مجموعه ء اوزبیکی داستان های قادرمرادی انتشار یافت

" تاغه تیمیرچی و توپلنگ کونی " نام مجموعه ء داستان های قادر مرادی است که از دری به زبان اوزبیکی توسط ذاکر عمری ترجمه شده و اخیرا" در شهر مزارشریف از سوی انتشارات میرزا الوغ بیگ چاپ و انتشار یافته است .

ذاکر عمری در این کتاب که باقطع و صحافت مرغوب به طبع رسیده است ، هفت عنوان از داستان های قادرمرادی را گنجانیده است که شامل داستان های کوتاه و بلند نویسنده بوده که طی سال های متفاوت نگاشته شده اند .

در آغاز این کتاب که دارای یک صد و سی وپنج صفحه است ، مقدمه ء کوتاهی از پوهنیارهدایت الله هدایت ریس بنیاد فرهنگی میرزا اولوغ بیگ آمده است و درآن آقای هدایت انتشار کتاب متذکره را گام ارزنده در امر غنای فرهنگی و زبان اوزبیکی خوانده است . متعاقب آن مطلبی درباره ء زنده گی نامه ء قادرمرادی و مطلبی هم ازآقای ذاکر عمری مترجم کتاب جا داده شده که در آن ذاکر عمری در مورد این اقدام توضیحاتی را ارایه داشته و از کسانی که اورا در کار انتشار این کتاب ترغیب و همکاری کرده اند، ازجمله از محترم نورالله آلتای، محترم استاد رحیم ابراهیم و پوهنیار هدایت الله هدایت ریس بنیاد فرهنگی میرزا الوغ بیگ و از خانم زیب النسا عمری که هزینه ء چاپ کتاب را پرداخته اند ، اظهار سپاس و قدردانی به عمل آورده است .

از ذاکر عمری چندی قبل نیز کتابی در المان انتشاریافت که در آن یک تعداد از طنزهای نویسنده ء مشهور ترکی عزیز نسین توسط وی به دری ترجمه و به علاقه مندان کتاب و طنز عرضه گردید.

صمد آدم عجیبی بود. هر سخنی را که می‌شنید، به آسانی باور نمی‌کرد. همیشه با شک و تردید به گفته‌های مردم نگاه می‌کرد؛ گویی آدم‌ها، اغلب، دروغ می‌گویند و نیتشان صادقانه نیست. اما در این میان، پرنده‌ها برایش چیز دیگری بودند.

در نظر او، پرندگان و حیوانات دیگر، راستگوترین موجودات دنیا بودند.هر بار که آواز پرنده‌ای را می‌شنید، دلش پر از شادی می‌شد. احساس می‌کرد چهچهه‌ها و آوازهای آن‌ها آکنده از صداقت و پاکی‌اند. شاید از همین‌رو بود که از کودکی از آدم‌ها دوری می‌کرد و به دنبال پرندگان می‌رفت، گوش به صدای‌شان می‌سپرد و لذت می‌برد. با این حال، هیچ‌گاه دلش نخواست پرنده‌ای را در قفس بیندازد.

هماوردان

دقایقی از ظهر گذشته بود. گلاب خان خشمناک وبیقرارروی صفه راه میرفت وپیهم چلم میکشید. تا کنون خودرا این گونه ناتوان احساس نکرده بود.با خودش گفت:

« نی، زاغچه باید پیدا شود. »

او هر لحظه صمد نوکرش را مخاطب قرارداده میگفت:

« صمد، هرجا که استی، زاغچه را پیدا کن. »

روز سوم بود که صمد دنبال سگ گمشدۀ گلاب خان کوچه ها وپس کوچه هارا میپالیدوازهمه سراغ زاغچه را میگرفت وازآنها میخواست که درپیداکردن زاغچه کمک کنند. هرکی میتوانست زاغچه را پیدا کند، برایش بیست هزارافغانی شیرینی میگیرد. گلاب خان بیصبرانه به انتظارآمدن صمد بود. به گم شدن زاغچه میاندیشید.حیرتزده به فکرفرومیرفت. به نظرش یک اتفاق عجیب رخ داده بود. سگهایی از میدان سگ جنگی میگریختند، به خانۀ صاحب شان برمیگشتند. اما این زاغچه چرابه خانه برنگشته بود. گلاب خان احساس میکردکه اکنون کاملاً به یک آدم بدبخت مبدل شده است. زنده گی ودارایی هایش را دربرابراین مصیبت ناتوان وبی ارزش مییافت. هیچگاه فکرش را هم نکرده بودکه روزی زاغچۀ اومسابقه را ببازد. هرلحظه صحنۀ سگ جنگی مقابل نظرش مجسم میشد. هیاهوو جمع وجوش تماشاگران میدان سگ جنگی به خاطرش میامدند. پیوسته این صداها درگوشها یش طنین میافگندند:

« سگ گلاب خان میبرد! »

« نی بابا، سگ دنیا هرروز به کام یک نفرنمیچرخد!»

« این دفعه نوبت حسن خان است !»

مسابقۀ زاغچه و سگ حسن خان دربرابردیده گانش ظاهرمیشدند. همه با سروصداوهیجان مسابقه را تماشا میکردند. زاغچه با سگ حسن خان گلاویزشده بودند. شوروهلهلۀ مردم اوج میگرفت وگلاب خان ازحمله های زاغچه لذت میبرد. اما ناگهان صحنه تغییرکرد، چیزی واقع شد که گلاب خان تصورش را هرگز نداشت. همه متوجه شدندکه زاغچه ، سگ جنگی ومشهورگلاب خان مثل سگهای یله گردپا به فرارگذاشته است. صدای کف زدنهاوفریادوفریادهای تماشا گران بلند شده بود. گلاب خان باورنمیکرد. به خیالش میامد که این صحنه را درخواب میبیند. درجایش میخکوب ماند. زنجیروگردن بند زاغچه به دستش بود. به سگ جنگی ودوست داشتنی اش نگاه میکردکه درحال فرار بود. صمد با وارخطایی دنبال زاغچه میدویدوفریاد میزد:

« زاغچه ، زاغچه ! »

بعضیها ازمیان تماشاگران صدامیکردند:

« دیدیدکه زاغچه گریخت، دیدید که همیشه دنیا به کام یک نفرنمیچرخد.»

اما زاغچه حتی نگاهی به عقبش هم نیانداخت، همان طورکه با سرعت زیاد میدوید، به زودی از نظرها ناپدید شد.

گلاب خان مثل مجسمه یی درجایش مانده بود. به اطرافش نظرانداخت. صدای طعنه آمیزحسن خان تکانش داد:

« گلاب خان خبرنداشت که یک روززاغچه گکش مثل موش میگریزد. »

دیگری به تایید گپهای او نیشخند کنان گفت:

« خیال میکرد که یک تاز میدان است . »

گلاب خان از شنیدن این گپها به یک پارچه خشم مبدل شده بود. لبانش را میگزیدودندانهاش را به هم میفشرد. احساس میکردکه زمین وآسمان برسرش فرود میایند. به نظرش آمد که تمام جمعیت تماشاگربرسرش هجوم آورده اند و اورا زیرمشت ولگد گرفته اند.

زنجیرو گردن بند زاغچه را که به دستش بودند، محکمترفشردو فریاد زد:

« صمد، صمد !»

از صمد خبری نبود. گپهای نیشدارو کنایه آمیزحسن خان مثل تیغ درقلبش فرومیرفت. ازهیجان زیاد به هش هش افتاد. سروپایش عرق پرشده بودند. طعنه ها وگپهای با کنایۀ دیگران بیقرارش ساخته بود. دیگر نتوانست تاب بیاورد. دیوانه واربه طرف حسن خان دویدوبا زنجیردست داشته اش به سراو حمله کرد. آنها با هم دست به یخن شدند. زنجیربا شدت زیادبه سروصورت حسن خان کوبیده میشد. باردیگرهیاهوی تماشاگران اوج گرفت:

« گلاب خان زور است، گلاب خان میبرد!»

« نی بابا، مثل زاغچه گکش میگریزد! »

این صحنه ها و صداها اورا لحظه یی آرام نمیگذاشتند. آتش انتقام وجودش را میسوختاند. اکنون با عطش وعلاقۀ زیادبه روزی میاندیشیدکه بتواند بازهم حسن خان را سیر لت و کوب کند.

باردیگر دود تلخ تنباکورا تا اعماق ششهایش فروکشید.اما درددلش تسکین نمییافت.پهلوی چلم نشست وبه دیوارتکیه داد. سرش میچرخید، از شدت ناراحتی چشمهایش را بست. دراین اثنا صدایی تکانش داد:

« بابا، مادرم مرا فرستاد، گلالی ناجوراست، داکتر... »

گلاب خان که همه اش منتظرآمدن صمد بود، گپ پسرک شش ساله اش را قطع کردوغضب آلودفریاد زد:

« گم شوید، لعنتیها ! »

پسرک دوان دوان به درون حویلی گریخت. گلاب خان دوباره چشمهایش را بست. زنها و اولادهایش به نظرش آمدند. یک حویلی کلان را تاحال از زن وبچه پرکرده بود.بعضی وقتها حتی حساب اولادهایش را گم میکرد. تاحال چهارزن گرفته بود. اما ازهمۀ آنان گریزان بود.

باردیگر به زاغچه فکرکرد. با چه زحمتهایی اورا بزرگ کرده بود. زاغچه را بیشترازهرکس وبیشترازجانش دوست میداشت. صمد نوکر قدیمیش را درخدمت او قرار داده بود.پس از آن روزها وحتی شبهایش را با زاغچه میگذراند. دیگر به دادوستودو تجارت هم علاقه یی زیاد نشان نمیداد. فقط بادیدن زاغچه احساس آرامش میکرد. درکوچه وبازارمیگفتند که گلاب خان حالا ازراه سودخوری پول پیدا میکند. اما خودش این گپهارا رد میکرد.

بازهم به کشیدن چلم مصروف شد. پیهم صداهایی به گوشهایش میرسیدند:

« هرروزدنیا به کام یک نفرنمیچرخد، دیدی که گلاب خان چطور گریخت، مثل موش گریخت، مثل زاغچه کگش . »

به یادآوردن این گپها وصداها بیشتربه دل زخم خورده اش نمک میپاشید. ناگزیرشدبه خاطرتسکین ، بازهم به چرس روی آورد. یک توتته چرس ازجیب کرتیش بیرون آوردو آن ریزه ریزه کرد . به سرخانۀ چلمش ریخت و به دودکردن وکشیدن آن پرداخت. اما هرطرف که نگاه میکرد،زاغچه را درحال گریزمیدید.جمعیت تماشاگران میدان سگ جنگی در مقابل دیده گانش ظاهرمیشدند. با تمام نفس دودچرس را به سینه میکشید. چشمهایش مثل دوپیالۀ پرخون سرخ شدند. به اخ وتف وسرفه کردن افتاد. پس ازسرفه کردن دوامدار، روی زمین نشست ودرحالی که به نقطۀ نامعلومی چشم دوخته بود، به چرت رفت.

بازهم صدایی اورا تکان داد:

« خواهرم گلالی، مادرم ، داکتر....»

گلاب خان بدون آن که سوی پسرش نگاه کند، فریادزد:

« گم شوید، لعنتیها ! »

دوباره درعالم خلسه آمیزچرس غوطه ورگردید. گلالی دخترش را به یاد آورد. دختر سیزده ساله اش مریض بود. سرش را روی زانوانش گذاشت و از ته دل به گریه افتاد. آهسته آهسته زیرلب گریه کنان گفت:

« زاغچه، زاغچه جان ، توهم مرا ترک کردی. دلت مگر به من نسوخت؟ »

دقایقی را با چنین حالت گذراند. باردیگر صداهایی اورا لرزاند. سرش را برداشت ، نگاه هایش را تیزترکرد. آن چه را که میشنید ، نمیتوانست باورکند:

« گلاب خان، گلاب خان ، پیدا شد، پیدا شد. »

تمام بدنش به لرزش افتاد. باورکرد که دربیداری صمدوزاغچه را پیش رویش میبیند. ذوقزده فریاد کشید:

« راستی ؟ پیدا شد؟ زاغچه گکم !»

در حالی که ازمسرت زیاد میخندید، پرسید:

« ازکجا پیداکردی ، صمد ؟»

صمد گفت:

« از سلاخ خانه، دلش نبود بیاید. به زورآوردمش.»

گلاب خان دیگر معطل نشدو با خوشحالی به طرف سگ دوید. ازخوشی چشمهایش برق میزدند. با صدای بلند گفت:

« صمد، نمیبینی که جوانک خسته است . برایش آب ونان بیاور، هله بدو.»

وبعد روبه روی سگ زانو زد. دستهایش را به گردن او حلقه کرد، به چشمهای او خییره شد. نتوانست خودرا بگیرد. بازهم اشکهایش جاری شدند. با گریه گفت:

« زاغچه، مگر دلت به من نسوخت ؟ »

با گریه رخساروسروگردن سگ را پیهم بوسیدوتکرارکرد:

« زاغچه، مگردلت به من نسوخت؟ »

دوباره ازجا برخاست.با گوشۀ شف دستارش چشمهایش را پاک کرد. کنارچلم زانو زدو بازهم دود تلخ چرس و تنباکورا تا اعماق سینه اش فروکشید. به زاغچه چشم دوخت. زاغچه هم دربند روی صفه نشسته بود و سوی او نگاه میکرد. گلاب خان با لحن محبت آمیزی خطاب به سگش گفت:

« زاغچه، من ترا این طورفکرنکرده بودم. چرا مرا ترک کردی ؟ دلت به من نسوخت؟ مگردلت به من نسوخت؟ »

زاغچه آرام بود. خسته و افسرده نفس میکشید. با بی اعتنایی به طرف گلاب خان نگاهی میکردوباردیگربه سمت دیگری میدید. گلاب خان از این بی اعتنایی سگ بدش آمد. با جدیت پرسید:

« بگو، من به جزتودر زنده گی چه دارم؟ تنها ترا دارم . زاغچه، چرا نمیفهمی ؟ تو خودت را حق به جانب میدانی هه ؟»

انتظارش بیهوده بود. سگ خاموش بود. گلاب خان خشمناک فریاد کشید:

« چه میشد که چند دقیقه جنگ میکردی بی غیرت.»

پس از لحظۀ سکوت ازجا برخا ست. دستهایش را به کمرش گرفت و گفت:

« توگپ نمیزنی ؟ تو به گپهای من نمیکنی. تو دشمن من استی. همه استند. من میدانم با توچه کنم .»

وبعد مکثی گفت:

« من میدانم باتو چه کنم . »

***

ساعتی بعد، گلاب خان بازهم همان جا، روی صفه نشسته بود وچلم میکشید. به طرف زاغچه میدید، زاغچه را با زنجیربه شاخۀ بلند درخت پیش روی صفه آویخته بود. سگ دست وپا میزد وباصدای آهسته یی نالش میکرد. صمد که درپایین صفه ایستاده بود، گفت:

« گلاب خان ، وبال دارد، گناه دارد. »

گلاب باخشم غرید:

« بس کن، تراهم به درخت میاویزم. احمقها ...»

باردیگر به دست وپا زدن وحالت جان دادن سگ خیره شد. صمداین باربا گریه گفت:

« گلاب خان، زاغچه میمیرد، میمیرد.»مد

اما گلاب خان خاموشانه جان دادن سگش را نگاه میکرد. درگوشهایش سروصداهایی بلند شده بودند. به نظرش آمد که همه جا را سیلاب وحشتناکی فراگرفته است . زنها واولادهایش را روی آبهای خروشندۀ سیلاب وحشی دید. به نظرش آمدکه خودش را هم سیلاب میبرد. درمیان هیاهویی که درگوشهایش طنین اندازبود، صدای حسن خان را شنیدکه فریادمیزد:

« گلاب خان خیال میکردکه یک تاز میدان است .»

صدای گریۀ کودکان ونالۀ زنان درگوشهایش قویتر پیچیدند. صدها از میا سن آوازهای وحشتناک تخریب خانه ها وسیلاب شنیده میشد. زاغچه دیگر دست وپا نمیزد. زنجیرآهسته آهسته میجنبید. گلاب خان زیرلب آهسته باخشم ونفرت گفت:

« حسن خان را نیز یک روزبه همین درخت میاویزم، مثل همین زاغچه .»

صمد با صدای گریه آلودی گفت:

« گلاب خان، دخترتان خلاص شده ...»

گلاب خان مثل این که گپ صمد را نشنیده باشد، به طرف جسد کرخت شده وآویزان زاغچه میدید. درحالی که دندانهایش را به هم میفشرد، گفت:

« جسدش را به قبرستان بیانداز.»

این داستان در شمارۀ هفت ، پنجشنبه 30قوس 1374 خورشیدی جریدۀ قلم درکابل نشرشده است که درسفراخیرم به کابل به دستم رسید. من این داستان را که ازکارهای اولیم بود، در زمانی داکتراکرم عثمان ریس اتحادیه نویسنده گان و شعرای افغانستان درکابل بود ، سپرده بودم که نشر نکردند.اما سالها بعد نشریه ی قلم درکابل با تغییردادن عنوان داستان آن را نشرکرده بودند که من درکابل نبودم . نمیدانم مسوول این نشریه درآن سال چه کسی بوده است . دراین شماره یک مصاحبۀ گابریل گارسیا مارکیز، شعری از ثریا واحدی ومطالب دیگرادبی چاپ شده بودند که جز چهار صفحه بیشترازاین نشریه را نیافتم .

هماوردان

دقایقی از ظهر گذشته بود. گلاب خان خشمناک وبیقرارروی صفه راه میرفت وپیهم چلم میکشید. تا کنون خودرا این گونه ناتوان احساس نکرده بود.با خودش گفت:

« نی، زاغچه باید پیدا شود. »

او هر لحظه صمد نوکرش را مخاطب قرارداده میگفت:

« صمد، هرجا که استی، زاغچه را پیدا کن. »

روز سوم بود که صمد دنبال سگ گمشدۀ گلاب خان کوچه ها وپس کوچه هارا میپالیدوازهمه سراغ زاغچه را میگرفت وازآنها میخواست که درپیداکردن زاغچه کمک کنند. هرکی میتوانست زاغچه را پیدا کند، برایش بیست هزارافغانی شیرینی میگیرد. گلاب خان بیصبرانه به انتظارآمدن صمد بود. به گم شدن زاغچه میاندیشید.حیرتزده به فکرفرومیرفت. به نظرش یک اتفاق عجیب رخ داده بود. سگهایی از میدان سگ جنگی میگریختند، به خانۀ صاحب شان برمیگشتند. اما این زاغچه چرابه خانه برنگشته بود. گلاب خان احساس میکردکه اکنون کاملاً به یک آدم بدبخت مبدل شده است. زنده گی ودارایی هایش را دربرابراین مصیبت ناتوان وبی ارزش مییافت. هیچگاه فکرش را هم نکرده بودکه روزی زاغچۀ اومسابقه را ببازد. هرلحظه صحنۀ سگ جنگی مقابل نظرش مجسم میشد. هیاهوو جمع وجوش تماشاگران میدان سگ جنگی به خاطرش میامدند. پیوسته این صداها درگوشها یش طنین میافگندند:

« سگ گلاب خان میبرد! »

« نی بابا، سگ دنیا هرروز به کام یک نفرنمیچرخد!»

« این دفعه نوبت حسن خان است !»

مسابقۀ زاغچه و سگ حسن خان دربرابردیده گانش ظاهرمیشدند. همه با سروصداوهیجان مسابقه را تماشا میکردند. زاغچه با سگ حسن خان گلاویزشده بودند. شوروهلهلۀ مردم اوج میگرفت وگلاب خان ازحمله های زاغچه لذت میبرد. اما ناگهان صحنه تغییرکرد، چیزی واقع شد که گلاب خان تصورش را هرگز نداشت. همه متوجه شدندکه زاغچه ، سگ جنگی ومشهورگلاب خان مثل سگهای یله گردپا به فرارگذاشته است. صدای کف زدنهاوفریادوفریادهای تماشا گران بلند شده بود. گلاب خان باورنمیکرد. به خیالش میامد که این صحنه را درخواب میبیند. درجایش میخکوب ماند. زنجیروگردن بند زاغچه به دستش بود. به سگ جنگی ودوست داشتنی اش نگاه میکردکه درحال فرار بود. صمد با وارخطایی دنبال زاغچه میدویدوفریاد میزد:

« زاغچه ، زاغچه ! »

بعضیها ازمیان تماشاگران صدامیکردند:

« دیدیدکه زاغچه گریخت، دیدید که همیشه دنیا به کام یک نفرنمیچرخد.»

اما زاغچه حتی نگاهی به عقبش هم نیانداخت، همان طورکه با سرعت زیاد میدوید، به زودی از نظرها ناپدید شد.

گلاب خان مثل مجسمه یی درجایش مانده بود. به اطرافش نظرانداخت. صدای طعنه آمیزحسن خان تکانش داد:

« گلاب خان خبرنداشت که یک روززاغچه گکش مثل موش میگریزد. »

دیگری به تایید گپهای او نیشخند کنان گفت:

« خیال میکرد که یک تاز میدان است . »

گلاب خان از شنیدن این گپها به یک پارچه خشم مبدل شده بود. لبانش را میگزیدودندانهاش را به هم میفشرد. احساس میکردکه زمین وآسمان برسرش فرود میایند. به نظرش آمد که تمام جمعیت تماشاگربرسرش هجوم آورده اند و اورا زیرمشت ولگد گرفته اند.

زنجیرو گردن بند زاغچه را که به دستش بودند، محکمترفشردو فریاد زد:

« صمد، صمد !»

