هر که آید گوید:
گریه کن، تسکین است
گریه آرام دل غمگین است

چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
من و آرام دل غمگینم

کار من از ستاره شمردن گذشته

براي خواب

مدتهاست

نشسته ام

شب ها را می شمارم.

ادم باید یه "تـــــــــــــــــــــــو" داشته باشه که هر وقت از همه چی
خسته و نا امیدبود بهش بــــــــــــــــــگه :
مهم اینه که تــــــــــــــــــــــــــــــو هستی ،
بیخـــــــــــــــــــیال دنــــــــــــیا ..

هرچه مغرور تر باشی تشنه ترند برای با تو بودن


و هرچه دست نیافتنی باشی بیشتر به دنبالت می آیند


اما امان از روزی که غروری نداشته باشی و بی ریا به آنها محبت کنی


آنوقت تو را هیچ وقت نمی بیند و ساده از کنارت عبور می کنند


 

 

دست به دامن ( خدا )که میشوم …


چیزی آهسته درون من به صدا میاید که: نترس!


از باختن تا ساختن دوباره … فاصله ای نیست. . .

 

خودتان را سفت بچسبيد...

قدر خودتان را بدانيد...

ارزان نفروشيد خودتان را

                   به حرفي...

                         به نقلي...

                             به لبخندي...

                                   به اندك توجهي...

بگذاريد تلاش كنند

بگذاري براي بدست اوردنتان هزار راه را امتحان كنند...

قدرتان را بدانند

بگذاريد بهايتان را بپردازند...

ادمها چيزهاي مفت به دست امده را مفت هم از دست مي دهند...

                                گران باشيد

همیشه که باشی خسته می شوند....

مردمانی که اگر نباشی می گویند بی معرفتی...!!

 

ادعای بی تفاوتی سخت است....

ان هم نسبت به کسی که زیباترین حس دنیا را با او تجربه کرده ای....!!

 

برايت خواهم نوشت از ابهام لحظه ها.

.ازترديد،

ازحجم مرگ آورنبودنت،

 از كساني ك رد ميشوند و بوي تو را ميدهند،

برايت خواهم نوشت از حديث تلخ بغض هاتا ابد،

از قناعت ب يك خاطره،

يك باد،

از صبوري من و جاي خالي تو...

 

سلام

امشب باز دلم گرفت،دلم لرزید،دلم ابری شد،دلم سخت بارید...

روزگار مرا گرفتار چیزی کرد که همیشه از آن فرار میکردم!

اصلا روزگار چرا حماقت خودم بود...

سخت گرفته ام،چشمم به آسمان است و دلهره ای عجیب برجانم افتاده...

پشیمانی و پریشانی از سر و رویم میبارد؛

مخاطب خاصم امشب فقط خداست...


ماجرای فوق‌العاده ترسناک(فقط باجنبه ها بخونن)

یک شب موقع برگشتن از ده پدری، جای اینکه از جاده اصلی بیام
یاد بابام افتادم که می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! ....
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیمسوار شده بود!!!؟


گاهي نياز داري ؛ به يه آغوش بي منت ! که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد .... که وقتي تو اوج
هستي با چشماش بهت بگه هستم..


میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگي که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.


نـــیازم نه دیگر آغوشت است
نه دستانتـــ،نه لبانت

نه چشم خمارت

با....

یک فنجان سکوت تلخ

فرو می برم حماقتم را

که دوستت داشتم...


سکوت سرد فاصله ها تنم را میلرزاند.
وقتی به نبودنت فکر میکنم و از درون میسوزم.

وقتی به یاد روز هایی که بودنم را نفهمیدی می اندیشم


این میگه : یه جا خوندم تمام سلولهای بدن انسان هر پانزده سال یکبار به طور کامل عوض میشن...

اون میگه : خب یعنی که چی؟

این میگه: یعنی اینکه بعد از گذشت پانزده سال ،دیگه تو بدن آدم هیچ اثری از سلولهای پانزده سال قبل نیست ...

اون میگه: حالا تو چرا اینقدر ذوق زده شدی؟

این میگه: خب برای اینکه اون سلولهای لعنتی که پانزده سال قبل تک به تک عاشقش بودند همه نیست و نابود شدند...

