این‌که من برگردم به نوشتن دلیل‌های مختلفی داره ولی یکیش اینه که شاید تمرکز و تنهاییم بیشتر شده که می‌تونه هم خوب باشه هم بدی‌های خودش رو داشته باشه ولی اگر من توی تنهاییم خوب عمل کنم مفیده.

امشب زیاد حال جسمی و روانی برنامه‌ریزی و نوشتن و کارهای عادی رو نداشتم چه برسه به وظایفی که برای خودم تعریف کرده بودم و انرژی بیشتری لازم داره و همش دلم می‌خواد یه محتوایی توی گوشم پخش بشه و نخوام برم سراغ کارای سخت‌تر و بعد از این‌که تقویم ماه مهر رو توی دفتر کشیدم و باید کارها رو می‌نوشتم، یه ویدیوی خیلی مناسب و خیلی از دل برآمده به پستم خورد که مستقیم به دلم نشست و اون هم اشکم رو درآورد و دلم می‌خواد هرچه زودتر و بیشتر اقدام کنم برای کارهایی که تو سرمه و از من حرکت باشه از خدا برکت.

کلا از دریافت صرف خسته هستم و دلم می‌خواد تولید و ایجاد ارزش و خلاقیت عملی داشته باشم به زودی ان شاالله.

خدایا کمکم کن و توان و امکاناتش رو بهم بده.

صدای شلیک اومد چرا

اه

شایدم از این صداهایی بود که از بعضی موتور یا ماشینا میاد.

وطن که آبستن حوادث هست ولی ما روی دایره کنترل خودمون تمرکز می‌کنیم و هر چی از دستم بر بیاد باید انجام بدم.

نمی‌دونم چرا صدای تایپ کردن روی این میز می‌پیچه انگار مثل ساز عمل می‌کنه.

یه دو روز کاری ازم بر نیاد حس ضعف می‌کنم ولی به خاطر شرایط جسمی و روانی‌ای که دست خودم نیست نباید به خودم فشار بیارم ولی دلم می‌خواد خیلی بهتر از اینا عمل کنم و مشکلات و کارهای نصفه مونده‌ی قدیمی زودتر برطرف بشه...

خداروشکر آهسته و پیوسته دارم پیش می‌رم و هر چند روز یک بار یکی از خواسته‌ها رو به بارم اضافه می‌کنم که عملی باشه و یهو زمین نزنتم.

همین که بالاخره داریم روزانه فیلم و سریال‌هایی که همیشه بهش فکرمی‌کردیم می‌بینیم یا همین لپتاپی که بالاخره تعمیر و بهتر شده، کلی تاثیر داره و مخصوصا بلندمدت نمودار پیشرفت صعودیه و اینه که مهم و واقعیه.

من دارم پیش می‌رم و باید ادامه بدم حالا یه روز کند یه روز بهتر.

مثل ورزش کردن که تاثیرش رو به مرور می‌شه دید. منم دارم توی همه حوزه‌های زندگی خورد خورد پیش می‌رم.

دیگه؟

همین که برنامه‌ریزی این ماه از ماه پیش شفاف‌تر و مشخص‌تره برام یه پیشرفته که باید درکش کنم.

این ماه سریع‌تر می‌نویسم و می‌دونم می‌خوام چیکار کنم و از کجا شروع کنم.

فقط کافیه ادامه بدم.

باید وقت بذارم برای قدر شناسی و به رسمیت شناختن هر مرحله و پیشرفتی که اتفاق میفته هرچند کوچیک.

فکرکنم یه وبلاگی چیزی می‌طلبه نمی‌دونم.

هم می‌خوام جزئیات بگم هم ناشناس باشه هم تفکیک شده و مخصوص.

خدایا تمام درددل‌ها و دغدغه‌هام حتی اونایی که خودم ازشون خبر ندارم رو به خودت می‌سپرم تمام غصه‌های خودم و عزیزانم رو به بزرگترین و بهترین و توانای مطلق می‌سپارم و دیگه نمی‌خوام نگران باشم یا فکر و خیال کنم فقط خودت سامان بده فقط خودت ما را دریاب خدایا جز تو از کی بخوایم جز خودت کی بهترین ما رو می‌دونه و می‌تونه خدایا من نیازی به هیچ کمکی جز خودت ندارم امیدی به هیچ کسی جز خودت ندارم تو سرپرست و آگاه بر ما هستی کمکمون کن

خب

فعلا احساساتی هستم که دست و پا داره.

وقتی شخصی -عزیزت- توی ICU بستریه و حتی همراه هم نمی‌تونه پیشش بمونه و باید برگرده تنها خونه، هر کاری هم توی روزمره‌ت بکنی اون هنوز اون‌جا توی اون تخت به سرم‌ها وصله.... وای خدایا

امیدوارم درد نداشته باشه و بیماری از تنش بیرون بره به لطف خدا به خواست خدا و به کرم و بزرگی خدا...

خدایا خالق ما هستی برای ما بهترین رو بخواه نجات‌بخش ما از هر شر و بدی و بلا باش و دلمون رو شاد کن فکرمون رو پاک کن تنمون رو سلامت بدار و روح و روانمون رو با مهر خودت دریاب.

من به خودت می‌سپرم و نمی‌دونم.

ما و مریضمون رو قوی و سلامت بدار.

بقیه حرفام رو توی نوشته بعدی می‌نویسم.

...

خیلی زیاد فاز نوشتن داشتم و خیر سرم خواستم فکر رفتن و شروع تو جای جدید رو عملی کنم ولی ایمیل و بند و بساط ساختش طول کشید و آمادگی و اعصابش رو نداشتم ول کردم اومدم همین جا. نوشتنم داشت می‌ریخت.

از چی بگم؟

وقتی عزیزی بستری باشه و این چندمین تجربه تو زندگیم باشه، فکرهای بد سراغم میاد که سعی می‌کنم نیاد و فقط با دعا سپری کنم و اگر بخوام از اون شرایط حواسم رو چرخیدن توی اینترنت حواسم رو پرت کنم، عذاب وجدان می‌گیرم که اگر واقعا برات مهمه به جای این کارها دعا کن. خودت رو بهتر کن تا دعات قبول بشه.

خلاصه شرایط الان اینه و من به توانایی خدا شک ندارم و فقط کافیه بخواد و همه غم‌ها و دردها و نگرانی‌ها تبدیل به خوشی و سلامتی و آرامش بشه که الهی آمین با وجود تمام بدی‌ها و تاریکی‌هام، امید دارم به بهبود و گذشتن این وضعیت به خیر و سلامتی.

کاش آدم بهتری بودم.

حرفی ندارم دیشب گریه و دعا کردم و امروز مرور ملاقات رو کم‎‌تر کردم اما منتظر شفا و سلامتی و بهبود به خواست خداوند هستم که کافیه که بخواد.

خدایا به خاطر دل عزیزانم بخواه

بخواه که خوب بشن و به‌تر و به‌تر و به‌تر و به‌تر

فصل پیش رو

فکرمی‌کنم یکی از دلایلی که باعث میشه وقتی ارتباطم رو با یکی تموم می‌کنم از من بدش بیاد، اینه که به اندازه اون ناراحت نیستم. از آرامش من بهشون بر می‌خوره

خب وقتی نزدیک‌ترین افراد زندگیت از همون اول کنارت نبوده باشن، دیگه نبودن چه کسی می‌خواد بدتر باشه؟ شما هم برو ته صف خبر جدیدی نیست که

دارم برای هفته و ماه و فصل جدید برنامه می‌ریزم.

