سروده‌ها

محمد بیدخونی

شوخی با اشعار حافظ علیه الرحمه (قسمت اول)، شاعر طنز: محمد بیدخونی

محمد بیدخونی جمعه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۵، 17:56

با احترام به ساحت قدسی حافظ (علیه الرحمه) و صرفاً جهت طنز:

قسمت اول

«برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر»
گفت مجنون: بفرستید جمیعاً صلوات
🍃🍃🍃
چو دیدم انتظارات گلم را با خودم گفتم:
«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها»
🍃🍃🍃
«مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم»
کسی فریاد می‌دارد: بیا مأمور برقم من
🍃🍃🍃
«مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم»
به یاد درس می‌افتم، مضاعف می‌شود دردم
🍃🍃🍃
«به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید»
ولی قبل از نماز آن را به آب پاک طاهر کن
🍃🍃🍃
«به می سجّاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید»
ولی زنهار! روی آن نماز و سجده مگزاری
🍃🍃🍃
«شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی»
خدا کند که نبیند معلّم دینی
🍃🍃🍃
«شکرفروش ـ که عمرش دراز باد ـ چرا»
نمی‌دهد به من ارزان کمی شکرها را؟
🍃🍃🍃
«به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر»
به پول و سکّه غزالان ماه‌سیما را
🍃🍃🍃
«چو با حبیب نشینی و باده پیمایی»
به یاد دار مجازات آن، که شلّاق است
🍃🍃🍃
«جز این قدَر نتوان گفت در جمال تو عیب»
که این نتیجۀ تزریق ژل به گونۀ توست
🍃🍃🍃
«دلم ز صومعه بگرفت و خرقۀ سالوس»
کجاست بستنی و دوغ و گوشفیل کجا؟
🍃🍃🍃
«قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست»
که در سراسر شیراز جمله بی‌خوابند!
🍃🍃🍃
«اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را»
ببخشم زنده رودش با همه آبِ گوارا را!
🍃🍃🍃
«من از آن حُسنِ روزافزون که یوسف داشت دانستم»
که تیرِ عشق او پرپر کند قلبِ زلیخا را
🍃🍃🍃
«بدم گفتی و خرسندم ـ عفاک الله ـ نکو گفتی»
تو که زورت به ماها می‌رسد، جای شکایت نیست
🍃🍃🍃
«ای صاحب کرامت شکرانۀ سلامت»
روزی حساب کن تو، صورتحساب ما را
🍃🍃🍃
سرکش مشو که خشمش، کتلت کند تنت را
«دلبر که در کف او، موم است سنگ خارا»
🍃🍃🍃
«در کوی نیکنامی، ما را گذر ندادند»
از بس که آن سگ زشت، بدنام کرد ما را
🍃🍃🍃
«آن تلخ‌وش که صوفی، ام‌الخبائثش خواند»
سمتش نرو پسرجان! چون چیز جالبی نیست
🍃🍃🍃
«هنگام تنگدستی، در عیش کوش و مستی»
هنگام مایه‌داری، بدبخت و بینوا شو!
🍃🍃🍃
«خوبان پارسی‌گو، بخشندگانِ عمرند»
زشتان پارسی‌گو، عمرِ تو کم نمایند
🍃🍃🍃
«حافظ به خود نپوشید، این خرقۀ می‌آلود»
آخر چه فکر کردی؟ حافظ که کم کسی نیست
🍃🍃🍃
«حافظ به خود نپوشید این خرقۀ می‌آلود»
صد خرقۀ نو و شیک، در خانه هست ما را