اون میگه: اشتباه میکنی...

این میگه: چرا؟؟

اون میگه : چون سلولهای اعصاب هرگز بازسازی نمیشن....

این میگه : خب یعنی که چی؟

اون میگه : یعنی اگه اون چیزی که تو میگی درست باشه ، هنوزم رشته های عصبی بدنت عاشق هستند.... به همین دلیله که هنوزم که هنوزه وقتی اسمش میاد کشیده میشن و عکس العمل نشون میدن...

این میگه : حالا تو چرا اینقدر ذوق زده شدی؟

اون میگه : من؟ اصلا به من چه....


پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....

با تو رازی دارم !..

اندکی پیشتر اَی ..

اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!.

... زیر چشمی به خدا می نگریست !..

محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست .

نازنینم اَدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!..

یاد من باش ... که بس تنهایم !!.

بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !!

به خدا گفت :

من به اندازه ی ....

من به اندازه ی گلهای بهشت .....نه ...

به اندازه عرش ..نه ....نه

من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !!

اَدم ،.. کوله اش را بر داشت

خسته و سخت قدم بر می داشت !...

راهی ظلمت پر شور زمین ..

زیر لبهای خدا باز شنید ،...

نازنینم اَدم !... نه به اندازه ی تنهایی من ...

نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !...

که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!


خدایا...
این روزها...

حرف هایم بوی ناشکری می دهند...

تو به حساب درد و دل بگذار.


مراقب ادمای بارون صفت باش,تو نباید اینقدر خاکی باشی که اخرش گل بشی...


تو اگر سخت به من می گیری،
با خبر باش که پژمردن من آسان نیست،
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گر چه فردای غم انگیز مرا می خواند،
لیک باور دارم دل خوشی هایم کم نیست



و مغز من هنوز لبریز از صدای وحشت پروانه ایست
که او را در دفتری... به سنجاقی...مصلوب کرده بودند...



من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!!


گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار
یک بار از یاد
یک بار از دل
و یک بار از دست !
آری دیگر گذشت آن زمان . . .

قلب...

مهمانخانه نیست...

که آدمــــها بیایند …

دو سه ساعت ، یا دو سه روزی توی آن بمانندو بعد بروند !

قلب لانه ی گنجشک نیست که در بهـــار ساخته بشود ، و در پائـــیز ، باد آن را با خودش ببرد !

قلب ؟!

راستش نمیدانم چیست ! امــــا این را میدانم که جای آدمـــــهای خیلی خوب است !!


تقصیر این هوای گرگ و میش است

مقصر این معادله ی چند مجهولی ست که هیچ وقت ایکس و ایگرگش

مساوی هم نبودند

این گره کورتر از آنست که بشود بازش کرد

بعضی مشکلات کوچک برای حل نشدن است

کاش رد شده بودیم از کنارش

این ماجرا هم بماند با کلی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

که دیگر دنبال جواب هیچ کدامشان نیستم...

کمی عوض شدم


کمی عوض شدم
دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم.
به کسی تکیه نمیکنم.
از کسی انتظار محبت ندارم.خودم بوسه میزنم بر دستانم.
سر به زانوهایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم.
نگران خودم میشوم.
برای خودم هدیه میخرم.
با خودم ساعت....هاحرف میزنم در دنیای خودم.
کسی حق ورود ندارد جز خودم

السلام علیک یا ساقی تشنه لب


باز این ..........


باز این چه شورش است که در خلق عالم است    باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
باز این چه رستخیز عظیم است؟ کز زمین           بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو                 کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع می‌کند از مغرب آفتاب             کآشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست     این رستخیز عالم، که نامش محرم است

قـرارداد

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ….ــــد !

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم …

.. حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد …

شـکـسـتَنـشـان

یـک آدم را مـی شـکند !!

 

تجسم


مهم نیست که شانه هایت تجسم است

و آغوشت خیال!

همه ی یادت اینجاست

نگاهت … صدایت … خنده هایت …

دیگر چه می خواهم؟

هـــــیچ!

دستانت را در دستهایم جا گذاشتی..

نگاهت را در نگاهم..

و خیالت را در خیالم…

و من آرامم … آرامتر از همیشه...