(بست ثابت
چقدر نگاه کردن به چشمانت واگیر دارد
هر بار که نگاهت میکنم پر میشوم از عشق....

چه آن زمان که از فرط خستگی چهره اش در هم است ...
چه آن زمان که خود را می آراید از پس همه خستگیهایش ...
چه آن زمان که فریاد می زند بر سرت
و تو فقط حرکت زیبای لبهایش را مبینی ...
چه آن زمان که کودکی جانش را به لبانش رسانده
و دست بر پیشانی زده و لبخند می زند ...
زن زیباست ...
آن زمانی که خسته از همه تُهمتها و نابرابریها
باز فراموشش نمی شود ؛
مادر است ، همسر است ، راحت جان است !
از بعضی ادمها خاطره میماند
از بعضی های دیگر هیچ
خاطره ساختن لیاقت میخواهد

کبریتـهای سـوخته هـمـ ،
روزی درختـ های شـادابی بـوده اند!
مثل مـا ،
که روزگـاری می خنـدیدیـمـ
قبـل از اینـکه عـشق روشنـمان کنـد

نباشی شکر هم شیرین نیست.... به همین قهوه یخ کرده ام قسم...

بــِﮧ آنـهـایــے کـﮧ ב وسـتـشـاטּ ב اریــב بــے بـهـانـﮧ بـگـویـیـב ב وسـتـت ב ارم
بــگـویـیـב ב ر ایـن ב نـیـاے شـُلوغ ســنـجـاقـشـاטּ کـرב ه ایــב بــِﮧ ב لـتـاטּ
بــگویـیـב گـاهـے فـُرصـَت بـا هـم بـوב نـمـاטּ کـوتـاه تـر از عـمـر شـکـوفـﮧ هـاســت
شــُما بـگـویـیـב ، حــَتـے اگـــر نـشـنـونـב
سرم را پنهان می کُنم
در گودی گلویت تمام ِ
غم ها راه گُم می کُنند . . .

توبه نمی کُنم
من برای ِ به تو رسیدن
از گُرگ هم سِ مِ ج ترم . . .

مــَرا
جــُدا کــن ٬
از اهلِ زمـیــن !
دستَــم را بـگـیــر …
مـیــخـو اهــم ٬ در دنـیــایِ آرامِــــ تـــُو
مــیــان نفــس هــایــــت
آرامـــ بـگـیــرمـــ . . .
هنوز هم از تمام دلبستگی های این دنیا دل بستن به دلت

یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو نفر ، همین که دستت رو آروم بگیره...
یه فشار کوچیک بده!
این یعنی من هستم تا آخرش...
همین کافیه!

اگر یک روز از زندگی ام باقی مانده باشد
از هرجای دنیا چمدان کوچکم رامیبندم راه می افتم
ایستگاه به ایستگاه...
مرز به مرز
پیدایت میکنم کنارت مینشینم
بهت میگم تا بی نهایت دوستت دارم
تمام دنيا درآغوشت خلاصه شده؛ميشود پناه ببرم به خلاصه ی دنيا؟
نشستم پای مشروب گفتند:بخور به سلامتی اونی که دوسش داری
پیکو به لبم نزدیک کردم.نخوردم،ولی گفتم
به سلامتی اونی که ازش جون میگیرم
گفتند:نخوردی؟؟؟؟گفتم:من سلامتی اون و تو پاکی میخوام
نه تو مستی
قهر میکنم تا دستانم را محکم تر بگیری
و بلند بگویی بمان
نه اینکه شانه بالا بیندازی و
آرام بگویی هر طور راحتی .....

هَـمیشه بـآید کَسـی باشد
کـــہ مــَعنی سه نقطههاے انتهاے جملههایَتـــ را بفهمد
هَـمیشه بـآید کسـی باشد
تا بُغضهایتــ را قبل از لرزیدن چـآنهات بفهمد
بـآید کسی باشد
کـــہ وقتی صدایَتــ لرزید بفهمد
کـــہ اگر سکوتـــ کردے، بفهمد...
کسی بـآشد
کـــہ اگر بهانهگیـر شدے بفهمد
کسی بـآشد
کـــہ اگر سردرد را بهـآنه آوردے برای رفتـن و نبودن
بفهمد به توجّهش احتیآج داری
بفهمد کـــہ درد دارے
بفهمد کـــہ دلت برای چیزهاے کوچکش تنگــ شده استــ
بفهمد کـــہ دِلتــ براے قَدمــ زدن زیرِ باران...
براے بوسیـدَنش...
براے یک آغوشِ گَرمــ تنگ شده است
همیشه باید کسی باشد
جزئیات چشمهایت …
کُلیات زندگی من است!!
قهوه چشمان توست!