طنز پرداز: محمد بیدخونی
🍃🍃🍃

https://eitaa.com/bidkhouni

هرچه پیش آید مهم نیست

محمد بیدخونی یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۴، 15:35

با خدایت خوب تا کن، هرچه پیش آید مهم نیست

خویش را محو خدا کن، هرچه پیش آید مهم نیست

اینکه در دنیا کسی را دوست می‌داری مهم است

عشق خود را برملا کن، هرچه پیش آید مهم نیست

با یکی باش و فدا کن هرچه داری در ره او

هستی خود را فنا کن، هرچه پیش آید مهم نیست

شور شیرین در سرت داری اگر مانند فرهاد

کوه‌ها را جابه‌جا کن، هرچه پیش آید مهم نیست

عشق لیلی در دلت داری اگر مانند مجنون

مصلحت‌ها را رها کن هرچه پیش آید مهم نیست

هرچه پیش آید اگر از خوب و بد یا زشت و زیبا

بس توکل بر خدا کن هرچه پیش آید مهم نیست

محمد بیدخونی

https://eitaa.com/bidkhouni

زمزمۀ سحر

محمد بیدخونی جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴، 8:41

تا که تو یار من شدی ای گل سرخ آشنا
بوی بهشت می‌دهد کلبۀ بی‌ریای ما
نور تویی شرر تویی، شمس تویی قمر تویی
زمزمۀ سحر تویی، می‌بری‌ام به ناکجا
مثلِ شکر کلام تو، شمس و قمر غلام تو
جان من و سلام تو، بر تو هزار مرحبا
گم شده دل به کوی تو، گشته اسیر موی تو
پر زده‌ام به سوی تو، از بُنِ خاک تا سما
گر تو رها کنی مرا، محو و فنا کنی مرا
محو و فنا کنی مرا، گر نکنی مرا رها!
قبلۀ جان من تویی، روح و روان من تویی
روح من است کشتی و عشق تو گشت ناخدا
ای که ز عشق خسته‌ای، در دل من نشسته‌ای
راه وصال بسته‌ای، باز نمی‌کنی چرا؟

محمد بیدخونی

علی ای شاه دلم

محمد بیدخونی یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴، 8:20

علی ای شاه دلم، در شبِ غم ماهِ دلم

جز تو کس نیست در این غمکده همراه دلم

علی ای شاه نجف، حسرت ما راه نجف

شده‌ام عاشق و دلباختۀ ماه نجف

علی ای اسم خدا، رسم تو شد رسم خدا

در همه عمر نشد یاد خدا از تو جدا

نه خدایی نه بشر، ای رخ تو شمس و قمر

زادۀ توست قمر، فیکَ تجلّیٰ و ظَهَر

من غلام قمرم، بندۀ شاه و پسرم

من حسینی شدۀ عهد و مرام قمرم

اسدالله تویی، شیر خدا شاه عرب

هم یدالله تویی، پور تو شد ماه عرب

وان یکی خون خدا شد که به جوش آمده است

در غمش عالم و آدم به خروش آمده است

وان دگر از کرمش شهرۀ عالم شده است

روی حاتم ز بساط کرمش کم شده است

علی ای شاه دلم، در شبِ غم ماهِ دلم

جز تو کس نیست در این غمکده همراه دلم

نظری کن تو به ما، تا شوم از غصه جدا

لحظۀ مرگ به دیدار منِ خسته بیا

محمد بیدخونی

لینک کانال آثار محمد بیدخونی:

