد با منو همنشینو همزبان شد با منو خسته جان بودم که جان شد با منو نا توان بودو توان شد با منو , دامنش شد آشیان خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی,  وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر,  مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر,  آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد.

 گفتمش گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورق بان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل , دل ز عشق روی تو ویران شده در پی عشق تو سر گردان شده , گفت در عشقت وفادارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان , با تو شادی میشود غم های من با تو زیبا میشود فردای من .

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افزون شده  جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده , بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش , در سرم جز عشق او سودا نبود  بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او زیبا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود , خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی خاص بود .

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارا نداشت  پیش پای عشق من سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت ,  آخر این قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بودو بس , یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود .

با منه دیوانه پیمان ساده بست  ساده هم آن عهدو پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم  را شکست,  آن کبوتر عاقبت از بند رفت  رفت و با دلدار دیگر عهد بست.

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه ی خون من است , بخت بد بین وصل آن قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این مهنت نشد .

عاشقان را خوشدلی تدبیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست.

از غمش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه ی اون من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم . آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من , عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردارو نگه آخر, این یک  بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل نبند .

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تارو پود گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود

         بعد از این هم آشیانت هر کس است باش یا او یاد تو ما را  بس است .

دوستم نداری

 

به چه قیمتی گذشتی از شبهای خیس مهتاب چی آوردی بر سر عشق بگذار آرزویی بر آب

به چه قیمتی غرورو سر راهمون کشیدی چرا لحظه های با هم بودنامونو ندیدی

خوب من ما هر دو باختیم توی این بازیه بی خود  هر دوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده من و تو  لحظه رو کشتیم  حکم اعدام دلامونو با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار نذار تو فکر تنهایی گم بشم نذار حرف و حدیث مردم بشم .

دلمو انقده نشکن آخه این دل عاشقت بود دل نکن این قلب خونو آخه روزی لایقت بود

دلمو انقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل رفتی و با بی وفایی زدی مهر لحظه باطل

تو که دوست نداشته باشی چرا آتیشم کشیدی اون که تو دنیای تو مرد دل من بود و ندیدی

از خواب وجودم به چه آسونی پریدی ریختن غرور این مردم ندیدی نشنیدی

اگه دوستم نداری به روم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار نذار تو فکر تنهایی گم بشم نذار حرف و حدیث مردم بشم .

 

 

دلم می خواست عشقم را نمی کشتند

صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند .

چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند

به باد نا مرادی ها نمی دادند

به صد یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی راندند

چنین تنها , به صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند .

دلم می خواست ,یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یک بار دیگر , همچو دیدار نخستین , پیش پایش دست و پا می زد

شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد .

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد .

دلم می خواست : دست عشق – چون روز نخستین

 هستی ام را زیر و رو می کرد !

مگو : ((این آرزو خام است))

دانته : پروانه من در تاری افتاده است که عنکبوتش سیر است نه میتواند بمیرد و نه میتواند بماند .

خدا جون

خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون واسه گریه کردنو دیدن این دنیای زشت

مرسی که پا به مادادی واسه ی سگ دو زدن واسه گشتن تو جهنم دنباله راهه بهشت

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی

خدا جون ممنون از این که دو تا دست دادی به ما تا اونهارو رو به هر مترسکی دراز کنیم

خدا جون مرسی از این دلی که تو سینمونه می تونیم دل یکی دیگرو بازیچه کنیم

آخ که شکرت ای خدا واسه جهان به این بدی چی میشد اگه تو دست به ساختنش نمیزدی ....