با تو

گویند:

تاریخ غیر از نام‌های سخت

چیزی نیست

و خاطرات تلخ؛

اما

تاریخ ما را عشق

هر روز شیرین‌تر روایت می‌کند

                                      با تو.

گم شده

دنيا كوچكتر از آن است

كه گم شده اي را در آن يافته باشي

هيچ كس اينجا گم نمي شود

آدم ها به همان خونسردي كه آمده اند

چمدانشان را مي بندند

و ناپديد مي شوند

يكي در مه

يكي در غبار

يكي در باران

يكي در باد

و بي رحم ترينشان در برف

آنچه به جا مي ماند

رد پايي است

و خاطره اي كه هر از گاه پس ميزند

مثل نسيم سحر

 پرده هاي  اتاقت را

قسمت

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

       تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی

        من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

زندگي

زندگی با همه ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست

اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی جنبش جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه آغاز حیات

تا به جائی که خدا می داند . . .

من هستم

آسمان هست

من هستم

مثل یک پرستوی مهاجر با حسی غریب

 نه برای تو و نه برای هیچکس

شاید برای باور وجودم اثباتی لازم باشد
 
اما من وجود دارم

برای تنهایی دیوارهای اتاق

برای ترک خوردگی روح باغچه

با قلبی در حال تپیدن جدا از همه بودنها من هستم

همانطور که آسمان هست

 

خاطره ي خيال

زير باران ايستاده ام

                   كنار خاطره هاي خيس

 و ريزش عمر را نظاره ام

                   آرام آرام

 چيزي نبوده جز خستگي تلاش

چيزي نمانده جز خاطره ي خيال !

پوشانده آسمان را ابر

مانده تنها رد پاي زندگي

                چيز ي زمين خيس ... !!!

رها شدگی

درین رها شدگی

چیزی جز سکوت نیست

 و امتداد چشم‌هایم را

      هیچ ابر دلپذیری پر نخواهد کرد

بیاد آوردنت

            هر روز

دردآورترین شکل فراموشی است

ای دبستانی ترین احساس من

 

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درس‌های سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی  با پا روی برگ

همکلاسی‌های من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می‌شد باز کوچک می‌شدیم

لا اقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچ‌ها که بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر

یاد درس آب و بابایت بخیر

 ای دبستانی‌ترین احساس من

بازگرد این مشق‌ها را خط بزن

 

انتظار موعود

چشمانم به راه است و دلم در انتظار

در انتظار نامي بزرگ

نامي كه دلها را آرام ميكند

زندگي با تمام خوشي ها

تلخ ترين سهم ماست از دنيا

سهم ما از زندگي

پا نهادن بر ارزشهاست

دروغ

بي عدالتي،

گناه، گناه و ...

زنده ايم به اميد آن روز...

 

عید یعنی...

پیچش دست نوازشگر یاس

دور اندام سپیدار بلند

کیسه هایی که همه سرشارند....

از خرید لبخند!

رقص یک قاصدک از نغمه پرمهر نسیم

پرش از آتش سوزنده ی افکار قدیم

مستی باغچه از رایحه شب بوها

خنده پاک و نجیب گلها

تپش قلب کبوتر لحظه یافتن خانه نو ....

برق زیبای نگاه من و تو ....

وزش عطر اقاقی با باد...

گردش شاپرکان آزاد.....

همهمه...

عشق....

صفا .....

رنگ و صدا.....

و تماشای خدا