https://eitaa.com/bidkhouni

لیلةالرغائب

محمد بیدخونی پنجشنبه چهارم دی ۱۴۰۴، 19:12

سوزیست در دل ما، زان یارِ ماه‌سیما

کز جان سرودِ غم را، هر لحظه می‌نوازیم

در لیلةالرّغائب، جوییم یارِ غایب

کز هجرِ روی ماهش، پیوسته در گدازیم

محمد بیدخونی

میان کلبۀ تنهایی‌ام صدایی نیست

محمد بیدخونی شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴، 20:23

میان کلبۀ تنهایی‌ام صدایی نیست

صدای گرمِ نفس‌های آشنایی نیست

کنار پنجره می‌ایستم، نفس تنگ است

ولی گرفته‌تر از این هوا هوایی نیست

فضای شهر پر از دود و درد و بیداد است

برای مهر و محبّت ولی ندایی نیست

در این تلاطم موج و در این شب تاریک

برای کشتیِ ما هیچ ناخدایی نیست

نه برقِ شوق به چشمی، نه در دلی مِهری

ورای خانۀ غم، باغِ دلگشایی نیست

نه رازدار، نه یاری، نه غمگساری چند

در این زمانۀ غم یارِ باصفایی نیست

دلم هوای تو کرده هوای آمدنت

دریغ، نام و نشان تو هیچ جایی نیست

محمّد بیدخونی

چگونه وصف کنم اشتیاق آمدنت را؟

محمد بیدخونی شنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۴، 20:22

چگونه وصف کنم اشتیاق آمدنت را؟

چرا نمی‌شنوم من ترنّمِ سخنت را؟

بیا محوّلِ حالِ تمام مردم دنیا

که تشنه‌ است زمین عطر ناب پیرهنت را

مشامِ جان من آلوده شد به بوی گناهان

بدین سبب نتوانم شناخت بوی تنت را

به کعبه تکیه کن ای تکیه‌گاه و کعبۀ دلها

به عالمی بشناسان شهید بی‌کفنت را

تو ای یتیم ستمدیده شاد باش که آید

کسی که زنده کند حقِّ بودن و وطنت را

تو ای ستمگر صهیون سلام کن به عذابت

که خُرد می‌کند این مُشت عاقبت دهنت را

دوباره جمعه شد و بی‌قرار و خسته دل من

چگونه وصف کنم اشتیاق آمدنت را؟

محمّد بیدخونی

فلسطین، آزمون روزگار ماست، ای انسان!

محمد بیدخونی جمعه نهم خرداد ۱۴۰۴، 2:22

چرا هرگز جوانمردی به یاری برنمی‌خیزد؟

چرا هرگز کسی دنبال کاری برنمی‌خیزد؟

چرا از اشک گرم کودکان قلبی نمی‌لرزد؟

چرا فریادی از گوشه کناری برنمی‌خیزد؟

چرا خوابیم و افسرده؟ چرا سردیم و دلمرده؟

چرا از نایمان فریاد زاری برنمی‌خیزد؟

فلسطین آزمون روزگار ماست ای انسان!

چرا از غیرتت هرگز بخاری برنمی‌خیزد

بیا با هم به پا خیزیم و طرحی نو دراندازیم

برای ما کسی جز ما به یاری برنمی‌خیزد


محمد بیدخونی
خرداد ۱۴۰۴
#فلسطین

تمام دلخوشی ام شد «فَمَن یَمُت یَرَنی»

محمد بیدخونی پنجشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۲، 13:0

تقدیم به دوست خوبم روح الله مصلی نژاد که از من خواست شعری در مدح امیرالمومنین علی علیه السلام بگویم غافل از اینکه گمشده در قعر ظلمات کجا! وصف آفتاب عالمتاب کجا!

ز من مخواه که از بوتراب بنویسم
منی که ذرّه ام از آفتاب بنویسم
وجود من که کم از خاک پای قنبر اوست
جسارت است ز عالیجناب بنویسم
علی یگانه دهر است و خارج از فهم است
چگونه فهم نکرده کتاب بنویسم؟
علی برای همه پرسشی ست تا به ابد
چگونه راز ازل را جواب بنویسم؟
مرا بس است مناجات مسجد کوفه
به خط کوفی و چشم پرآب بنویسم
تمام دلخوشی ام شد «فَمَن یَمُت یَرَنی»
مگر مدایح حُسنش به خواب بنویسم!


۷ رجب ۱۴۴۵
محمد بیدخونی

حسین وار

محمد بیدخونی پنجشنبه پنجم بهمن ۱۴۰۲، 12:59

حسین وار دل از زندگی گسستن را
میانه معرکه از جان خویش رستن را
به روی دست گرفتن علی اصغر خویش
کنار پیکر اکبر به خون نشستن را
برای عهد خدا می شود تحمل کرد
مباد هرگز پیمان خود شکستن را
برای یاری دین ای برادران باید
بزرگ داشت وفا را و عهد بستن را
بیا وفا ز علمدار کربلا آموز
نخواست راحت و در عافیت نشستن را
نخواست ننگ امان نامه تا زبون سازد
ولی فروشی و پیمان خود گسستن را

