هستی من

 

  1. تو ای جان ودل من ،هستی من
    تو ای در شام غمها ، مستی من

    تو ای بنشسته با خون در وجودم
    تو ای امید و عشق و تار و پـــودم

    تو در چشم منی ، هر جا که هستم
    تو را هر جا که هستی ، می پرستم

    شرابی ، شعر نابی ، هر چه هستی
    مرا از هـر چه غــیر از خود گســستی

    دل درد آشنا را در تو دیدم
    تو میدانی خدا را در تودیدم

    نمی دانم که بی تو کیستم من
    اگر روزی نباشی نیستم من

    دراین سینه دلی دیوانه دارم
    چه گویم دشمنی در خانه دارم

    مبادا لب نهاد بر جام دیگر
    نشیند بر لبانش نام دیگر

    من از این گفته ها می لرزم و باز
    باو گویم که : ای با سینه دمساز

    بجز من آرزویی در دلش نیست
    بجز نقش محبت در گل اش نیست

    بدلها گر وفا همچون سرابست
    دل او در محبت یک کتابست

    نگاهش با نگاهی آشنا نیست
    به محراب دلش غیر از صفا نیست

    ولی با این دل غافل چه سازم ؟
    نمی گردد اگر عاقل چه سازم ؟

    حسد با خون بود نقش وجودش
    همین است ار بسوزی تار و پودش

    اگر آسوده هم ماند که دل نیست
    دل است این نازنینم سنگ و گل نیست

دارم نظری با گل ،کاو روی تو را ماند
با ماه نوم عشقی است ، کابروی تو را ماند
سحریست به خورشیدم کاو همچو رخت باشد
آشفته ام از سنبل کاو موی تو را ماند
با لاله از آنم خوش کاو رنگ تو یاد آورد
از نکهت گل مستم کاو بوی ترا ماند
بر نرگس این گلشن زان رو نگرانم من
کاو چشم سیه مست جادوی تو را ماند
با سرو روانم یار پیوسته درین گلزار
کاو قامت رعنا و دلجوی تو را ماند
گشتی به طبیب خویش چون گرم عتاب خشم
در آتش از آن سوزد کاو خوی تو را ماند   

طبیب اصفهانی

"به یک پلک تو می بخشم"

به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم

غرور نذاشت بهت بگم قد خدا دوست دارم
حالا نشستم یه گوشه دارم ستاره میشمارم

تنهایی عین یه تبر شکسته برگ و ریشه مو
سوزونده آفت غرور از حالا تا همیشه مو

 

اگه بهت گفته بودم حالا تو مال من بودی
من تو خیال تو بودم تو تو خیال من بودی

کاشکی میون من و تو تو اون روزا حصار نبود
هیچی میونمون به جز دلای بی قرار نبود

انگار که تقدیر نمی خواست تو در کنار من باشی
منم بهار تو باشم تو هم بهار من باشی

یه خلوت ساکت و سرد انگار اسیرمون شده
نمیشه فکر دیگه کرد ما خیلی دیرمون شده

تو رفتی و حالا دیگه اونور دنیا خونته
انگار نه انگار که کسی اینور آب دیوونته

تقصیر هردومون بوده ما عشق و نشناخته بودیم
فقط یه قصر کاغذی تو رویامون ساخته بودیم

باید یکی از ما دو تا غرور و میذاشت زیر پاش
آروم به اون یکی میگفت یه عاشق واقعی باش

جدایی دستای ما یه اتفاق ساده نیست
سواره هرگز باخبر از غصه پیاده نیست

توی مسیر عاشقی باید هوای دل و داشت
حرف دل و عین قسم رو طاقی چشما گذاشت

حالا که من تنها شدم قدر چشاتو میدونم
ولی نمیشه کاری کرد همیشه تنها میمونم

کاش توی دنیا هیچکسی قربونیه غرور نشه
راه دو تا پرنده کاش هیچ روزی از هم دور نشه

مریم حیدر زاده

عيد سعيد فطر به همه شما كاربران عزيز تبريك ميگويم

 

 
عکس و نوشته های غمگین و عاشقانه,عکس با نوشته های غمگین و عاشقانه,عكس نوشته غمگین و عاشقانه
 
 
 
ای زلف تو سرسلسله ی خانه به دوشان
چشمان تو سر حلقه ی پیمانه فروشان
 
 
آوازه ی نیک تو از آواز دل من
از من نکن ای دوست، نکن،روی نپوشان
 
 
جان بی تو جهنمکده ای شعله مزاج است
سلول به سلول من از داغ تو جوشان
 
 
این عشق چه معجون غریبی ست که کافی ست
تا سنگ غزلخوان شود و خاک خروشان
 
 
این طایفه با روسری آشوب  جهان اند
ای وای اگر سربکشد یک سر موشان!
 