تو مقصری اگر من دیگر ” من سابق ” نیستم !
من را به من نبودن محکوم نکن !
من همانم که درگیر عشقش بودی !
یادت نمی آید ؟!
من همانم !
حتی اگر این روز ها هر دویمان بوی بی تفاوتی بدهیم !
دوست دارم دستم را بگیری و زیرگوشم زمزمه کنی
که پشت خوابهای نا آرام تو...
چیزی بیش از نگرانی های زنانه نیست...
دستت را بگیرم و زیرگوشت زمزمه کنم
که پشت نگرانی های زنانه ی من...
مثل یک اتفاق خوب...بیا بیفت در زندگی ام..
دوست دارم بدانم دوست داشتن را چگونه دوست داری؟تا دوستت بدارم آنگونه که تو دوست داری...
چیز زیادی نمیخواهم..فقط کمی گوش دهی..اندکی درک کنی و با دلم این جمله را بگویی"آرام باش من کنارتم"
ببخش اگر خودم را به مریضی میزنم نمیدانی چه لذتی دارد وقتی با چشم های نگران تمتم تنم را چک میکنی..
عشق یعنی اختیار بدی که نابودت کنه...اما اعتماد کنی که این کار رو نمیکنه
عادت ندارم درد دلم را به همه کس بگویم ..!بگذار همه فکر کنند نه دردی دارم نه دلی...
در طوفانهای زندگی ، باخدا بودن بهتر از ناخدا بودن است .
------------
آدم وقتی یه حس تکرار نشدنی رو با یکی تجربه می کنه ؛
دیگه اون حس رو با کس دیگه ای نمی تونه تجربه کنه ....
بعضی حس ها ،
خاص و ناب هستند !
مثل بعضی آدم ها ...
دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند . . .
کاش می شد..
یک لحظه جایمان را با هم عوض کنیم..
شاید تو می فهمیدی چقدر بی انصافی
و من می فهمیدم چرا؟
ببینمت . . .
گونه هایت خیس اســـت . . .
باز با این رفیق نابابت . . .
نامش چی بود؟
هان!
باران . . .
باز با “باران” قدم زدی ؟
هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها . . .
همدم خوبی نیست برای درد ها . . .
فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکنــــــد .

اگـــَـــــر دیوانگی نـیـسـت پَس چیست ؟
وقتی در این دُنیای بـه این بزرگـــی
دلت فقط هـــــَـــــوای یک نفر را میکند…!

ﻣـﺮﺩ ﻣـﻦ.!!! ﺗﮑـﯿـﻪ ﮔـاﻫــﻤــ ﺑــﺎﺵ..
ﻣـﯿﺨــﻮﺍﻫـﻤــ ﺳــﻨـﮕــﯿـﻨـﯽ ﻧـﮕﺎﻩ ﻣـﺮﺩﻣـ ﺣــﺴـﻮﺩ ﺍﯾـﻦ ﺷــﻬـﺮﺭﺍﺗـــﻮﻫــم ﺣــﺲ ﮐـﻨﯽ..ﺍﯾـﻦ ﻫــﺎ ﻧـﻤـﯿــﺘـﻮﺍﻧـﻨﺪ ﺑﺒﯿﻨﻨـﺪﮐـﻪ ﻣﺎﺗـﺎﺍﯾـﻦ ﺍﻧـﺪﺍﺯﻩ ﺑﻪ
ﻫﻤــ مﯽ ﺁﯾیـﻢ…
آهای دخترک کبریت فروش…کبریت داری؟؟؟
بیاواین هیزومو آتیش کن!
از سردی نگ اش …یخ… کردم!¡¡¡
گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد
شاید کودکــانه ، شاید بی غــرور
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ، نه کودکم ، بلکه پر از احساســـم …
از اینکه به اتاقم بیایی و در را باز کنی
هراس ندارم
فقط
قبل از آمدن تماس بگیر
شاید کمی پیر شده باشم

.