محمد بیدخونی
۴ بهمن ۱۴۰۲

جنبش مشّایه

محمد بیدخونی جمعه هفدهم شهریور ۱۴۰۲، 5:52

ای همۂ دار و ندارم حسین
یاد تو آرام و قرارم حسین
ای همه جا یاد تو افروخته
جان من از شوق رُخت سوخته
تا غم تو پهنۂ جان را گرفت
آتش عشق تو جهان را گرفت
نیست کسی از خبرت بی خبر
نیست دلی از شررت بی شرر
نیست زبانی که نگوید ز تو
کیست که جز عشق بجوید ز تو
جان جهانی و جهانم تویی
در دل تنگم ضربانم تویی
حال من امروز حسینی تر است
چون که غمش جان مرا رهبر است
غصه نخوردم که به دنیا رسم
بلکه به پیروزی عقبی رسم
عاقبت نیک به جز عشق نیست
مقصد این راه به جز عشق چیست؟
چیست به جز عشق جلودار ما
کیست جز او محرم اسرار ما
محرم اسرار به جز عشق نیست
عشق فقط عشق حسینِ علیست
اوست که عالم همه حیران اوست
جن و ملک جیره خور خوان اوست
بر سر ما سایۂ احسان اوست
در دل ما مهر فراوان اوست
جلوه گه مهر رخش اربعین
عقل جهان خیره ز عشقی چنین
ارتش عشاق همه سوی اوست
قبلۂ عشاق همه روی اوست
خیزش شیعه ز فراخوان اوست
منعم ما سفرۂ احسان اوست
آنچه در این خیزش ما غالب است
عشق علی بن ابیطالب است
لشکر خوبان جهان اربعین
خیزش احرار زمان اربعین
وعده پیروزی حق اربعین
برده ز هر گوشه سبق اربعین
خون حسین است به جوش آمده
لشکر شیعه به خروش آمده
جنبش مشّایه چو لبیک ماست
جانب سلطان زمان پیک ماست
یعنی از این قوم مشو ناامید
شمس نهان وقت طلوعت رسید
تا که دلم گرم ز نور تو شد
هر قدمم نذر ظهور تو شد

محمد بیدخونی
شهریور ۱۴۰۲، طریق العلما

عشق محمد تو را بَرَد به سماوات

محمد بیدخونی چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲، 7:10

عشق محمد تو را بَرَد به سماوات
عشق علی ملجأ است و قبلۀ حاجات
ای که هوای حسن نموده دل تو
عشقِ کریمت کشد به سوی کرامات
ای که هوای حسینِ فاطمه داری
هان! مگذاری زمین علامت و رایات
اوست چراغ هدایتی که نمیرد
کشتیِ فوز است و راهِ کسبِ مقامات
کاش شفاعت شویم در صف محشر
روز قیامت به دست مادرِ سادات
محمد بیدخونی

۱۴۰۲/۱/۳۰

تو آتشی که نمی‌میری

محمد بیدخونی شنبه دوازدهم فروردین ۱۴۰۲، 10:23

تو ای نگارِ عزیزِ من! قرارِ روح و تنی جانا
در این زمانۀ بی‌حرفی، شرارۀ سخنی جانا
به جز تو دل به کسی هرگز نبسته‌ام و نخواهم بست
غم تو بسته به جان تا مرگ هماره چون کفنی جانا
تو سربلند شدی هرجا در آزمون وفا و عشق
تو سرفرازی و پابرجا نگار ممتحنی جانا
من از خصال نکوی تو چه نکته‌ و سخنی گویم
که چون طراوت بوی گل میان هر چمنی جانا
سپندوار به شوق تو عنان خویش ز کف دادم
تو آتشی که نمی‌میری میان قلب منی جانا
محمد بیدخونی
۱۴۰۲/۱/۴
#غزل #شعر_عاشقانه #محمد_بیدخونی

گنجینۀ عشق

محمد بیدخونی شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۱، 7:41

دلم از هر که در این شهر پریشان شده باشد
از تو ای دوست محال است گریزان شده باشد
از نگاه تو که تصویر خدایی به زمان‌ها
شاید این گمرهِ مغضوب، مسلمان شده باشد
نه مسلمان و نه سلمان که سلامِ رخ ماهت
هر که بشنید به جان، محرم جانان شده باشد
جان که گنجینۀ عشق است به پای تو فشانم
زنده از عشق، کسی گشت که قربان شده باشد
عشق دریای عمیقی‌ست پر از گوهر نایاب
دل به امواج غمت غوطه ور از آن شده باشد
غم تو شادی محض است و به هر لحظه دل من
سرخوش از این غم و اندوه فراوان شده باشد
چه به پای تو بریزم که سزاوار تو باشد
که به قربان تو جان‌های عزیزان شده باشد
چه بگویم که غمت با من بیچاره چه‌ها کرد
او بداند که دلش کلبۀ احزان شده باشد
دل من مهر تو می‌جست، و گر نه چه کسی دید
نخل بوشهر که پابند سپاهان شده باشد؟!