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست 
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد 
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید 
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند 
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد 
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

 

  وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

فكرش را بكن

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار… فکــرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار… فکرش را بکن!

 

در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعـد از سال‌ها
بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار… فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره، نور ملایـــم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار… فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم
دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار… فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر
تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار… فکرش را بکن!

از سمــاور دست‌هایت چای و از ایوان لبانت قند را…
بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار… فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند
سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار… فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه… ــ وَ پرستاری که شکل تو نبود
قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن

 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ ... تا می بینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدر ها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه ی گهگاه دلگرمی شوم

میل - میل توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم باد های سرد پرپر می شوم

 

دریاب مرا دریا

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !

افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

***

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،

وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

***

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم

بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

***

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،

درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

***

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،

اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

***

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

***

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،

خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

***

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را

بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

***

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام

لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

***

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن

وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

***

مناجات عارفانه امام حسین در شب عاشورا

امام حسین (ع) نزدیك غروب تاسوعا و پس از آنكه از طرف دشمن مهلت داده شد و یا پس از نماز مغرب در میان افراد بني هاشم و یاران خویش قرار گرفته این خطابه را ایراد كرد:

'خدا را به بهترین وجه ستایش كرده و در شداید و آسایش و رنج و رفاه مقابل نعمت هایش سپاسگزارم . خدایا! تو را مي ستایم كه بر ما كرامت بخشیدي و قرآن را به ما آموختي و به دین و آیین مان آشنا ساختي و بر ما گوش (حق شنو) و چشم (حق بین) و قلب (روشن) عطا فرموده اي و از گروه مشرك و خدانشناس قرار ندادي.

اما بعد: من اصحاب و یاراني بهتر از یاران خود ندیده ام و اهل بیت و خانداني با وفاتر و صدیق تر از اهل بیت خود سراغ ندارم. خداوند به همه شما جزاي خیر دهد.

آنگاه فرمود: جدم رسول خدا(ص) خبر داده بود كه من به عراق فرا خوانده مي شوم و در محلي به نام 'عمورا' و یا 'كربلا' فرود آمده و در همانجا به شهادت مي رسم و اینك وقت این شهادت رسیده است به اعتقاد من همین فردا، دشمن جنگ خود را با ما آغاز خواهد كرد. و حالا شما آزاد هستید و من بیعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه مي دهم كه از این سیاهي شب استفاده كرده و هریك از شما دست یكي از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوي آبادي و شهر خویش حركت كند و جان خود را از مرگ نجات بخشد؛ زیرا این مردم فقط در تعقیب من هستند و اگر بر من دست بیابند با دیگران كاري نخواهند داشت، خداوند به همه شما جزاي خیر و پاداش نیك عنایت كند.

** آخرین آزمایش

حسین بن علي(ع) كه در طول راه از مدینه تا كربلا و در مواقع مختلف، شهادت خویش را اعلام كرده بود و براي یارانش اجازه مرخصي داده و بیعت را از آنان برداشته بود، در شب عاشورا و براي آخرین بار نیز این موضوع را با صراحت مطرح كرد كه هنگام شهادت فرا رسیده است و من بیعت خود را از شما برداشتم، از این تاریكي شب استفاده كنید و راه شهر و دیار خویش را پیش بگیرید.

و این پیشنهاد در واقع آخرین آزمایش بود از سوي حسین بن علي(ع) و نتیجه این آزمایش، عكس العمل یاران آن حضرت بود كه هریك با بیان خاص، وفاداري خود را نسبت به آن حضرت و استقامت و پایداري خویش تا آخرین قطره خون اعلام داشتند و بدین گونه از این آزمایش روسفید و سرافراز بیرون آمدند.

چند تن از این یاران با وفا و اهل بیت صدیق و با صفا ، هر یك پاسخی عرضه داشت، نخستین كسي كه پس از سخنراني امام(ع) لب به سخن گشود برادرش عباس بن علي (ع) بود. او چنین گفت: 'خدا چنین روزي را نیاورد كه ما تو را بگذاریم و به سوي شهر خود برگردیم.'

سپس سایر افراد بني هاشم در تعقیب گفتار حضرت ابوالفضل در همین زمینه سخناني گفتند كه امام نگاهي به فرزندان عقیل كرد و چنین گفت: 'كشته شدن مسلم براي شما بس است، من به شما اجازه دادم بروید.'

آنان در پاسخ امام چنین گفتند: در این صورت اگر از ما سووال شود كه چرا دست از مولا و پیشواي خود برداشتید چه بگوییم؟ نه، به خدا سوگند! هیچگاه چنین كاري را انجام نخواهیم داد بلكه ثروت و جان و فرزندانمان را فداي راه تو كرده و تا آخرین مرحله در ركاب تو جنگ خواهیم كرد.