از صمد خبری نبود. گپهای نیشدارو کنایه آمیزحسن خان مثل تیغ درقلبش فرومیرفت. ازهیجان زیاد به هش هش افتاد. سروپایش عرق پرشده بودند. طعنه ها وگپهای با کنایۀ دیگران بیقرارش ساخته بود. دیگر نتوانست تاب بیاورد. دیوانه واربه طرف حسن خان دویدوبا زنجیردست داشته اش به سراو حمله کرد. آنها با هم دست به یخن شدند. زنجیربا شدت زیادبه سروصورت حسن خان کوبیده میشد. باردیگرهیاهوی تماشاگران اوج گرفت:

« گلاب خان زور است، گلاب خان میبرد!»

« نی بابا، مثل زاغچه گکش میگریزد! »

این صحنه ها و صداها اورا لحظه یی آرام نمیگذاشتند. آتش انتقام وجودش را میسوختاند. اکنون با عطش وعلاقۀ زیادبه روزی میاندیشیدکه بتواند بازهم حسن خان را سیر لت و کوب کند.

باردیگر دود تلخ تنباکورا تا اعماق ششهایش فروکشید.اما درددلش تسکین نمییافت.پهلوی چلم نشست وبه دیوارتکیه داد. سرش میچرخید، از شدت ناراحتی چشمهایش را بست. دراین اثنا صدایی تکانش داد:

« بابا، مادرم مرا فرستاد، گلالی ناجوراست، داکتر... »

گلاب خان که همه اش منتظرآمدن صمد بود، گپ پسرک شش ساله اش را قطع کردوغضب آلودفریاد زد:

« گم شوید، لعنتیها ! »

پسرک دوان دوان به درون حویلی گریخت. گلاب خان دوباره چشمهایش را بست. زنها و اولادهایش به نظرش آمدند. یک حویلی کلان را تاحال از زن وبچه پرکرده بود.بعضی وقتها حتی حساب اولادهایش را گم میکرد. تاحال چهارزن گرفته بود. اما ازهمۀ آنان گریزان بود.

باردیگر به زاغچه فکرکرد. با چه زحمتهایی اورا بزرگ کرده بود. زاغچه را بیشترازهرکس وبیشترازجانش دوست میداشت. صمد نوکر قدیمیش را درخدمت او قرار داده بود.پس از آن روزها وحتی شبهایش را با زاغچه میگذراند. دیگر به دادوستودو تجارت هم علاقه یی زیاد نشان نمیداد. فقط بادیدن زاغچه احساس آرامش میکرد. درکوچه وبازارمیگفتند که گلاب خان حالا ازراه سودخوری پول پیدا میکند. اما خودش این گپهارا رد میکرد.

بازهم به کشیدن چلم مصروف شد. پیهم صداهایی به گوشهایش میرسیدند:

« هرروزدنیا به کام یک نفرنمیچرخد، دیدی که گلاب خان چطور گریخت، مثل موش گریخت، مثل زاغچه کگش . »

به یادآوردن این گپها وصداها بیشتربه دل زخم خورده اش نمک میپاشید. ناگزیرشدبه خاطرتسکین ، بازهم به چرس روی آورد. یک توتته چرس ازجیب کرتیش بیرون آوردو آن ریزه ریزه کرد . به سرخانۀ چلمش ریخت و به دودکردن وکشیدن آن پرداخت. اما هرطرف که نگاه میکرد،زاغچه را درحال گریزمیدید.جمعیت تماشاگران میدان سگ جنگی در مقابل دیده گانش ظاهرمیشدند. با تمام نفس دودچرس را به سینه میکشید. چشمهایش مثل دوپیالۀ پرخون سرخ شدند. به اخ وتف وسرفه کردن افتاد. پس ازسرفه کردن دوامدار، روی زمین نشست ودرحالی که به نقطۀ نامعلومی چشم دوخته بود، به چرت رفت.

بازهم صدایی اورا تکان داد:

« خواهرم گلالی، مادرم ، داکتر....»

گلاب خان بدون آن که سوی پسرش نگاه کند، فریادزد:

« گم شوید، لعنتیها ! »

دوباره درعالم خلسه آمیزچرس غوطه ورگردید. گلالی دخترش را به یاد آورد. دختر سیزده ساله اش مریض بود. سرش را روی زانوانش گذاشت و از ته دل به گریه افتاد. آهسته آهسته زیرلب گریه کنان گفت:

« زاغچه، زاغچه جان ، توهم مرا ترک کردی. دلت مگر به من نسوخت؟ »

دقایقی را با چنین حالت گذراند. باردیگر صداهایی اورا لرزاند. سرش را برداشت ، نگاه هایش را تیزترکرد. آن چه را که میشنید ، نمیتوانست باورکند:

« گلاب خان، گلاب خان ، پیدا شد، پیدا شد. »

تمام بدنش به لرزش افتاد. باورکرد که دربیداری صمدوزاغچه را پیش رویش میبیند. ذوقزده فریاد کشید:

« راستی ؟ پیدا شد؟ زاغچه گکم !»

در حالی که ازمسرت زیاد میخندید، پرسید:

« ازکجا پیداکردی ، صمد ؟»

صمد گفت:

« از سلاخ خانه، دلش نبود بیاید. به زورآوردمش.»

گلاب خان دیگر معطل نشدو با خوشحالی به طرف سگ دوید. ازخوشی چشمهایش برق میزدند. با صدای بلند گفت:

« صمد، نمیبینی که جوانک خسته است . برایش آب ونان بیاور، هله بدو.»

وبعد روبه روی سگ زانو زد. دستهایش را به گردن او حلقه کرد، به چشمهای او خییره شد. نتوانست خودرا بگیرد. بازهم اشکهایش جاری شدند. با گریه گفت:

« زاغچه، مگر دلت به من نسوخت ؟ »

با گریه رخساروسروگردن سگ را پیهم بوسیدوتکرارکرد:

« زاغچه، مگردلت به من نسوخت؟ »

دوباره ازجا برخاست.با گوشۀ شف دستارش چشمهایش را پاک کرد. کنارچلم زانو زدو بازهم دود تلخ چرس و تنباکورا تا اعماق سینه اش فروکشید. به زاغچه چشم دوخت. زاغچه هم دربند روی صفه نشسته بود و سوی او نگاه میکرد. گلاب خان با لحن محبت آمیزی خطاب به سگش گفت:

« زاغچه، من ترا این طورفکرنکرده بودم. چرا مرا ترک کردی ؟ دلت به من نسوخت؟ مگردلت به من نسوخت؟ »

زاغچه آرام بود. خسته و افسرده نفس میکشید. با بی اعتنایی به طرف گلاب خان نگاهی میکردوباردیگربه سمت دیگری میدید. گلاب خان از این بی اعتنایی سگ بدش آمد. با جدیت پرسید:

« بگو، من به جزتودر زنده گی چه دارم؟ تنها ترا دارم . زاغچه، چرا نمیفهمی ؟ تو خودت را حق به جانب میدانی هه ؟»

انتظارش بیهوده بود. سگ خاموش بود. گلاب خان خشمناک فریاد کشید:

« چه میشد که چند دقیقه جنگ میکردی بی غیرت.»

پس از لحظۀ سکوت ازجا برخا ست. دستهایش را به کمرش گرفت و گفت:

« توگپ نمیزنی ؟ تو به گپهای من نمیکنی. تو دشمن من استی. همه استند. من میدانم با توچه کنم .»

وبعد مکثی گفت:

« من میدانم باتو چه کنم . »

***

ساعتی بعد، گلاب خان بازهم همان جا، روی صفه نشسته بود وچلم میکشید. به طرف زاغچه میدید، زاغچه را با زنجیربه شاخۀ بلند درخت پیش روی صفه آویخته بود. سگ دست وپا میزد وباصدای آهسته یی نالش میکرد. صمد که درپایین صفه ایستاده بود، گفت:

« گلاب خان ، وبال دارد، گناه دارد. »

گلاب باخشم غرید:

« بس کن، تراهم به درخت میاویزم. احمقها ...»

باردیگر به دست وپا زدن وحالت جان دادن سگ خیره شد. صمداین باربا گریه گفت:

« گلاب خان، زاغچه میمیرد، میمیرد.»مد

اما گلاب خان خاموشانه جان دادن سگش را نگاه میکرد. درگوشهایش سروصداهایی بلند شده بودند. به نظرش آمد که همه جا را سیلاب وحشتناکی فراگرفته است . زنها واولادهایش را روی آبهای خروشندۀ سیلاب وحشی دید. به نظرش آمدکه خودش را هم سیلاب میبرد. درمیان هیاهویی که درگوشهایش طنین اندازبود، صدای حسن خان را شنیدکه فریادمیزد:

« گلاب خان خیال میکردکه یک تاز میدان است .»

صدای گریۀ کودکان ونالۀ زنان درگوشهایش قویتر پیچیدند. صدها از میا سن آوازهای وحشتناک تخریب خانه ها وسیلاب شنیده میشد. زاغچه دیگر دست وپا نمیزد. زنجیرآهسته آهسته میجنبید. گلاب خان زیرلب آهسته باخشم ونفرت گفت:

« حسن خان را نیز یک روزبه همین درخت میاویزم، مثل همین زاغچه .»

صمد با صدای گریه آلودی گفت:

« گلاب خان، دخترتان خلاص شده ...»

گلاب خان مثل این که گپ صمد را نشنیده باشد، به طرف جسد کرخت شده وآویزان زاغچه میدید. درحالی که دندانهایش را به هم میفشرد، گفت:

« جسدش را به قبرستان بیانداز.»

این داستان در شمارۀ هفت ، پنجشنبه 30قوس 1374 خورشیدی جریدۀ قلم درکابل نشرشده است که درسفراخیرم به کابل به دستم رسید. من این داستان را که ازکارهای اولیم بود، در زمانی داکتراکرم عثمان ریس اتحادیه نویسنده گان و شعرای افغانستان درکابل بود ، سپرده بودم که نشر نکردند.اما سالها بعد نشریه ی قلم درکابل با تغییردادن عنوان داستان آن را نشرکرده بودند که من درکابل نبودم . نمیدانم مسوول این نشریه درآن سال چه کسی بوده است . دراین شماره یک مصاحبۀ گابریل گارسیا مارکیز، شعری از ثریا واحدی ومطالب دیگرادبی چاپ شده بودند که جز چهار صفحه بیشترازاین نشریه را نیافتم .

Samad g'alati odam edi. U haqiqatan ham hech kimdan eshitganiga ishonmasdi. Bashak taraddud bilan odamlarning suhbati haqida o‘yladi. U hamma yolg‘on gapiryapti deb o‘ylardi va halol bo‘lishni xohlamasdi. Ammo bu orada u qushlarga juda qiziqardi.

حسین محمدی آشفته

 

 

 

 

 

 

زندگي در کابوس هاي آشفته

 

عبدالقادر مرادي متولد 1337 در شهر مزارشريف افغانستان است. او در رشته روزنامه نگاري در کابل درس خوانده و مدتي به معلمي پرداخته و بعد به خبرنگاري روي آورده است. 
تا پايان سال 1373در کابل زندگي مي کرده و سپس با شدت يافتن جنگهاي داخلي ابتدا به پاکستان کوچيده و از آنجا به هلند پناهنده شده و در حال حاضر همان جا زندگي مي کند. او از سالهاي آخر دهه 50به داستان نويسي روي آورده و امروزه جزو بهترين داستان نويسان افغانستان است.
اولين مجموعه داستانش سال 1369از سوي انجمن نويسندگان افغانستان با نام «شبي که باران مي باريد» در کابل منتشر شد و کتابهاي «صدايي از خاکستر» (1374).
رفته ها برنمي گردند» (1376)و «سرمه و خون » (1382)از او در پاکستان منتشر شده اند. «شمع ها تا آخر مي سوزند» گزيده اي از داستان هاي اوست که از سوي نشر آتنا بتازگي چاپ و منتشر شده و در برگيرنده بهترين داستان هاي اوست.
داستان هاي عبدالقادر مرادي، در مجموعه داستان شمعها تا آخر مي سوزند را از لحاظ مضمون مي توان به 2دسته تقسيم کرد. دسته اول داستان هايي هستند که به جنگ و مسائل اجتماع جنگزده اواخر دهه 70مي پردازند و دسته دوم، داستان هايي درباره آدم هاي مهاجراست.
در گروه اول داستان هاي «گل هاي سندي خامک دوزي»، «شمع ها تا آخر مي سوزند»، «نان و تفنگ»، «عزيزم خداحافظ»، «تلخاب»، «سر بريده»، «نان و تفنگ» و در گروه دوم داستان شاخص «چشم هاي کيميا» است.
داستان هاي مرادي آکنده از قبرستان است. آدم هاي داستان هايش هميشه خواب هاي وحشتناک مي بينند و اين خوابها آنها را از عالم واقعيت دور مي سازد و به عالم اوهام مي برد.
شخصيت هاي اين داستان ها بسيار شبيه هم هستندودرهمه داستان هاپرسه مي زنندوافکارشان نيزيک سان است. همچنين فضاهاي يکسان و روايت هاي يکسان تر داستان ها باعث مي شود خواننده با خواندن چند تا از داستان ها اين يکساني را احساس کند و با همان شخصيت، همان قصه، همان روايت و زبان و همان فضا روبه رو شود که برايش بعد از يکي دو داستان بسيار کسل کننده مي شود.
راويان داستان هاي مرادي در کابوس هايشان به سر مي برند و روايت هايشان فقط ابراز احساسات و افکار کابوس آلودشان است، بي آن که به موقعيتشان توجه داشته باشند و معمولا کساني هستند که مي نويسند و اين افکار و کابوس ها را در نوشته هايشان مي آورند و خواننده اين نوشته ها را مي خواند.
نشان دادن راويان در حال نوشتن براي اين روايت هاي هذيان آلود انتخاب شده تا براي خواننده باورپذير جلوه کند؛ ولي نوع روايت داستان ها استفاده از جريان سيال ذهن با نوشتن در تضاد است.
نوشتن وقتي است که ذهن منظم مي شود و به روي کاغذ مي آيد؛ يعني کلام منعقد مي شود و نويسنده آن را درک مي کند و مي نويسد؛ ولي مرادي به گونه اي روايت مي کند که انگار از ناخودآگاه ذهن روايت مي شود و ما به احساسات و افکار نامنظم و پريشان راوي دسترسي داريم و اين روايت نمي تواند به وسيله راوي نوشته شده باشد و فقط مي تواند ذهنيات راوي باشد.
در واقع مرادي آشفتگي را فقط در افکار شخصيت راوي نشان مي دهد و نه در ذهن او که در حال روايت است در حالي که طبعا آشفتگي ذهن بر روايت ها تاثير مي گذارد، خصوصا روايت هايي که بر ناخودآگاه ذهن و لايه پيش از گفتار تکيه دارند و اين آشفتگي ها در روايت ديده مي شود.
ما با روايت هايي بسيار پراکنده مواجه هستيم که البته بسيار با دقت و منظم کنار هم چيده شده اند.مرادي بندرت شخصيت هايش را از ميان معرکه و شخصيت هايي که عملا با حوادث اجتماع جنگ زده روبه رو هستند، انتخاب مي کند.
او شخصيت هايي را انتخاب مي کند که گوشه انزوا را اختيار کرده اند و از جامعه بريده اند و فقط از وضع جامعه ناراضي هستند و شکايت مي کنند؛ يعني آن دسته روشنفکراني که از وضع موجود رنج مي برند ولي براي بهبود بخشيدن وضع، کاري انجام نمي دهند؛ چرا که منتظرند کسي ديگر بيايد و آن را آرام سازد و از دنياي وهم آلود افکارشان برهاند.
«گلهاي سندي خامک دوزي» جزو نخستين داستان هاي مرادي، اما از بهترين کارهاي اوست و استحکام خوبي دارد. داستاني که موقعيت داستاني اش خوب انتخاب شده و به زندگي سربازي مي پردازد که به دليل آمدن نيروهاي شوروي و تسلط آنها، هدفي براي ادامه سربازي ندارد و مي گريزد.
سرباز از يگان سربازي اش گريخته و لباسهايي را که نامزدش برايش مهيا کرده، مي پوشد و با ديدن گلهاي سندي خامک دوزي شده روي سينه پيراهن به ياد نامزدش مي افتد که انتظار او را دارد.
او دليل ورود نيروهاي بيگانه را قبول ندارد و مي بيند که فرماندهانش با بيگانگان همکاري مي کنند و به گونه اي تحت امر آنها قرار گرفته اند.
به همين دليل از سربازي مي گريزد و مي رود که با تفنگش زندگي ديگري را آغاز کند؛ اما شوروي ها درست از همان نقطه اي که محل وظيفه او بوده، هدف گلوله قرار مي دهندش و گلهاي سندي خامک دوزي شده پيراهنش سرخ مي شود و او خيال نامزدش را با خود به آن دنيا مي برد.
اين داستان مرادي جزو اولين داستان هاي مقاومتي است که در برابر اشغال افغانستان نوشته شده و از آنها تعبير به ادبيات مقاومت مي شود. اين اثر از بهترين هاي اين داستان هاست که دور از شعارزدگي هاي آن روزگار نوشته شده است.در داستان «شمعها تا آخر...» راوي قصه، خطاب به پدرش مي گويد معلوم نيست به کجا برده شده و چه بلايي بر سرش آمده است.
دختر جوان به مرز جنون رسيده و مادربزرگش بر اين باور است که اگر شمعها تا آخر بسوزند، پدر او زنده است و حتما خواهد آمد و هر روز شمعي در زيرزمين روشن مي کند، بي آن که پدر بازگردد.
مرادي در«چشمهاي کيميا» شيوه و زبان توضيحي اش را کنار گذاشته و به روايت داستاني مناسب با مضمون انتخابي اش دست مي يابد که گوشه چشمي نيز به شيوه جريان سيال ذهن دارد، ولي نشان دادن راوي پشت ميز که در حال نوشتن است در برخي قسمتها روايت را غيرقابل قبول کرده است.
مرادي در دو جاي داستان به روشني اين حالت راوي را نشان داده: «حالا که اين سطور را مي نويسم، احساس مي کنم که...» «امروز، حالا که اين سطرها را مي نويسم، نمي دانم چه وقت روز است، زنم هنوز خواب است، روي تختخواب دراز کشيده و آرام خفته است. من نزديک پنجره روي چوکي نشسته ام پشت ميز کوچکي و اين سطرها را مي نويسم. روبه رويم پنجره است و پنجره بسته.»
راوي داستان، مهاجري است که در يکي از کشورهاي غربي پناه گزين شده و او که آنجا را سرزمين آمال و آرزوهايش مي دانسته، حالا برايش تبديل به کابوس شده و چشمهاي کيميايش را از او گرفته و کيميا در اينجا ديگر آن کيميايي که او دوستش مي داشت و سخت عاشق چشمهايش بوده نيست و چشمهايش آن حالت خاصش آن ويژگي اثيري اش را از دست داده و اين مساله راوي را رنج مي دهد تا بالاخره با ديدن خوابي به ياد گذشته هايش مي افتد و احساس مي کند کيميايش که براي او نقش يک زن اثيري را داشته، بدل به يک لکاته شده و حالا بعد از خفه کردن زنش نشسته و قصه اثيري بودن و لکاته بودنش را مي نويسد.
او در گذشته کيميا را که در همسايگي آنها زندگي مي کرده از بالاي بام و بيشتر از پشت پنجره تماشا مي کرده، اما حالا پنجره به رويش بسته است.
اين گونه نوشتن هيچ با حال و هواي راوي نمي خواند که همسري را که همه زندگي اش مي دانسته، کشته و حالا که جنازه اش بر تخت در خون غلتيده است. اين راوي نمي تواند با خيالي آسوده بنشيند و از اين شرايط بنويسد.                                   
ذهن ناآرام و بي قرار راوي فقط در 2صفحه پاياني بدرستي توصيف شده ؛ ولي همين 2صفحه نيز از قالب نوشتن راوي خارج و به نوعي سيلان ذهن راوي است نه نوشته او. پس خواننده نمي تواند به آنها دسترسي داشته باشد؛ چرا که مثل باقي داستان به روي کاغذ نيامده تا خواننده آنها را بخواند.
مرادي در اين داستان و ديگر داستان هايي که از اين شيوه استفاده کرده، هر وقت از زمان حال و موقعيت راوي اش مي نويسد، گرفتار همين مشکل مي شود. همچنين بعضي اطلاعاتي را که بايد به خواننده مي داد عمدا و نا بجا پنهان کرده و در آخر رو مي کند تا به اين وسيله خواننده را تا پايان داستان همراه خود نگاه دارد.
اگر بخواهيم به گونه نقد تطبيقي به اين داستان و رمان بوف کور صادق هدايت بنگريم، بايد گفت قادر مرادي بسيار تحت تاثير نوع ديد و نوع نوشتن صادق هدايت در بوف کور است. اين تاثيرپذيري و متاسفانه تا حدي تقليد در اين داستان و چند داستان ديگر به روشني ديده مي شود.
پيرنگ چشمهاي کيميا کاملا با بوف کور تطبيق دارد. در بوف کور راوي که همسرش زن لکاته را کشته، قصه اش را مي نويسد. در چشمهاي کيميا نيز راوي همسرش را که هم زن اثيري و هم زن لکاته است کشته و حالا قصه اش را مي نويسد.
مرادي علاوه بر نوع ديد، پيرنگ و حادثه اي که راوي اش را وادار به نوشتن کرده در انتخاب شخصيت هايش و پرداخت آنها نيز باز از بوف کور گرته برداري مي کند. در بوف کور، پيرمرد خنزر پنزري همه جا به دنبال و همراه راوي است و يک گاري هم وجود دارد.
در چشمهاي کيميا نيز يک زن کولي داريم و همه جا همراه راوي است، چه در عالم خارج و چه در ذهنيات راوي، يعني زن کولي همان نقش پيرمرد خنزر پنزري را بازي مي کند و راوي او را حتي در چهره صاحبکارش مي بيند؛ همان طور که راوي بوف کور، پيرمرد را در چهره نزديکانش مي بيند.
«شمع ها تا آخر مي سوزند» در برگيرنده بهترين داستان هاي عبدالقادر مرادي است، که خواننده را با بخش ديگري از داستان نويسي افغانستان و دردها و آمال مردمش آشنا مي کند.