هرکس نمی‌خواد به من احترام بذاره پیاده شه و خوشحال هم می‌شم

معرفت شما تا قبل از اعتراض من قابل اندازه‌گیری نیست و به محض وقوعش، بی‌معرفت‌ترین نسخه‌ای می‌شین که ازتون سراغ داشتم. همون که پشت سرم هم شاید حرف می‌زنه و برای آروم کردن خودش احتمالاً از بدی‌هام می‌گه

بگو، اشکال نداره؛ من که تردیدی توی پایان ارتباط نداشتم بذار تردیدهای شما هم به یقین تبدیل بشه

من بدترین بودم و این رو به خودتون ثابت کنید و خوشحال باشید از من دور شدید ولی اگر شک داشتید، معرفت و وجدان یادتون نره

احتمالاً تا چند وقت پس‌لرزه‌های این موضوع روی فکرم سایه بندازه ولی الان از هر وقتی آماده‌ترم که به کارام برسم و اگر همراه مناسبی نبود، خب تنها پیش می‌رم. من خودم و خدام رو دارم و محتاج کسی نیستم نه حتی برای لذت بردن از زندگی

امیدوارم همه عزیزانم سلامت و برقرار باشن و هرروزشون بهتر از روز قبل باشه از همه لحاظ

برای قوی کردن خودم تلاش می‌کنم و اگر کسی حتی ناخودآگاه برای ضعیف کردن من تأثیر گذاشت، شخص مناسبی برای نزدیک بودن به من نیست. پس خداحافظی محترمانه من رو به بیشعوری تعبیر نکنید وقتی حرکات قبلی خودتون رو فراموش کردید.

خدانگهدار فصل گذشته و سلام به فصل جدید

از فردا باید برگردم به ورزش و روال‌هایی که ازشون دور شدم. امیدوارم اول از همه خودم و در نتیجه دیگران قدر خودم رو بدونیم و نذارم مرز اشتباهی به وجود بیاد که دیگه جابجا کردنش سخت باشه. من باید مرزها و خط قرمزهای خودم رو برای خودم شفاف کنم تا وقتی احیاناً ازش عبور شد، واکنش نشون بدم و آگاهانه تصمیم بگیرم.

توی رابطه‌ای که تموم شد توی این موضوع قوی نبودم و باید روی همین کار کنم.

به امید حواس جمعی و اعتماد به نفس و عزت نفس بیشتر و مراقبت از خودم

به امید این‌که روزهای بهتر خودم و عزیزانم رو ببینم

به امید سلامتی کامل عزیزانم

برای همینه که ناراحت نیستم و شما -حداقل یکیتون- هستین.

یک سوال

اگر یه نفر انقدر برات ارزش داشت که الان از خداحافظیش خیلی ناراحت شدی، چرا قبل از این‌که بره وقتی ابراز ناراحتی کرد اصلا اهمیت ندادی؟ چرا اون موقع که بود، نخواستی راضیش کنی و بیخیال بودی؟ چرا اگر کسی برات مهمه باهاش بامعرفت نبودی؟ چرا جو گرفتتون و فکر کردین دو نفری باهم به اون شخص غلبه دارین چون کمی بزرگترین!؟ فکر کردین باید ادبش کنین تا بفهمه بیخودی خوشش نیومده و مشکل خودشه ولی وقتی گذاشت رفت به قول خودتون شوکه شدین؟ خب اونم حق داره ناراحتی‌های خودش رو داشته باشه ولی ظرفیت و گوش شنوایی نبود که مطرح کنه و تا مطرح کرد، همین‌قدر بی‌تفاوت برخورد کردین اما از اون ور می‌خواین ادای آروم منطقی و مهربون بودن در بیارین. خب اینا جور در نمیاد چون وقتی طرف هست باید با هرچیزی کنار میومد و باورش نداشتین ولی وقتی برای خودش ارزش قائل شد و رفت، یادتون اومد یه جایی خالی شده و احیانا درد گرفته. نوش جان معلومه که از دست دادن یه دوست خوب ناراحت‌کننده‌ست ولی چطور شما هر حرکتی می‌زدین منطقی بود و دلیل داشت و اون همیشه باید نقش آدم خوب و مهربون و باگذشت رو بازی کنه حتی اگر عجیب‌ و غریب‌ترین رفتارها باهاش بشه.

خداقوت بهم

خیلی نیاز دارم بنویسم

از دست ِ رنج‌هایی که تعامل با دیگران به وجود میاره

دیگرانی که از خودراضی و دارای اعتماد به سقف هستن

حماقت و پیش‌داوری دارن و چهارچوب ذهنشون به وضوح تنگه.

من این دوست‌ها رو نمی‌خوام. برای دوستی علاوه بر آدم خوب بودن، باید بامرام هم باشن که طبق معمول نیستن

حتی حال ندارم بدی‌هاشون رو توصیف کنم فقط می‌خوام بهترین و بامعرفت‌ترین و باشرف‌ترین آدم‌های دنیا رو برای دوستی آرزو کنم و امیدوارم لیاقت بهترین‌ها رو داشته باشم و بعدا این نوشته رو بخونم و خدا رو شکر کنم

چون من عادت دارم به این وضعیت ولی دوست دارم آدم‌های خودم رو پیدا کنم

به وضوح توی مسائل رشد فردی عقب هستن و هم‌زمان باور به من ندارن که ترکیبش چیز مزخرفی می‌شه که حالم رو بد کرده

و من قرار نیست به هر کیفیتی تن بدم.

برای خودم بهترین‌ها رو می‌خوام و برای تبدیل کردن خودم به بهترین نسخه ممکن تلاش می‌کنم.

دمم گرم بابت امروز و هربار که استانداردم رو به خودم یادآوری کردم

این آدم‌ها و رفتارهاشون با استاندارد من سازگار و در حد احترام من نیست. می‌تونن هرجوری می‌خوان باشن ولی از دایره نزدیک من خارج شدن و احتمالا به‌زودی کلا از زندگیم بیرون قرار بگیرن

و به معنی واقعی کلمه وقت و انرژی برای آدم نامناسب ندارم.

تشکر از خودم

راستی یعنی واقعا حسادت انقدر رایجه؟ یعنی همه انقدر حالشون بده که با خوبی‎‌های دیگری انقدر بهشون فشار بیاد که تحملش رو نداشته باشن؟ یعنی ما نمی‌تونیم هرکدوم خوبی‌های خودمون رو داشته باشیم و برای بهتر شدن تلاش کنیم و از خوبی‌های دیگری نهایتا الهام بگیریم؟ یعنی من بابت ناامنی‌ها بابت مهارت رانندگی و ازدواج و هیکل و هزار تا موضوع عادی ریز و درشت باید از همه بترسم؟ فکرمی‌کنم بزرگترین چیزی که دیگران رو از من دور می‌کنه نگاهمه که برای اونا قابل هضم نیست و این عدم تحمل باعث می‌شه من رو برنتابن و از طرفی انقدر ذهنشون باز نباشه که فکرکنن قطعا از همه چیز خبر ندارن. بابا اصلا یه آدم واقعا بی مشکل هم باشه نباید فشارش به بقیه بیاد خب به تو چه تو زندگی خودت رو بکن چرا نفرت و حسادت. رویکرد من یه بهانه‌هایی رو ازشون می‌گیره و یه چراغ‌هایی رو روشن می‌کنه که ناخودآگاهشون خوشش نمیاد اون بهانه‌ها رو نداشته باشن.