یكي دیگر از این سخنگویان، 'مسلم بن عوسجه' بود كه چنین گفت: ما چگونه دست از یاري تو برداریم؟ در این صورت در پیشگاه خدا چه عذري خواهیم داشت ؟ به خدا سوگند! من از تو جدا نمي گردم تا با نیزه خود سینه دشمنان تو را بشكافم و تا شمشیر در دست من است با آنان بجنگم و اگر هیچ سلاحي نداشتم با سنگ و كلوخ به جنگشان مي روم تا جان به جان آفرین تسلیم كنم.

آنگاه كه حسین بن علي (ع) این عكس العمل متقابل را از افراد بني هاشم و صحابه و یارانش دید و آن كلمات و جملاتي كه دلیل بر آگاهي و احساس مسوولیت و وفاداري آنان نسبت به مقام امامت است به سمع آن حضرت رسید، ضمن اینكه آنان را با این جمله دعا مي كرد 'خدا به همه شما پاداش نیك عنایت كند'. به طور قاطعانه و صریح چنین فرمود: 'من فردا كشته خواهم شد و همه شما و حتي قاسم و عبدالله شیرخوار نیز با من كشته خواهند شد.'

همه یاران آن حضرت با شنیدن این بیان یك صدا چنین گفتند: ما نیز به خداي بزرگ سپاسگزاریم كه به وسیله یاري تو به ما كرامت و با كشته شدن در ركاب تو بر ما عزت و شرافت بخشید، اي فرزند پیامبر! آیا ما نباید خشنود باشیم از اینكه در بهشت با تو هستیم.

* شعر امام حسین (ع) و وصیت آن حضرت به خواهران و همسرانش در شب عاشورا

از امام سجاد (ع) نقل شده است: در شب عاشورا پدرم در میان خیمه با چند تن از یارانش نشسته بود و 'جَون' غلام ابوذر مشغول اصلاح شمشیر امام(ع) بود آن حضرت به این اشعار مترنم و متمثل شد:

'اي دنیا! اف بر دوستي تو كه صبحگاهان و عصرگاهان چقدر از دوستان و خواهانت را به كشتن مي دهي كه به عوض قناعت نورزي و همانا كارها به خداي بزرگ محول است و هر زنده اي سالك این راه.'

امام سجاد (ع) مي فرماید: من از این اشعار به هدف امام(ع) كه خبر مرگ و اعلان شهادت بود پي بردم و چشمانم پر از اشك شد اما از گریه خودداري كردم، اما عمه ام زینب كه در كنار بستر من نشسته بود با شنیدن این اشعار و با متفرق شدن یاران امام، خود را به خیمه آن حضرت رسانید و گفت: واي بر من! اي كاش مرده بودم و چنین روزي را نمي دیدم ، اي یادگار گذشتگانم و اي پناهگاه بازماندگانم گویا همه عزیزانم را امروز از دست داده ام كه این پیشامد، مصیبت پدرم علي و مادرم زهرا و برادرم حسن(ع) را زنده كرد.

امام حسین(ع) به زینب كبري تسلي داده و به صبر و شكیبایي توصیه كرد و چنین گفت:'خواهر! راه صبر و شكیبایي را در پیش بگیر و بدان كه همه مردم دنیا مي میرند و آنانكه در آسمان ها هستند زنده نمي مانند، همه موجودات از بین رفتني هستند مگر خداي بزرگ كه دنیا را با قدرت خویش آفریده است و همه مردم را مبعوث و زنده خواهد كرد و اوست خداي یكتا. پدر و مادرم و برادرم حسن بهتر از من بودند كه همه به جهان دیگر شتافتند و من و آنان و همه مسلمانان باید از رسول خدا پیروي كنیم كه او نیز به جهان بقا شتافت.'

سپس فرمود: 'خواهرم ام كلثوم! فاطمه! رباب! پس از مرگ من گریبان چاك نكنید و صورت خود را نخراشید و سخني كه از شما شایسته نیست بر زبان نرانید.
 

تصاویری از محرم

میلاد مولی مبارک

 

ولادت باسعادت مولای عاشقان، امیر مؤمنان، علی علیه السلام، مبارک باد.

 

ناگهان یک صبح زیبا آسمان گل کرده بود

خاک تا هفت آسمان، بغض تغزل کرده بود

حتم دارم در شب میلادت، ای غوغاترین

حضرت حق نیز در کارش تأمل کرده بود

هر فرشته، تا بیایی، ای معمایی ترین

بال های خویش را دست توسل کرده بود

 

 

ماه من غصه چرا

 
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز،
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد...
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت،
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید،
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت...
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست...

ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست،
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن،
کار آنهایی نیست که خدا را دارند...
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید،
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن...
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز...
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد...

ماه من...
غصه اگر هست بگو تا باشد...
معنی خوشبختی، بودن اندوه است،
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور،
چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند...
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر،
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا،
و در آن باز کسی می خواند...
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز...
 

نه چندان آرزومندم-------------سعدی

 

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آید

و گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید

مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضا

الا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید

ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمد

گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید

چه پروای سخن گفتن بود مشتاق خدمت را

حدیث آن گه کند بلبل که گل با بوستان آید

چه سود آب فرات آن گه که جان تشنه بیرون شد

چو مجنون بر کنار افتاد لیلی با میان آید

من ای گل دوست می‌دارم تو را کز بوی مشکینت

چنان مستم که گویی بوی یار مهربان آید

نسیم صبح را گفتم تو با او جانبی داری

کز آن جانب که او باشد صبا عنبرفشان آید

گناه توست اگر وقتی بنالد ناشکیبایی

ندانستی که چون آتش دراندازی دخان آید

خطا گفتم به نادانی که جوری می‌کند عذرا

نمی‌باید که وامق را شکایت بر زبان آید

قلم خاصیتی دارد که سر تا سینه بشکافی

دگربارش بفرمایی به فرق سر دوان آید

زمین باغ و بستان را به عشق باد نوروزی

بباید ساخت با جوری که از باد خزان آید

گرت خونابه گردد دل ز دست دوستان سعدی

نه شرط دوستی باشد که از دل بر دهان آید

 

صبح میخندد---------- سعدی

صبح می‌خندد و من گریه کنان از غم دوست

ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست

بر خودم گریه همی‌آید و بر خنده تو

تا تبسم چه کنی بی‌خبر از مبسم دوست

ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی

که کسی جز تو ندانم که بود محرم دوست

گو کم یار برای دل اغیار مگیر

دشمن این نیک پسندد که تو گیری کم دوست

تو که با جانب خصمت به ارادت نظرست

به که ضایع نگذاری طرف معظم دوست

من نه آنم که عدو گفت تو خود دانی نیک

که ندارد دل دشمن خبر از عالم دوست

نی نی ای باد مرو حال من خسته مگوی

تا غباری ننشیند به دل خرم دوست

هر کسی را غم خویشست و دل سعدی را

همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست

 

سال نو بر همگان مبارک

کارت پستال های ویژه عید نوروز

کارت پستال های ویژه عید نوروز

2-۱) جشن

همتای واژه (عید) در زبان های ایرانی (جشن) یا (یسن) است. از ریشه YAZ به معنای ستایش، نیایش و پرستش؛ (ایزد) به معنای ستایش شده و نیایش شده نیز از همین ریشه است. (جشن) واژه ای ایرانی، مذهبی و بسیار کهن است. این واژه که باری گران از معناها و سنت های ویژه ایرانی را بر دوش دارد، در اصل عبارت بوده است از برپایی مراسم نیایش و سپاس به مناسبت رخداد یک پیروزی، یک واقعه اجتماعی یا یک معجره آسمانی که سودی برای اجتماع داشته باشد. مردم به هنگام برپایی بزرگداشت گردهم جمع می آمدند و خدای را با مراسم ویژه مذهبی نیایش می کردند، و این نیایش و سپاس همه ساله به عنوان قدرشناسی از موهبتی که از سوی خداوند ارزانی شده بود تکرار می گردید. این مراسم با رقص های مذهبی و سرود و موسیقی نیز همراه بوده است. در ایران باستان و پیش از ظهور زردشت همواره مراسم قربانی پس از مراسم نیایش و ستایش انجام می پذیرفت. آن چنان توده هایی از آتش برپا می داشتند و در کنار آن صدها و هزارها اسب و گاو و گوسفند قربانی می کردند. آن گاه سهمی از قربانی به آتش داده می شد و باقیمانده آن میان مستمندان و نیایشگران پخش می گردید و با همین گوشت قربانی سور و مهمانی برگزار می شد.

یک پدیده کیهانی مانند واقع شدن خورشید در نقطه های اعتدال ربیعی یا خریفی یا انقلاب صیفی و شتوی می توانست انگیزه ای برای برگزاری جشن باشد. همین جشن ها در دوره های مختلف زندگانی اقوام ایرانی، آغاز سال را اعلام می کردند. چنانکه جشن های نوروزی، جشن مهرگان، جشن شب چله تابستان و شب چله زمستان از این قبیل است.

تعداد دیگری از جشن ها برای نیایش امشاسپندان و ایزدان برپا می شد، از آن روی که این ایزدان نگاهبان روزهای ماه و ماه های سال بودند، هرگاه که نام روز با نام ماه برابر می افتاد، به آن مناسبت جشنی برپا می شد.