محمدحسين محمدي

 

 

 

درسمپوزیم زنبور عسل

درسمپوزیم زنبور عسل

 

ازشما چه پنهان که تالار بسیارسرد بود.

من هم مثل دیگران، ازسردی می لرزیدم. راستش را بگویم، بسیار هوشپرک بودم. نه از خاطراین که مبادا،خدا نکرده فرود آمدن راکتها شروع شود ومن چطور مقاله ام را بخوانم، بل که تشویشم از این خاطربود آن چه را که نوشته بودم،یادم رفته بود. می ترسیدم امروز دربرابر این همه آدم رسوا نشوم.

ازشما چه پنهان ، همه کسانی که به این سمپوزیم دعوت شده بودند، تاکنون نیامده بودند. تالارخالی به نظرمی آمد وآن هایی که هم آمده بودند واز سردی هوای تالار می لرزیدند، همهء شان برآشفته وسراسیمه بودند. مثل این که آن هارا به این جا به زور آورده باشند.

دردلم آرزو می کردم که کاش بخش مرا از لست مقاله خوانان حذف کنند. کاش که رئیس سمپوزیم، نام مرا ازفهرست سخنرانان دورکند. رئیس مادرجایگاه هیأت رئیسه نشسته بود، البته وسط دونفردیگرازهیأت رئیسه، نگاهی به عقب انداخت. شاید می خواست مطمین شودکه نام سمپوزیم را عقبش روی دیوار، روی یک پارچهء مخملین نوشته ونصب کرده اندیاخیر. واز شما چه پنهان ، روی دیوار عقب جایگاه هیأت رئیسه، روی چارچهء مخملین سبز رنگ درخشانی نوشته شده بود:

«سمپوزیم علمی ـ تحقیقی دربارهء حفظ جان زنبورهای عسل درشرایط جنگ خانمانسوز»

ناگهان رئیس، مایکروفون را از روی میزبه دست گرفت وبادوسه پف پف کردن مطمین شد که دستگاه فعال است وبعد گفت:

«مثل این که تشریف آوردند! »

دراین اثناکسانی رادیدیم که وارد تالارشدند، همان هایی که رئیس ومامنتظرشان بودیم. ازشماچه پنهان که ماوافتتاح برنامه منتظرکمره های تلویزیون بودیم...

پس ازآن  رئیس صحبت مختصری کردکه من ازبس وارخطاوپریشان حال بودم، نفهمیدم چه گفت. اما ازشنیدن نام خودم تکان خوردم وشنیدم که رئیس گفت:

«... وحالاازآقای سرشناس خان، متخصص امراض داخلی زنبورهای عسل، خواهشمندیم تا مقالهء مرتبهء شان قرائت نمایند.»

لرزش دستهاوپاهایم بیشترشدند. چون من چندان نویسنده یی نبودم ولقب متخصص را همان لحظه جناب رئیس به جان بنده چسپاند. دیروز شام او به من خبردادکه مقاله یی به ارتباط این سمپوزیم بنویسم. نمی دانم چرا رئیس به من امرکرد که چنین کاری انجام دهم. شایدمرابه خاطری انتخاب کرده بودکه من بدون استدلالی امر اورا به جامی آورم. رئیس بود، چاره نبودومن هم نشستم چیزهایی نوشتم. یک مقالهء علمی- تحقیقی سمپوزیمی، دوباره هم نخواندم، صبح که ازخواب بیدار شدم ، دویدم سوی تالار... حالا ناچار بودم، بروم عقب تربیون بیایستم و همین نوشته ام را بخوانم وسعی کنم جمله های نامرتبط وناقص رانخوانم وازخیر آن ها بگذرم. توکل به خدا گفته عقب میز خطابه خودم را قرار دادم.

« هی هی آدم چقدر می لرزد. »

قصد نداشتم چنین جمله یی بگویم، ولی ناخودآگاه ازدهانم پرید. اما خوشبختانه صدای خنده های خفیفی از نشسته گان چوکی های آخر تالار شنیدم.

وکاغذ هارا از جیبم بیرون کشیدم تا به خوانش مقاله ام بیاغازم. درذهنم گپ های گوناگونی می چرخیدند. دلم می گفت:

« امروز درستی رسوا می شوی... »

چه می کردم؟ دستور ریس بود آخر.... چاره ی دیگری نداشتم وباید آن چه را نوشته بودم، می خواندم. به دلم گشت بهانه ی بیماری رامطرح کنم و منصرف شوم از خواندن نوشته ام. اما آینده ی رسوا شدن بهتر بود از آینده منصرف شدن. به ذهنم گشت خودم را به بیهوشی بیافگنم، اما فکرخوبی نبود ودستور ریس باید اجرا می شد. اما تصمیمم گرفتم چنان با سرعت مقاله ام بخوانم که کسی متوجه بلندی ها وچقوری های نوشته  نگردد. ضربان قلبم بیشتر شدند ولرزش دستها وپاهایم هم. هیچ چیزی به یادم نمی آمد که من دیشب چه نوشتم و تاسحرگاه هی مینوشتم وهی کاغذ هارا پاره می کردم و دوباره  می نوشتم.جنگ وستیز شدیدی در کله ام برپا شده بود ومی شنیدم که آن ها به من می گفتند:

« هی دیوانه، همان دیشب ویا امروز صبح یک بار نوشته ات را مرور می کردی که چه نوشتی ؟با سرعت می خواندی .»

حالا بگذار، زمان این گپ ها نیست. همین بهتر باعجله وسرعت بخوانم تا کسی متوجه نقایص نشود. اما چطور متوجه نمی شدند؟ این جا همه نخبه گان ودانشمندان استند. چنان رسوایت کنند تادیگر .... ها می دانم. رسوایی خیرباشد، اما در وضعیت جنگ و زمستان سخت، برطرفی را چه چاره کنم.

تصمیم گرفتم پیش ازخواندن مقاله ، چند جمله صحبت کنم تاکمی جرات خواندن مقاله را بیابم. چنین شروع کردم:

« دانشمندان محترم، برادران عزیز!

مسرت دارم که امروز موفق شدیم تا سمپوزیوم علمی- تحقیقی رادرباره ی  حفظ جان زنبورهای عسل برگزار کنیم. به خصوص این که تبعیض اپرتایدی میان زنبورهای عسل و زنبورهای بی عسل دراین عالم خاکی ما مشهود و مبرهن است.

ازبرکت همین سمپوزیم،امروزاوضاع هم نسبتا(صدای گرمبس انفجاری همه جارا به شدت لرزاند. به خیالم که راکتی در همین نزدیکی ها خورد، همه وارخطا شدند و من هم . ادامه دادم ) او... اوض ... اوضاع هم نسبتا آرام است. خوب حالا مقاله ی خودم را به آرزوی تامین صلح سراسری به حضور شما ، شما دان... دانیشمندان محترم قرایت می کنم.

کسی در گوشم گفت:

«چه گفتی دیوانه، سمپوزیم زنبورعسل کجا وتامین صلح سراسری کجا؟ کدام آرامی ؟ نمی شنوی که گرمبس ها شروع شدند.عقلت کجاست؟ آخر ترا به همین کارها چه کار؟ دیدی که درشهرکورها یک چشمه پادشاه است.امروز معلوم می شود» دیدم کسی نبود. ذهن خودم بود، خودم وترس و اضطرابم بودند. به خودم گفتم من چی کنم؟ به رئیس گفتم که این سمپوزیم سبیل مانده اش در یک جای دیگردایرکند. سر که نباشد، کلاه به چه درد می خورد. حالا این که پول برامده ، خوده بکشیم؟اما ریس با اصرار انتخاب کرد. جای قحط نبود. شاید ریس با این کارش نشان بدهدکه آدم دلاوراست. از راکت وتوپ نمی ترسد. حالا خواهد دید که از سمپوزیم چه جورمی شود.

از شما چه پنهان که صدای گرمبس همه را ترسانده بود. مرا بیشتراز همه . و متن نوشته را چشم بسته می خواندم، با سرعت برق می خواندم. نمی دانستم جمله ها و کلمه ها چه می گویند. خط خوانی می کردم. خودم هم نمی دانستم چه می گویم ، چه رسد به دیگران. شاد بودم که گرمبس انفجار راکت رخ داد و حالا کسی متوجه محتوای نوشته ی درهم وبرهم من نمی شود. وقتی می خواندم، هوش وفکرم سر گپ های دیگرمی رفتند. به خیالم می آمد که جمله ها بی ارتباط استند. به خیالم می آمد موضوع ها با هم رابطه ندارند. به نظرمی آمد که نوشته ام ، نوشته یک شاگرد تنبل صنف چهارم مکتب است ویا جمله های برداشته شده از جاهای یک نوشته است. می خواندم ولی نمی فهمیدم که چه؟چه می خوانم. درهر پنج یا شش دقیقه  صدای انفجاری تالارمارا می لرزاند. ومن هم با هرصدا یک قد می پریدم ویک جرعه آب می نوشیدم:

« از این که دراین سمپوزیم بزرگ شرکت کرده اید، جای مسرت است. از این که درچنین شرایط دشوار موفق شدیم که یک سمپوزی... یم علمی – تحقیقی را دایر کنیم، بسیار ارزشمند است. در چنین شرایطی که جنگ تباهکن ادامه داردوهر روز صدها تن از هموطنان بی گناه ما به خاک وخون غلت می خورند....»

ریس گفته بود تا من اوضاع جاری را به تدویر سمپوزیم زنبور عسل ارتباط بدهم.... « ... وهرروز دارایی های عامه ، سرمایه های مادی ومعنوی کشور باستانی ما منجمله کندوها، کندو های عسل ما غارت می شوند وهرروز اطفال، زنان ، پیرمردان در شوشوشو شعله های جنگ، کباب می شوند وخون انسان ها مثل آب باران ....» بازهم همین خودم مزاحم گفت که منظورت از آب باران چه بود؟ حتمی می خواستی بنویسی که مثل دریا ها.... « مثل دریاهاریختانده می شود. جان ومال مردم سلحشوروقهرمان ما از سوی جانیان پامال می شوند، تدویر همچو یک سمپوزیم علمی – تحقیقی وگرد هم آوردن نخبه ترین دانشمندان ومتخصصین کشورکار آسانی نیست ....»

مکث...  به حاضران نگاهی افگندم ویک جرعه آب گلوی خشکیده ام را نوازش داد. همان مزاحم باز گفت:چه می کنی؟ بخوان ، بخوان . زود زود بخوان ... نمی شنوی که خاطر تو آمده روان استند راکتها .... به هیچ چیز فکر نکن. به فکر زنبورهای عسل مباش . آن ها بیشترازما می دانند چه کنند. بخوان بی غم و بی تشویش . فکر هیچ کس طرف تو و گپ های تونیست.  همه به راکتها وگرمبس ها فکر می کنند.»

ادامه می دهم، به کجا رسیده بودم. نمی دانم . از جایی شروع می کنم، هرچه بادا باد:

« درمرکزکشور باستانی وبلا کشیده ی ما یک گام  برجسته ومهمی بوده وما متقی ،متقی ، متقین استیم ، ببخشید مته یقین ... استیم ، استم که این سمپوزیم علمی – تحقیقاتی نه نه نه نتایج موثری را برای جامعه ومردم ما ، درامر تامین صلح وامنیت سراسری درکشوروحل قضایااز طریق راه حل سیاسی ومسالمت آمیزامکان پذیرخواهد بود...»

همان مزاحم ، خودم: عجب، ده کجا ودرخت ها کجا؟ برو، برو بخیر. توقف نکن که رسوا می شوی. »

یک نگرانی یادم آمد . از ریس هم پرسیده بودم دیروز که معنی سمپوزیم چه؟  گفته بود پشت معنیش نگرد. کارت را بکن که چند قران صاحب شوی. حالا درختم مقاله از من کسی بپرسدکه معنی سم پوز یم چیست ؟چه بگویم. شاید هم یکی از رقیبان ریس قصدی بپرسد و میداند که من یکی از نزدیکان ریس استم. آن گاه چه خاکی برسرم بریزم.

عکاس ها وکامره مین ها هی عکس می گرفتند فلم می گرفتند و صدا و سیمای مرا ضبط می کردند. بادیدن آن ها اضطرابم بیشترمی شدند.

ادامه میدهم چنین:

« دراین کنفرانس با عظمت  خوشبختانه سیزده تن از دانشمندان نخبه ی کشور لکچرهای علمی شان را  درباره ی عمده ترین ابعاد زنبورهای جهان وپرابلم ها ی جدی وحیاتی جامعه ی ماوسیاره ی ما که   خانه ی مشترک بشریت است، یعنی درباره ی حفظ جان و مال زنبورهای عسل در شرایط جنگ خانمانسوزی که ازنامش پیداست که این خود نمایانگروموفقیت  مبتکرین عالیقدراین سمپوزیم بزرگ تاریخی می تواند به حساب برود، به خصوص از جناب ریس صاحب متشکریم که طراح این حرکت مبتکرانه  استند....»

کف زدنها ضعیف و این بار انفجاری قوی در همین دورو پیش تالار... مزاحم گفت:

« دیدی که تملق کردی به ریست. او خوب جیب هایش را از پول پر می کند ازنام این سمپوزیم زنبورعسل، ولی به تو چه می رسد؟ حق الزحمه این مقاله ی بی سروپا و معاش بخششی دوماهه...؟

این ها که پول پیاز و سیر هم نمیشوند.حالا بخوان بخوان بلبلک ، برف وزمستان گذست . کمش مانده . گفتمش مرا بان وبرو . بسیار مزاحمت کردی

و ادامه دادم پراگرف دیگری را ، اتفاقی :

« ما باور کامل  داریم که  زن ، زن ....»

بزن ، بزن ... صدای تیراندازی ها و انفجارها مجالم نداد. توقف کردموای خدا راکت کم بود که حالا طیاره ها هم اضافه شدند که بالای تالار وشهر پرواز می کردند.

«... زن، زن، زنبورهای عسل درفصل زمستان – به زنبورهای عمل ، عسل نیاز شدید دارند(!!)چه درصورت ازبین رفتن گازات اتموسفیروآلوده شدن میحط زیست ‌فضا با گازات باروتی ، زمینه ی تنفس برای زن بور های عسل  وگل های قابل تقذیه ی آن ها از بین رفته و عسل تولید شده در شرایط جنگ خانمانسوزنیزاز این آلوده گی محیط زیست متاثرخواهد شد.....»

مزاحم باخنده:

« در وگوهر پاشیدی، چه با فلسفه و قوت تحلیل...!»

صدای غرش طیاره جان درجانم نمانده است. هرلحظه آب دهانم را فرو می بردم و حلق خشکم را تر می کردم . آب تمام شده بود و کسی هم آب نمی آورد. تصمیم گرفتم پراگراف آخر صفحهءآخر را بخوانم .زیرا سرم می چرخیدو دیدچشمانم بیشتر ضعیف می شدند. جمله ها وکلمه ها می گریختند ودیدم تاریکتر می شدند. فکرمی کردم که دمی بعد ازحال خواهم رفت و ازاین آزمون موفق بدرنخواهم شد وسبب  نارضاییتی رئیس قرار خواهم گرفت. اما مثل درخت های بید می لرزیدم و فکر می کردم که دمی بعد بم طیاره ها تالار مارا ازنقشه ناپدید خواهند کرد . گناه ما نبود. ما بارها در این شهر از این گونه هارا دیده بودیم .

دید چشمانم  را با فشار بیشتر ساختم و خواندم:

« ... ما باید بدانیم که سمپوزیم علمی- تحقیقاتی حاضرنمونهء بارزی از بیداری وجدان بیدار جامعهء  علمی ما نسبت به آینده ی حشرات مفیده ی کشوروبه خصوص زنبورهای عسل می باشد. درهمچوشرایط دشوارکامه که مردم ما در پی یک لقمه نان، به خاک وخون می افتند، تدویر همچو یک سمپوزیم علمی کار آسان وساده یی نیست....»

یادم آمد که رئیس گفته بود که درمقاله روی جلب کمک های موسسات وکشورهای خارجی هم تاکید صورت گیرد وپیشنهاد شود تا به زودی یک هیات بلند پایه به همین منظوربه خارج کشورمسافرت کند. این موضوع درمقاله یادم رفته بود. باسرعت چندجمله به همین مقصد ساختم و بیان داشتم:

« وباید موسسات خارجی ذیربط درزمینه از هیچگونه بذل کمک های بشردوستانهء خویش به خاطرحفظ جان و ناموس زنبورهای عسل، درشرایط جنگ خانمانسوز

مبذول بدارندولازم  است تا ادارهء محترم یک هیات عالیرتبه را جهت جلب کمک ها به خارج از کشور اعزام بدارند. والسلام ...»

با عجله ورق ها را گرفته از عقب میز خطابه گریختم و به جای خودم نشستم.چنان بودم که حتی صدای کف زدن های حاضران را نشنیدم. راکت پراگنی وانفجارادامه داشت.دیگران هم همه ورخطا بودند و درپی ختم سمپوزیم تا هرچه زودتراز این مناطق دورشوند. از شما چه پنهان که رنگ همه مثل گج سپید شده بود وهمه ازترس می لرزیدند. اما خلاف تصور ریس گفت:َ

« از مقالهء جناب متخصص صاحب گرامی تشکر.حالا نوبت می رسد به بحث پیرامون مقالهء قرائت شده وبعد نوبت می دهیم به دومین مقاله.»

باردیگر ترسیدم. کاش راکتی بربام این تالار فرودمی آمد و آسیبی به من نمی رسید. آن گاه همه چیزتعطیل می شدومن ازرسوایی نجات می یافتم. ای رئیس دیوانه،  ماندن والای ما نیستی تاکه بی آب ما نکنی. اماهمین که یکی ازحاضران مایک را گرفت وبه صحبت شروع کرد، دلم کمی آرام شد:

«به اجازهء جناب های گرامی وحاضرین دانشمند، مقالهء جناب متخصص صاحب درواقع یک مقالهء همه جانبه بود. یک چند گفتنی دارم دراین باب.

اول این که گفته شود سمپوزیم بین المللی علمی – تحقیقی . یعنی بین المللی اضافه شود. چرا که ما از بیست وپنج کشوردعوت کردیم تا بیایند. از این که وضع دراین جاخوب نبودودانشمندان کشورهای دعوت شده نتوانستنددر سمپوزیم اشتراک کنند، گپ جدایی است. تقصیر آن ها یا ما نیست. دوم این که به جای دش میان کلمه های علمی وتحقیقاتی یک واو اضافه شود. سوم این که یک حرف یادراخیر کلمهء جنگ اضافه شود. یعنی حفظ جان زنبورهای عسل در شرایط جنگی. دیگر این که کلمهء کندوهم اضافه شودوگفته شودکه حفظ جان زنبورهای عسل وکندوهای آن ها. تشکر.»

بس کنید  که دنیا آتش گرفت. صدای گرمبس توپ ها ، تانک ها ، راکت ها وغرش طیاره های جنگی همه جارا به لرزه درآورده است

یکی دیگرازحاضران مایک را به دست گرفت وگفت:

« به اجازهء دانشمندان محترم، به نظرمن تنها کلمهء جنگ درست است. من لازم نمی بینم که حرف « ی »دراخیر آن اضافه شود. دیگر این که کندو زاید است. وقتی می گویی زنبورهای عسل خود به خود کندو های آن هارا نیزدربرمی گیرد.»

تالار لرزید وازسقف گرد وخاک بارید. همه ازجا نیم خیزشدند ودوباره نشستند. انفجارها در دورونزدیک شدت بیشترمی گرفتند. من من دیگر نشنیدم که درتالار چه گفتند وچه نگفتند. هوش وفکرم سوی بیرون و انفجارهاوصدای گرم گرم هابود. آخر کشته شدی ها؟ به اطلاع دوستان می رسانند که نسبت وفات .... وخلاص. زن واولادهایت ماندند. آن هاچه خواهند کرد؟ هی هی ، از دست تورئیس.... گاهی صدای همان دونفر را می شنیدم که باخشم وقهراز طریق میکروفون ها فریاد می زدند:

« گفتم کندو ها  کندو حتمی اضافه شود!»

« کندو لازم نیست، غلط است جناب!»

مباحثه ی آن دو دانشمند به مشاجره و خشونت کشانیده شده بود. به نظرمی رسید آن ها چند لحظه بعد دست به یخن خواهند شد. رئیس مداخله کردوگفت:

« به اجازء شما، بحث دراین مورد به مشاجره کشانیده شد. بنابه معاذیری ختم جلسه امروزی سمپوزیم را اعلام می دارم. تشکراز اشتراک همهء شما.»