محمد بیدخونی
۱۴۰۱/۱۲/۲۶

یاد مولا

محمد بیدخونی شنبه پانزدهم بهمن ۱۴۰۱، 2:14

چند روزی فکر من آشفته بود

بر لبم هرگز گلی نشکفته بود

با خودم گفتم چه دنیایی شده

این زمین پیر بدجایی شده

دیگر از شادی نمی‌بینم اثر

جای خوبی را گرفته نحس و شر

دیگر این دنیا ندارد فایده

چون که زیر و رو شده هر قاعده

اصل هر کاری دغلبازی شده

حق و باطل جابجاسازی شده

هرچه می‌جویم کمی انصاف نیست

یک دل پاک و زلال و صاف نیست

جای بخشش هرکه در فکر خود است

گشته خوبی پیش مردم خوار و پست

صحبت مال و منال دنیوی

چیره گشته بر ثواب اُخروی

تا که یک شب در دلم نوری دمید

یاد مولایم به فریادم رسید

حال و روز دل اگرچه ناخوش است

ذکر اوصافِ علی مولا خوش است

آن شجاعِ عادلِ خیبرگشا

آن شهِ کرّارِ مُلکِ لا فتیٰ

نیست در اخلاص و انصاف و عمل

مثل مولا، آن وصیِّ بی‌بدل

جانشین حضرت خاتم علی‌ست

در عدالت شهرۀ عالم علی‌ست

شهرِ علمِ مصطفی را او در است

ابنِ عمّ و وارث پیغمبر است

عشق زهرا نور چشم مصطفاست

بندۀ مخصوص درگاه خداست

تا نوشتم از علی شیر خدا

روح و جانم مست شد از این ندا

اِکْفیانی یا محمد یا علی

وَانْصرانی یا محمد یا علی

محمد بیدخونی

#میلاد_امام_علی

#روز_پدر

#ماه_رجب

نور بصیرت

محمد بیدخونی شنبه هشتم بهمن ۱۴۰۱، 18:16

با خامنه‌ای نور بصیرت داریم
از جبهۀ کفر و ظلمتش بیزاریم
با خصم بگویید که تا آخر خط
ما پیرو پورِ حیدرِ کرّاریم

#محمد_بیدخونی
#لبیک_یا_خامنه_ای

آقای خوبی‌ها

محمد بیدخونی جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 17:29

آقای خوبی‌ها دلم تنگ است خیلی تنگ
قلبم ترک خورده‌ست همچون شیشه‌ای از سنگ
بی تو جهان هرگز نخواهد دید روزی خوب
بین خوشی‌ها و جهان راهیست صد فرسنگ
این روزها حال کسی خوش نیست آقا جان
ریشه دوانده در جهان فقر و فساد و جنگ
بازار دین سرد است اما کفر می‌تازد
از بی‌حیایی شهر ما دیگر ندارد ننگ
تنها علاج ما ظهور توست آقا جان
جز تو کسی هرگز نخواهد برد از دل زنگ
با ذوالفقار حیدر کرار می‌آیی
آن روز می‌گیرد جهان از عدل و خوبی رنگ

بیدخونی

بی‌قرار

محمد بیدخونی جمعه دوم اردیبهشت ۱۴۰۱، 16:54

شکسته‌ام ز جفای کسی که یارم بود

پناهگاه دل بیقرار و زارم بود

به بی‌وفا شدنش فکر هم نمی‌کردم

کسی که شمع فروزان شام تارم بود

هنوز از ته دل دوست دارمش اما

گذشت آن لحظاتی که او دچارم بود

گذشت لحظۀ شیرین دوستت دارم

گذشت آن لحظاتی که بیقرارم بود

تمام روز و شب از فکر او پریشانم

چه روزهای بدی! کاش او کنارم بود

 

محمد بیدخونی

 

 