 کارت پستال های ویژه عید نوروز

2-2) جشن عید نوروز

این جشن از کهن ترین جشن های ایرانی است که پژوهشگران بنیاد آن را هند و ایرانی ندانسته اند، بلکه با قید احتمال آن را به اقوام بومی نجد ایران پیش از مهاجرت و آریاییان، منسوب می دانند. همچنین دو جشن مهرگان و نوروز از طریق سومریان به بین النهرین راه یافته و در آنجا دو جشن (ازدواج مقدس) و (اکیتو) را پدید آورده که بعدها در بین النهرین این هر دو جشن به صورت جشنی واحد در آغاز سال نو برگزار گردیده، ولی در نجد ایران همچنان تا دوره اسلامی به صورت دو جشن مستقل بر قرار مانده است.

بنابراین سه جشن «نوروز»، «مهرگان» و «سده» بیشتر در زمره اعیاد ملی ایرانی قرار می گیرند تا جشن های مذهبی؛ گفتنی است که در گاهان و اوستا از این سه جشن یادی نشده است.

 

2-3) نوروز کوچک و نوروز بزرگ

عنوان نوروز در فرهنگ ایرانی به دو روز تعلق داشته است. یکی روز اول فروردین، که خورشید به برج حمل می رسد و به آن نوروز کوچک یا (عامه) می گویند و دیگری نوروز بزرگ یا (نوروز خاصه) است که روز خرداد از ماه فروردین است.

گفته اند : نوروز سالروز آفرینش جهان و انسان است و نوروز بزرگ روزی است که در آن جمشید بر تخت نشست و خاصان را طلبید و رسم های نیکو گذاشت، و گفت خدای تعالی شما را خلق کرده است. باید که به آب های پاکیزه تن را بشویید و غسل کنید و به سجده و شکر خدا مشغول باشید و هر سال در این روز به همین دستور عمل نمایید.

 کارت پستال های ویژه عید نوروز

2-4) نوروز و فـَرَوَشی ها

ماه فروردین به فـَرَوَهرها و یا فروشی ها تعلق دارد. جشن نوروز نیز نمادی از سالگرد بیداری طبیعت از خواب زمستانی است که به رستاخیز و حیات منتهی می شود. فروهر یکی از نیروهای غیر مادی در وجود انسان است و نوعی همزاد آدمیان که پیش از آفرینش مادی مردمان در جهان مینوی به وجود می اید و پس از مرگ آدمیان نیز دوباره به جای نخستین خویش باز می گردد و از پادافراهایی که روان انسان ها به مناسبت گناهان باید متحمل شود به دور است. در عقاید باستانی تر، ایرانیان تنها قهرمانان را دارای فروهر می دانستند، اما بعدها پرهیزگاران نیز از این موهبت بهره مند می شوند. آنان سالی یکبار برای دیدار بازماندگانشان به خانه های خویش فرود می آیند و ورود آنان برکت را به همراه خواهد داشت، آن زمان که خانه را پاکیزه و درخشنده ببینند. ولی چنانچه آن را آشفته در هم و پاکیزه نشده بیابند برکت برای آن نخواسته ، آن را رها می کنند.

حضور فروهرها از طلیعه فروردین و نوروز آغاز می شود و تا دهم فروردین و به روایتی تا نوزدهم آن ادامه می یابد از این جهت مراسم آتش افروزی بر بالای بام ها انجام می پذیرفته تا راه خانه ها را به فروهرها نشان دهند.

به گفته بعضی از محققان تا به امروز نیز اعتقاد به بازگشت ارواح نیاکان در ایام نوروز وجود دارد. چنانکه اعتقاد به آزادی مردگان در شب های جمعه و بازگشت ارواح آنان به خانه های خود می تواند چنین بنیادی داشته باشد.

 کارت پستال های ویژه عید نوروز

2-5) پیوند نوروز با آب

نوروز بزرگ، روز خرداد از ماه فروردین است و خرداد ایزد موکل بر آب در جهان مادی است. در بندهش چنین آمده است:

همه نیکی ها چون از ابرکران (عالم اعلی) به گیتی آید، به خرداد روز آید. باشد که همه روز آید، اما آن روز بیش آید. پیداست اگر آن روز بر تن جامه ای نیکو بدارند. و بوی خوش بویند و مروای نیک تفأل کنند و... آن سال نیکویی بدیشان رسد و بدی را از ایشان دور می سازد. از آنجا که نوروز در آغاز فصل بارش باران های بهاری قرار دارد می توان ردپای اردویسور اناهید را نیز در آن یافت. اردویسور اناهید الهه آب است. اوست که به فرمان اورمزد از آسمان باران، برف و تگرگ را فرو می باراند. بندهش او را «مادر آب‌ها» توصیف می کند که پاکیزه نگاه داشتن تخمه مردان، چون از خون پالوده شود و نیز زنان، چون بزایند و دیگر آبستن شوند از خویشکاری های اوست.

