کسي از نوشته هايم رفت
کسي که براي نوشتنش سالها سعي کرده بودم،
کلمه ها را پس و پيش کرده بودم،
کسي که آمده بود تما م دنياي من باشد از نوشته هايم بيرون رفت،
يکي از همين غروب هاي زمستان از نوشته ي من بيرون رفت
...و وقتي که آفتاب در آن دور داشت غروب مي کرد
يک سمت کوچه را گرفت و براي هميشه رفت ..
من مانده م و چند تا کلمه و بادهايي که مي وزيدند
اما موها و دست ها
و درخت ها ي خيابان هاي شهر را با خودت برده بودي.
بالاخره يکي از همين روزها بايد با هم چشم تو چشم شويم خدا ..
بايد به هم زل بزنيم و به هم توضيح دهيم
که در تمام مدت داشتيم در مورد هم چي فکر مي کرديم ..
براي هم توضيح دهيم که در تاريکي لحظه هاي پاياني شب
که من اميدوار بودم به بودنت و صدايت مي کردم
تو در خواب کدام يکي از موجودات زميني ات
داشتي لحظه هاي خوب زندگي ش را به يادش مي آوردي
که من از يادت رفته بودم ..
بايد به من بگويي در تمام ثانيه هايي که زل مي زدم به سقف
و اميدوار بودم که بيرون پنجره ها باران ببارد
و هيچ آدمي از ترس تنهايي توي کوچه ها
با صداي بلند آواز نخواند کجا بودي که صداي من را نشنيدي....