من خدا رو دارم اگر خدا من رو بپذیره... بقیتون برید از جمعتون لذت ببرید. با ترس‌هاتون زندگی کنید و چشم دیدن زندگی تا نهایت ِممکن رو نداشته باشید ولی من خوشبختانه با همین رویکرد تا الان تمام امثال شما رو رد کردم و اون‌ها هنوز توی افکار و ترس‌هاشون هستن و احیانا مغزشون/تون کپک زده.

شما به من چه و من به شما چه

عین آدم رفتار کنید ولی خب سختتونه

پررو هستید و خب احمق‌ها معمولاً پررو هستن

حیف روز و روانم که مکدر شد

ولی می‌دونم برای فصل پیش رو لازم بوده این تغییرات

به امید بهترین ِ بهترین‌ها و پاک شدن من از همه بدی‌ها و آلودگی‌ها

به امید خبرهای خوب، آدم‌ها و انرژی‌ها و روزهای خوب

شب و روز و روزگارم به خیر✨

۴ صبح


غم اومد که گریون کنه چشمامو نتونست
شب اومد که داغون کنه دنیامو نتونست

آره الان برای اینکه سرم رو نکوبم به شیشه ماشین و بتونم تا رسیدن به مقصد دووم بیارم،‌ بعد از تلگرام اومدم اینجا نوشتم.

و بعد پست قبلیش رو خوندم

و نمی‌دونستم این رو نوشته بودم اما به دست اومد

سریع و زیبا

جای شکر داره و من قدردانم اما حالم هم هم‌زمان کلی بده

چه خوب که دارن نان سحر جدید می‌زنن. امیدوارم خوب باشه

گوشه‌های ناخنم هم که می‌کَنَم تا برسه به گردنم.

کاش دل‌خوشی‌هام رو بهم ببخشن زهرمارم نکنن

... به سرتاپای خودم و این زندگی

خشم و نفرت رو زیاد دارم

🕊️

آهان

اون چیزی که حس گفتنش بود و ازش ننوشتم، دوستی بود

دلم می‌خواد دوست‌های خوب خودم رو پیدا کنم

اگر اونا هم مثل منن، باید زودتر هم رو پیدا کنیم و از این همه غربت کم بشه

الان فقط یک نفر باقی مونده

که از یه کشور دیگه حاضره ناهارش رو تند بخوره تا بهم زنگ بزنه

هم‌زمان که هم رو کم می‌بینیم و کم دیده‌ایم، درکم کنه و حتی برای تمرین زبان باهم وقت بذاره

قدرش رو می‌دونم؛ فکرکنم

ولی

هست ولی کم است

هم باید روی تقویت دوستیمون وقت بذاریم،

هم دوستای نزدیک و داخل! پیدا کنم

اینم یه آرزوی دور ولی حتماً دست‌یافتنی

شهریور ساکن

خب

باید همچین شبی باشه

خسته از هرچی که هست

خسته از هر چی که بود

که دلم بخواد بیام اینجا

خبری اگر بود کسی اگر هنوز می‌نوشت بخونم و بعد برگردم به خودم

ببینم چطورم/چِمه/ چی می‌خوام

و برای همه چیز جواب داشته باشم.

منتها وقتی احساساتم بالا می‌گیره اگر وسطش برم یه چیز دیگه رو چک کنم، همه‌ش می‌پره و یادم می‌ره

اما باید بنویسم ببینم چی میشه.

خب

امشب هم از دندون‌پزشکی میام

و خودم هم باورم نمیشه داره انجام میشه

به لطف موارد مختلف

فقط آخرین مرحله مونده که هفته دیگه برم ایشالا

از الان به بعد فقط نگهداری مهمه و البته کسب درآمد برای براومدن از پس هزینه‌هاش! بیمه عملاً پوشش نمی‌ده و اون عددی که گذاشته هم برای اینه که نگن پوشش ندادی😄 به هرحال باعث شد شروع کنیم و انجام بدیم و احتمالاً با اوضاع پیش رو قیمت‌ها هم بیشتر میشه و هرچی زودتر بری بهتر.

قدردانم که انجام شد.

دلم می‌خواد دفتر five minutes journal داشته باشم و خودم هم می‌تونم بسازمش اما چون آماده‌ش هست، بدم نمیاد بگیرم ولی تا بخوام بخرم و بهش نوبت بدم، هر روز می‌گذره و احتمالاً باید توی یه دفتر خودم بنویسم.

احساس می‌کنم خیلی مناسبمه

دیگه؟

ما ز یاران چشم یاری داشتیم و صد البته که غلط بود آن‌چه می‌پنداشتیم زهی خیال باطل

دلم می‌خواست می‌تونستم صادقانه با خدا صحبت و درددل کنم ولی یه سری مشکلاتی که باهاش دارم مانع راحتیم توی حرف زدن میشه

فعلا سعی می‌کنم وظایفم رو انجام بدم خدا هم لطف کنه هوام رو داشته باشه تا وقتی بتونم دوباره بدون ناخالصی و اختلال، حضور پیدا کنم.

ولی من خیلی سعی می‌کنم آدم خوبی باشم مراعات اطرافیان رو بکنم و بعد به خودم میام می‌بینم اطرافیان اصلاً متوجه نیستن و فقط منم که دارم خودم رو از دست می‌دم. وقتی یه ویدیو می‌بینم که با افکار و ذهنیتم هم‌راستا باشه، دوباره انرژی می‌گیرم به ادامه دادن مسیرم به سبک خودم و با تبعیت از ارزش‌های خودم ولی اگر فاصله بیفته و از تفکر مشابهم دور بمونم، بازم انگار وجودم کشیده میشه به الگوهای قدیمی و می‌ره توی ترس و محدودیت‌هایی که همیشه توشون بوده و شروع می‌کنم توی ذهنم باهاشون دست‌وپنجه نرم کردن و جواب دادن به حرف‌های احتمالی آدم‌ها در موقعیت‌های فرضی و پیش نیومده که نمی‌تونم بگم احتمالشون کمه ولی اتفاق هم نیفتادن و فقط منم که از فکرشون عذاب می‌کشم.

خیلی سخته در معرض اکثریت متفاوت، به خودت بودن در اقلیت ادامه بدی. من به خودم حق میدم ولی آخرش تنها هم می‌مونم و مثل امروز موقع صبحونه باید با دیدن ویدیو و شنیدن حرف‌های کسی که قبول دارم، به خودم یادآوری کنم من حق دارم از کسایی که وجودم رو خالی می‌کنن ـبه تعبیر خودم کنارشون پیر می‌شم-، فاصله بگیرم.