و نیز گفته اند : سبب این که ایرانیان در نوروز غسل می کنند آن است که این روز به الهه آب تعلق دارد. از این رو، مردم در این روز هنگام سپیده دم از خواب برمی خیزند و با آب قنات و حوض خود را می شویند و گاهی نیز آب جاری بر خود از راه تبرک و دفع آفات می ریزند. و در این روز مردم به یکدیگر آب می پاشند و درباره سبب این کار برخی گفته اند علت آن است که در کشور ایران دیرگاهی باران نبارید و سپس ناگهان سخت ببارید و مردم به آن باران تبرک جستند و از آن آب به یکدیگر پاشیدند و این کار همچنان در ایران مرسوم بماند.

 کارت پستال های ویژه عید نوروز

2-6) نوروز پیروز

نوروز همچنین نمادی است از پیروزی نیکی بر بدی. از همین رو آیین نیایش رپیثون در نوروز برگزار می شود. (رپیثون ) سرور گرمای نیمروز و ماه های تابستان است. با یورش دیو زمستان به زمین رپیثون به زیر زمین فرو می رود تا با گرم نگاهداشتن آب های زیرزمینی، گیاهان و ریشه درختان را از مرگ نجات بخشد. بازگشت سالانه او در بهار نمادی است از پیروزی نهایی خیر بر شر، به همین مناسبت جشن و نیایشی ویژه در مراسم نوروزی به ایزد مذکور تعلق داشته است.

یکی از نوشته های پهلوی به نام ماه فروردین روز خرداد این معنا، (پیروزی نیکی بر بدی)، را بسیار یادآور می شود. در این متن، این روز، روزی است که تهمورث اهریمن دروند (گناهکار) را سی سال به باره کرد، منوچهر به خونخواهی ایرج بیرون آمد و سلم و تور را هلاک کرد، سام نریمان بر سناوذک دیو پیروز شد، کیخسرو به خونخواهی پدر خویش (سیاوش) افراسیاب را هلاک کرد، منوچهر و آرش زمین را از افراسیاب باز ستاندند، و بالاخره در ماه فروردین، روز خرداد، اورمزد فرمان رستاخیز دهد و جهان را بی مرگ و بی زرمان (بی پیری) و بی پتیاره (بی عیب و نا آلوده) کند. آن زمان است که اهریمن با دیوان و دروجان ... همگی ناکار گردند.

 کارت پستال های ویژه عید نوروز

2-7) نوروز روز دین و روز پادشاهی

در ماه فروردین، روز خرداد، فریدون جهان را تقسیم کرد. روم را به «سلم»، ترکستان را به «تور» و ایرانشهر را به «ایرج» داد، کیخسرو و سیاوشان را به لهراسب سپرد، زردشت دین مزدیسنان را از اورمزد پذیرفت و کی گشتاسپ شاه دین را از زردشت و در این روز پشوتن رواج دین خواهد کرد.

و نیز روایت شده است که کوروش پس از پیروزی بر بابل، پسر خود کمبوجیه را در جشن نوروز گموک بابلی به عنوان پادشاه بین النهرین معرفی کرد.

 

2-8) نوروز و سلیمان

در روایات ایرانی آمده است که چون سلیمان بن داوود انگشتر خویش را گم کرد سلطنت از دست او بیرون رفت. اما پس از چهل روز بار دیگر انگشتر خود را بازیافت و پادشاهی و فرماندهی به او بازگشت و مرغان به دور او گرد آمدند، و ایرانیان گفتند: نوروز آمد.

 کارت پستال های ویژه عید نوروز

2-9) نوروز و خوان هفت سین

از مهمترین آیین های نوروزی، گستردن خوان نوروزی است که مشهورترین آن «سفره هفت سین» است. این سفره تا پایان جشن نوروز گسترده می ماند. این خوان مجموعه ای است متنوع از آنچه که در زندگی به آن احتیاج است. البته محدود کردن آن به هفت چیزی که با حرف «سین» آغاز می شود اصالتی ندارد. همچنین این خوان می تواند به نوعی بیانگر پذیرایی از فروهرها باشد که از روز اول فروردین به خانه های خویش وارد می شوند.

عدد هفت از اعداد مقدس نزد ایرانیان است که با هفت امشاسپند (برابر هفت ملک مقرب در آیین های سامی) ارتباط دارد.

گویند: سین شکل کوتاه شده سینی است که همان خوان مسین است. و در نوروز هفت خوان را برای هفت امشاسپند می آراسته اند. یا آنکه برای برکت و شگون در هفت سینی دانه هایی را که برکت به سفره می آورد می رویاندند و آن گاه در خوان نوروزی قرار می دادند.

