عاشق نبودی
خدایا ..... از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار
نگاهی
یادی
تصویری
خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد
روزی چقدر عاشق بودیم ...
خدایا ..... از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار
نگاهی
یادی
تصویری
خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد
روزی چقدر عاشق بودیم ...
تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
چه جنونی٬چه نیازی٬چه غمیست...
یا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد
چه عذاب و ستمی ست
دردم این نیست ولی
دردم این است که من بی تو دگر
از جهان دورم و بی خویشتنم
پو پکم! آهو کم!
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...!
به او گفتم
باران که ببارد
عادت خواهي کرد به گريستن در باران
و اشک هاي تو
باراني خواهد شد
هم چون تمام باران ها ،
خنديد؛ او عادت را نمي فهميد ...
همیشه منتظرت بودم که
..........
منتظر دستای گرمت بودم تا نجاتم بده
هر چی با تو خنديدم ، هر چی گريه کردم
هر چی احساس کردم
نميدونم کدوم آرزو، تو رو صدا کرد ؟
نميدونم کدوم خواهش ، معنای خواهش من شد ؟
نمی دونم کدوم شک و ترديد ، واژه های دردآلود منو از يادت برد ؟
نميدونم چرا اين قصری رو که تمام نفسهام تو اون محبوس بود
يه شبه خراب شد؟
همه راها رو رفتم
همه درارو کوبيدم
با تمام حسم صدات کردم
ولی نفهميدم چرا؟
چرا نشد پيدات کنم
چرا نشد مال من باشی؟
می دونم بی تو بودن سخته
تو اين چند وقت خوب مزه اش رو چشيدم
اما من تسليم تقديرم. تسليم انتخاب تو
تازه يه تشکرم به اون بدهکارم .
به خاطر تمام حسايی که تو من زنده کرد
هم اون ، هم تو
حسه نفرت ، کينه ، انتقام ، پوچی ، شکست ، پشيمونی ،حتی دروغ
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
..............
من واسه چی زنده ام؟؟؟!!!
صدای منو می شنوی؟؟؟؟؟؟؟؟...............
حالم از خودم بهم می خوره
لعنت به من ، لعنت به تو...
حتی لعنت به اونی که ازم گرفتش
حتی لعنت به ... نه لعنت اونم واسه من
خوشبختش کن با هر کی که خودش می خواد
شايد وقتی خوشبخت شد ياد من بيفته که تنها آرزوم خوشبختيش بود
از آينه ي چشمانت
از بغض گلويت
از لرزش دستانت
از اشك هاي بي دليلت
يك جمله در ذهن روشنم نقش بست
دلم شكست!

تو از عبور ثانیه های گنگ ...به هیچ رسیدی!
چند روز است که فراموشی آسمان را از یاد برده ای؟
چند شب است خواب دریا را ندیده ای؟نمی دانی؟
شاید هم می دانی و بهتر است...
باشد!اما من می دانم.خوب می دانم!
حتی می دانم در هراس لحظه های نیامده چگونه زمان را گم کرده ای!
من طراوت ابر را در چشم هایت دیده ام!
آخر...من تنها به یک نگاه تو دلخوشم...
اشاره کن تا به همین نگاه ساده نماز بگذارم