از شما چه پنهان، که همه از جا بلند شدند ودویدند سوی درخروجی. مثل این که همه  برای شنیدن چنین خبری ثانیه شماری می کردند. ریئس ازراه لودسپیکرها اعلام کرد وگفت:

« مقالات سمپوزیم بعد، دریک مجموعه به شکل کتاب چاپ می شود. مدیر صاحب نشرات خبرامروزی سمپوزیم را به رادیو وتلویزیون وآجانسا برسانید که نشر شود. تشکر.»

***

بعد چندی رئیس پس از سپری کردن چندسفر خارجی برگشت، به حیث وزیرمقرر شدو من به جای او رئیس شدم.

-------------------------------------------------------------

نشرشده درنشریه وفا درپشاور. دهم ثور 1375

 

 

درسمپوزیم زنبور عسل

ازشما چه پنهان که تالار بسیارسرد بود. من هم مثل دیگران، ازسردی می لرزیدم. راستش را بگویم، بسیار هوشپرک بودم. نه از خاطراین که مبادا،خدا نکرده فرود آمدن راکتها شروع شود ومن چطور مقاله ام بخوانم بل که تشویشم از این خاطربودکه نوشته ام؟  آن چه را که یادم رفته بود. می ترسیدم امروز دربرابر این همه آدم رسوا نشوم.

ازشما چه پنهان ، همه کسانی که به این سمپوزیم دعوت شده بودند، تاکنون نیامده بودند. تالارخالی به نظرمی آمد وآن هایی که هم آمده بودند واز سردی هوای تالار می لرزیدند، همه ی شان برآشفته وسراسیمه بودند. مثل این که آن هارا به این جا به زور آورده باشند.

دردلم آرزو می کردم که کاش بخش مرا از لست مقاله  خوانان حذف کنند. کاش که ریس سمپوزیم، نام مرا از فهرست سخنرانان دورکند. ریس ما در جایگاه هیات ریسه نشسته بود، البته وسط دونفر دیگر ازهیات ریسه، نگاهی به عقب انداخت. شاید می خواست مطمین شودکه نام سمپوزیم را عقبش روی دیوار، روی یک پارچه ی مخملین نوشته ونصب کرده اند یاخیر. واز شما چه پنهان ، روی دیوار عقب جایگاه هیات ریسه، روی چارچه ی مخملین سبز رنگ درخشانی نوشته شده بود:

« سمپوزیم  علمی _ تحقیقی درباره ی حفظ جان زنبورهای عسل در شرایط جنگ خانمانسوز»

ناگهان ریس، مایکروفون را از روی میزش به دست  گرفت وبا دوسه  پف پف کردن مطمین شد که دستگاه فعال است وبعد گفت:

« مثل این که تشریف آمدند! »

دراین اثنا کسانی را دیدیم که وارد تالارشدند، همان هایی که  ریس وما منتظرشان بودیم. ازشما چه پنهان، که ما و افتتاح برنامه منتظر کمره  های تلویزیون بودیم...

پس از آن ریس صحبت مختصری کرد که من از بس وارخطا وپریشان حال بودم، نفهمیدم چه گفت. اما ازشنیدن نام خودم تکان خوردم وشنیدم که ریس گفت::

« وحالاازآقای سرشناس خان، متخصص امراض داخلی زنبورهای عسل، خواهشمندیم تا مقاله ی مرتبه ی شان قرایت نمایند»

لرزش دستها وپاهایم  بیشتر شدند. چون من چندان نویسنده ی نبودم و لقب متخصص را همان لحظه جناب ریس به جان بنده چسپاند. اصلا دیروز شام او به من خبردادکه مقاله یی به ارتباط این سمپوزیم بنویسم. نمی دانم  چرا ریس به من امر کرد که چنین کاری انجام دهم. شاید مرا به خاطری انتخاب کرده بود که من بدون استدلالی امر اورا به جا می آورم. ریس بود، چاره نبودو من  هم نشتم چیزهایی نوشتم.  یک مقاله ی علمی- تحقیقی سمپوزیمی دوباره هم نخوانده ، صبح که ازخواب بیدار شدم ، دویدم سوی تالار... حالا ناچار بودم، بروم عقب تربیون بیاستم و همین نوشته ام را بخوانم وسعی جمله های نا مرتبط و ناقص نخوانم وازخیر آن ها بگذرم. توکل به خدا گفته عقب میز خطابه خودم را قرار دادم.

« هی هی آدم چقدر می لرزد. »

قصد نداشتم چنین جمله یی بگویم، ولی ناخودآگاه ازدهانم پرید. اما خوشبختانه صدای خنده های خفیفی از نشسته گان چوکی های آخر تالار شنیدم.

وکاغذ هارا از جیبم بیرون کشیدم تا به خوانش مقاله ام بیاغازم. درذهنم گپ های گوناگونی می چرخیدند. دلم می گفت:

« امروز درستی رسوا می شوی... »

چه می کردم؟ دستور ریس بود آخر.... چاره ی دیگری نداشتم وباید آن چه را نوشته بودم، می خواندم. به دلم گشت بهانه ی بیماری مطرح کنم و منصرف شوم از خواندن نوشته ام. اما آینده ی رسوا شدن بهتر بود از آینده منصرف شدن. به ذهنم گشت خودم را به بیهوشی بیافگنم، اما فکرخوبی نبود ودستور ریس باید اجرا می شد. اما تصمیمم گرفتم چنان با سرعت مقاله ام بخوانم که کسی متوجه بلندی ها چقوری های نوشته  نگردد. ضربان قلبم بیشتر شدند ولرزش دستها وپاهایم هم. هیچ چیزی به یادم نمی آمد که من دیشب چه نوشتم و تاسحرگاه هی مینوشتم وهی کاغذ هارا پاره می کردم و دوباره  می نوشتم.جنگ وستزی شدیدی در کله ام برپا شده بود ومی شنیدم که آن ها به من می گفتند:

« هی دیوانه، همان دیشب ویا امروز صبح یک بار نوشته ات را مرور می کردی که چه نوشتی ؟با سرعت می خواندی .»

حالا بگذار، زمان این گپ ها نیست. همین بهتر که کسی مت  عجله وسرعت بخوانم تا کسی متوجه نقایص نشود. اما چطور متوجه نمی شدند؟ این جا همه نخبه گان ودانشمندان استند. چنان رسوایت کنند تادیگر .... ها می دانم. رسوایی خیرباشد، اما در وضعیت جنگ و زمستان سخت، برطرفی را چه چاره کنم.

تصمیم گرفتم پیش ازخواندن مقاله ، چند جمله صحبت کنم تاکمی جرات خواندن مقاله بیابم. چنین شروع کردم:

« دانشمندان محترم، برادران عزیز!

مسرت دارم که امروز موفق شدیم تا علمی- تحقیقی رادرباره ی  حفظ جان زنبورهای عسل برگزار کنیم. به خصوص این که تبعیض اپرتایدی میان زنبورهای عسل و زنبورهای بی عسل دراین عالم خاکی ما مشهود و مبرهن است.

ازبرکت همین سمپوزیم،امروزاوضاع هم نسبتا(صدای گرمبس انفجاری همه جارا به شدت لرزاند. به خیالم که راکتی در همین نزدیکی ها خورد، همه وارخطا شدند و من هم . ادامه دادم ) او... اوض ... اوضاع هم نسبتا آرام است. خوب حالا مقاله ی خودم را به آرزوی تامین صلح سراسری به حضور شمما ، شما دان... دانیشمندان محترم قرایت می کنم.

کسی در گوشم گفت:

« چه گفتی دیوانه ، سمپوزیم زنبورعسل کجا وتامین صلح سراسری کجا؟ کدام آرامی ؟ نمی شنوی که گرمبس ها شروع شدند.عقلت کجاست؟ آخر ترا به همین کارها چه کار؟ دیدی که درشهرکورها یک چشمه پادشاه است.امروز معلوم می شود» دیدم کسی نبود. ذهن خودم بود، خودم وترس و اضطرابم بودند. به خودم گفتم من چی کنم؟ به ریس گفتم که این سمپوزیم سبیل مانده اش در یک جای دیگردایرکند. سر که نباشد، کلاه به چه درد می خورد. حالا این که پول برامده ، خوده بکشیم؟اما ریس با اصرار انتخاب کرد. جای قحط نبود. شاید ریس با این کارش نشان بدهدکه آدم دلاوراست. از راکت وتوپ نمی ترسد. حالا خواهد دید که از سمپوزیم چه جورمی شود.

از شما چه پنهان که صدای گرمبس همه را ترسانده بود. مرا بیشتراز همه . و متن نوشته را چشم بسته می خواندم، با سرعت برق می خواندم. نمی دانستم جمله ها و کلمه ها چه می گویند. خط خوانی می کردم. خودم هم نمی دانستم چه می گویم ، چه رسد به دیگران. شاد بودم که گرمبس انفجار راکت رخ داد و حالا کسی متوجه محتوای نوشته ی درهم وبرهم من نمی شود. وقتی می خواندم، هوش وفکرم سر گپ های دیگرمی رفتند. به خیالم می آمد که جمله بی ارتباط استند. به خیالم می آمد موضوع ها با هم رابطه ندارند. به نظرمی آمد که نوشته ام ، نوشته یک شاگرد تنبل صنف چهارم مکتب است ویا جمله های برداشته شده از جاهای یک نوشته است. می خواندم ولی نمی فهمیدم که چه؟چه می خوانم. درهر پنج یا شش دقیقه  صدای انفجاری تالارمارا می لرزاند. ومن هم با هرصدا یک قد می پریدم ویک جرعه آب می نوشیدم:

« از این که دراین سمپوزیم بزرگ شرکت کرده اید، جای مسرت است. از این که درچنین شرایط دشوار موفق شدیم که یک سمپوزی... یم علمی – تحقیقی را دایر کنیم، بسیار ارزشمند است. در چنین شرایطی که جنگ تباهکن ادامه داردوهر روز صدها تن از هموطنان بی گناه ما به خاک وخون غلت می خورند....»

ریس گفته بود تا من اوضاع جاری را به تدویر سمپوزیم زنبور عسل ارتباط بدهم.... « ... وهرروز دارایی های عامه ، سرمایه های مادی ومعنوی کشور باستانی ما منجمله کندوها، کندو های عسل ما غارت می شوند وهرروز اطفال، زنان ، پیرمردان در شوشوشو شعله های جنگ، کباب می شوند وخون انسان ها مثل آب باران ....» بازهم همین خودم مزاحم گفت که منظورت از آب باران چه بود؟ حتمی می خواستی بنویسی که مثل دریا ها.... « مثل دریاهاریختانده می شود. جان ومال مردم سلحشوروقهرمان ما از سوی جانیان پامال می شوند، تدویر همچو یک سمپوزیم علمی – تحقیقی وگرد هم آوردن نخبه ترین دانشمندان ومتخصصین کشورکار آسانی نیست ....»

مکث...  به حاضران نگاهی افگندم ویک جرعه آب گلوی خشکیده ام را نوازش داد. همان مزاحم باز گفت:چه می کنی؟ بخوان ، بخوان . زود زود بخوان ... نمی شنوی که خاطر تو آمده روان استند راکتها .... به هیچ چیز فکر نکن. به فکر زنبورهای عسل مباش . آن ها بیشترازما می دانند چه کنند. بخوان بی غم و بی تشویش . فکر هیچ کس طرف تو و گپ های تونیست.  همه به راکتها وگرمبس ها فکر می کنند.»

ادامه می دهم، به کجا رسیده بودم. نمی دانم . از جایی شروع می کنم، هرچه باد باد:

« درمرکزکشور باستانی وبلا کشیده ی ما یک گام  برجسته ومهمی بوده وما متقی ،متقی ، متقین استیم ، ببخشید مته یقین ... استیم ، استم که این سمپوزیم علمی – تحقیقاتی نه نه نه نتایج موثری را برای جامعه ومردم ما ، درامر تامین صلح وامنیت سراسری درکشوروحل قضایااز طریق راه حل سیاسی ومسالمت آمیزامکان پذیرخواهد بود...»

همان مزاحم ، خودم: عجب، ده کجا ودرخت ها کجا؟ برو، برو بخیر. توقف نکن که رسوا می شوی. »

یک نگرانی یادم آمد . از ریس هم پرسیده بودم دیروز که معنی سمپوزیم چه؟  گفته بود پشت معنیش نگرد. کارت را بکن که چند قران صاحب شوی. حالا درختم مقاله از من کسی بپرسدکه معنی سم پوز یم چیست ؟چه بگویم. شاید هم یکی از رقیبان ریس قصدی بپرسد و میداند که من یکی از نزدیکان ریس استم. آن گاه چه خاکی برسرم بریزم.

عکاس ها وکامره مین ها هی عکس می گرفتند فلم می گرفتند و صدا سیمای مرا ضبط می کردند. بادیدن آن ها اضطرابم بیشترمی شدند.

ادامه میدهم چنین:

« دراین کنفرانس با عظمت  خوشبختانه سیزده تن از دانشمندان نخبه ی کشور لکچرهای علمی شان را  درباره ی عمده ترین ابعاد زنبورهای جهان وپرابلم ها ی جدی وحیاتی جامعه ی ماوسیاره ی ما که   خانه ی مشترک بشریت است، یعنی درباره ی حفظ جان و مال زنبورهای عسل در شرایط جنگ خانمانسوزی که ازنامش پیداست که این خود نمایانگروموفقیت  مبتکرین عالیقدراین سمپوزیم بزرگ تاریخی می تواند به حساب برود، به خصوص از جناب ریس صاحب متشکریم که طراح این حرکت مبتکرانه  استند....»

 کف زدنها ضعیف و این بار انفجاری قوی در همین دورو پیش تالار... مزاحم گفت:

« دیدی که تملق کردی به ریست. او خوب جیب هایش را از پول پر می کند ازنام این سمپوزیم زنبورعسل، ولی به تو چه می رسد؟ حق الزحمه این مقاله ی بی سروپا و معاش بخششی دوماهه...؟

این ها که پول پیاز و سیر هم نمیشود.حالا بخوان بخوان بلبلک ، برف وزمستان گذست . کمش مانده . گفتمش مرا بان وبرو . بسیار مزاحمت کردی

و ادامه دادم پراگرف دیگری را ، اتفاقی :

« ما باور کامل  داریم که  زن ، زن ....» 

 بزن ، بزن ... صدای تیراندازی ها و انفجارها مجالم نداد. توقف کرد. وای خدا راکت کم بود که حالا طیاره ها هم اضافه شدند که بالای تالار وشهر پرواز می کردند.

«... زن، زن، زنبورهای عسل درفصل زمستان – به زنبورهای عمل ، عسل نیاز شدید دارند(!!)چه درصورت ازبین رفتن گازات اتموسفیروآلوده شدن میحط زیستوفضا با گازات باروتی ، زمینه ی تنفس برای زن بور های عسل  وگل های قابل تقذیه ی آن ها از بین رفته و عسل تولید شده در شرایط جنگ خانمانسوزنیزاز این آلوده گی محیط زیست متاثرخواهد شد.....»

مزاحم باخنده:

« در وگوهر پاشیدی، چه با فلسفه و قوت تحلیل...!»

صدای غرش طیاره جان در جانم نمانده است.هرلحظه آب دهانم را فرو می بردم و حلق خشکم را تر می کردم . آب تمام شده بود و کسی هم آب نمی آورد. تصمیم گرفت پراگراف آخر صفحه ی آخر را بخوانم .زیرا سرم می چرخید و دید چشمانم بیشتر ضعیف می شدند. جمله ها وکلمه ها می گریختند ودیدم تاریکتر می شدند. فکرمی کردم که دمی بعد ازحال خواهم رفت و ازاین آزمون موفق بدرنخواهم شد وسبب  نارضاییتی ریس قرار خواهم گرفت. اما مثل درخت های بید می لرزیدم و فکر می کردم که دمی بعد بم طیاره تالار مارا ازنقشه ناپدید خواهد کرد . گناه ما نبود. ما بارها در این شهر از این گونه هارا دیده بودیم .

دید چشمانم با فشار بیشتر ساختم و خواندم:

« ... ما باید بدانیم که سمپوزیم علمی- تحقیقاتی حاضرنمونه ی بارزی از بیداری وجدان بیدار جامعه ی  علمی ما نسبت به آینده ی حشرات مفیده ی کشوروبه خصوص زنبورهای عسل می باشد. درهمچوشرایط دشوارکامه که مردم ما در پی یک لقمه نان، به خاک وخون می افتند، تدویر همچو یک سمپوزیم علمی کار آسان وساده یی نیست....»

یادم آمد که ریس گفته بود که درمقاله روی جلب کمک های موسسات وکشورهای خارجی هم تاکید صورت گیرد وپیشنهاد شود تا به زودی یک هیات بلند پایه به همین منظوربه خارج کشورمسافرت کند. این موضوع درمقاله یادم رفته بود. باسرعت چندجمله به همین مقصد ساختم و بیان داشتم.:

« وباید موسسات خارجی ذیربط درزمینه از هیچگونه بذل کمک های بشردوستانه ی خویش به خاطرحفظ جان و ناموس زنبورهای عسل، درشرایط جنگ خانمانسوز

مبذول بدارندولازم  است تا اداره ی محترم یک هیات عالیرتبه را جهت جلب کمک ها خارج از کشور اعزام بدارند. والسلام ...»

با عجله ورق ها گرفته از عقب میز خطابه گریختم و به جای خودم نشستم.چنان بودم که حتی صدای کف زدن های حاضران را نشنیدم. راکت پراگنی وانفجارادامه داشت.دیگران هم همه ورخطا بودند و درپی ختم سمپوزیم تا هرچه زودتراز این مناطق دورشوند. از شما چه پنهان که رنگ همه مثل گج سپید شده بود وهمه ازترس می لرزیدند. اما خلاف تصور ریس گفت:َ

« از مقاله ی جناب متخصص صاحب گرامی تشکر.حالا نوبت می رسد به بحث پیرامون مقاله ی قرایت شده وبعد نوبت می دهیم به دومین مقاله.»

باردیگر ترسیدم. کاش راکتی بربام این تالار فرودمی آمد و آسیبی به من نمی رسید. آن گاه همه چیز تعطیل می شد و من از رسوایی نجات می یافتم. ای ریس دیوانه ،ماندن والای ما نیستی تا که بی آب ما نکنی. اما همین که یکی از حاضران مایک را گرفت وبه صحبت شروع کرد، دلم کمی آرام شد:

« به اجازه ی جناب ریس وحاظرین دانشمند، مقاله ی جناب متخصص صاحب واقعن یک مقاله ی همه جانبه بود. یک چند گفتنی دارم دراین باب.

اول این که گفته شود سمپوزیم بین المللی علمی – تحقیقی . یعنی بین المللی اضافه شود. چرا که ما از بیست وپنج کشوردعوت کردیم تا بیایند. از این که وضع دراین جا خوب نبود ودانشمندان کشورهای دعوت شده نتوانستند در سمپوزیم اشتراک کنند، گپ جدایی است. تقصیر آن ها یا ما نیست. دوم این که به جای دش میان کلمه های علمی وتحقیقاتی یک واو اضافه شود. سوم این که یک حرف یادراخیر کلمه ی جنگ اضافه شود. یعنی حفظ جان زنبورهای عسل در شرایط جنگی. دیگر این که کلمه ی کندو هم اضافه شود وگفته شودکه حفظ جان زنبورهای عسل وکندوهای آن ها. تشکر.»

بس کنید  که دنیا آتش گرفت. صدای گرمبس توپ ها ، تانک ها ، راکت ها و غرش طیاره های جنگی همه جارا به لرزه درآورده بود.

یکی دیگرا زحاظران مایک را به دست گرفت وگفت:

« به اجازه ی دانشمندان محترم ، به نظرمن تنها کلمه ی جنگ درست است. من لازم نمی بینم که حرف یا دراخیر آن اضافه شود. دیگر این که کندو زاید است. وقتی می گویی زنبورهای عسل خود به خود کندو های آن هارا نیزدربرمی گیرد.»

تالار لرزید وازسقف گرد خاک بارید. همه ازجا نیم خیزشدند ودوباره نشستند. انفجارها در دورونزدیک شدت بیشترمی گرفتند. من من دیگر نشنیدم که درتالار چه گفتند وچه نگفتند. هوش و فکرم سوی بیرون و انفجارها وصدای گرم گرم ها بود. آخر کشته شدی ها؟ به اطلاع دوستان می رسانند که نسبت وفات .... وخلاص. زن واولاد هایت ماندند. آن ها چه خواهند کرد؟ هی هی ، از دست توریس.... گاهی صدای همان دونفر را می شنیدم که باخشم وقهراز طریق میکروفون ها فریاد می زدند:

« گفتم کندو ها ،کندو حتمی اضافه شود!»

« کندو لازم نیست،غلط است جناب!»

مباحثه ی آن دو دانشمند به مشاجره و خشونت کشانیده شده بود. به نظرمی رسید آن ها چند لحظه بعد دست به یخن خواهند شد. ریس مداخله کرد و گفت:

« به اجازه ی شما، بحث دراین مورد به مشاجره کشانیده شد. بنابه معاذیری ختم جلسه امروزی سمپوزیم را اعلام می دارم. تشکراز اشتراک همه ی شما.»

از شما چه پنهان، که همه از جا بلند شدند ودویدن سوی درخروجی. مثل این که همه  برای شنیدن چنین خبری ثانیه شماری می کردند. ریس ازراه لود سپیکرها اعلام کرد وگفت:

« مقالات سمپوزیم بعدا دریک مجموعه به شکل کتاب چاپ می شود. مدیر صاحب نشرات خبرامروزی سمپوزیم را به رادیو وتلویزیون وآجانسا برسانید که نشر شود. تشکر.»