من حق دارم دلم نخواد هر کی از راه رسید در مورد خصوصی‌ترین مسائل زندگیم نظر بده چون مامانم از قبل راه رو براش باز کرده

من دلم نمی‌خواد همش خودم رو توضیح بدم و توی حالت دفاع باشم ولی اون‌قدر هم قوی نیستم که آروم بمونم و بهم فشار نیاد

دارم روی خودم کار می‌کنم ولی زمان می‌بره و تا به اون حد کافی از اطمینان و آرامش برسم، عمر همه‌مون داره می‌گذره و من دلم برای آدم‌هایی تنگ میشه که معلوم نیست چقدر دیگه داشته باشمشون. مسلماً احتمال اینکه اونا من رو نداشته باشن هم هست ولی هم سن و سال اونا بیشتره هم می‌ترسم خدا بخواد ادبم کنه و از این حرفا.

خلاصه

دلم برای مثلاً دایی خیییبلیییی تنگ شده و خواب آدم‌ها رو می‌بینم ولی خانواده‌م نمی‌تونن متوجه حرف و خواسته‌های ابتداییم بشن و مجبورم می‌کنن با محدودترین ابزارهایی که دارم، تحت فشارشون بذارم تا شاااااید صدام رو بشنون

توی این وضعیت روحم عذاب می‌کشه و هر شب با یه خواب بد بهم خبر می‌ده ولی من نمی‌دونم چه کاری از دستم بر میاد؟ چطور میشه آدمای ایرانی توی دهه شصت زندیگشون رو متوجه کرد؟ اگر خودشون نخوان هیچ کاری نمیشه کرد و من چطور می‌تونم مرز‌هام رو تعیین کنم؟ باید برم این محتواهای مربوط به مهارت مرزبندی رو گوش بدم ولی بابا مگه چقدر سخته که من برای یه ارتباط ساده یه زندگی ساده هم باید برم آموزش ببینم

من چیز زیادی نمی‌خوام ولی باهام راه نمیان.

متأسفم که بعضی وقت‌ها امیدم به هوش مصنوعیه که کمک کنه توی رابطه‌م با خانواده‌م پیش برم

یعنی خود خانواده‌ام انقدر سختن؟! انقدر با بچه‌ت و در حقیقت با خودت روراست بودن سخته؟

خدایا اگر میشه اینجا ازت بخوام، اگر میشه همین حرفم رو بپذیری، درستش کن

این عذاب ابدی رو درست کن

به خانواده‌ام بفهمون قدر من رو بدونن

من واقعاً بچه بدی نیستم ولی اندازه خاک کف کوچه هم قبولم ندارن

خودت همه‌مون رو هدایت کن و احترامم رو نگه دار و بهشون بفهمون من بچه نوجوون نیستم که هنوز بخوان تربیتم کنن

من نوجوون ناسازگار نیستم! هم‌سن خودشونم وقتی من رو به دنیا آوردن! من زندگی و شخصیت و مرام و هویت خودم رو دارم و این مال اونا نیست که هرکاری می‌خوان باهاش بکنن

زندگی و شخصیت من اصلاً در اختیار اونا نیست که واسش تصمیم بگیرن

پس چرا به حکم پدر مادر بودن به خودشون اجازه میدم از روم رد بشن؟

این دفعه می‌خوام ادامه بدم تا هرچقدر هم که شده بهشون بفهمونم ولی اگر نخواستن بفهمن و اتفاقی افتاد چی؟ اگر فرصت دیدم عزیزم رو از دست دادم چی

تنها چیزی که آرومم می‌کنه اینه که اگر از سر منطق تصمیم گرفته باشم، بعداً هم هر اتفاق احساسی‌ای پیش بیاد، میشه با گذر زمان و منطق خودم رو آروم کنم. امیدوارم دنیا آنقدر بهمون فرصت بده که روزهای سازش و صلح هم ببینیم ولی یعنی من انقدر ارزشش رو نداشتم که به خاطرم از مسخره بازی دست بردارن؟

توقع زیادی نیست ولی خب دیگه تا بوده همین بوده و سخته که یک شبه رفتار متفاوتی پیدا کنی.

ولش کن

می‌خواستم از خدا بخوام ولی انگار نمی‌تونم خالصانه حرف بزنم

کدورت هست.

همون دعاهای کلی همشگیم رو می‌کنم و امید دارم و فقط یه کلمه می‌سپرم به خدا خودش همه چیز رو درست کنه.

آمین

حرفای دیگه هم داشتما

ولی الان نمیاد

خدایا یه کاری کن این پاییز قشنگ باشه

خیر و سلامت و به دل خوش باشه

بارون و سرمای خوب باشه

الهی آمین

جُِرم شدید!

اونی که بالاخره امروز زده بیرون و بعد مدت خیلی زیاد رفته دندون‌پزشکی کیه؟ من

اونی که با وجود این همه فاصله از دفعه قبلی، پوسیدگی‌هاش سطحی‌ن چون مراقبت کرده کیه؟ من

ممنونم از خودم و برای همین، واسه خودم جایزه هم خریدم. الان که پوشیدمشون به ذهنم نرسیده بود ولی می‌تونم سعی کنم با دیدن این پیرهن و اون پابند جایزه، به یاد بیارم استمرار و پایبندی به ارزش‌هام نجات‌بخشه❤️ و من تا حدی دندونام -و البته خودم رو- نجات دادم.

با وجود کم‌خوابی، تا حدی اضطراب اجتماعی و قدری عدم تأمین مالی، کاری که باید انجام بشه رو انجام دادم و منشی دکتر هم نه گذاشت نه برداشت واسه فردای تماسم بهم وقت داد و منم نه نیاوردم و پی‌ش رو گرفتم. پی کاری که مدت‌هاست توی لیست عقب‌مونده‌هامه. و برای درمان هم همین هفته‌ای که میاد وقت داد و شاید نیاز به جلسه دوم هم نباشه و توی یک جلسه کل دغدغه سلامتی دندونام رو هم بیارم. وای خدایا شکرت امیدوارم دیگه غفلت نکنم و همه کارای عقب مونده‌م رو دریابم و همینجوری خوب پیش بره.

به محض اینکه عکس من رو گرفتن و اومدم به دکتر نشون بدم، برقا رفته بود و چه خوش‌شانسی‌ای از این بهتر؟ و یه پوشه خوشگل هم سر راه برای له نشدن مدارک خریدم که البته خود پوشه مقداری له شد😄 ولی گزینه بهتری پیدا نکردم. اما شفاف و گل‌داره... همون‌طوری که می‌خوام زندگیم باشه.

بعدشم که توی شرجی... توی گرما... ما میرم به اون قدیما

جاهایی که سال‌های قبل برای خرید و دیدن دوست داشتم و امروز بعد مدت‌ها راهم افتاد. با کفش نامناسب زیبا کلی پیاده رفتم و امیدوارم ضرر خستگی پنجه پا از فایده راه رفتن بیشتر نباشه

خلاصه خوش گذشت

انقدر گوشیم جا نداره که برای عکس گرفتن از هرچیزی که توی مسیر توجهم رو جلب می‌کرد، باید اول دو تا چیز پاک می‌کردم، بعد.

ولی به خودم توی دوربین جلوی گوشی

به آدم‌ها

به ویترین‌ها و گنجشک‌ها و در و دیوار نگاه کردم و لذت بردم از بیرون بودن

و یک موفقیت شخصی

حالا امیدوارم بقیه چالش‌ها و مانع‌ها رو برطرف کنم و از خریدهای بیشتر لذت ببرم.