عشق مي ورزيدم,دوست مي داشتم,مي پرستيدم
كسي را كه شاهرگ هستي ام براي او بود
آن قدر سرگشته بودم كه فرشتگان را در كنارم مي ديدم
اما افسوس
افسوس كه فرشته ي من فرشته نبود
صداقت را به ارث برده بودم
يگانگي را از خدا ياد گرفته بودم
اما يگانه ي من هم,يگانه نبود
نگاهت سر آغاز یک درد بود
و پایان رویای یک مرد بود
وجودت خزانی به یک باغ سبز
که بعد از تو باغ دلم زرد بود
تو خورشید را سر بریدی به قهر
که هر روز با تو شبی سرد بود
به نام نسیم آمدی در سحر
ره آوردت اما پر از گرد بود
به بد گفتنت شعر یاری نکرد
به هر در زدم واژه دلسرد بود
لحظه همیشه گذراست
و خاطره همیشه ماندنی
و من
بود و نبود و عشق و ابدیت را
به نگاهی می فروختم
اگر
خاطره گذرا می شد
و لحظه همیشه ماندنی !
سفر كردم بي تو و جاي خالي من بود كه ظرف تنهاييت را
لبريز كرد.
گذشتم از تو،تو ماندي با باور سخت نبودن
و سكوت شب تصويري از بي قراري نگاه تو بود!
من رفتم اما .....
نگاهم در انتهاي جاده نيز نظاره گر قلب پر تپشت بود.
حلقه اي از ستاره ها براي بي تابيت دعا مي كردند.
تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشین بود
دلت شکسته بودن ، همه ی قصه همین بود
می تونستم با تو باشم ، مثل سایه مثل رویا
اما بیدارم و بی تو ، مثل تو تنهای تنها
من با امید مهر تو پیوسته زیستم
بعد از تو؟
این مباد که بعد از تو نیستم
بعد از تو آفتاب سیاه است
دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست
بعد از تو در آسمان زندگی ام مهروماه نیست
بعد از من، آسمان آبی است
آبی مثل همیشه،آبی
می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد از تو يک بهانه ساخت
با تو می شد که صدام همه جارو پر کنه
تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خيلی دير دونستم تو فقط عروسکی
کور و کر بازيچه باد مثل يه بادبادکی
دل سپردن به عروسک منو گم کرد تو خودم
تو رو خيلی دير شناختم وقتی که تموم شدم
نه يه دست رفيق دستام نه شريک غم بودی
واسه حس کردن دردام خيلی خيلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور مي ديدم
تا رسيدم به تو افسوس به تباهی رسيدم
شهر بي عابر و خالی شهر تنهايی من بود
لحظه شناختن تو لحظه تموم شدن بود
مگه مي شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزی که نيست شد روی دريا خونه ساخت
صبا جان به آنان که دوست می داری
بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است
هنوز ميشه تو چشات خیلی چیزا رو تازه کرد
میشه با گرگر دستای تو خیلی کارا کرد
میشه تو چشمای تو گم شد و مرد
میشه دریا رو به بغض تو سپرد
میشه با چشم تو رنگا رو شناخت
میشه بهترین ترانه ها رو ساخت
نگو دیره
من از این فاصله ها بد جوری گریم میگیره
نگو دیره
من از این بی خودی ها بد جوری گریم میگیره
آره گریم میگیره آره گریم میگیره
میشه هر قصیده رو با چشم تو اندازه کرد
میشه تو چشمای تو قدیمی ها رو تازه کرد
همه کاشی کاریا خرابه ها
همه ماشین دودی ها مثنوی ها
میشه فریاد زد و رفت تا ته درد
میشه دریا شدو از خشکی گذشت
نگو دیره
من از این فاصله ها بد جوری گریم میگیره
نگو دیره
من از این بی خودی ها بد جوری گریم میگیره
آره گریم میگیره آره گریم میگیره
آره گریم میگیره
قدم قدم و خیابان،پیاده رو،سیگار
که دود میشود امشب به یاد تو هربار
قدم رسانده، مرا تا همان خیابان که
چراغ سبز نگاهت،شد اولین دیدار
برای من غزل عاشقانه ای خواندی
و من که مست نگاه تو بودم و انگار
که تا همیشه برایم ترانه میخوانی
به فکر مرگ نبودم که در تو شد بیدار
و خرده خرده تو را آن چنان تماشا کرد
که تاب سرد نگاهت نشست بر دیوار
.......................
گذشت خاطره هامان،تو بر نمی گردی
واتفاق خیابان نمی شود تکرار
تو زیر خاک فقط خاک میخوری لیلا
و من وشب و خیابان،پیاده رو،سیگار
Natasha brings me kisses in the moonlight,
She kneels above me, silk upon my skin,
I reach for her, and I can feel her heartbeat,
Beneath her breast so heavy in my hand;
The rain is running rivers on my window,
And shimmers on the streetlights down below,
She's happy when I hold her in the shadows,
And whispers of a life I've never known;
And will you dance, Natasha dance for me,
Because I want to feel the passion in your soul,
And when you dance, will you tell me in a story,
The joy and pain of living in your world;
La la la, la la la, la la la la.......
And with the light I wake up in the morning,
And she has gone, it must have been a dream,
And then I see the roses on my pillow,
And now I know that she will come again;
And she will dance, Natasha dance for me,
Again I want to feel the passion in your soul,
And when you move, will you show me in a story,
The joy and pain of living in your world;
Natasha dance for me.........
Cris de burg
چقدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده وبه جاش یه
زخم همیشگی به قلبت هدیه داده زل بزنی وبه جای انکه لبریز از کینه و
نفرت بشی،حس کنی هنوزم دوسش داری.
چقدر سخته توخیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ
چیزی به جز سلام نتونی بگی.....
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه، اما
مجبور باشی بخندی تانفهمه هنوزم دوسش داری....
من گفتم زندگیمو . قهر کرد و رفت ولی هرگز نفهمید تمام زندگی من بود