***

بعد چندی  ریس پس از سپری کردن چند سفر خارجی برگشت،به حیث وزیر مقرر شدو من به جای او ریس شدم .

نشرشده درنشریه وفا درپشاور. دهم ثور 1375

 

سبزیا سیاه

سبزیا سیاه

 

گفت و گو گردان: محمد هارون مجیدی

آقای مرادی  عزیز هفته نامۀ نوروز سپاس گزار است، از شما که برای این پرسش ها وقت می گذارید و این افتخارِ بزرگی است برای ما و خوانندگانِ ما.

این بخش زیرِ نام سبز یا سیاه نشر می شود و روی کردِ خود مانی و جدی دارد.

یا الله می نماییم...

 

+ درود:

+ چای سبز یا سیاه؟

درود به شما و خواننده گان عزیز نوروز. چای سبز را بیشتر دوست دارم.

+ تازه ترین سفرِ تان؟

به مادرید ، دریک کنفرانس مختصصان افغان شرکت داشتم .

+ زادگاه و زاد روز؟

در شهر مزارشریف در سال 1337 خورشیدی متولد شده ام .

+ آموزش ها از ابتدا تا ...؟

رشته ء ژورنالیزم.

+ آثارِ چاپ شده؟ در چی زمینه ها و در کدام سال ها

کتاب هایی که چاپ شده اند ، داستان های کوتاه ، داستانهای بلند و دورمان کم حجم  اند . نخستین مجموعهء داستانی  به نام شبی که باران میبارید از سوی انجمن نویسنده گان وقت در کابل در سال 1369  خورشیدی به چاپ رسید . کتابهای بعدی تحت نام های صدایی ازخاکستر ، رفته ها برنمیگردند ، سرمه وخون ، دختر شالی های سبز و برگها دیگر نفس نمیکشند،استند که در پشاوربعداز سال هفتاد  چاپ شده اند . یک گزیده  از داستانها زیر نام شمعها تا آخر میسوزند، در تهران  انتشار یافته است  و هم گزیده ء چند داستان به زبان اوزبیکی ترجمه و در بلخ به چاپ رسیده است  و نیز دو مجموعهء داستانی برای چاپ آماده اند ، اگر ناشری ویا نهادی حاضر به قبول این زحمت شود .

 

 

 

+ از آموزگاری راضی هستید، زمانی به آن مصروف بودید، یا نویسندگی؟

نویسنده گی در افغانستان نان ندارد . فلهذا باید نویسنده گان شغلی برای زنده گی کردن داشته باشند و نویسنده گی میشود کار دومی شان . من مدت کوتاهی معلم بوده ام و بیشتر با خبرنگاری سرو کار داشته ام ودر حاشیه به نوشتن .

+ مدتِ زیادی در پشاور بودید و با مطبوعات افغانها در آن جا همکاری داشتید، می شود از نشریات آن روز گار بگویید که در چی زمینه ها بودند و ...؟

در پشاور دریک مجله  که از سوی یونسکو در چوکات رادیو بی بی سی برای روشنگری روستا نشینان کشور و کودکان نشر میشد ، کار میکردم . در کنار آن داستانها  را در نشریه های افغانی که فعالیت داشتند ، نشر میکردم . مجله یی  بود به نام سحر و هفته نامه یی به نام وفا و سایر نشریه ها  . این  نشریه ها به مسایل سیاسی روز میپرداختند و به مسایل ادبیات و هنر سایر مسایل اجتماعی مربوط  به جنگ و نابسامانی های ناشی از آن .

+ بهترین دوست؟

دوستان زیاد اند .اما یک  کتاب خوب ، بهترین هایش برای من است .

+ غذا؟

هرغذایی باشد ، روی نمیگردانم .اما حلوا را دوست ندارم . چرا که همیشه اورا در قبرستان و سرگور کشته شده ها دیده ام .

+ رانندگی بلد هستید؟

بلدم .

+ نمایشنامه هم نوشته اید اگر کمی در پیوند به اثر گزاری نمایشنامه در جامعه و کار های تان در این زمینه بنویسید؟

نمایشنامه ها با تاسف در سال های آواره گی و جنگ از دست رفتند و شاید هم نسخه هایی از آن درجاهایی سلامت مانده باشند . اما بعداز مهاجرت دیگر فرصت نشد که به نوشتن نمایشنامه دست یازم . در عوض طنز گونه ها و شعر گونه  ها  وبه ندرت  نقد وبررسی ادبی  نوشته ام .هنر تیاتر زمانی در کشور به سوی رونق گرفتن میرفت . ما شاهد کارهای خوبی بودیم . اما تحولات منفی سیاسی همان طوری که همه چیز را صدمه زد ، تیاتر مارا نیز زمینگیر ساخت . طوری که دیده می شود در این سالهای اخیر تیاتر و نمایشنامه نویسی قد بلند میکند که امیدوار کننده است . به نظرم برای جامعه ء ما تیاتر میتواند نقش بسیار درخشانی در میان عوام الناس داشته باشد ، برای روشنگری و هم درمیان روشنگران برای غنای بیشتر هنر متعالی .

+ چند زبان را بلد هستید؟

دری ، وبازبان های  اوزبیکی ، پشتو نیزبیگانه نیستم  و تا حدودی انگلیسی و هالندی .

+ داستان های تان به کدام زبان ها برگردان شده است؟

بهتر است بگویم نشده است . به جز یک چند تایی را دیده ام که به زبان های  انگلیسی ، هالندی چکی و اوزبیکی که برگردان شده اند .

 

+ چقدر خود سانسور هستید، چرا؟

در سالهای که درکشور زنده گی داشتیم ، ناگزیر خود سانسوری حاکمیتش را داشت  . در پشاور اما بعد در هالند خود سانسوری کاهش یافت . بادست وذهن بازتری به نوشتن میرفتم . درجامعه ء سنتی و سیاستزده تابو هایی استند که صحبت از آن ها خودکشی کردن است یا ننوشتن . برای پیشرفتن در همچو شرایط در هنر راه هایی دیگری هم استند که میشود با آنها تاحدی حرفت را بگویی برسانی .

+ دوست دارید طنز نویس باشید یا داستان نویس یا منتقد؟

نوشتن داستان را بیشتر دوست داشته ام  .

 

+ در شهری که هستید، از وضع فرهنگیان افغان در آن جا بگویید جایی است با هم می بینید، یا ...؟

درهالند و جرمنی و دیگر کشور های اروپایی استند فرهنگیان که مصروف کار های ادبی و هنری استند. شاعر بیشتر داریم و اما داستان نویس اندک . محافل فرهنگی هر چند گاهی دایر میشوند . این محافل جنبه ء تفریحی دارند و بیشتر به مناست های سال نو و عید ها دایر میشوند . دراین مجالس شعر خوانده میشود توسط شاعران بیشتر و موسیقی . بسیار اندک نشستهای نقد شعر و داستان برگزار میکنند .

و هم عرس بیدل و مولانا و دیگر بزرگان عرفان و ادب مان برگزار میشوند  و گاهی هم محافلی به خاطر تقدیر از کار نویسنده گان و شعر ا و دیگر عرصه های هنری و فرهنگی . در این سالها نویسنده گا ن و شعرا کتاب های نیز از آثار شان چاپ کرده اند و از جمله چند کتاب داستانی نیز شامل این برآمد ها  استند .

+ کدام داستانِ تان را زیاد دوست دارید، چرا؟

این داستانها در روزهای خیلی بد نوشته شده اند . جنگ ، گرسنه گی ، گریز و فرار، کشتار و بیعدالتی ها . من قبل از سال پنجاه و هفت خورشیدی نیز داستانهایی نوشته ام . اما بعداز این سال بیشتر نوشته ام و این نوشتن داستانها در کابل ، پشاور و هالند ادامه یافته اند . در سالهایی که در کابل بودیم ، خیلی مشکل بود تا کسی بنشیند و داستان بنویسد . همه در فکر جان ونان بودند . حتی در سه سال و اندی که در جنگهای کابل در کابل بودم و گاهی دریک نشریه به نام مجاهد و هفته نامه ء دیگری به نام فکر کنم هفته نامه ء کابل بود و جناب رزاق مامون مدیر مسوولش ، به انتشارداستانها میپرداختم . من از زمان و لحظه های زنده گی دزدیده و نوشته ام . حال نمی شود گفت کدامش را بیشتر دوست دارم .

+ درون مایه در داستان های تان چی است؟

دوران ما دوران جنگ  و بحران  بوده است . جنگ و بدبختیهای اجتماعی خواهی نخواهی بر داستان ها سایه افگنده اند . زنده گی مردم روستا ها ، زنده گی های شهری ، عشق و مصایب زنان و کودکان و مظالم اجتماعی و گاهی هم فلسفه و روان پریشی هاوجنونزده گی های آدمها داستان هارا تحت شعا ع گرفته اند .در مجموع رنج انسان و انسان جامعه ء خودمان  وگاهی هم رنج بشریت و خلقت و سردرگمی های بشردر این در گیریها.

 

+ سرگرمی؟

گاهی شطرنج . تماشای فیلمهای هنری غیر تجارتی .

 

+ از کی تاثیر پذیر بوده اید؟

از داستان نویسان کشورخودما ن از نویسنده گان ایران و دیگر کشور ها . مشخص نمی شود نام کسی را گرفت .

+ برای این ها یک جمله یا یک بیت بنویسید:

+مهاجرت؟

مهاجرت درکنار بد بودنش گاهی خوبیهایی نیز دارد ، اما درد غربت و بی وطنی جان گداز است .

+حامدکرزی؟

حامد کرزی ریس جمهور برحال افغانستان است .

+مزارشریف؟

بسیار دوستش دارم .

 

+تا حال چند جایزه گرفته اید؟

 دقیق یادم  نیست ، شاید سه یا چهار بار .

+روزانه چند ساعت مطالعه می نمایید و در چی زمینه؟

برنامه ء مشخصی نیست . مطالعه و نوشتن با پراگنده گی همراه استند . بیشتر داستان و نقد ادبی و شعرنورا دوست دارم بخوانم .

+کدام یک را می پذیرید هنر برای هنر یا هنر برای مردم؟

در حوزهء هنری کشورهای مانند کشورمانیاز بیشتری به  هنربرای انسان  احساس میشود . من باطرح این  که هنر برای هنربهتر است یا هنر برای مردم ، بسیار همطرف نیستم . بهتر است بگوییم هنر برای انسان .

+ از راه نوشتن نان خورده اید؟

گاهی . که حق الزحمه میدادند . نمیشود گفت نان خورده ام . میشد دوسه کیلو  میوهء ارزان  خرید .

+یک تجربۀ تان را با ما هم شریک بسازید؟

در کدام عرصه ؟ همین را میتوانم که غربت برای آدمهای چون من افسرده گی بار میآورده است .

+چند تابعیت دارید؟

تابعیت افغانستان را دارم  و هم اجازه اقامت در هالند را . همیشه  حس میکنم این جا مهمانم و روزی به خانه برخواهم گشت وهمین طور میزبانها هم در سرک و بازار میپرسند چی وقت پس میروید . البته شنیدن این سوال استخوانسوز است .

+کدام واژه ها را زیاد دوست دارید؟

صداقت .

+چرا داستان نویسی در کشور به جریان تبدیل نمی شود؟

منظور این است که چرا به صورتی که لازم  است ، هنر داستان نویسی ما رشد قابل ملاحظه نکرده است .علت عمده بیسوادی است و درگیر بودن با جنگ . عوامل زیاد دیگری  راهم میتوان یافت . داستان خواننده ندارد . کتاب خوانی ترویج نیافته است . کتاب خریدار ندارد . ما ناشر نداریم . از کار داستان نویسان استقبال لازم صورت نمیگیرد و عوامل دیگر .

 

+از نقد های که روی داستان های تان شده، کدام منتقد شما را واقعن دریافته است؟

با تاسف نقد در جامعهء ادبی ما نبوده و یا بسیار کمرنگ بوده است . بیشتر ابراز نظر ها ی سلیقه یی  نویسنده گان در باب یک اثر ادبی مطرح بوده است  . روی داستان های من افراد معدودی نوشته اند و بیشترین شان همان ابراز نظر و معرفی بوده اند .

+ یک ضرب المثل؟

قصاب که زیاد شد ، گاو مردار میشود .

+چند تا کتاب تا حال خوانده اید؟

چند تا ؟ اگر میدانستم روزی این پرسش از من میشود ، از همان دوره های مکتب  یادداشت میگرفتم .

+سبز ترین فصلِ داستان نویسی در افغانستان کدام دور بوده، چرا؟

سالها ی چهل دور داستان نویسی درخشنده یی بود که برابر میشود با دوره ء دموکراسی نوپای دوران شاهی ونوجوانی من که شاگرد مکتب بودم و عاشق داستانهایی که درآن سالها در مجله ها و روزنامه ها و رادیو نشر میشدند . پسان با تحولات و دگر گونی های سیاسی و وقوع جنگها دوران جالبی برای داستان ما نبود . حالا فکر میکنم داستان نویسی از سوی نسل جوان و نو ادبی ما سوی بیشتر سبز شدن میرود .

 

+بهترین رمانی که تا حال خوانده اید؟

رمان های خوب زیاد بوده اند که خوانده ام . اما رمان ژان کریستف اثر رومان رولان  بسیاریادم میاید .

+برای آینده چی برنامه دارید؟

آینده خودش پاسخ  خواهد داد .

+ سپاس از شما، خدانگهدار:

از شما هم تشکر ، بدرود .

درباره ی کتابهای چاپ شده

 

 

 

معلومات بیشتردرمورد کتابهای چاپ شده ازعبدالقادرمرادی

 

 

 

1: شبی که باران میبارید                                                                                          

 

سال چاپ 1369 خورشیدی. ناشر: انجمن نویسنده گان افغانستان. محل چاپ: مطبعۀ دولتی . کابل . شامل 107 صفحه. تعداد: دوهزار نسخه. شماره مسلسل انجمن نویسنده گان 205.مهتم : شکریه ندیم. شامل یازده داستان به نامهای :

«کارد،خون وقصاب»،«درنیمه راه یک عشق»،«اسبها»،«نویسنده وهمسایه»، « وقتی که موترآمد»، «پسرک فروشنده»، «شبی که باران میبارید»، «چادرگلابیرنگ وگلهای اکاسی »، «بوی خاکهای بارانخورده »، «ومهتاب رنگ مییباخت»و« سگ سپید».

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2: صدایی ازخاکستر                                                                     

 

سال چاپ 1364 خورشیدی. نشرشده  درمطبعۀ کتابخانۀ دانش . قصه خوانی ، پشاور. در212صفحه. تعداد:1000 با نقد ومقدمه یی ازحسین گل کوهی .

شامل بیست وچهارداستان به نامهای :

« هنگامی که مهمانان میرفتند »، «و آفتاب دیده نمیشد»، «قبرستان و پینه دوز»، «شمعها تا آخر میسوزند »، « ماوچوکیهای مکتب »، « زنجیرها و چنگکها»، «گلهای سندی خامکدوزی »، « تلخاب »، «مردی که خودش را کشته بود»، «پیرمرد و زن همسایه »، « سربریده »، «مردی با چهرهء وحشتناک »، «عید و نستر نها »، «اژدهایی در آیینه »، «آن سوی سالها»، «پیرمرد تکمه فروش »، «صدایی از خاکستر »،«آخرین خواب »، «مدیر اخبار »، « موم وآفتاب( ازیادداشتهای یک دیوانه ) »، «نان و تفنگ »، «  و هیچ کس نفهمید»، «چشمهای کیمیا » و «عزیزم خدا حافظ ».

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

3- رفته ها برنمیگردند                                                          

 

شامل سیزده داستان ، در233 صفحه شماره گان: یک هزار نسخه . سال چاپ: 1376 خورشیدی. محل چاپ: دانش کتابخانه، پشاور  .  با نقد ومقدمه یی از حسین فخری                                                                                                                                                                   دراین مجموعه:

« پدرم ورادیوی کوچکش»، «گلوله های شادیانه »، « لفافه های سیاه »، « بایسکچه و نامه ها »،« عطرگل سنجدوصدای چوریها»،« یک روزآخرزمستان »، « ازمیان سایه ها »، « یک نگاه آشنا »، « خاله، مروبابمان »، « مرگ یک قاضی »، « پیرمردی دربرف »، « شب، من وبرادرم»و «رفته هابرنمیگردند»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

4- سرمه وخون                                                                       

 

رمان فشرده .سال چاپ:1382، پنجصد نسخه. محل چاپ : پشاور.  صفحات:62. سال نگارش1379،

 کشورهالند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

5- برگها دیگر نفس نمیکشند                                            

رمان . سال نگارش 1370 خورشیدی . کابل

چاپ اول از سوی کتابخانهء دانش ، پشاور سال چاپ:1376 تعداد: یک هزازنسخه             صفحات:207

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

6- شمعها تا آخر میسوزند                                                   

 

گزیده یی از داستانهای قادرمرادی . چاپ آتنا – تهران 1384 دریک 160 صفحه ویکهزارنسخه، شابک:965586755

دراین مجموعه:

« مرادی وجهان  داستانهایش مقدمه یی ازحسین محمدی»،« شمعهاها تا آخرمیسوزند»،

« گلهای سندی خامکدوزی»،« تلخاب »،« سربریده »،« صدایی ازخاکستر»،« آخرین خواب »،« موم وآفتاب »،« نان وتفنگ »،« چشمهای سیاه کیمیا »و«عزیزم خداخافظ ».

 

7- تاغه تیمورچی و توپلنگ کونی                                        

 

تاغه تیمورچی و توپلنگ کونی ، مجموعهء گزیده شده از داستانهای قادرمرادی ، مترجم به زبان اوزبیکی:  ذاکرعمری « ساکن المان»، چاپ شده در بلخ . دراین مجموعه چند داستان کوتاه و بلند مرادی به زبان اوزبیکی ترجمه شده است. درمقدمۀ کتاب سخنانی داریم ازاستادان ادبیات اوزبیکی.

 

 

 

 

8- چشمهای سیاه بهار                                                    

مجموعة داستانها، بانقد و مقدمه: ازمحمدشاه فرهود، دیزاین پشتی کتاب: تورپیکی عزیز.نقاشی روی پشتی:کاری ازظاهر تورج . چاپ و صفحه بستی: انجمن فرهنگ افغانستان "انتشارات بامیان" -  فرانسه سال چاپ:    1393، تعداد : 1000 نسخه، محل چاپ: فرانسه.

دراین مجموعه: بوطیقای پاشان چشمهای سیاه  بهار(مقدمه ونقد ازم، فرهود)« چشمهای سیاه بهار»،« صدای برف »،« دستهای گمشده »،« رنگ نو، رنگ دیگر»، « فانوسهای جنگل»، « خندق پشت  »،«گهواره یی دربرف»،« سه کم دو »،« عکس سیاه و سپید »،«شاخه های نبات درمه»،« تیک چیک »،«خانه های خاکی »،« فاخته های روی جاده »،«

گریه های درخت »،« مهتابی درویرانه »،« آن سوی سنگهای مرمر»،« زیر دیوارشیرچایی رنگ »،«رهبرو یاور»،« وآفتاب ازکدام سو دمیده بود»و«

اولین وآخرین داستان »

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9- سرمه و خون                                                                  

(چاپ مجدد)

چاپ: انتشارات تاک – کابل. در306 صفحه. شماره گان یک هزارنسخه. این کتاب با حمایت مرکزکتاب فرانسه به چاپ رسیده است. سال چاپ:

دراین کتاب: «سرمه و خون»،«عطر گل سنجد و صدای چوری‌ها»،

« چشمهای کیمیا »،«دختر شالی‌های سبز»،« خاله نرو، با ما بمان»

« تلخاب »،« توت و نان » و« کوچه‌های زمستان »


 

درباره ی قادرمرادی

عبدالقادرمرادی درسال ۱۳۳۷ خورشیدی، درشهرمزارشریف زاده شده به قول استاد واصف باختری « پروردۀ اندخوی »است. دوره های مکتب رادر شهراندخوی فاریاب سپری کرده واز لیسۀ ابومسلم خراسانی آن شهرفارغ شده است. اوبعد راهی کابل گردیده وبه ادامۀ تحصیل دررشتۀ ژورنالیزم پرداخته است. باوقوع حوادث سیاسی ناگواری که از سال ۱۳۵۷خورشیدی درکشورآغازیافت، مرادی ناگزیرگردید تابه کارمعلمی پناه ببردوبعدهم به حیث ژورنالیست درمطبوعات کشور.......

ادامه نوشته

https://play.google.com/books/reader?printsec=frontcover&output=reader&id=O9efCwAAAEAJ&pg=GBS.PA6

 

 

و بعد ناگهان جهت صحبتش را تغيير ميدهد و ميگويد :

ـ ميداني ، عارفه ؟ دنيا بسيار خراب و پست شده است . مردم دختران جوان شان را ميفروشند ، به كاناداييها ، به امريكاييها ، به جرمنيها . ميداني ، در اين جا كسي به قصه ي ما نيست . ماكه فرشته هم باشيم ، كسي به ما نظري نمياندازد ؛ ميداني ياني عارفه ؟

پي ميبرم كه غصه ي سارابالاخره اورا به ميخانه كشانيده است . نميدانم آنها يك ديگر را چگونه ديده بودند ، از درز دروازه هاي بسته و ياهم برادرم عاشق دو چشم سياه سارا شده بود كه از لاي حجاب مينمود. اين كاش حجاب دختران جوان طوري ميبود كه همان دوچشم شان هم ديده نميشد . در آن صورت برادرم ممكن بود كه به  اين حال و روز نميافتاد .