یا رب از تشویش بی‌حاصل مبرّا کن مرا

محمد بیدخونی چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰، 0:29

یا رب از تشویش بی‌حاصل مبرّا کن مرا
در سکونتگاه لطفت تا ابد جا کن مرا
چون شکسته برگ زردم زیر پای غصه‌ها
تازه‌ از باران مهرت مثل گل‌ها کن مرا
بی تو و یاد تو این دل پیر غم‌پرورده شد
چاره کن افسردگی را، شاد و برنا کن مرا
زین خراب‌آباد بی‌عشقان به تنگ آمد دلم
بیقرار از عشق شورانگیز مولا کن مرا
از فراق مصطفی، حتی ستون هم ناله کرد
کمتر از آنم مدان، مفتون طاها کن مرا
زندگی بی سایۀ لطفش سرابی بیش نیست
با نم آب وضویش پاک و زیبا کن مرا

محمد بیدخونی

سنگ و آیینه

محمد بیدخونی دوشنبه دهم آبان ۱۴۰۰، 5:40

دلم گرفته ز لبخندهای پر کینه

از این جماعت دشنام‌گوی دیرینه

دگر به هیچ مرامی نمی‌توان دل بست

در این زمانه که سنگ است قلب آیینه

رفیق خلوت دیرینه‌ام کجا رفتی؟

که ماند داغ وصالت همیشه در سینه

غم ندیدن تو لحظه‌های عمرم را

شبیه کرده به حسّ غروب آدینه

بیا که بی‌تو به هم ریخت وضعمان آقا

در انتظار تو زد چشمهایمان پینه

 

محمد بیدخونی

یا رب

محمد بیدخونی جمعه هفتم آبان ۱۴۰۰، 0:11

یٰا رَب از دل،‌ گَردِ اَندوهِ دَمادَم را بِبَر

چون خزان از شاخسارم برگِ ماتم را ببر

همچو اشکی مانده‌ام تنها میانِ سیلِ آه

رنجِ مهجوری به سَر کُن، چشمِ پُر نم را ببر

روزهایِ خوب رفتند و به جز حسرت نَمانْد

فرصتِ پرواز اینجا نیست جانم را ببر

سوختم اما مجالِ آه هم حاصل نگشت

یا رَب این آتش که زد بر آشیانم را ببر

قلبم از این خلقِ ناراضی و بی‌سامان گرفت

تازه کن لوحِ ضمیرم، نقشِ عالَم را ببر

 

بیدخونی

صبح نگاه

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:38

بی‌تاب شد از دوریَت این قلبِ شکسته

بی‌خواب شد از هجرِ تو این دیدۀ خسته

یک عمر به شوق تو دویدیم و ندیدیم

جز گَردِ بلایی که بر این سینه نشسته

آه از رخِ ماهِ تو و شب‌های سیاهم

از صبحِ نگاهِ تو و آیاتِ خجسته

غم‌های مرا خط بکش ای دوست به لبخند

تا پنجرۀ عمر مرا مرگ نبسته

این قصه به پایان نرسد تا تو نیایی

هرچند دلم از قفسِ قافیه رسته

 

محمد بیدخونی

روزنه

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:37

غم می‌خورم و طاقتِ فریاد ندارم
از سوزش دل، نقطۀ آباد ندارم
شادیِ جهان جمله به پابوسِ فنا رفت
امروز به جز خاطرِ ناشاد ندارم
دستان تمنّای من و لطف تو ای دوست
کز غیر تو در دست، به جز باد ندارم
درها همه دیوار شد و پنجره‌ها سنگ
اینک به دلم روزنِ آزاد ندارم
یک روزنه بگشا به دلم سمت نگاهت
زیرا به از آن موهبتی یاد ندارم