 

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی (فاضل نظری)

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی


ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی


ردپایی تازه از پشت صنوبرها گذشت ...


چشم آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی


ای نسیم بی*قرار روزهای عاشقی


هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی


سایه زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت


آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی


باد پیراهن کشید از دست گل*ها ناگهان


عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی


چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت


غنچه*ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی


کشته*ای در پای خود دیدی یقین کردی منم


سایه*ای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی

تصاویری از عاشورا

 

تسلیت

ایام سوگواری سرور وسالار شهیدان حضرت ابا عبدالله الحسین

به محضر تمام شیعیان جهان بخصوص شما کاربران گرانقدر

تسلیت گفته والتماس دعا دارم.

 

 

غزل رویایی------------نازنین ناظریان

امشب از قصه دل با تو سخنها دارم

حرف ها با تواز این عاشق تنها دارم

قصه ها دارم از ان فرصت بی سامانی

ازهمان وقت که گفتی به دلم می مانی

مانده در خاطرت آن شعر در آن روز نخست؟

((نشود فاش کسی انچه میان من وتوست؟))

یاد داری که شدم خاطره در هر محفل؟

((نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل؟))

کاش میشد تو هم از خاطره حرفی بزنی

وقت تنگ است((به قدر مژه بر هم زدنی))

امشب ای رمز نگاهت٬غزل رویایی

ای تمنای دل شب زده سودایی

باز میخوانم از آن غم که بجان من وتوست

((پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست))

 

آدمک

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همینجاست بخند

دستخطی که تورا عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خل نشوی گریه کنی

کل دنیا سرابست بخند

آن خدائی که بزرگش خواندی

بخدا مثل تو تنهاست بخند 

 

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد

مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد

در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد

چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد

شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد

آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد

عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد

مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند
خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد

تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:
خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد

مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد

بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد

خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد

اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب
تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد

خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفلکی از دور با چشمان گریان می رسد

 

منشور کورش کبیر به نظم

براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد

 



جهان در سیاهی فرو رفته بود


به بهبود گیتی امیدی نبود



نه شایسته بودی شهنشاه مرد


رسوم نیاکان فراموش کرد



بناکرد معبد به شلاق و زور


نه چون ما برای خداوند نور



پی کار ناخوب دیوان گرفت


خلاف نیاکان به قربان گرفت



نکرده اراده به خوبی مهر


در اویخت با خالق این سپهر



در آواز مردم به جایی رسید


که کس را نبودی به فردا، امید



به درگاه مردوک یزدان پاک


نهادند بابل همه سر به خاک



شده روزمان بدتر از روز پیش


ستمهای شاهست هر روز بیش



خداوند گیتی و هفت آسمان


ز رحمت نظرکرد بر حالشان



برآن شد که مردی بس دادگر


به شاهی گمارد در این بوم وبر



چنین خواست مردوک تا در جهان


به شاهی رسد کوروش مهربان



سراسر زمینهای گوتی وماد


به کوروش شه راست کردار داد



منم کوروش و پادشاه جهان


به شاهی من شادما ن مردمان



منم شاه گیتی شه دادگر


نیاکان من شاه بود و پدر



روان شد سپاهم چو سیلاب و رود


به بابل که در رنج و آزار بود



براین بود مردوک پروردگار


که پیروز گردم در این کارزار



سرانجام بی جنگ و خون ریختن


به بابل درآمد ، سپاهی ز من



رها کردم این سرزمین را زمرگ


هم امید دادم همی ساز وبرگ



به بابل چو وارد شدم بی نبرد


سپاه من آزار مردم نکرد



اراده است اینگونه مردوک را


که دلهای بابل بخواهد مرا



مرا غم فزون آمد از رنجشان


ز شادی ندیدم در آنها نشان



نبونید را مردمان برده بود


به مردم چو بیدادها کرده بود



من این برده داری برانداختم


به کار ستمدیده پرداختم



کسی را نباشد به کس برتری


برابر بود مسگر ولشکری



پرستش به فرمانم آزاد شد


معابد دگر باره آباد شد



به دستور من صلح شد برقرار


که بیزار بودم من از کارزار



به گیتی هر آن کس نشیند به تخت


از او دارد این را نه از کار بخت



میان دو دریا در این سرزمین


خراجم دهد شاه و چادر نشین



ز نو ساختم شهر ویرانه را


سپس خانه دادم به آواره ها



نبونید بس پیکر ایزدان


به این شهر آورده از هر مکان



به جای خودش برده ام هر کدام


که دارند هر یک به جایی مقام



ز درگاه مردوک عمری دراز


بخواهند این ایزدانم به راز



مرا در جهان هدیه آرامش است


به گیتی شکوفایی دانش است



غم مردمم رنج و شادی نکوست


مرا شادی مردمان آرزوست



چو روزی مرا عمر پایان رسید


زمانی که جانم ز تن پر کشید



نه تابوت باید مرا بر بدن


نه با مومیایی کنیدم کفن



که هر بند این پیکرم بعد از این


شود جزئی از خاک ایران زمین

 


 

هفتم آبان تولد کوروش  کبیرمبارک باد

غوغائی برپاست.یکی میگوید ستاره ای خواهد درخشید.