يك سال پيش ، يك سال پيش برادرم هردو پارا دريك موزه كرد كه زن ميگيرد و آنهم سارا ، دختر همسايه مارا .ابتدا همه چيز با اميدواري پيش رفت . زيرا سارا هم از دل و جان به اين وصلت خوشنود بود . اما مدتي بعد اين دلباخته گي او به سردي گراييد . مردي كه دوچند سن سارا عمر داشت و در امريكا ميزيست ، نميدانم ازكجا مثل سمارق سبز كرد و سارارا قاپيد و برد و ساراهم كه نام امريكا را شنيد ، همه چيز يادش رفت .

حال برادرم و گپهايش به همان قصه رابطه دارد . شايد هم يك سال پيش در همين روز آنها پرواز كردند و رفتند و شايد برادرم سالگرد اين شكستش را تجليل كرده بود و خودش را گنگس و گول ساخته بود . من حالابراي اولين بار در مييابم كه شدت دلباخته برادرم نسبت به سارا تا كدام حد بوده است . اين حالت او ، دلباخته گي كودكانه و جنون آميزاو ترس و دلهره ي مرا دوچندان ميسازد . دراين فكر ها غرق استم كه برادرم ميگويد :

ـ چرت نزن عارفه ، من استم . من ترا به كانادا ميبرم ، آن وقت هردختري را كه خواسته باشيم ، به ما ميدهند . به ما ني ، به كانادا.

و قهقهه كنان ميخندد و ميگويد :

ـ سارا با كانادا عروسي كرد ، با امريكا.

و باز ميخندد. ميترسم ، ميگويم :

ـ ديوانه گي را بس كن . بوتل دوارا به من بده .

اما او گپ مرا جدي نميگيرد ، خنده ي تمسخرآميزي ميكند و ميگويد:

ـ نترس ، من خودم را نميكشم . من بالاخره به امريكا ميروم ، نزد سارا . و به او ، به او ميگويم اين بي وفا . اين بي غيرت ، خودت را به امريكا فروختي ، عشقت را ؛ قلبت را فروختي ، فروختي .

و بعد يك باره مثل ديوانه ها جيغ ميزند :

ـ فروختند ، همه چيز را بي غيرتها فروختند .

ترس خورده با وارخطايي ميگويم :

ـ غالمغال نكن ، همسايه ها ميشنوند .

ميبينم برادرم به گريه ميشود و درحالي كه سگرتش را زود زود دود ميكند ، سوچ راديو كاسيتش را تا آخرين حد بلند ميسازد . آوازخوان فرياد ميكند :

ـ امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم .

 

***

 

ديگ و كاسه ودسترخوان هارا برميدارم . برادرم بي آن كه نان بخورد ، افتاده است و صداي از باده خرابم كنش همچنان بلند . حالا نوبت چاي و دواي پدرم است . مادرم بعداز نان ، نمازخفتن را خوانده است و دوباره نشسته است و قرآن ميخواند . پدرم چهار زانو نشسته است و پنجه هاي هردو دستش را به همديگر درآورده و كلكهاي شصتش را بي اختيار شورك ميدهد . اين عادت هميشه گي اوست . نگاه هايش سوي گلهاي قالين دوخته مانده اند . نوبت چاي سبز و نبات پدرم ميرسد . به پياله اش چاي ميريزم ، تابليتهايش را ميدهم كه بخورد . به مادرم مينگرم . از حالت او هم وحشتزده استم . او پيج پيج كنان قرآن ميخواند .نميتوانم بپرسم كه چرا امروز ازهمان دمي كه از خواب برخاسته است ، پيهم قرآن ميخواند . چهره اش آرام و پرنور به نظرم ميايد . پدرم به من مينگرد ، چهره ي معصومانه و كودكانه ي گرفته است ، ميپرسد:

ـ برق آمده ؟

اين سوال او براي من غيرمترقبه و تعجب آور نيست . پيش از اين كه او چنين سوالي از من بپرسد ، من ميدانستم كه حالا نوبت همين گونه سوالهاي اوست . اين گپها و آن هم قصه ي آمدن و نيامدن و رفتن برق از دهان پدرم ، قصه ي هر روز و هرشب من است . يعني از پنجسال به اين طرف. همان سالهايي كه دركابل بوديم و پدرم افتاد و يك باره مريض شد ، همين قصه بود و همين گپ كه آيا برق ميايد ؟ برق آمد ؟ يا برق رفت و برق ، برق ، برق .

با پاسخ پدرم ميپردازم :

ـ ها ، آمده .

درحالي كه اتاق از نور برق روشن است .چراغ خانه ي ما روز وشب ، بيست و چهار ساعت روشن است . در اين خانه ي كه ما زنده گي ميكنيم ، آفتاب را راهي نيست و روزها را هم بايد در روشني خفقان آورو دلتنگ كننده ي چراغهاي نيون سپري كنيم .

پدرم كه دواهايش را آنهم با اصرار و تاكيد من ، ميخورد ، دستور ميدهد كه اشتوب را خاموش كنم و به عوض استفاده از تيل و اشتوب از برق كار بگيرم . يك بار مثل هميشه تاكيد ميكند كه چاي براي صبح فردا را هم حالا با استفاده از برق دم كنم . زيرا برق را اعتباري نيست و شايد ساعتي بعد دوباره برود . هرچند به او ميگفتم كه اين جا كابل نيست ، اما او هميشه خيال ميكرد كه در كابل است و درهمان روزهاي دشوار كه گاهي پايه هاي برق را تخريب ميكردند و گاهي شهر را به گلوله و راكت ميبستند و گاهي براي چند ساعت برق ميامد و دوباره قطع ميشد .

پدرم از تابليتها ، چندجرعه چاي سبزيخ شده را مينوشد ، توته ي  كوچكي از نبات را مثل هميشه دردهانش ميگذارد و به مكيدن آن ميشود . به من ميبيند . من به پياله اش چاي ميريزم . فكرم به سوي اتاق ديگراست ، اتاقي كه از آن صداي از باده خرابم كن ميايد . نگران استم ، وظيفه دارم امشب هر لحظه از برادرم مراقبت كنم . در دلم ترس و اضطراب قبلي حالا بيشتر و بيشتر شده اند . ميخواهم بروم سراغ برادرم كه پدرم صدا ميزند:

ـ عارفه .

سويش ميبينم ، دلم ميشود گريه كنم . به نظرم ميايد كه امشب پدرم حال و هواي ديگري دارد. آرامتراز شبهاي گذشته به نظرميرسد ، مگر به خيالم ميايد كه در درونش توفان عظيمي در حال زاده شدن است . منتظر ميمانم كه بشنوم چه ميگويد . گرچه ميدانم و هميشه ميدانستم كه در چنين ساعات او چه ميخواهد . يا ميخواهد خبرهاي راديو را بشنود و يا به من ميگويد تا يك بارديگر ميان كتابهايش را بپالام تا آن كتاب گمشده ي اورا پيدا كنم كه هرگزپيدا شدني به نظر نميامد و ياميگفت بروم و بكس چرمي قديميش را بياورم و پيش رويش بگذارم . اما پدرم چيزي نميگويد . درحالي كه پنجه هايش را به هم درآورده است وشصتهايش بي اختيار شورميخورند ، به سوي من خيره خيره ميبيند . من ميدانم كه دنبال گپي ميگردد كه لحظه ي قبل ميخواست به من بگويد . نميدانم همان گپي كه ميخواست بگويد ، يادش آمد و ياني .

ميگويد :

ـ بكسم رابيار.

دلم سوي برادرم، ميترسم . شايد يك غفلت كوچك من ، خوابهاي وحشتناك شب گذشته و همه ي اضطراب و وحشتزده گي امروزيم را به واقعيت مبدل سازد . برميخيزم تا بروم بكس پدرم را بياورم . اين هم در اين چهار و پنج سال جزي از وظايف شبانه روزي من شده است . ميدانستم كه بكسش راكجا گذاشته ام . زماني كه در كابل بوديم و زمان  كمي آرامي بود ، پدرم شبها هم درخانه بكسش را ميگشود ، دوسيه ها و حسابهاي دفترش را هموار ميكرد ، عينكهايش را ميپوشيد ،قلم سياه قديميش را ميگرفت ؛ ماشين كوچك حسابش را پيش رويش ميگذاشت و بعد تا چند ساعت مصروف حساب و كتابش ميشد .

حالا كه بيمارهم است ، گاهي ناخودآگاه ميخواهد به همان عادتهاي گذشته اش بپردازد .

بكسش را مياورم . دوسيه و كتابهاي خاكزده را از درون بكس بيرون ميكشم و پيشرو پدرم ميگذارم . خدا ميداند برادرم چه حالي دارد . خودش را با آن تابليتها نكشته باشد . پدرم عينكهايش را ميپوشد و بعد سوي دوسيه ها ، ورقها و بكسش خيره ميشود . شايد يادش ميايد كه يك عمر مدير محاسبه ي دفتري بود و شايد هم تصور ميكند كه حالا هم درهمان سمت گذشته قرار دارد و همه اورا مدير صاحب گفته صدا ميزنند .

مادرم كه پيچ پيچ كنان قرآن ميخواند ، ناگهان از خواندن دست ميكشد و از پشت عينك ذره بينيش سوي من و پدرم مينگردو به سبيل عادت هميشه گيش و با صداي نازك و بلند مخصوص به خودش ميگويد :

ـ مردكه هنوز هم قبول ندارد كه پايش به لب گور رسيده است ، دختر جان . تو هم مثل او ديوانه شده اي . هرچه ميگويد ، ميكني . كتابها مغز اورا خراب كرده اند .

من چيزي نميگويم و از اتاق بيرون ميشوم . برادرم چه شد ؟ ميلرزم ، نميدانم چرا ؟ هرچند همه چيز مثل هميشه است ، كدام اتفاق تازه و وحشتناكي رخ نداده است كه من اين قدر مضطرب و وحشتزده استم . صرف برادرم كمي حالش خوب نيست . اين هم يك حالت گذراي مستي است . هر چند به خودم تلقين ميكنم كه حالت برادرم نيز ناشي از احساسات و مستيهاي دوران شباب اوست و قابل تشويش نيست ، مگر چيزي اين بار در كنج دلم پيدا شده است كه اين گپهارا نميپذيرفت . يك نيروي شكاك ، سركش و ديوانه مانندي روي دلم فشار مياورد و هر لحظه گواهي ميدهد كه حادثه ي وحشتناكي در شرف وقوعست .  ميروم ، برادرم دراز كشيده است و معلوم ميشود كه به خواب رفته است . راديو كاسيتش همچنان با صداي بلند ميخواند : امشب از باده خرابم كن و ....

باده الهي سرت را بخورد،   صداي آن را كمي پايين ميكنم ، اما برادرم نالش كنان دستش را ميبرد و دوباره صدا را بلند ميكند و درحالي كه نميتواند كلمات را به درستي تلفظ كند ، ميگويد :

ـ بمانيش ، به تو غرض نيست .

در اين لحظه صداي پدرم بلند ميشود ، غضبناك ، فرياد گونه ، مثل روزهايي كه سالم بود و گاهي مرا با همين لحن صدا ميزد :

ـ عارفه ، عارفه !

دوان دوان خودم را ميرسانم . نه ، مثل اين كه برادرم از ته دل تصميم به خودكشي ندارد . ني ، هنوز كجاست . شايد نيمه شب به اين كارش اقدام كند . به اتاق ديگر ميروم ، صداي باريك و نازدانه ي مادرم را ميشنوم :

ـ عارفه بيا كه طفلك باز چه ميگويد .

يك بار درآن لحظه به ذهنم  ميايد كه شايد مادرم دختر دردانه و نازدانه ء پدر و مادرش بوده است و حيران ميمانم كه چرا تاكنون چنين سوالي را از مادرم نپرسيده ام . پدرم به من مينگردو بعد سوي دوسيه ها و ورقها مينگرد ، ميگويد :

ـ اينهارا جمع كن .

كار تازه ي نيست . اصلن منتظر همين فرمايش پدرم هم بودم . پدرم شايد به خيال خودش ، كارهايش را تمام كرده است و به من ميگويد كه ورقهايش را جمع كنم . درحالي كه دستي هم به آنها نزده است . ورقها و كتابهايش را مثل هميشه مرتب ميسازم و ميان بكس قرار ميدهم . آن هم با بسيار احتياط كه پدرم عصباني نشود . زيرا همين كه ميديد با بيحوصله گي ورقها و كتابهايش را ميبردارم ، عصباني ميشد و خشمناك فر ياد ميزد :

ـ آدم واري كتابها راجمع كن .

بكسش را برميدارم و در الماري ميگذارم . ناگهان پدرم مثل آدمهاي سودايي واخطا شده و به ساعتش مينگرد و ميگويد:

ـ خبرها ، خبرها تيرشدند ، راديو ، راديو .

راديو را مياورم و سوچ ميكنم . هرچند ميكوشم تا استيشني را پيدا كنم كه به زبان ما خبر بگويد ، پيدا نميشود . وقت نشر خبرهاي فارسي بي بي سي هم گذشته است . بالاخره نميدانم راديوي كجا بود كه روي موج پيدا شد . پدرم جيغ ميزند :

ـ بگذار ، همين خودش است .

خبرها در باره ي جنگ مسلمانان و عيسوي مذهبان در هرزي گوينا ست . پدرم مثل دوراني كه بيمار نبود، با دقت به خيرها گوش فراميداد . ميخواهم كه چغ و پغ راديو را كم كنم و صدايش را صافتر سازم كه پدرم سراسيمه فرياد ميزند:

ـ دست نزن .

آهسته ميگويم :

ـ صاف ميكنم .

و پدرم خشمناك جيغ ميكشد :

ـ صاف است ، بگذار . حالا ميدانم كه چه واقع ميشود . ميدانم كه حالا پدرم چه ميگويد . فكرم سوي برادرم ميرود . صداي  آوازخوان از اتاقش بلند است . امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم ...  منتظر آن چه استم كه دراين چهار و پنج سال گذشته برايم مثل ساير چيزهاي زنده گي عادي شده است . پدرم لحظه ي بعد مثل هميشه ناگهان ميپرسد:

ـ چه گفت ؟ فردا شب برق ميايد ؟  ميگويم :

ـ ها ، لينها را ترميم كرده اند ، فردا شب برق ميايد .

و مادرم در حالي كه سرش را از كتاب قرآن بلند نميكند ، با خودش زمزمه كنان ميگويد:

ـ برق گفته خودش را كشت .

و ورق قرآن را برميگرداند .

پدرم به من مينگرد ، در چشمهايش بازهم اشك آمده است . ناگهان گريه اش ميتركد . قطره هاي اشك روي ريش سپيدش ميافتند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند و با صداي گريه آلودي زير لب زمزمه ميكند :

ـ برق ، برق ميايد ، برق ...

و گريه اش بيشتر ميشود . هميشه در چنين حالات مادرم مداخله ميكرد و با صداي بلند ميخواست به پدرم بفهماند كه اين جا كابل نيست ، اين جا پشاور است . هميشه ، شب و روز برق است . حالا منتظر اين گپهاي مادرم استم كه مادرم شروع ميكند :

ـ مردكه هنوز در خيال كابل است ، به او بگو كه اين جا پشاور است ، پشاور است . پدرم در حالي كه ميگريد و قطره هاي اشك روي ريش سپيدش ميچكند ، سوي مادرم ميبيند و بيشتر به گريه ميشود و با صداي بغض آلودي زمزمه ميكند :

ـ پشاور  ، پشاور .

و من به مادرم ميگويم :

ـ چرا آزارش ميدهي ؟ بگذار هرچه ميگويد ، بگويد . مريض است ، مريض ...

ومادرم در حالي كه با چشمهايش ميان صفحه ي قرآن چيزي را ميجويد ، با صداي آرامتري ميگويد :

ـ مريض چه ؟ كتابها مغزش را خراب كرده ا ند  ،كتابها ...

پدرم كه هنوز گريه اش آرام نشده است ، به راديو اشاره ميكند و به زور ميگويد :

ـ خبر خلاص شد  ، راديو را ....

و ميدانم كه مثل هميشه بقيه ي گپش يادش رفت . راديو را خاموش ميكنم و برميدارم . ميروم به اتاق برادرم ، ميبينم برادرم خواب است و راديو كاست باهمان آواز بلند ميخواند . باز ميخواهم صداي كاست را پايين تر كنم كه برادرم نالش كنان صدا ميزند :

ـ نكن ، بمان كه بخواند . من سارا را ميكشم ، من همه را ميكشم . عارفه ، بمان كه بخواند .

و ميگذارم كه بخواند . ميدانم كه برادرم را خواب نبرده است . دلم ميشود با استفاده از موقع بوتلك دوارا كه او امشب با خودش و شايد هم به قصد خودكشي آورده است ، ا زجيبش بربايم . با احتياط نزديكش ميشوم ودرحالي كه ميلرزم ، ميخواهم دست بر جيب او ببرم كه بارديگر مينالد و به پهلوي ديگر ميافتد:

ـ چه ميكني ، عارف .

با عجله از اتاقش بيرون ميشوم و با خودم تصميم ميگيرم همين كه اورا خواب سخت در خود فرو ببرد ، ميايم و آن تابليتها ي خطرناك را از نزدش ميربايم .

در اين هنگام باز صداي پدرم است :

ـ عارفه ، عارفه !

ميروم ، پدرم سويم ميبيند  . گريه اش تمام شده است ، مثل اين كه او نبود كه لحظه ي قبل گريسته باشد . هميشه همين طور است . چهره ي جدي به خودش  گرفته است و مرا به ياد روزهاي ميافگند كه پدرم سالم و جور بود . با همان حالت از من ميپرسد:

ـ كتابم را نيافتي ؟

دلم ميلرزد . درد سرديگر ، اين چهار سال است كه من كتاب گمشده ي اورا ميپالم و نمييابم . هرچند پدرم بسيار چيزهارا از ياد برده است و از ياد ميبرد . اما كتابهايش يادش نميرفتند . پدرم كه يك عمر در يك شركت تجارتي مدير محاسبه بود ، هرچه پول يافته بود ، كتاب خريده بود و درخانه انبار كرده بود .درهرماه ، پنج ، شش دفعه به ياد كتابي ميافتاد كه نام آن را خودش هم نميدانست و ازمن ميخواست تا آن كتاب را از ميان كتابهايش پيدا كنم . اين هم به وظايف من اضافه شده بود . خسته و پريشان استم  و حوصله ي جستجوي كتابهايش را ندارم . حالا كي بنشيند ، آن همه كتابها را كه تعداد شان از هزار جلد هم بيشتر بود ، ته و بالا كند . كتابها را در زير ديوارخانه ، رو به روي پدرم چيده بوديم و هر بار كه پدرم اين گپش را ميگفت ، ناگزير ميرفتم ، آن همه كتابهارا روي خانه تيت ميكردم و بعد دوباره برميداشتم و منظم ميچيدم  اگر كتابي را كمي نامرتب ميگذاشتم ، پدرم قهر ميشد و ميگفت :

ـ آدم واري كتابها را جا به جا كن .

به پدرم ميگويم :

ـ كتابي  كه شما ميگوييد ، نيست .

پدرم قهر ميشود ، رنگش سرخ ميشودو با صداي لرزان و آميخته به خشم ميگويد :

ـ اگر بپالي پيدا ميشود .

حيران ميمانم ، حوصله ي پاليدن نيست . منتظر ميمانم كه پدرم از اين تصميمش منصرف شود و يايادش برود . اما پدرم ، مثل اين كه سلامتيش را دوباره به دست آورده باشد ، با تحكم ميگويد :

ـ بيا ، بپال .

مجبور استم ، ناگزير ميروم ، روجايي را ا زسركتابها ي چيده شده دور ميكنم ، كتابها را يك يك ميبينم .

خاك و گرد شان را متكانم و روي اتاق ميگذارم . نميدانم چه ميجويم . همان طوري كه پدرم نميداند كتاب گمشده اش چه نام دارد ، پدرم مراقب من است ، سوي من ميبيند و سوي كتابهايش . انگشتهايش را با هم زنجيركرده و شصتها يش بازي ميكنند . اين عادت هميشه گي اوست . كه از دوران سلامتيش مانده است . پدرم كتاب شعر شاعري را ميخواهد پيدا كند كه نامش از يادش رفته است . هميشه كتابهاي شعر را برايش نشان ميدادم و  عنوان كتاب و شاعرش را برايش ميخواندم و ميپرسيدم :

ـ همين است ؟

لحظه ي مكث ميكرد و بعد ميگفت :

ـ ني ، شاعر اورا كشتند ، تو چقدر نافهم استي ؟

كتابهارا به دروغ ته و بالا ميكنم ، عنوانها و نام نويسنده گان آنها شايد براي هزارها بار از جلو چشمهايم ميگذرند . همين جلد ها ، همين رنگها ، همين نامها ، همين بوي كاغذ هاي نم كشيده ي اين كتابها برايم حفظ شده اند . حالا ميتوانم رنگ ، ضخامت،  اندازه ، محل ، عنوان و نويسنده ي هركتاب را از ياد بگويم .كتابها درون مغزم انبار شده  بودند . سخت از آنها بدم آمده بود . اگر پدرم نميبود ، اولين كاري كه ميخواستم بكنم ، به آتش كشيدن اين كتابها بود . از روزي كه دور و پيشم را شناخته بودم ، همين كتابها بودند كه تعداد شان بيشتر ميشد و كمتر نه .