محمد بیدخونی

تُنگ حسرت

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:35

هر سو کَشَد مرا دلِ بی‌اختیارِ من

این خسته از جفا، دلِ بی‌غمگسارِ من

پیوسته در سراچۀ اندوه می‌خزد

تا در رسد به سردیِ سنگِ مزارِ من

یاران به جز غم از منِ دلخسته نشنوید

زیرا مرا به غصّه پسندیده یارِ من

آیات ابتلا همه در صدرِ دفتر است

گلبرگِ پرپر است نشانِ قرارِ من

من ماهی رها شده در تُنگِ حسرتم

آب است هرچه هست به چشمِ خمارِ من

ای کاش سرنوشت مرا با تو می‌نوشت

ای در دلم نشسته، یگانه نگارِ من

محمد بیدخونی

آرزوی کربلا

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:34

شیشه‌ی عطرِ تنت افتاده بی‌سر یا حسین

عطر یادت کرده عالم را معطّر یا حسین

در دل هر ذره‌ای غوغای عاشورا به پاست

در سر هر مَحرمی آشوب محشر یا حسین

کربلا جولانگه عشق است و ایثار و جنون

گشته مجنون عالمی از هجر اصغر یا حسین

دشمن ابتر اگر حلقوم شش ماهه درید

عالمی را زنده کرد از آب کوثر یا حسین

نیست در جان و دلم جز آرزوی کربلا

خسته‌ام اذن سفر ده جانِ مادر یا حسین

محمد بیدخونی

قبله‌نما

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:32

هر آنکه در دل خود حبِّ مرتضیٰ دارد

به روی چشمِ همه کائنات جا دارد

علی‌ست قبله‌نما، زین سبب محبِّ علی

به هر کجا که رود رو سوی خدا دارد

غدیر بر همه ثابت نمود پیغمبر

نظر به برتریِ شاهِ لا فتیٰ دارد

سزاست خاک نشابور زر شود زیرا

حدیث سلسله را تحفه از رضا دارد:

«دژِ پناهِ خدا لا اله الّا الله‌ست

ولی برای کسی که ولای ما دارد»

امام، شرط رسیدن به حصنِ توحید است

ولایت علی از نورِ حق، ضیا دارد

بگو که شکر کند نعمتِ ولایت را

هر آنکه در دل خود حبِّ مرتضیٰ دارد

محمد بیدخونی

 

ماه غم‌نشان

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:31

تنها نه جانِ ماست که بی‌تابِ ماتم است

«سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است»

نزدیک گشته است به معراجِ عقل و عشق

این کاروانِ شاهِ شهیدانِ عالم است

ماهی ز راه می‌رسد اندوه‌بار و سخت

ماهی که هرچه ناله کنی باز هم کم است

ماهی که آسمان و زمین گریه می‌کند

ماهی که غم‌نشان شده نامش مُحرّم است

عباس و مَشک و نالۀ طفلانِ تشنه‌لب

فریاد العطش همه جا ذکرِ هر دَم است

هرکس که روضه‌خوان شده قلبش برای او

بی‌شک حسینی است و بدین خانه مَحرم است

محمد بیدخونی

حسین

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:30

روضه‌خوانیم تو را ای شهِ بی‌یار، حسین

اشک می‌جوشد از این دیدۀ خونبار، حسین

کربلایت به جهان درس فداکاری داد

جان فدای تو و یاران وفادار، حسین

حلقۀ سینه‌زنان جامه‌دران می‌آیند

همه بر گِرد تو سرگشته چو پرگار، حسین

این چه داغیست که بعد از گذرِ چندین قرن

می‌شود تازه‌تر از پار به هر بار، حسین

این چه سوزیست که تا نام تو آید به میان

اشک از دیده روان است به تکرار، حسین

آه و افسوس از آن روز که بی‌لشکر و یار

بود تنها وسط صحنۀ پیکار، حسین

کاش بودیم کنار تو در آن دشت بلا

تا که باشیم تو را یاور و غمخوار، حسین

محمد بیدخونی

 

طلعت خورشید

محمد بیدخونی جمعه نوزدهم شهریور ۱۴۰۰، 15:27

ای به فدای تو جان، از تو جهان پرخبر

از تو و یاران تو، جانِ جهان پرشرر

قصه‌ی عشقت زدود جمله‌ی غم‌ها، ولی

غصه‌ی ما تازه شد، قصه چو آمد به سر

بر سرِ نیزه سرت طلعتِ خورشید بود

مِهر تو تسخیر کرد جمله قلوبِ بشر

مشیِ تو در کربلا درسِ عبودیّت است

چون که گذشتی تو از خواهر و دخت و پسر

بنده اگر بنده شد، گوهرِ تابنده شد

بندگی‌ات می‌دمد، نور چو شمس و قمر

راه تو راه خداست، سیره‌ی تو دین ماست

ننگ بود خم شدن، بر درِ سلطانِ شر

کاش که ما می‌شدیم منتقم خون تو

با خلفِ صالحت، حجّتِ ثانی عشر

 

محمد بیدخونی

 

بیوگرافی
بسم الله الرحمن الرحیم
............................
دوستان