ناخوشـــ ـی70

فریاد میزنـــــم.

میخواهم بگویم ڪه رفتـــه.

میخواهم فریاد بی صدایم عرش درونم را به لرزه بیندازد.

این واژه ها , اين ڪلمات نمي توانند ارضايم ڪنند.

در پستوي خيالم چندين و چند بار زمزمه ات ڪرده ام.

هر بار ڪه نامت را به زبان آوردم لبانم به لرزه افتاده اند.

در خود شڪستم و نگاهم را پوشاندم

چه واژه تلخی است این دلتنگــــــی...

و چه سرد است هوای نبودنت.

 

 ڪـ.ن :   من نمیخواهم باور کنم این نبودنت را.

 

 

ناخوشـــ ـی69

باید سڪــوت ڪـرد میان تمام دل مردگی ها...

حبس ڪــرد تمام وجود خون مُرده را

گاه باید همخواب شد.

آبستـــــــــن شدــــ

ماه ها یک حس را در بطن پرورش داد

و روزی تلخ ترین میلاد را رغم زد.

و با فریادی مردانه ، مقتدرانه فریاد ڪشید

تا غروری به خاڪ و خون ڪشیده شود

و زیر این درد نفس را ڪم آورد

تا اڪنون بی پدر ترین درد در وجود بی جان یڪ مرد

ڪودڪانه گستاخی ڪند.

و باز هم مصلوب یک سکوت شد.

 

 

ناخوشـــ ـی68

 

تیر می ڪشد افڪار مُرده بر بالين خواب

دست و پايش سُست مي شود ، از اين بي وزني مبهم.

چشمـــان خيره مانده اي ڪه لال مي شوند

و گدازه هاي جنون ڪه بر روحش ، تاول بالا مي آورد -

تا غده اي شود بسان مرگ ...

در جوش و خروش ِ خون مرده هاي ذهنش ، اشڪ مي زايد

و در گستاخي وا‍ژه ها بر سينه ي ثانيه ها جان مي ڪَند.

سكوت زوزه مي ڪشد در پس پرده ي زخيم گوشش -

و نعره اي ڪه عرش را مي لرزاند

و حديثي ڪه نازل مي شود بر جانش

تا از قلم مُرده شعري نارس جان بگيرد

و  آه ...

بازهم سقط مي شود نارس ترين فرياد

زير تيغ سكوتـــــــــــــــ...

 

ناخوشـــ ـی67

 

زندگی من تنها با همان تنهایی ڪوچڪم شیرین بود.

مرا هیچ نیست...

فقط میان این ما و من طفلڪی ام را گم ڪرده ام.

زندگی من ، بدون ِ تنهاييم

نه زندگي ِ مَن است...

 

ڪـ.ن :  چقدر هولناک است وقتی که مرگ آدم را نمیخواهد و پس میزند! (صادقــ هدايتـــ)

 

ناخوشـــ ـی66

 

به پایان رسید سپیدی زمین و

تمام روزهای تلــخ و شیرین.

دست بر سر خاطرات کشیده ام.

و تمام این سی صد و شصت و پنج روز را در آغوش می کشم.

سکوت را برایش لالایی می خوانم.

و ثانیه ها را معکوس به یاد می آورم.

به پایان رسید روزهای بی طعم  ِ من و تــــو...

 

ڪـ.ن ۱ : " نوروز خجســـــــــته "

 

ناخوشـــ ـی65

 

 

و این روزها خیلی تلخ تر از قهوه ای شده ام

ک مردی با پالتوی بلند و یقه ایستاده رو تنها میز کافه به آن زل زده.

فنجان سرد میشود مثل همه افکار من.

و سر میکشم آخرین جرعه ای ک روی تنها

میز کافه سِرو میشود.

و کافه چی ک دود میکند و به دود نکردن من زیرکانه پوزخند

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی زند.

و شاید به آن قهوه ای لبخند میزند ک هرگز داغ نبوده.

شاید اگر میدانست ک برای مستی به راه نیوفتاده ام

دیگر نمی خندید.

قهوه جوشیده و تلخ و سردش را مینوشم...

بگذار کافه چی هم بخندد.

او سیر میشود از خنده های شیرین و من

ضعف میروم از این جام تلخ ...

آری روی میز شکسته همان  کافه ، ک

هرگــــــــــــز در آن پا نگذاشته ام.

و این روزها خیلی سردم ،

بسان همان فنجانـــــِـــــ تـــ ـــ ــلخ.