پدرم توانسته بود يك حويلي هم بخرد .پنج سال پيش ، قبل ازاين كه مريض شود ، دفتر و ديوان شركتي كه در آن كارميكرد ، بسته شد . همه فرار ميكردند و ميرفتند و پدرم حاضر شد كه حويليش را بفروشد ، پولش را به برادر بزرگم داد و برادر بزرگ با آن پول رفت به كانادا كه حالا در هرماه خرج مارا از آن جا روان ميكند .

كوچ كشيهاي پي درپي ؛ آواره شدنهاي ما ؛ فقرو بدبختيهاهيچكدام موفق نشدند كه پدرم را وادار سازند تا ازكتابهايش چشم بپوشد . در حالاتي كه ما ا زمناطق جنگ فرار ميكرديم ، پدرم اولتر از همه كتابهايش را نجات ميداد ، بعد مارا و بعد ساير لوازم خانه را ... اين كار پدرم در چند نوبت سبب شد كه فرش و ظرف خانه ي ما را چور كنند و به غارت ببرند . وقتي همم كه به اين جا ميامديم ، پدرم اولتر از همه كتابهايش را انتقال دادو آورد ؛ روبه رويش گذاشت كه حالا هم استند . كتابها را به بيحوصله گي ته وبالا ميكنم كه مادرم ميگويد:

ـ مغز پدرت را اين كتابها خراب كرده اند . ديوانه اگر نيست ، تو كدام كتاب را ميپالي كه نام و نشانش هم معلوم نيست .

در چنين لحظه ها پدرم بسيار هوشيار و سرحال ميشد ، از گپ مادرم قهر ميشد و فرياد ميزد :

ـ چطور نيست ، كتاب يك شاعر ، يادت نيست كه اورا در كابل كشتند؟  مادرم خنده كنان ميگويد:

ـ دركابل هيچ شاعري را نكشته اند ، همه ي شان رفته اند خارج.

وپدرم مثل اين كه جواب قناعت بخشي ندارد، مصرانه جواب ميدهد :

ـ كشتند ، كشتند.

شايد هم ميخواست درآن لحظه چيز ديگري بگويد كه فراموشش ميشود . دوباره كتابها را منظم در جاي شان ميچينم . درحالي كه حوصله ام سررفته است ، سوي پدرم ميبينم . منتظر استم كه شايد باز قهر شود و بگويد :

ـ نميپالي ، اگر درست بپالي ، پيدا ميشود .

اما پدرم ميپرسد:

ـ نيافتي؟

مثل هميشه ميگويم :

ـ ني ، نيافتم .

و بارديگر گريه ي پدرم ؛ قطره هاي اشكش روي ريش سپيدش ميچكند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند . پدرم گريه كنان ميگويد:

ـ اورا كشتند ، اورا كشته اند ، ها .

پنج سال قيل پدرم افتاد و مريض شد . ماهها گپ نميزد . بالاخره به زور دوا و داكتر سرگپ آمد . اما ديگر او آن پدر سابق ما نبود . حافظه اش مختل شد. گاهي فشارخونش بالاميرفت و گاهي پايين .نور ديده گانش ضعيفتر شدند . پس از آن روز، برق ميگفت و ميگريست . كتاب گمشده اش را كه از يك شاعر نامعلوم كه آن هم كشته شده بود ، ياد ميكرد و ازما ميخواست كه برايش اين كتاب را پيدا كنيم . هر خبر راديورا كه ميشنيد، خيال ميكرد كه درباره ي برق چيزي ميگويند . گپ عادي و بسيار معمولي را هم كه ميگفتي ، به گريه ميشد .اما در همه حالات كتابهايش را فراموش نميكرد . به جز من ، به هيچكس ، حتي به مادرم اجازه نميداد كه به كتابهايش دست بزنند .

به ياد برادرم ميافتم . ميروم به اتاقش ، خوابيده است و راديو كاستش همچنان ميخواند : امشب از باده خرابم كن وبگذار بميرم ... همين كه ميخواهم راديو كاست را خاموش كنم ، نالش برادرم بلند ميشود :

ـ چشمهاي سارا، چشمهايش را كورميكنم .

در دلم شك و ترديدي پيدا ميشود . برادرم تصميم ندارد بخوابد . چرا ؟ شايد تصميم ديگري دارد.چرا فضاي خانه ي ما را امشب ترس و واهمه فراگرفته است . شايد مادرم هم اين ترسي را كه سراپايم را ميسوختاند ، حس كرده است كه از سحرگاه تا حالا يك رنگ قرآن ميخواند . نشود كه برادرم تابليتهاي زهرناك را براي كشتن پدرم آورده باشد . كس چه ميداند ، توبه ، نعوذباﷲ .

حالا من در آشپزخانه استم . پدرم خفته است . مادرم هم خفته است . برادرم هم گويي به خواب رفته و صداي راديو كاستش خاموش است . اما من همين طور بيدار مانده ام .

خانه ي كه ما در آن زنده گي ميكنيم ، مثل زندان است . هرچند مردم اين سرزمين ازآفتاب بيزارند ، اما من پشت آفتاب بسيار دق آورده ام . اين خانه ي كه ما در آن زنده گي ميكنيم ، هرگز روي آفتاب را نميبند . پنجره هاي خانه ي ما به دهليز و يا به اتاق ديگر باز ميشوند . روز ميشود و شب . و ما فقط در پرتو چراغهاي نيون زنده گي ميكنيم . آفتاب طلوع ميكند و غروب ميكند . اما آن را نميبينيم . همين كه صدا غرش ريكشاها و موترها و گاديها اوج ميگيرند ، من ميدانم كه روز فرا رسيده است . وقتي اين صدا ها فروكش ميكنند و گم ميشوند ، من ميدانم كه حالا نيمه شب است . در نيمه هاي شب صداي قطار آهن را ميشنوم . صداي ناله ي حزن انگيز آن دلم را به تكان مياورد . مسافراني آمدند و و مسافراني ميروند . من هميشه با شنيدن اين صدا دلم ميشود بروم سوار قطار شوم و بروم سفر كنم . دلم ميخواهد ساعتها ، روزها و شبها بروم ، بروم سفر كنم . بقيه ي عمرم را همه اش سفر كنم . نميدانم كجا ، جايش مثل كتاب فراموش شده و گمشده ي پدرم معلوم نيست . اما از سفر خوشم ميايد . دلم براي يك سفر طولاني تنگ شده است . وقتي صدا ناله ي حزن آور قطار را ميشنوم ، دردلم شو ق و اميدگنگي ميدمد . خيال ميكنم كسي از سفر ميايد ، بكسهايش پراز خنده است ، پراز مسرت و گپهاي خوش و زيبا. گپهاي خوشايندي كه خودم هم نميدانم چه استند . در آن لحظه ها هميشه خيال ميكنم كه حالا مسافري ميايد و دروازه مارا تك تك ميزند . ميرويم و در ميگشاييم و بعد مسافرميايد و ميگويد:

ـ بيايي كه برويم .

و آن گاه من بايد بپرسم :

ـ كجا ؟

مسافر جواب بدهد:

ـ سفر ، سفر .

بقيه اش را او نميداند و من هم خوش ندارم بدانم . از سكون بدم آمده است . ازماندن دريك جا . سفر زنده گيست و ماندن مرگ .

بعضي شبها كه ازخواب ميپرم و يا به خاطر پدرم بيدار ميشوم تا برايش چاي و آب و دوابدهم ، ميايم اين جا در آشپزخانه مينيشينم تا صداي ناله ي حزن انگيز قطاررا بشنوم . تنها اين صداست كه در دلم يك شوق گنگ را بيدار ميسازد و احساس اميد در دلم ميشگفد و دلم با خوشي ميگويد كه زنده گي هنوز نمرده است ، مسافران ميروند و ميايند . روزي كسي خواهد ، به بكسها و چمدانهاي پراز خنده و محبت و او مارا نيز به سفر دور و درازي خواهد برد ؛ مارا به جاهايي خواهد برد كه مانند خانه ي ما مثل زندان نيست . آن گاه خواهيم توانست تا آسمان را ببينيم ، آفتاب را ببينيم و زنده گي را تنفس كنيم .

در اين چهار ديواري كه ميخوريم و ميخوابيم ، يكي در عشق چشمهاي ساراشيفته ي رفتن به امريكاست و هر لحظه جيغ ميزند كه امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم . ديگري در انتظار آمدن برق و پيدا شدن كتاب گمشده ي شاعر كشته شده ي كه خودش هم نام و نشان اورا ازياد برده است . ديگر غرق قرآن و نجات از عذاب گورو رسيدن بچه هايش به آرزوهاي شان و يكي هم عاشق صداي ناله ي حزن انگيز قطار و پرستار سه زنداني بيمار ديگر است . زنده گي براي ما مثل حوضي است كه آبش گنده شده باشد و ميانش بقه ها و لكه هاي سبزو برگهاي خشكيده افتاده باشند . تنها دلخوشيم اين است كه گاهي مجبورميشوم  ،پدرم را من به داكتر ببرم ، درچنين روزها ميتوانم ايستگاه قطارآهن را ببينم . مسافراني فرود ميايند و مسافران ديگري سوار قطار ميشوند . مسافران نوآمده از طرف دوستان شان با آغوش كشيده ميشوند ، و بعد بكسها را از دست آنها ميگيرند . بكسهاي پراز خنده و ميروند و مسافران ديگربا بكسهاي سفري شان سوارقطار ميشوند و با دوستان شان خداحافظي ميكنند . قطار حركت ميكند ، آدمها از دريچه هاي قطارنمودار ميشوند و سوي عزيزان شان دست تكان ميدهند .چقدر زيباو دل انگيز است ، چقدر زيبا .

 

***

 

در اين وقتها برادرم در مقابل پدرم بسيار بي تفاوت شده است . در گذشته ها او پدرم را نزد داكترها ميبرد . اما دراين وقتها اين كار هم به عهده ي من افتاده است . هرچند برايم مشكل است ، اما از اين كه ميتوانم ايستگاه قطار را ببينم و مسافران را ، آرزو ميكنم كه هر روز ناراحتي پدرم بيشتر شود و من به اين بهانه بارديگر از نزديك ايستگاه ريل بگذرم و لحظه ي معشوق عزيزم را به نظاره بنشينم . شايد بالاخره برادرم خسته شد و از بردن و پس آوردن پدرم دلگير شد . پدرم حالش نه خوب ميشود و نه بد . همان طور ، هميشه دريك حالت مانده است . برادرم حالا از مسووليتها شانه خالي ميكند و همه اش مانده به من . هر روز چندين بار گريه ي پدرم را به نظاره مينشينم كه قطره هاي اشكش روي ريش سپيدش ميچكند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند . من بايد پرهيزانه براي پدرم و براي مادرم بپزم و براي برادرم كه خودش را شكسته و ديوانه ميخواند،  غذاي ديگر . من بايد هر روز بيش از هزار جلد كتابهاي پدرم را ته و بالا كنم و ساعتها را به عنوان اين كه كتاب گمشده ي پدرم را ميپالم ، با ته و بالا كردن كتابهاي خاكزده و نمناك سپري كنم . من بايد به وقت معين دواهاي پدرم را بدهم و از صحت مادرم مراقبت كنم . مين بايد بكس پدرم را روزانه چندين بار بگشايم ، ورقها و كتابهاي دفترش را پيش رويش پهن كنم و دوباره بردارم . من بايد به تميز كاري خانه و رختشويي بپردازم . من بايد راديورا براي پدرم سوچ كنم و خبرهاي راديو بي بي سي را بگيرم . من بايد به سوالهاي بي ربط پدربيمارم جواب بدهم ، من بايد ، من بايد ... و حالا درد ديگر ، وظيفه ي ديگر ، مسوولت ديگري هم يافته ام .

دوماه قبل فيصله براين شد كه برادر كانادايي ما چهار نفر را بخواهد كه برويم نزدش . برادرم چه قدر خوش بود ، مادرم بيشتر از او . اما وقتي به پدرم گفتيم ، پدرم نفهميد . وقتي فهميد ، گريست . قطره هاي اشكش روي ريش سپيدش چكيدند و شانه هايش از گريه تكان تكان خوردند و با صداي بغض آلودمعصومانه گفت:

ـ خوب ، ميرويم .

ومثل عاشق از پا افتاده ي كه به ديدار معشوق نايل شود ، گريست و پرسيد:

ـ نزد رستم ، نزد رستم ؟  و مادرم گفت :

ـ ها ، رستم بيچاره ، ظرفشويي و خانه تكاني خارجيها را كرده ، پول يافته و ما را دعوت كرده است .

و پدرم بيشتر به گريه شد و مثل كودكان گفت:

ـ ظرفشويي ، خانه تكاني ، خارجيها ، رستم ما ، رستم ما ...

و مادرم با با صداي بلند :

ـ ها رستمك ما ، رستمك ما .

وخودش هم به گريه افتاد . برادرم فرياد زد :

ـ حالي چرا گريه ؟ ميرويم اسلام آباد ، به سفارت كانادا ، همراه ما انتريو ميكنند .

پدرم در حالي كه هيق هيق كنان گريه ميكرد ، پرسيد :

ـ كتابها را چه كنيم ، كتابهارا ؟  برادرم با لحن تمسخرآميزي صدا زد :

ـ اول كتابهايت را روان ميكنيم .

و مادرم درحالي كه اشكهايش را پاك ميكرد ، گفت:

ـ بلا برسر كتابها. بس است كه مغز  خودش را خراب كرده است .

و من دلم پرغصه بود . به خيالم ميامد كه اگر بروم ، روزي صداي ناله ي قطار بلند خواهد شد و مسافري با يك بكس پر از خنده به سراغ ما خواهد آمد و آن گاه خواهد ديد كه ما نيستيم .چقدر غمگين خواهد شد و با دل شكسته دوباره خواهد رفت .

صداي پا ، ميروم تا ببينم كه چه گپ است . ميروم ، برادرم در اتاقش نيست . با عجله به اتاق ديگر ميروم . چراغ را روشن ميكنم . برادرم با چشمهاي خواب آلود در الماري چيزي را ميجويد ، آهسته ميپرسم :

ـ چه ميكني ؟

سويم ميبيند ، نگاه هايش دگر گونه استند پاسخ ميدهد :

ـ دواي سردردي ...

ميروم برايش تابليت سردردي ميدهم . ميگيرد و دوباره ميرود . پدرم رو به بالا خوابيده است . مادرم مثل يك جوجه مرغ در كنج خانه كلوله شده ، درخواب است . چراغ را خاموش ميكنم . تمام بدنم ميلرزد . بارديگر همان اضطراب و ترس در دلم اوج ميگيرد . آرامانه به اتاق برادرم نزديك ميشوم . اورا دزدانه ميپايم . تابليت سردردي را نميخورد و دوباره سر بستر خوابش دراز ميكشد . برميگردم به آشپزخانه . حيران ميشوم چه كنم . دلم در تك و توك است . به خيالم ميايد كه اشباحي در دهليز ها و خانه ها در گشت گذار استند . آن شب ، ها آن شب همه با دلهاي شاد سوي اسلام آباد ميرفتيم . پدرم از ديدن چراغهاي دو طرف سرك هر لحظه به من ميگفت:

ـ ميبيني ؟ برق آمده ، ديشب در خبرها گفتند كه برق ميايد . معلوم است كه بند برق را خراب نكرده اند .

بردارم و مادرم در چوكي عقب ما نشسته اند و درباره ي اين براي رستم زن ميگيرند ، گپ ميزنند .

پدرم از من ميپرسد:

ـ ما كجا ميرويم ؟  براي چندمين بار ميگويم :

ـ به اسلام آباد ميرويم ، به سفارت كانادا .

وپدرم باز ميگريد . اشكهايش روي ريش سپيدش ميچكند . با صداي گريه آلودي ميپرسد:

ـ پيش رستم ؟  ـ ها پيش رستم .

و پدرم به من مينگرد ، چشمهايش پرآب اند :

ـ كتابها چطور كنيم ؟  ميگويم :

ـ كتابها را هم ميبريم ، ميبريم .

و مادرم از عقب صدا ميزند :

ـ مردكه ي ديوانه .مغزت را كتابها خراب كرده اند . حالي كي ما رفتيم كه كتابهايت ماندند .

و برادرم با اطمينان ميگويد:

ـ همه ي كارها جور است ، فقط تكت طياره و روز پرواز .

و بعد برادرم به مادرم قصه ميكند كه با كانادا رفتن چقدر آسان وسهل است و اين كه ديگران چطور به آساني رفته اند و ميروند .

و باز پدرم كه غرق تماشاي چراغهاست ، ميگويد:

ـ عارفه ، برقها را ميبيني ؟ برقها آمده اند .

ميگويم :

ـ ها ، ها .

فكرميكنم تنها من خوش نيستم كه به كانادا بروم . دلم پرغصه است . دلم نميشود . احساس ميكنم كه منتظر كسي استم . منتظ مسافري كه شبي با قطار ميايد و با بكسهاي پر ازخنده دروازه ي مارا تك تك ميكند و آن گاه كه ببيند ما نيستيم ، چقدر با دل پرغصه برخواهد گشت .

در موتر چند نفر به خواب رفته اند . چند نفري هم به اردو بين خود گپ ميزنند . از رادي كاست موتر صداي مردي بلند است كه به زبان پشتوي پشاوري با لحن جدي و ترسناك در باره ي عذاب گور و سوال و  جواب قبر سخن ميگويد . پدرم ميپرسد:

ـ عارفه ، همان كتابم را نيافتي ؟  ميگويم :

ـ نه ، نيافتم .

پدرم تاكيد ميكند :

ـ بپال ، پيدايش كن . كتاب همان شاعري را كه اورا كشتند .

خيال ميكنم كه وضع پدرم بهتر شده است . ازموقع ميخواهم استفاده كنم ، شايد حالا يادش آمده باشد ، ميپرسم :

ـ نام شاعر ، نام كتاب چه بود ؟

و پدرم به چرت ميرود . فكر ميكند و بعد نميداند چه بگويد . به من مينگرد و ميگويد :

ـ نام شاعر ، نام كتاب ... چطور يادت رفته است ؟ همان شاعري كه اورا در كابل كشتند .

ميدانم كه چيزي دستيابم نميشود . سكوت ميكنم ، صداي ناله ي حزن انگيز قطاردر گوشهايم طنين ميافگند .

***

 

از سفارت برميگرديم . از اسلام آباد هم برميگرديم . همه ي آرزوها با خاك يك سان شده اند . در شده ايم . در آخرين مرحله كه بايد روز پرواز ما تعيين شود ، رد ميشويم . برادرم از گپ مانده است . مادرم هم خاموش است . پدرم از فاجعه خبرندارد و من ميترسم . اصلن اين ترسي كه امشب در من به اوجش رسيده است  ،از همان روز پيدا شد . همان روز در چشمهاي برادرم ديدم كه او دگرگون شده است . ديگر سوي ما او طوري نگاه ميكرد كه ما گويي بارهاي اضافي بر شانه هاي او استيم . ما سنگهايي استيم كه سر راه خوشبختي و آرزوهايش قرار گرفته ايم . نميشود ، هر چند ميخواهم برادرم را از آن حال بكشم ، نميشود .

ميگويم تو برو . ما ميمانيم ، با پدر ، با مادر ...

اما نميتواند بپذيرد . برايش بسيار دشوار است كه دو پير بيماررا به خواهر جوانش در اين ملك مسافري و مهاجرت بگذارد و برود . تنها به خاطر پدرم رد شديم . وقتي پدرم را از نزديك ميبينند ، وضع اورا مناسب شرايط كاناداييها نميابند . هر چند آن روز مادرم لباس بهتري پوشيده و موهايش را هم رنگ كرده بود ، لبهايش و گونه هايش را هم كمي رنگ زده بود و جوانتر از آنچه بود ، مينمود . اما آنها درمورد ما حرفي نداشتند . پدر را كه ديدند ، حالت شان دگرگون شد . از پدرم پرسيدند :

ـ تو ميخواهي به كانادا بروي؟  پدرم گريست و گفت :

ـ ني ، ني .

و همين بود كه رد شديم .

به برادرم گفتم :

ـ برو ، تو تنها برو .

اما برادرم خشمناك بود و اولين بار با لحن دگرگونه ي در باره ي پدرش لب به سخن گشود:

ـ پير مفلوك ، ني ميميرد و ني درست زنده است .

و من همان لحظه احساس كردم كه فاجعه وحشتناكي آغاز مييابد . ازگپهاي برادرم بوي خون ميامد . پس از همان روز ، ترس و دلهره ي در وجود من راه يافتند . ترس از وقوع يك جنايت ، يك خون ، يك دگرگوني آدمي مثل برادرم :

ـ عارفه ، تو چرا استراحت نميكني امشب ؟

تكان ميخورم . ميبينم برادرم آمده است . چشمهايش سرخ ، خواب آلود ، اثرات نشه هنوز در چشمهاو حركاتش ديده ميشوند . جواب دادم :

ـ امشب خوابم نميبرد .

دست به جيبش ميبرد ، بوتلك تابليتها را بيرون ميشكد و ميگويد:

ـ اين دوارا براي پدرم گرفته ام . براي تكليفش بسيار خوب است . داكتر گفت كه بخورد . امشب يك تابليت برايش بده .

لرزه بر اندامم ميافتد . بي اختيار ميپرسم :

ـ دواي چيست ؟  ميگويد :

ـ نميدانم . همان داكتري كه هميشه به پدرم دوا ميدهد ، اينهار هم داد تا به پدر بدهيم . دواييست كه تازه آمده .

ميدانم چه ميخواهد . آن سوي گپها و كلماتش را ميخوانم . ميگويم :

ـ ديوانه گي نكن .