ممنونم

اوه راستی

دیشب با وجود اینکه باید می‌خوابیدم، قسمت آخر سریال رو تموم کردم و چقدر به همزادم، چلسی دل دادم

وقتی اسمش رو جستجو کردم و به عکسش که توی چشم‌های من نگاه می‌کنه نگاه کردم/می‌کنم، حس خوبی می‌گیرم. با شخصیتش توی سریال کاملاً ارتباط برقرار کردم و خودم رو دیدم

امیدوارم همون قدر وجود زیبایی داشته باشم/پیدا کنم.

درسته که پایانش غم‌انگیز بود ولی با یادآوری اینکه اینا فیلمه و همه زنده‌ن، به خودم دلداری میدم!

دیگه؟

الان از خستگی افتاده‌م و نه پا میشم کارام رو بکنم، نه به‌خاطر کارام با خیال راحت استراحت می‌کنم. در نتیجه اومدم بنویسم و فکرم رو آروم کنم و اندیشه‌ها رو ثبت.

فعلاً

هایده جان - آواز تنهایی

هر بار هایده می‌خونه، چه غمگین چه شاد، ناخواسته روحش شاد می‌گم و واقعاً فکرکنم از وقتی از دنیا رفته روزی نبوده که حداقل یه ایرانی به صداش گوش نده.

الان صداش تو گوشمه و خواستم اینا رو بنویسم. البته که شاد خوندنش هم غم داره و آهنگ غمگینش هم روح‌بخشه.

شاید اگر بیشتر می‌نوشتم، کمتر از زیادی حرف زدنم پشیمون می‌شدم. ولی من خیلی حرف و فکر دارم. اگر مغزم به پرینتر وصل بود، خیلی زود به زود کاغذ تموم می‌کرد. یه چیز نوارقلب-طور توی تصورمه.

دارم برای رسیدن به سبک زندگی مورد نظرم تلاش می‌کنم و در مراحلش هستم.

دیشب که بالکن رو می‌شستم، صدای هایده از خونه‌ی یکی از همسایه ها میومد.

منم باهاش می‌خوندم.

اون روح حتماً زنده ست.

مثل نوید افکاری

به امید شادی روحشون🤍

مردن. بدون گ-لو.له

کی بعد از پهن کردن لباس‌های شسته‌شده در منزل کسی که از جنگ به آن‌جا پناه برده، متوجه شده که آن شخص گیره‌های لباس را از ترس خراب شدنشان در آفتاب از روی لباس‌های روی بند برداشته؟

کی از شدت استرس ِهمسرش و هم‌چنین جهت همراهی با پدر و مادرش، به خانه آن‌ها رفته و بعد از آن دو هفته کذایی، با خاطراتش چه کند؟

شاید این موارد شامل حال من بشه اما نمی‌خوام روشون تمرکز کنم. دارم به روتین برمی‌گردم و سعی می‌کنم برای آینده هم آماده باشم.

من قوی هستم و از خودم ممنونم که هوای خودم رو دارم.

به زندگی و خرید اینترنتی ادامه می‌دم اما جنگ‌زده‌... به اولویت‌ها شک می‌کنم و در کل از این حجم عقل و احساس، وا می‌مونم.

پیچ به سوی آینده

فکرکنم باید بیام اینجا بنویسم

خیلی توی مغزم چیز میز زیاده

و انگار توی دنیای واقعی حرف‌زدن فایده نداره

شاید ضرر هم کم نداشته برام

ولی آخرش منم که باید از خودم راضی باشم و نه بقیه

که خب،

هستم.

دمم هم گرم

طبق ارزش‌هام زندگی کردم و تا جایی که عقلم می‌رسید قدم برداشتم.

دیگه قضاوت دیگران راجع به من، ربطی بهم نداره.

اینکه قدرم رو بدونن یا نه هم همین‌طور.

من فکرکنم تا حدی قدر خودم رو می‌دونم.

من می‌دونم که سرشار بودم. مهم اینه که من قدر خودم رو بدونم و به راهی که فکرمی‌کنم درسته ادامه بدم. اگر هم تردیدی داشتم، برای پیدا کردن راه درست قدم بردارم.

چقدر حرف هست چقدر فکر و تحلیل و تمجید و انتقاد

اما اگر سرزنش‌گر درونم داره اذیتم می‌کنه، باید توجیهش کنم

باید خوبی‌هام و ارزش‌هام رو بهش یادآوری کنم

و بزرگ‌ترین سرزنشی که می‌پذیرم، زیاد صحبت کردنمه که باید روش کار کنم

ولی انگار در واکنش به شرایط و دیدن انفعال دیگران پیش اومده بود

انگار چون بیشتر از دیگران فکر می‌کردم و نظر و احساس داشتم، بیرون می‌ریخت.

چیزی که ازش مطمئنم، رشد و توسعه‌فردیه که اتفاق افتاده

حالا باید برای ادامه هم روی خودمون کار کنیم.

به امید خدا

عشق و نفرت، توأمان

امیدوارم این حرفم راستی‌آزمایی نشه ولی فکرمی‌کنم این مدت من یک درصد مقداری که از روابط خانوادگی و تحمل افراد اذیت شدم، از جنگ و تبعاتش نشدم. بدون اغراق من از صداهای بالا سرم اون قدری که از حرف و رفتار اطرافیانم اذیت شدم، ذره‌ای تپش قلب و احساس بد نگرفتم که الان بابت یه پیام شوخی ساده توی گروه مزخرف خانوادگی، حس تنفر دارم.

اوق

قمر در عقرب و PMS و

پستچی‌های عوضی که هیچ شبیه پستچی‌های توی قصه‌ها مهربون نیستن

پررو و وحشین

امیدوارم و قطعاً، براش جبران بشه

شبی مردادی اما نه چندان تابستانی

بی‌نهایت احساساتی‌م الان

دلیلش هم پدیده ناشناخته‌ی PMS ه که اگر ما مرد بودیم، احتمالاً تا الان خیلی بیشتر شناخته و آسون شده بود.

آهنگ‌های قدیمی دهه ۵۰ رو گذاشتم تو گوشم

مریضی رو بهبود رفته ولی هنوز درگیریم

مامان اینا دارن به سفری میرن که برای من دردناکه چون به روم میاره چقدر اوضاع بینمون داغونه

هم‌اکنون:«چرا وقتی که آدم تنها میشه... غم‌ و غصه‌ش قد یک دنیا میشه

می‌ره یه گوشه پنهوون میشینه... اونجا رو مثل یه زندون می‌بینه

غم تنهایی اسیرت می‌کنه... تا بخوای بجنبی پیرت می‌کنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام برق می‌زنه... غم میاد یواش یواش خونه‌ی دل در می‌زنه»

داشتم می‌گفتم

سفرشون برای من غم انگیزه چون اگر رابطه‌ خوب بود دلم می‌خواست برم

«میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه...دل این آدما زشته دیگه زیبا نمیشه» !

