دلنوشــــــته مـــــــــــن...
یه پنج شنبه ی دلگیر نزدیکای غروب آفتاب کنار قبر بابا
فقط من و من و من و یه دنیا حرف که فقط میخوام به "بابام" بگم.
کم کم داشت اذان مغرب رو میگفت..
میگن بده غروب توی قبرستون باشی
اما من نمیتونستم دل بکنم...بعد رفتن بابا من موندم و
این لحظه های تلخ و ×سکوت مطلق×..
من و سنگ قبر بابا..
گونه های خیس از اشکام..
کاش بودی بابا..کاش!
کاش من نبودم..
کاش من پیش تو بودم...
سلام بابا..
نمیدونم چرا تا میخوام باهات حرف بزنم
اشک تو چشمام جمع میشه..!!!!!
نمیدونم چرا تا اسمتو میارم بابا دلم میگیره...
نمیدونم بابا چرا امشب داغت رو سینم شعله ور شده..
چند شب پیش خوابتو دیدم..دیدم برگشتی خونه..
منو تو بغلت گرفتی و بوسیدی
و یه عالمه باهام حرف زدی بابا...
ولی عمر خواب کوتاهه..درست مثل عمر تو...
داشتی بهم نیگاه میکردی!!قربون قدمت بشم بابا برگشتی؟؟؟
خوب نگام کن بابا..الهی من دورت بگردم...
ببین زانوی غم بغل گرفتم..فدای قدوبالات بشم..
قربون چشمای مهربونت بشم که الان زیر خاکه..
قربون دستات بشم..چقد صبوری عزیزم؟؟؟؟چقد صبوری کنم؟؟؟
بابا تو رو خدا بیا..امشب برگرد..قول میدم دختر خوبی باشم..
بذار دستاتو لمس کنم..بذار توی بغلت زار بزنم..
بذار اشکام بریزه روی پیرهنت..بذار بشنوم صدای قلبت رو..
بذار حس کنم گرمی نفس کشیدنتو..بذار باهات درد و دل کنم..
بذار بگم چی کشیدم تو مدتی که تو نبودی!!!
بذار بگم در حق دلم چقد ظلم کردن...
××بذار بگم دوستت دارم..××
بذار "بابا" صدات کنم و تو جوابمو بدی...
بابا جون تا کی باید سنگ قبرت رو بغل کنم
و خاطراتت رو مرور کنم؟؟؟
دلم تنگه واسه خنده های بچگونم بابا...
این روزا جات خیلی خالیه بابا..خیـــــــــــلی..خیـــــــلی
×××از طرف دختر کوچکت به تو
×××




سلام.ازاینکه به وب من اومدید خوشحالم.