شب شد
خورشيد رفت
آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جست وجو ميكرد
ناگهان ستاره اي چشمك زد
آفتابگردان سرش را به زير افكند
گلها خيانت نميكنند...
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه
ولی من یادش دادم اگه روزی شکست لبه تیزش دست کسی رو نبره.
برای شکستن دل یه لحظه وقت کافیه .....
اما برای اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت پیدا نکنی....
می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی .....
اما نمیتونی جلوی اشکی را بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری میشه.....
آنکه در خلوت خود با دل خود تنها زیست به جهانی ندهد خلوت تنهایی را
این چنین با من غریبه
من نمی خواهم بماند.
هضمش خیلی برام سخته...می دونستم اینطوری می شه
می دونم بستگی داره به خودم که بخوام باهاش کنار بیام و حقیقتو بپذیرم
یا اینکه تا اخر عمرم تو رویا باشم
و زندگی رو برای خودم و اطرافیانم جهنم کنم.........اما......
یعنی اون الان داره چیکار می کنه؟....حالش خوبه؟؟؟......
می گویند شیشه ها احساس ندارند!
اما وقتی روی شیشه بخارگرفته ی پنجره ی اتاقم نوشتم
دوست دارم..........
گریه کرد.
شاید نشود باور کرد روزی همه عاشق بشوند ..... و بفهمند که در این وادی
چیست ... اما .... هر روز باران می بارد ..... و
این نشان از تنهایی یک عشق است ....

ای کاش
خاطره های ذهن رو
مثله فایل های کامپیوتر
میشد ریخت تو سطل آشغال
و
برای همیشه Delete کرد
ساحلی دارم غریب
و کسی نمی داند کجاست این ساحل من...
روزی رهگذری رد شد از این خاک غریب
و در این ساحل من پا گذاشت
او امد و رفت
و تنها قدمی بود که بر جای گذاشت
و گذر کرد زمان ساحل من با قدمهای ان رهگذر
و ندانست که بود
روزهای خوشش بر سر امواج گذشت
ناگهان موجی امد و بر لب ساحل دریا نشست
و برد خاطرات ان قدم مانده به راه
و هدیه داد غربت را به این ساحل من
و باز هم مانده تنها و غریب
چشم دوخته به راه
تا شاید باز بگذرد از ان رهگذری..........
هرگز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را

اگه می دونستی قطره ی بارون وقت دور شدن از ابر چه حسی داشت...
اگه می دونستی یه بندر وقت رفتن کشتی ها چه تنها می شه...
اگه می دونستی اون درخت
کاج وقت پر کشیدن پرنده ها
چه غمگین می شه...
اگه می دونستی که رفتنت چه
آتشی بر جانم کشید..
اون وقت این قدر راحت نمی
گفتی...
خداحافظ