چه هم‌زمانی جالبی

خلاصه که من نمی‌رم و حالم هم خوب نیست و کلی کار عقب‌مونده هم که همیشه مونده

(از جمله زندگی😑)

ولی حس از دست رفتن فرصت‌های زندگی و خاطره نساختن، مخصوصاً وقتی PMS باشی و این ریتمای قدیمی پخش میشن، در حالی که امروز یه ویدیو از به هم پیوستن بعد از مدت‌های هم‌کلاسی دبیرستان و مادرش و رابطه‌ی ماشالا خوبشون دیدم، دلم رو می‌گیرونه

یکی از مسافرهایی که نسبتش دورتر از مامانمه! اظهار خالصانه‌ای از خالی بودن جام کرد که انتظارش رو نداشتم

این جور غصه خوردن ها گذرین چون من کاری از دستم بر نمیاد و فقط باید اجازه بدم بیاد و بگذره

خوش بگذره بهشون

من آدم جمعشون نیستم

هیچ وقت هم نمی‌خوان نیت خیر و در صلح بودنم با خودشون رو ببینن

مهم نیست

دیگه چه خبر؟ فعلا همینا رو دلم خواست بگم

دلم می‌خواد تئاتر بریم

بیشتر زندگی کنم و موسیقی خوب گوش بدم و لذت ببرم

به موهام آفتاب برسونم

به درونم نور بتابونم

و روی تغذیه‌م کار کنم و خودم رو نجات بدم در کل

به امید آن روز

راستی بلاگفا لطف کرده ذخیره متن رو اضافه کرده

الان تا یه جایی نوشته بودم که پرید و برگشتم دیدم مونده... جای امیدواری داره بالاخره

الان مرجان داره می‌خونه

منم برم کارام رو بکنم بخوابم

بلکه ساعت خوابم درست شه

چی می‌خواستم بگم؟ نوک ذهنمه ها

نمی‌دونم

شبم به خیر

امیدوارم همه‌چیز بهتر بشه❤️

و حالا گوگوش

وقتی خیلی رد دادم، هیچ آدمی و هیچ جایی پناهی نیست،

هیچ حرفی خالیت نمی‌کنه

اومدم اینجا

امروز روز ناخوشایندی بود

هفته آخر کاریه ولی تحملش خیلی سخت شده

هر بار که اولین روز کاری تموم میشه میام خونه انقدر خسته‌م که آماده‌ام آخر هفته رو شروع کنم

ولی می‌بینم اِ

تازه اولشه که

بله زندگی سخته ولی بعضی وقتا روانت تنگ میشه

نمی‌کشه

حتی اگه از بیرون غذا بگیری

ولی وقتی یه آدمی کنارته، نباید برای آروم شدن لزوماً روی حرف زدن با اون حساب کنی

چون انقدر حالت بده که ممکنه کار به جاهای باریک بشه و از حرف زدنت هم حالت بدتر بشه

پس بهتره مثل نوجوانی

بشینی توی وبلاگت

غصه‌ت رو بخوری و کاری به کار کسی نداشته باشی و صبر کنی بگذره.

هیچ چیز دیگه‌ای سراغ ندارم.

انقدر بلند بلند حرف زده‌م و گریه کرده‌م و داد و بیداد و دعوا یا با هیجان تعریف کردم فحش دادم و هزار تا سروصدای دیگه، از همسایگی با همسایگان معذبم

همش احساس می‌کنم الان همه می‌دونن من چیا گفتم و کیم

من همونیم که فلان کارارو کرده و فلان حرفا رو زده

همونی که بیرونش با درونش فرق داره

همون غریب

?

می‌دونی چیه

الان رفتم به زمانی که می‌رفتم توی تنها کتاب‌فروشی سر راهم

و با وجود مزاحمت فروشنده و راحت نبودن خیالم، کتاب‌ها رو ورق می‌زدم و انتخاب می‌کردم و می‌خریدم و می‌اومدم خونه و همون موقع می‌خوندمشون!!!

اونجا لوازم تحریرای خوبم داشت و ممکن بود توی یه هوای بارونی با کوله سنگین، خودم رو به یکی دو تا ماژیک جذاب هم مهمون کنم. راستی یک بسته کامل روان‌نویس هم برای خودم خریدم نه؟ جزء معدود دفعاتی بود که خودم برای خودم گرفتم.

اصل مطلب اینکه این موضوع که گفتم، یعنی امکان سر زدن به کتاب‌فروشی و تهیه و خوندن کتاب همش فانتزی و رویاگونه شده برام

و این خیلی ناراحت‌کنندست برام

اما داشتم فکر می‌کردم من همون موقع هم از اون شرایط لذتم رو بردم؛ با وجود تنهایی و غربتی که حس می‌کردم اما تلاشم رو می‌کردم که حال خوبی داشته باشم.

امروز یهو خیلی یهویی در حالی که داغان و خسته و کسل و نامرتب روی مبل لم داده بودم، یاد یکی از هم‌مدرسه‌ای ها افتادم و یادم بود اینستا داشتند و رفتم پیدا کردم دیدم شخص هم‌کلاسی، الان در فرانسه و انگار پاریس، دو سه ماه است که دخترش را به دنیا آورده. و بعد از شگفتی و بررسی، بعد از اینکه کارم تمام شد و گوشی را رها کردم، دیدم بدون حس بدی، چقدر انگیزه گرفته م که خودم را جمع کنم و به زندگیم سر و سامان بدهم.

از اینکه این شخص تا جایی که معلوم بود خانواده خوب و سالمی داشت، نمی‌شود غافل شد و به نظرم خیلی در زندگیش موثر بوده.

و با وجود اینکه بیشتر از هرچیز، الهام‌بخش بود، بعدش با دیدن خودم توی آینه خواسته ناخواسته مقایسه کردم و خب کفه به سمت پایین‌تر بودن من و بالاتر بودن او، خیلی سنگینی می‌کرد.

به هرحال به بهتر شدن اوضاعم امید دارم اما یه وقت‌ها یه چیزهایی خیلی متفاوت آدم را هول می‌دهد که بجنبد.

دعا می‌کنم

از صمیم قلبم

که این جمع‌وجور کردن‌هایی که مزاحم آزاد زندگی کردنم هست را هرچه زودتر و بهتر تمام کنم.

آمین

وقتی زندگی تخمی‌تر میشه،

عین همون کسایی که با الکل می‌خوان حواس خودشون رو پرت کنن تا نفهمن، انقدر توی نت ویدیو می‌بینم که ذهنم از زندگی خودم جدا بشه و هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کنم.

از لعن و نفرین باعث و بانیش در این لحظه می‌گذرم.

حالا تا صبح باید بیدار بمونم کارای عقب‌افتاده رو جبران کنم.

لعنت بهش

الان سی سالگیمه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون بچه هنوزم هست فقط 30 سالگیش رسیده و حالش خوبه روی هم رفته. سعی می‌کنه ادامه بده و در این بین یه چیزایی هم یاد می‌گیره.

فقط بی برنامس شدیدا. باید خودم رو جمع و جور کنم.

باید مراقب خودم باشم.

امشب هم هنوز از کارم عقبم. زیادی خوابم برد وسط روز و کلی خواب بد دیدم.

تا چند ساعت سنگین بودم.

امشب اسم یه همکلاسی رو زدم و فهمیدم کاناداس. قطعا تجربیات خوبی پیدا کرده. نمی‌دونم چرا یادش می‌کنم. حس بدی نگرفتم ولی قشنگ اینجا موندن با رفتن خیلی توی زندگی تفاوت ایجاد می‌کنه.

داریم شب‌ها فیلم می‌بینیم. خیلی حس خوبی داره چون بالاخره روز آدم رو از داغونی در میاره.

فعلا همینا.

