هَم سَری، هَم دَر سَری، هَم دَرد سَرهای سَری

پادِشاٰهی میکُنی ای عِشق، تاجَت برقَرار!

اگر آدم ها می دانستند فرصت با هم بودنشان چقدر محدود است نامحدود یکدیگر را دوست می داشتند و هوای همدیگر را داشتند

💎پاییز آشناست...

مثل عزیزی که از سفر بازگشته، مثل

رفیقی که بعد مدت‌ها به دیدنت آمده،

مثل بخار برخاسته از

چای داغی که با لذت و اشتیاق می‌نوشی‌،

مثل عطر خاک باران خورده،

مثل طعم گس خرمالو در هوایی ابری،

مثل بوی تند و گیرای نارنگی،

مثل صدای باران در شبی سرد،

مثل هیجان نخستین نگاه،

نخستین لبخند، نخستین آغوش...

پائیز را دوست دارم.

هر شب

در گوشه ای از این شهر

آدم هایی ، بخاطر پا گذاشتن

بر " مینِ خاطرات "

جان میدهند !

همه یِ ما باید کسی را داشته باشیم

که وقتی یک روز ، روزِ ما نبود

بنشینیم رو به رویش و غرغر کنان از سیر تا پیازِ تمامِ بد بیاری هایمان را برایش تعریف کنیم

و او هم لبخند به لب گوش کند و پایانِ هر جمله مان بگوید

"حق داشتی پس اینقد عصبی بشی،

حالا ولش کن مهم نیست،

فدایِ سرت" .

میدانید آدم هرچقدر هم قوی باشد

باید کسی را داشته باشد

که حالِ بدش را بفهمد

که نگذارد

به حالِ خودش بماند

کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...

ولی آدم‌ها هرچه‌قدر هم فراموشی بگیرن ، اون آدمی که تو روزای سخت همراهشون بوده رو فراموش نمیکنن…!

آدميزاد فقط

با آب و نان و هوا

نيست كه زنده است

اين را دانستم و می‌دانم

كه آدم به آدم است كه زنده است

آدم به عشق آدم زنده است!

ایستاده ام

در سرزمین سردو خاموش،

خیره ام،

به افق های دور

به شکفتن در سکوت و تاریکی

و در عمق نگاهم

رژه ی کبوتران بی بالی ست

که از سردی و روزمرگی دوران

به تنگ آمده اند

و چه شباهت عجیبی

بین آدمهاست ؛

انبوهی از رویاهای نافرجام !

در مُردابی به نام زندگی....

ایستاده ام

در وسعتی که مردمش

در گوش هم منطق مُبتنی بر عشق را زمزمه می کنند

اما

نه عشقی وجود دارد

نه منطقی استوار است

هر چه هست

تا چشم می بیند

بن بست است و دیوار

و یخهای سِتُرگ

و آسمانی بی بهار...!

آدمی ست دیگر ، حتی در اقیانوس هم زنده می ماند، اما گاهی در یک جرعه دلتنگی غرق میشود...

بودنِ بعضی از آدما شبیهِ ساعتِ شِنیه؛

داریشون...

کنارِ خودت داریشون، توو دستات داریشون

اما؛ هر لحظه حجمِ نبودنشون

زیاد و زیادتر می‌شه

و تو هیچ کاری از دستت برنمیاد

جز این‌که؛

فقط تماشا کنی و ببینی کی آخرین دونه‌ی شن پایین می‌افته، "آخرین بهونه‌ی بودن".

بعد اگه هم بخوای ساعت شنی رو زیر و رو کنی

تا واسه چند لحظه هم که شده

دوباره بودنشونو به دست بیاری

تازه می‌فهمی فقط انبوهی از "نبودن"ها رو زیر و رو کردی...!