دیگری طلوع خورشید را باور دارد.ودر این میان پیر اندیشمند

آرام ومتین باتبسمی بر لب تولد طفل خوش یمنی را چنین مژده

میدهد:او را کوروش مینامیم تا پیشوای تمام دادگران عالم باشد.

هفتم آبان تولد سبز ترین مرد تاریخ بشریت کوروش کبیر بر ایرانیان

راستین واصیل مبارک باد.

 

نگارا وقت آن آمد

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی

از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم

به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم

مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟

همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی

چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم

ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟

ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم

بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی

فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم

ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی

عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران

چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

 

پروانه----------- تقدیم به خوانندگان وبلاگ





پروانه


پروانه ، اي از عشق و ناكامي نشانه

اي يادگار عاشقي در اين زمانه

در شعله مي سوزد پرت پروا نداري

پرواي جان در حسرت فردا نداري

سودا مكن جان در بهاي آشنايي

ديگر ندارد آشنايي ها بهايي

پروانه ، اين دلها دگر درد آشنا نيست

در بزم مستان هم ، دگر درد آشنا نيست

پروانه ، ديگر باده ها مستي ندارد

جز اشك حسرت ، ساغر هستي ندارد

پروا كن از آتش ، كه مي سوزد پرت را

يكدم نسيمي مي برد خاكسترت را

پروانه ، آن شمع اميد شام تارت

آخر سحر گه مي شود شمع مزارت

 

 

بیستم مهر ماه روز بزرگداشت حافظ

كافيست ايراني باشيد و يا پارسي بدانيد. هر آنگاه كه شادي در دل داريد يا

 اندوهي بر آن و يا آنكه شبي با دوستان در جمعي و يا پاي سفره اي

 همچون شب يلدا يا نوروز نشسته ايد ناخود آكاه ديوان خواجه شيرازي

 را برداشته و  لحظاتي را با خواند اشعار او سپري ميکنید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع

در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع

آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

 
ادامه نوشته

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست---------سعدی

دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست

یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دلست

بامدادان روی او دیدن صباح مقبلست

آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان

چون ملک محبوس در زندان چاه بابلست

پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی

باز می‌گویم که هر دعوی که کردم باطلست

زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتلست

چون ز دست دوست می‌گیری شفای عاجلست

من قدم بیرون نمی‌یارم نهاد از کوی دوست

دوستان معذور داریدم که پایم در گلست

باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان

ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقلست

آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست

او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست

ساربان آهسته ران کآرام جان در محملست

چارپایان بار بر پشتند و ما را بر دلست

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزلست

سعدی آسانست با هر کس گرفتن دوستی

لیک چون پیوند شد خو باز کردن مشکلست

 

عید فطر مبارک

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عید سعید فطر و جشن وارستگی بر شما ره یافتگان ضیافت الهی مبارک

و با آرزوی ایامی پرنشاط برای یکایک شما بزرگواران

 

عید و آسمون شب، پُر از شهابِ رنگیه


عقربه‏ ها نگه دارید، چه لحظه‏ ى قشنگیه

یه روز رویایى و خوب، میونِ تقویمِ خدا


یه شبِ بارونى و خیس، شبِ مناجات و دعا

لحظه ‏هاى نجیبِ عشق، موسیقى زلالِ آب


ترنمِ ترانه‏ ها، توى دقیقه‏ هاى ناب

از دلِ گلدسته‏ى سرو، صداى آشنا میاد


صداى عشق و عاشقى، صداى ربّناى باد

نغمه ‏ى زیباى اذون، کنارِ آهنگِ قنوت


لحظه‏ ى ذکر و زمزمه، لحظه‏ ى عرفان و سکوت

عید و مهمونىِ نور، جشنِ خوشِ پرندگى


لحظه‏ى لمسِ آسمون، تو اشتیاقِ بندگى

جشن صفا و دلخوشى، تو معنویتِ حضور


تبسّم فرشته‏ ها، جوششِ چشمه‏ هاى نور

وقتشه که از دلمون، سیاهى رُ خط بزنیم


رو بومِ چشمِ همدیگه، طرحِ مُحبت بزنیم