مسافرت گه

از اون مسافرت ها که با یادآوریش بیشتر یه جور منفی‌ای میشی تا مثبت

که همسفرت حس‌های بدی درونت ایجاد می‌کنه

و خانوادت مثل همه عمر بهت غربت می‌دن

نه اینکه خیلی بد گذشته باشه اما اصلا دلم رو نبرد که هیچ، خیلی لحظات معمولی و حتی بد گذشت. تحفه نبود. در ضمن اون مواقعی که به ده سال بعد و دیدن فیلم‌های این سفر اشاره شد، تصور مرگ بعضی افراد حاضر به ذهنم خطور کرد. و در ضمن من آدم بدی‌ نیستم اما دیگران این حس رو بهم می‌دن.

مسافرت گه

از اون سفرها که دلم براش اصلا تنگ نمیشه. حتی باعث شد از نزدیکانم پیش آدم‌های غیرقابل اعتماد مزخرف بدگویی کنم. گه توش

فلان فلان فلان

اومدم بگم «نه» گفتم ولی نه اونقدر قوی که دلم می‌خواد ولی به هرحال بدون عذرخواهی ولی با توضیح!

در ضمن از نظر کاری فراز و نشیب زیاده و به فنا رفتگی ممتد.

در هر صورت بابت شغل‌داشتن و درآمد ثابت! ریالی و امید باقی‌مونده، قدردانم. می‌دونم خیلی‌ها همین کار رو هم ندارن. هر بار برای حق و حقوقم قدمی برمی‌دارم، اول توی روم چیزی نمی‌گن و راه میان ولی بعد راه میفتن ببینن به چیم می‌تونن گیر بدن و مچم رو بگیرن و خدارو هزار بار شکر، هر بار به در بسته می‌خورن و با سعه صدر! ضایعشون می‌کنم. آخه لامصب تا الان باید من و روراست کار کردنم رو شناخته باشی چرا وقتی مراقب حقوقم هستم، بهتون فشار میاد؟ شما که به عنوان کارفرما ذره‌ای از وزارت کار اون‌ورتر نمی‌رید بعد چرا بابت اینکه من اشتباهات محاسباتی واسه اون چس مثقال رو متوجه می‌شم و هر ماه هم تکرار می‌کنید، بهتون فشار میاد؟؟ من هربار خودم باعث میشم یادشون بیفته به فلان کارم حواسشون باشه! یه بار وسط ساعت کاری استوری گذاشتم بلافاصله پیام داد شما مرخصی هستید؟؟ آخه احمق مگه آدم سر کار نمی‌تونه اینترنت رو چک کنه احیانا دو ثانیه استوری بذاره؟ خب مثلا خیلی حواست جمعه؟ پس چرا هررررر ماه یک جایی از محاسبات رو اشتباه می‌کنی؟ من که فاز برنداشتم تو چرا فاز مبارزه برمی‌داری؟ نترس امیدوارم زودتر بهت ثابت بشه من از کارم نمی‌زنم حواسم از تو هم جمع‌تره حالا خدا کمکم کنه بازم بتونم بادقت کار کنم و بهانه دست شما ندم. توکل بر خدا دارم که با همه این داستان‌ها، من رو از کار وحشتناک قبلی به آرامش نسبی این کار آورد و اشکال نداره این چیزا بازم از قبل خیلی خیلی بهتره و جای شکر داره. ولی قدرم رو بدونید جای دوری نمی‌ره. همین الان دو تا از نیروهاتون رو از دست دادید و لزوماً شما عالی نبودید و اونا بد. منتظرم محاسبه عیدی رو ببینم بامبول می‌شه دوباره یا نه. من که روی هیچیش حساب نکرده بودم به معنی واقعی می‌گم هرچی کرمتونه. شما درآمد خوبی دارید و من به جای شما کار می‌کنم و پولش برای شماست یه وزارت کار هم با منت بهم می‌رسه که به امید خدا محتاج شما نیستم و فعلا روزیم همین بوده. امید دارم به خدا و برکت و روزی‌رسانیش

التماس دعا

اگر دوست داشتید برای شفای عزیز بستریم دعا کنید

شهریور هزار و چهارصد و یک

کاش یک جایی و جمعی برای خونده شدن و نوشتن بود و می‌تونستم خودم باشم و بنویسم.

معمولاً هرچقدر هم خود ِ اون بیرونم رو دوست نداشته باشم، با خود وبلاگم بد نیستم.

از تغییرات و گذار های زندگی

از افرادی که درد و غمشون رو کنارم حس می‌کنم و نمیتونم کاری کنم

از بیماری و رنج و

از کتاب صوتی که بالاخره گوش دادم و براش خوشحالم

از «سابقه کاری»

از این روزهایی که بر من و ذهنم می‌گذرد

از آرزوهای دور و نگرانی‌های نزدیک و بی‌تفاوتی در آرامی

یک جور وارستگی

از مرور آدم‌های قبلی

و رییس جدید که برای اولین بار(؟) از رییسم خوشم بیاد

به امید خدا و با قدردانی از این مرحله جدید که ارامشش از مرحله قبلی خیلی بیشتره

الهی شکر❤️

راستی

می‌خواستم بگم یه چیز جالبی که می‌بینم اینه که بعضی از آدم‌هایی که یک زمانی از خواسته‌هاشون خبر داشتم، زندگیشون شبیه خواسته‌های من داره میشه و منم انگار دارم خواسته‌ی اون موقع ِ اونارو زندگی می‌کنم

جالبه

و این‌که همبازی بچگیت الان توی بیمارستانه و ریش‌هاش داره سفید می‌شه و تو علاوه بر دعاکردن -که نمی‌کنی- می‌تونی بری ملاقات -که اونم هرروز نه.

وقتی به داستان‌های زندگی فکرمی‌کنم، فقط و فقط به این نتیجه می‌رسم که این دنیا بی‌ارزش و فانیه و باید تماشا کنم و زندگیش کنم و عبور.

ولی این وسط بغض تو گلوم انگار می‌خواد بپره بیرون 

الهی و ربی من لی غیرک.

مستی م درد منو دیگه دوا نمیکنه

آره گوشیم امشب بلده چه آهنگایی پخش کنه

 

ساعت سه

از اون وقت‌هاست که می‌تونم خیلی زیاد بنویسم

سراسر احساس و هیجان و بغض و اینام

نمیدونم داستان دقیقا چیه ولی برای اولین بار یاد عبارت «بحران سی سالگی» افتادم البته که تولدم نیست ولی فکرکردم شاید این حس‌هام همون چیزیه که آدم‌ها منظورشون بوده و من قبلا نمی‌فهمیدم. نزدیک عددش هستم ولی باهاش مشکلی ندارم؛ خود زندگیه که کیفیتش داره تغییر می‌کنه

تغییرای بزرگ

انگار حالا که بعد 3 سال داریم دوباره دور هم جمع می‌شیم، یهو می‌بینم همون آدماییم ولی چقدر همه چیز عوض شده... یکی داره مهاجرت می‌کنه... همه سنشون رفته بالا...بزرگترها دارن پیر می‌شن... مامان‌بزرگم وضعیت جسمیشون ضعیف‌تر شده...وای من قشنگ دارم گریه می‌کنم ولی چندوقته کوچک‌ترین چیزی اشکم رو در میاره با یه حال بدی

میخواستم با نوشتن نگرانی و غصه‌ها و هیجانام ذهنم رو آروم کنم ولی نمیدونم داره بدتر میشه یا چی

چون دیروقته و فردا هم کارهای مختلف دارم

و بازم دورهمی و هیجان‌هایی که برام میاره

فکرکنم اضطراب اجتماعی رو اگر هم کمتر داشتم، به خاطر فاصله این چند سال بیشتر شده باشه

از اون طرف هم به ایرادهام آگاه‌تر شدم ولی انگار هرچی سنم بیشتر شده انعطافم هم کمتره احساس ناتوانی می‌کنم توی کنترل خودم و رفتارم و کلامم

ولی واقعا من خیلی احساس دارم درونم از اون طرف هم خیلی ارتباط کمی دارم با دیگران در نتیجه همیشه خیلی پرم

الان حتی آهنگ‌های شاد هم اشکم رو در میاره

میدونم هنوز استراحت نکردم و جسم و ذهنم خسته‌ست اما فرصت و امکاناتش نیست زیاد

و خب قضیه دوست‌داشتن خود هم جدیه و باید روش کار کنم...

