این پست ثابت...

زیبا هوای حوصله ابری است...

 

     چشمی از عشق ببخشایم

 

     تا رود آفتاب بشوید دلتنگی مرا


زیبا

زیبا هنوز عشق در حول و حوش چشم تو می چرخد ،



از من مگیر چشم


 

      دست مرا بگیر و کوچه های محبت  را با من بگرد

 

      یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود

 
       یادم بده چگونه نگاهت کنم



 که تردی بالایت در تند باد عشق نلرزد

 

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس می کنم

 

      آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم

 

      آنگونه عاشقم که هر نفسم  شعر است

 

 زیبا چشم تو شعر ، چشم تو شاعر است


، من دزد شعرهای چشم تو هستم



زیبا

 

زیبا کنار حوصله ام  بنشین

 

     بنشین مرا به شط غزل بنشان

 

     بنشان مرا به منظره عشق

 

     بنشان مرا به منظره باران

 

     بنشان مرا به منظره رویش

 

     من سبز می شوم

 

  زیبا ستاره های کلامت را


در لحظه های ساکت عاشق ، بر من ببار


 

        بر من ببار تا که برویم بهار وار

 

        چشم از تو بود و عشق بچرخانم بر حول این مدار

 

زیبا تمام حرف دلم این است

 

      من عشق را به نام تو آغاز کرده ام

 

      در هر کجای عشق که هستی آغاز کن مرا.....



مثل باران هاي بي اجازه ،


مثل باران هاي بي اجازه ،

وقت و بي وقت

در هوايم پراکنده اي

و من بي هوا

ناگهان خيسم از تو . . .



دیر آمدی...

دیر آمدی...


کمی تغییر کرده ام ...


برای شناختنم عکسم را مچاله کن!!!



بهانه...


بهانه هم اگر میگیری


بهانه ی مرا بگیر


من تمامِ خواستن را وجب کرده ام


هیچ کس به اندازه ی کافی‌ عاشق نیست


و هیچ کس


هیچ کس به اندازه ی من عاشقِ تو و بهانه‌هایِ تو نیست ...



نیایــــــــــــــــــی....


 نیایــــــــــــــــــی  ...

بـــــــهار نمی آید...

پرستوها بی کار می شوند...

درخت ها غمْ باد...

حالا من هیچ؛ اما…

چه گناهی کرده اَند این بی چاره ها




بـا پاهایـے چنـان پـاورچین....


بـا پاهایـے چنـان پـاورچین



بـه خـواب ِ من آمد


که نـفهمـیـدم


کی از خود رفتمـ



و بـا پـاهـایـے چنـان پـاورچـین



از خـواب ِ مـن رفـت



که نـفهـمم



دیـگر بـه خود بـرنـخواهم گـشت ...




میـان دسـتـانَـت...

ایـنـکـــه


میـان دسـتـانَـت


لـحـظـه ای‌ چـشـــم هــــایــــم را بـبـنــــدم…


و دنـیــــا بـــه سکـوت صـــدای‌


نَـفَـس هــایَـت فــــرو رَوَد


نمیــــدانــــــی‌ …


چه هـیـجـــانــــی‌ ست …



بیـا پـشت یکــــ میـز بنشینیمــ...

بیـا پـشت یکــــ میـز بنشینیمــ


هــر دو مسلح بـ‌ه دفتـر و قلمــ


تـو


اولیـن لحظـ‌ه اے را بکش کـ‌ه مرا دیـدهـ ای


مـن


عاشقـانـ‌ه اے مے شوم کـ‌ه اولین بار


برایـت نوشتـ‌ه امـ .


صدای قنـاری گرممان نمے کنـد


دستت بـ‌ه کشیدن نـمے رود


دستمــ بـ‌ه نوشتن نمے رسد .


جنـاب گارسون


لطفـاً


شکلـات مرا


سر میـز دیگرے بگـذار


           عاشق کـ‌ه شدمــ


بر می گردم....




تنهایی...

هرگاه از شدت تنهايي


به سرم هوس اعتمادي دوباره ميزند


 خنجر خيانتي را كه در پشتم فرو رفته


در مي آورم...


صيقلي عاشقانه نوازشش كرده ،


دوباره بر سر جايش ميگذارم...


از قول من به آن لعنتي بگوييد:


خيالش تخت من ديوانه هنوز به خنجرش هم وفادارم...






شاعـر شدن درد اسـت...

شاعـر شدن درد اسـت


شعـر درد اسـت


و درد هـا


بـه درد کسی نـمے خورنـد!


بـاید درد ها را


بـا پرنـدهـ ها و سگ ها


بـا دیـوار ها


قسمـت کـرد


وقـتے هیـچ کـس


نمـے ارزد بــ‌ه شعـر شدن


تـوے دست هـایت


بـاید نـشست و


هـاے


هـق


زار زد


وقـتے هیـچ کجـاے دلـت


هیـچ کجـاے سـرت


هیـچ کجـاے شهر ِ پـا تـا بـه سر


در نـکبـت ات


چیـزے بـراے لـبخنـد زدن


پیـدا نـمے شود ....