سرباز غمگین..
حقیقتش منم ناراحت شدم و دلیل ناراحتیشو برسیدم..کمی نگاهم کرد با بغض بهم گفت:تا حالا عاشق
شده ای؟؟تا حالا درد عشق رو چشیده ای؟؟تا حالا شده عشقتو از دست بدی؟؟گفتم مصفطی مگه چی شده بسر حرف بزن...
گفت:دیروز خواهرم بهم زنگ زد گفت بیا روستا خودمون کارت دارم منم گفتم باشه میام..وقتی رسیدم
خونه مادرم گفت خوب شد آمدی امشب عقد کنان معصومه هستش زود خودتو آماده کن بریم..دنیا خراب شد رو سرم اولش باورم نشد با همون لباس سربازی رفتم جلو درشون با بقیه مهمونا رفتم داخل حیاط..لباس سفید عقد رو تنش دیدم خیلی خوشکل شده بود..تفلک مصعومه هم زورکی به بسره داده بودن.. بغض داشت گلومو باره میکرد اونجا خودمو کنترل کردم..بعد چند ساعت گریه و زاری و بیاده روی رفتم خونه..یه شیشه مشروب آوردم از بیک اول تا بیک آخر رو به سلامتی خوشبخت شدن عشقم خوردم...
اشک تو چشای مصطفی جمع شده بود...
حرفی واسه گفتن نداشتم...
.
.

.
غیر از سکوت...
















دنیام دستای توئه که تو دستای منه..........