دکمه فاصله این لپ تاپ خوب عمل نمیکنه سخته

وای وسط فکرهای ناراحت‌کننده خودم، به سختی‌های قدیم و جدید زندگی دیگران هم فکرمیکنم مغزم نمیکشه که چقدر انسان میتونه طاقت داشته باشه من چرا اون چیزارو تجربه نکرده دارم کم میارم

خیلی وقته یه شادی و آسودگی خوب تجربه نکردیم

ولی واقعا گذر عمر عزیزام برام سخت و ناراحت‌کننده‌ست

نمیدونم

فکرکن آهنگ شادی که مال مسافرت رفتن‌های قدیمه هم غمگینم میکنه

نمیدونم

این کیبورد همراهی نمیکنه راحت زیاد بنویسم

دیگه چی؟

خلاصه یهو به خودم و بقیه نگاه میکنم برام عجیبه

بعد انگار این همه احساس بهم فشار میاره نمیتونم هیچکاری کنم

میخوام برم سر مرتب‌کاری ولی باعث میشه دیر بیدار شم باز کارام دیر و عجله‌ای بشه

الان لباس فردام رو آماده نکردم تازه دلم میخواست یه چیزی بخرم و نشد

ظرف‌ها موند

میزها فوق‌العاده خاک گرفته

کمد طبقه نداره، همه لباس‌هام هم خورده و بدجور نامرتب شده

حتی یاد عروسی دخترخالم میفتم که چه خوب بود و خوش گذشت و قدیم بود غصه‌م میگیره:| قاط زدم

چراغ مطالعه‌م روشن نمیشه

پوستم خوب نشده و کاری براش نکردم

هر خرید و خرجی میکنم به ته کشیدن پولام نزدیک میشم

ولی دلم نمیاد بعضی کارهارو نکنم

امیدوارم به دوران کاری جدید که یه کم یه آب باریکه‌ای باز بشه تا دوباره کم‌کم بهتر بشه

دلم برای کارهای معنوی تنگ شده

انگار قشنگ زنگار گرفتم

بد رانندگی کردم

سوپ خوب نشد

گردن‌دردم خفیف ادامه داره

قرص آهن رو نخوردم 

گلدونا!

گرمشونه. از طرفی نورشون کافی نیست انگار. و دم پنجره مستقیم باد کولر میخورن

جایی که میخواستم بذارمشون مناسب نیست

به کارهام نمیرسم و میشینم سودوکو حل میکنم انگار آرومم میکنه ولی واقعی نیست

بدتر دیر میشه و عقب‌تر میفتم

ولی واقعا دیدن و حرف زدن با آدم‌ها چیز عجیبی شده بود

اونم وقتی هرکی تغییر کرده

خدایا شکرت بابت همه نعمت‌هایی که دادی خواهش میکنم کمکم کن قدرشون رو بدونم و ازم نگیر بهم ببخش....

الهی

 

آمین..

نیومده بودم بنویسم ولی پست آخرم رو که خوندم فهمیدم دقیقا بیست روز پیش هم توی همین حالی که الان هستم بودم و این خیلی بده. این دفعه گوشی رو جواب ندادم ولی همین هم من رو به هم می‌ریزه. دلم می‌خواد خیلی قوی‌تر از این حرف‌ها باشم ولی این چند سال فهمیدم خیلی ضعیف‌تر از تصورم از خودمم. دلم می‌خواد خیلی کارها برای بهترکردن خودم بکنم ولی هم زمان و فراغت می‌خواد هم توان که بعضی وقت‌ها انگار ندارم. شایدم ذهنم نمیتونه مراقب باشه و حواسم رو جمع کنه تا کاری که درست و بهتره، انجام بدم. کنترل زبان و کلامم، سکوت و تمام کارایی که باید بکنم و نمی‌کنم.

از اینکه یه آسایشی پیدا کردیم خیلی ممنونم و بابتش شاکرم ولی انقدر شرایط بد شده، سختی بقیه هم باعث میشه حالت نهایتاً معمولی باشه. جدا از اینکه هرروز داره به وخامت اوضاع اضافه میشه. جدیدا دوست ندارم خرید روزمره برای خونه بکنیم چون خیلی زیاد میشه و از اون طرف از نظر کاری الان توی دوران سکونم و اینجوری بازم نمیشه خیلی به مسافرت فکر کرد تازه هدفم یه استراحت خیلی خیلی حداقلی و سفر معمولی بود چیزی که بهش نیاز دارم و تا چند ماه پیش به نظر شدنی می‌اومد ولی الان احساس می‌کنم یه استخر رفتن هم فشار مالی محسوب میشه و تقریبا همین که بتونیم به زندگی ادامه بدیم جای شکر داره.

الان اشکال نداره همین که توی مرخصیم کمکم کرده یه کم ولی چون خونه به هم ریخته، نمیتونم از مرخصیم هم برای خودم استفاده کنم و مجبورم به جمع‌وجور برسم. البته همینم آرزوم بود. اشکال نداره فقط میخواستم بعد کارا یه سفر بریم که احساس کنم حقمه و ازش لذت ببرم ولی شاید نشه و اینطوری ادامه کار واقعا سخته.

به هرحال بابت سلامتی و عزیزانی که دارم ممنونم.

بابت بیماری بعضی عزیزانم ناراحتم.

دلم می‌خواد بیشتر به ظاهر و باطنم برسم ولی فرصت نمیشه. دلم میخواد به قول اون دختره شخصیت خودم رو بسازم. کتاب بخونم و از این همه بی مهارتی خودم کم کنم. دوست و روابط جدید بسازم و زندگیم رو زندگی کنم. الان انگار همش موقتم. اون جور که باید از کارهایی که می‌کنم لذت نمی‌برم.

چه برسه به رسیدگی به آسیب‌ها، جبران مشکلات گذشته و بهبود داشته‌ها.

خلاصه این یه چیز کوتاه از حال الانم بود که با موبایل و در کسالت نوشتم. وقت‌هایی که می‌دونم باید برم بیرون، حس لباس پوشیدن و لباس نداشتن و کجا رفتن و دوست نداشتن میاد سراغم. قابل حله ولی دلم می‌خواد شرایط خیلی آسون تر از این حرفا باشه و کارهای ساده رو بتونم خیلی راحت انجام بدم. امیدوارم