ميخندد :

ـ ديوانه گي نيست يا جور ميشود يا ميرود . بي آن هم عمرش را خورده است و هشتاد ساله شده است و آن وقت رفتن ما با كانادا ... گپهايش نا شنيده ميگيرم و ميگويم :

ـ برو بخواب ، ديوانه .

و بعد نزديك ميايد ، به چشمهايم خيره ميشود :

ـ به من دلت نميسوزد ؟

دستهايش را از سر شانه هايم دورميكنم و با نفرت ميگويم :

ـ شرابي ، آدم كه شراب بخورد ، همين طور هذيان ميگويد .

ميروم به اتاق و چراغ را روشن ميكنم . به پدرم ، به مادرم مينگرم . گريه ام ميايد . برادرم به اتاقش برميگردد و صدايش را ميشنوم :

ـ همه ظالم شده اند ؛ همه سنگدل شده اند . خدا هم سنگدل شده است . جانش را بگير و بمان كه ما زنده گي خودرا بفهميم .

باز برميگردم به آشپزخانه . دستها و پاهايم ميلرزند . از درو ديورا ميترسم . از ظرفها ميترسم ، از همه چيز ميترسم . احساس ميكنم كه سراپا به جنايت آلوده شده ام ، به يك جنايت بزرگ . صداي ناله ي قطارتكانم ميدهد . مسافري ميايد ... نه ديگر كسي نميايد . ديگر من لياقت سفر را ندارم . ديگر ما لياقت بكسهاي پرازخنده و مسرت را نداريم كه كسي به ما سوغات بياورد .خانه ي ما نحس شده است و مر گ بر شيطان . گپهاي برادرم در گوشهايم طنين ميافگنند . صداي شيطان درگوشهايم طنين ميافگند . به گريه مبافتم ، با خودم تنها گريه ميكنم .مادرم خواب آلود ميايد :

ـ چه شده ؟

گريه كنان ميگويم :

ـ ميترسم ...

برادرم ميايد ، خنده كنان در گوشم ميگويد :

ـ ديوانه ، مزاح كردم .

پدرم هم ميايد ، از ديدن من ميافتد . اورا برميداريم و ميبريم سرجايش . من همچنان ميگريم . برادرم يك گيلاس آب و تابليتي را ميخواهد به پدرم بدهد تا حالش خوب شود . داكتر تابليت مخصوص داده است تا درچنين حالات برايش بدهيم . همين كه برادرم ميخواهد تابليت را به پدرم بخوراند ، دستش را با دستم محكم ميزنم ، تابليت ميافتد و برادرم جيغ ميزند :

ـ چرا ؟

مادرم هم  ميگويد :

ـ چرا؟

و من تابليت اصليش را ميدهم . پدرم به حال آمده است . حيران حيران سوي من ميبيند ، سوي من . درنگاه هايش ميخوانم كه فهميده است راز بزرگي را كشف كرده است . ميبينم كه او از چشمهايم به اين راز پي برده است . ميگريد ، قطره هاي اشك روي ريش سپيدش ميچكند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند .

مادرم ميپرسد ؟  ـ چرا ؟  ميگويم :

ـ او به دواهاي پدرم بلدنيست . قريب بود دوار ديگري را بدهد .

مادرم كنه سخنهايم را درك نميكند و برادرم به خاطر براتش ميگويد:

ـ من خيال كردم كه دوايش همين است .

و ميرود به اتاق ديگر ...

پدرم لحظه ي دراز ميكشد . مادرم هم ميرود سرجايش و قرآن را ميگشايد و پيچ پيچ كنان به خواندن آن شروع ميكند . من پهلوي پدرم مينشينم . پدرم ميپرسد :

ـ عارفه ، برق آمد ياني؟  ميگويم :

ـ ها ، آمده .

باز ميپرسد:

ـ كتابم را يافتي ؟

گريه كنان ميگويم :

ـ ها ، يافتم .

به سويم مينگرد . ميخواهد چيزي بگويد ، يادش ميرود . و هيق هيق به گريه ميشود . شانه هايش ميلرزند و اشكهايش روي ريش سپيدش ميچكند :

ـ شاعر را كشتند ، شاعر را ...

و بعد سويم خيره خيره مينگرد ، گريه كنان به موهايم دست ميكشد و و نميدانم چرا ميگويد :

ـ خير است ، جوانها احساساتي و كم عقل اند .

با حيرت سوي پدرم مينگرم و هيقس كنان ميگريم . وحشتزده ميشوم ، مثل اين كه پدرم به همه چيز پي برده است ....

حوت 1375                                پشاور

 

 

 

 

موم

موم و افتاب

 

 

(ازیادداشتهای یک دیوانه)

« .....خانهء من مدتهاست که نزدیک قبرستان است. همین حالا که مینویسم، نه شام است ونه روز. چیزی میان هردو. صدای توله مثل هرنمازدیگرازقبرستان به گوش میرسد. یک کسی است هرروز، درهرغروب همین وقت به قبرستان میرودوتا خفتنهاتوله مینوازد. شایدبرای مرده ها ومرده هم حتمی ازآن لذت میبرند. من هم ازشنیدن آن احساس یک لذت گنگ میکنم. من هم ازشنیدن صدای نی خوشم میاید. صداینی مراازخودم بیرون میکشد. به دنیاهای ناشناخته یی میبردکه دربرابرشناخت آن من عاجزم. لذت میبرم، امانمیدانم چرا؟نینوازآهنگی را مینوازد. آهنگ درگوشهایم آشناست. فکرمیکنم که یک آوازخوان به همین آهنگ، شعری راخوانده است. بسیارفکرمیکنم که نینواز کدام آهنگ را مینوازد؟ ها، یادم میاید. نی، سرزبانم آمده است، چه بود؟ خدایا، یک شعرزیبا... ها، ها، اورفت ومن تنها شدم، خودش است. هنوزهم جوراستم. هنوزهم حافظه ام کارمیکند. چندشب پیش، اورادرخواب دیدم. نگاه هایش درتاروپودوجودم نفوذکردندوبعد، اوحیرتزده پرسید:

« هنوزهم زنده استی؟ »

شایدگمان نمیکردکه زنده ام. شایدبه این سخت جانیم باورنداشت. اماآهنگ وصدای نی، چه دل انگیزاست. اورفت و من تنهاشدم. اویی که هیچ وقت نمیتوانستم بپذیرم که مثل دیگران باشد.  همان طورکه حس میکردم، باشد. موجوداستثنایی وبالاترازدیگران. شایدبرای خودم ازاویک موجوداستثنایی دذهنم ساخته بودم.

حالا دوسال میشود، نی، ازدوسال هم بیشترکه اورفته است. خودم گذاشتم که برود. زیرامن حق نداشتم به خاطرجنون ودیوانه گی که درونم راانباشته بودوانباشته است، به خاطریک حس مرموزوناشناخته که به نظردیگران جزدیوانه گی تعبیردیگری ندارد، اوراازحق قانونیش محروم سازم. این گپ کوچک درمقابل احساس من نسبت به اویک مسلهء بسیارپیش پاافتاده محسوب میشد. باید میگذاشتم که اوهم همان راه خسته کن و معمولی راکه آدمهای دوروپیش ما میپیمایند، طی کند. به اوچه ربطی داشت که توازاین راه خسته کننده ومعمولی خسته و بیزارشده ای ودرپی بالاترازحد معمول سرگردانی.

گرچه دلم نمیخواست که اوبرود. گرچه دلم نمیخواست، اوراکس دیگری بگیردوببرد. اما مطمین بودم که اوهرجابرود، نزدهرکی که باشد، بازهم به من تعلق خواهدداشت. باهرکسی ازدواج کند، بازهم بامن خواهدبود. من اصلاًنمیخواستم رابطهء من واو، تاسطح رابطه های معمولی وپیش پاافتاده تنزل کند. نمیخواستم احساس من دربرابراوتاسطح روابط جنسی تنزل کندومن منحصرشوم به یک محدودهء خفقان آورکه حس میکردم دیگران همه درآن اسیرند. میخواستم ازاین اسارت رهایی یابم. میخواستم احساسم، همچنان درهمان حالت والایش که برایم لذت آوربود، باقی بماند. باقی نماند، بلکه صعودکند. صعودکنددرهمان خط سیری که صعودمیکرد. اصلاًدلم نمیشدکه به اودست بزنم. دست زدن به اوبرای من حکم یک جنایت راداشت. به خیالم میامد که درآن صورت او مثل یک مجسمهء ساخته شده ازگرد طلا خواهدتکید.

ازآوانی که نگاه های او دررگهایم ، به عوض خون جریان یافتند، احساسات من دگرگون شدن گرفتند. به خیالم میشد که نگاه های سبزشوندهء اودرون رگهایم را ازچیزهای کثیف میشویند. احساس میکردم به سوی پاک شدن ومنزه شدن صعودمیکنم، به سوی نوعی سبزشدن مه آلودویک رویش گنگ. به خیالم میامد که غریزه های پلیددروجودم کم کم میمیرندومن دوباره تولد میشوم. دیگران را که میدیدم، به خیالم میامدکه آنها همه درچنگال زنجیرهای گوناگون حقارت دربنداستندومن ازدایرهء آنها، مثل یک سفینهء فضایی آرام آرام به دنیاهای پاک وپرازصفاو دیارناشناخته ومرموزکاینات روان دورمیگردم. باید برای خودم اعتراف کنم که حتی دلم نمیخواست نگاه های دیگران، حتی نگاه های زنها به صورت اوبیافتند. به خیالم میامد که نگاه دیگران، ازآن جوهری که من درچشمهای اومیدیدم، میکاهدواوراپژمرده میسازد. به خیالم میامدکه نگاه دیگران به سوی او، به صورت او مثل داغیست که به روی اوبیافتد. همیشه دلم میخواست اوراببرم، میان یک الماری شیشه یی بگذارم، دریک اتاق پنهانش کنم تاازگزند بادوباران ، ازنگاه دیگران درامان بماندوفقط خودم حق داشته باشم که تماشایش کنم وبس. صرف تماشاوبه همه بگویم بروید وبگذارید که تماشایش کنم. ویااورا بگیرم مثل یک ورق کاغذکاغذچهارقات کنم وبگذارم درجیبم تاخاطرهمه ازدرک آن جمع گرددوخاطرمن هم. حتی گاهی میترسیدم که نگاه کردنهای من هم داغی به صورت ونگاه هایش خواهند افگندوآن چه را که درنگاه های همیشه سبزش برایم خواستنی وگرامی بود، مکدرخواهدساخت وبه همین علت کوشش میکردم تاکمترنگاهش کنم.

دلم میشداوراببرم به یک سیارهء دور، بسیاردورکه آن جا غیرخدا، من واودیگرکسی نباشد. من نمیدانم چرا؟ هرکس خوش داشت تا با اودرصحبت را بگشاید. هرکس میخواست دردل اوراه پیداکندولااقل توجه اوراهرچندکه اندک هم باشد، به سوی خودش جلب کند. من نمیدانم چرا؟هرکس میکوشیدبااوصمیمی شودومن دراین میانه آتش بگیرم، شعله ورشوم وبانگاه هایم برایش بفهمانم که بس کن .

به خیالم میامد که آدمکهای دوروپیشم ازاحوالپرسی وچند کلمه صحبت بااو، یک عالم خوش میشوندوشاید هم لذت میبرند. اما من به خودم میگفتم که این آدمکهاکه دربند زنجیرهای حقارت وکوچک گیراستند، توانایی درک رازهای گنگ چشمهای زیبای اوراهرگزندارندوتنها من استم که اورادرک میکنم. به خیالم میامد که خداونداورابرای من آفریده است تا باقدرت پنهانی نگاه هایش مرا به معراج پاکی وصفایی بکشاند.  

صحبت استاد واصف باختری

صحبت استادواصف باختری دربرنامه ی چهره های ماندگار تلویزیون نور

هماوردان ، ازنخستین داستانهای قادرمرادی، نشرشده در نشریه قلم . کابل

دقایقی از ظهر گذشته بود. گلاب خان خشمناک وبیقرارروی صفه راه میرفت وپیهم چلم میکشید. تا کنون خودرا این گونه ناتوان احساس نکرده بود.با خودش گفت:

« نی، زاغچه باید پیدا شود. »....

ادامه نوشته

نگاه شتابزده به سرمه وخون . موسی فرکیش

این « نگاه شتابزده به سرمه و خون » از قلم نویسنده و منتقد ادبی ارجمند ما گرامی موسی فرکیش است که از صفحه ی فیسبوک شان گرفته شده است و این جا برای علافه مندان میگذاریم. تشکر از نویسنده ی عزیز آقای فرکیش.

ادامه نوشته

سرمه و خون و جشمهای سیاه بهار    نگاه عزیزه خوش نصیب

همه با نام قادر مرادي داستان نويس موفق كشور آشنا هستيد ، سالهاي پيشين داستان هاي را از وي خوانده بودم زيبا و ظريف.چند روز پيش به كشور آمدند و از نزديك همراي شان معرفي شدم. ضمن اينكه پس از سالهاي دوري ياد وطن و مردم را كردند.....

 

 

ادامه نوشته

غم آبادی به نام سرمه و خون از نیلاب موج سلام

 

https://www.facebook.com/nilab.maujsalam?fref=ts

 

 

غم آبادی به نام
 "سرمه و خون" 

نیلاب موج سلام

"ای ساربان آهسته ران کارام جانم میرود" به پیمانه یی دردآگین است که گوش سپردن به آن خودکشی روانی را میماند. وقتی به صدا گوش فرامیدهی...، دیگر نمیتوانی خاموشش بسازی. باید بشنوییش. گویی به آن نیازمندی. خواندن داستانهای "سرمه و خون" عین فضا را برایت میزاید. ناگزیری، چشم از خواندن برنگیری. گریزی از این غم آباد نیست.
نوشته حاضر نه معرفینامۀ سرمه و خون ـ گزینۀ داستانی نو قادر مرادی است. بل چکیدۀ فازیست که پس از خواندن آن بر فضای متاثر، بستر گسترده است. این داستانها سخنگوی زندگی ماتمزدۀ

ادامه نوشته

گهواره یی در برف

همه چیز به خوبی گواهی  میدهد که من در یک دادگاه استم . مرا به دادگاه کشانده اند ویاهم کسی مرا به دادگاه کشانده است . در جایگاه متهم استم ، نمیدانم برای چه ؟ اما برایم این موضوع بسیار نگران کننده نمینماید .  با خودم فکر میکنم مگر من چه گناهی را مرتکب شده ام تا مرا به دادگاه بکشانند . چیزی یادم نمیاید. مثل روزهای نوجوانیم استم که در تابستانها تا دیر روی بام میخوابیدم تا آفتاب از سرم میگذشت و وقتی از خواب بیدار میشدم ، حس میکردم سنگین و خسته ام ...............

ادامه نوشته

سرمه و خون و همراه با چند داستان بلند تجدید چاپ شد.

سلام

رمان فشرده ی سرمه و خون با چندداستان بلند دیگر از عبدالقادرمرادی در کابل از سوی انتشارات تاک تجدید چاپ شد .

gh

متن  مختصر انگلیسی معرفی  

 

 

 

qader muradi

Qader Moradi, was born in 1357/1958, in Afghanistan. During his living in his country, he was working as s teacher and reporter too.
Beside these jobs and tasks he was  active in literary field and was writing  short stories and fictions.
Then he due to political crises and civil war in his country, left her and migrated to Peshawar of  Pakistan.
He, during his stay in Peshawar, was editor of of Persian part of magazine named New House and New life. This journal was dedicated to refugee children.
Then to took refuge in Holland.
During this time, a lot of plays, literature critical articles and reviews were published in inside and outside of Afghanistan mass media. Then they were posted in different sites in internet.
During his stay in Peshawar and Holland, his seven volumes of his short stories, novelette and novels were  published.
His latest novel named  Black Eyes of Spring which has three hundred and sixty-nine pages had been published by his personal expenditure by Bamiyan publishing house in France. It includes 25 short  and long stories.
The list of his books are as:
1. The Night which was Raining
2. The Voice from Ashes
3. Had Gone Would not Turning Back
4. The Daughter of the Green Paddy Rice
5. Kohl and Blood
6. Leaves do not Breath more
The most of his short, long stories and novels are a mirror of war and its consequences, the terrible conditions of Afghanistan's children and women, social despotism and criminal acts, love and philosophy of wandering human being in war stricken and traditional society and community. On the same time this rootless and restless human as an individual is trying to find a way out of theses problems.  
Commenting and reviewing his literary works, the famous Afghan writers and critics like Wasef Bakhtary, Akram Osman and Mohammad Shah Farhud, and some other writers and literary critics of Afghanistan literature circle had written a lot of reviews on his literary works.
You can find these points in Afghan mass media inside and outside of Afghanistan in press and internet sites too.
They praised and named him as most influenced writer on full of violence time of last four decades of  his homeland.
.

            

كتاب

https://www.facebook.com/book0face/posts/803124096425146

 

خرید کتاب

 

قابل توجه دوستداران کتاب وداستان

نام کتاب: چشمهای سیاه بهار

نویسنده : قادرمرادی

شامل 24داستان کوتاه و بلند، تعداد صفحه:369

محل چاپ : انشارات بامیان – فرانسه

قطع متوسط وزیری 16x24وبا شماره ISBN

قیمت :18 ایرو

قیمت باهزینه ی پستی

درهالند: 24,75ایرو

کشورهای اروپایی:27 ایرو

سایرکشورها:36 ایرو

ایمیل تماس: khesrowmuradi@yahoo.com

حساب بانکی

Name:K Muradi

Bank:ING
Rekening  nummer : 9251625
IBAN: NL95INGB0009251625
BIC/SWIFT: INGBNL2A

                         

 

 

نگاهی به محموعه داستان چشمهای سیاه بهار

نگاهی به مجموعه داستان 'چشم‌های سیاه بهار' از قادر مرادی رضا محمدی شاعر و نویسنده افغان در لندن قادر مرادی را اولین بار با داستان " شمع ها تا آخر می سوزند" شناختم. داستانی به شدت غمگین با نثری روان و ریتمی نامنظم. مدت ها، هر وقت ،دلتنگ می شدم به سراغ همین داستان می رفتم و هر بار بیشتر از دفعه قبل، مرا می گریاند. داستان درباره فرزندی در انتظار پدر بود، به او گفته شده بود پدرت وقتی از جنگ بر می گردد که شمع ها تا آخر بسوزند و او هر بار قبل از تمام شدن شمع ها در انتظار و خیال خوابش می برد. خود او شمعی بود که در طی سال ها انتظار ، هر روز ذره ذره می سوخت. سوختن شمع ها عملیات ناممکنی بود مثل به سلامت گذراندن آتش از سرداب، در فیلم نوستالژی آندره تارکوفسکی، اما این بار این موتیو تاریخی بیش از آن که روشنفکرانه باشد، انسانی و حسی بود. توانایی او در روایت جزییات حسی آدم ها خیره کننده بود و تسلطش بر نثر به طرز شگفتی دوست داشتنی. بعد ها داستان های دیگری هم از او خواندم، تقریبا همه تلخ بودند. قادر مرادی، پرورده شهر اندخوی است. شهری کوچک در حاشیه آمو دریا، که اکتاویوپاز، شاعر بزرگ آمریکای لاتین درباره اش گفته بود: در کنار آمو دریا نوای نی ازبکی خود رودخانه دیگریست" اندخوی، تقریبا بزرگترین مرکز صنایع دستی افغانستان است. نقره کاری های مردم اندخوی هنوز هم بی نظیرست. بعلاوه لباس ها و آداب و رسومی که خاص همین شهرست. از محدود شهر های اسلامی که زن در آن بی ترس از محتسبان شریعت آواز می خواند و موسیقی و شعر و دانش و تجارت در آن بومی است. همین امروز، بخش قابل توجهی از شخصیت های سیاسی و تاجران بزرگ و اهل فرهنگ افغانستان، از همین شهر در شمال افغانستان است. برای این ،نویسنده این شهر، راوی رویاها و ذهن اجتماعی شگفتی است که درین شهر مدت ها مکتوم بوده است. قادر مرادی، بر خلاف همه مردم اندخوی، آدمی به شدت گوشه گیر و منزوی و بدبین است. اشتیاق من برای دیدن او که سال ها یکی از محبوب ترین نویسندگان من بود خیلی طول کشید. در مجلسی در نزدیکی آمستردام، من سخنران بودم و از همه سراغ او را می گرفتم، بعد ها فهمیدم که نویسنده محبوب من در بین مستمعین با تواضع نشسته بوده و حتی برگزار کنندگان مجلس نیز نمی دانستند که او در مجلس بوده است، چون قادر مرادی را شنیده بودند اما هیچ وقت ندیده بودند، فکر نمی کنم تا هنوز هم دیده باشند. مرادی به تازگی، تازه ترین داستان هایش را در مجموعه ای با نام، چشم های سیاه بهار" در فرانسه ، توسط نشر بامیان، منتشر کرده است. قصه های مرادی در این کتاب، روایت نسلی از روشنفکران افغانستان است که در طی حوادث سی سال اخیر از افغانستان، خواسته یا ناخواسته تبعید شده اند. روشنفکرانی با نوستالژی، کشوری آزاد و زیبا که بعدها تبدیل به ویرانه ای شد. همه آن خاطرات زیبا و خبرهای تلخ، حالا برای این جماعت، تبدیل به سلسله ای از اوهام شده است. جماعت مهاجری که برای یک اقامت کوتاه به غرب آمده بودند و این اقامت برای آنان، هجرتی تمام نشدنی شد. نه در جامعه میزبان خو گرفتند و نه از خاطرات وطن خود را رهانیدند. نتیجه وهمی مه آلود شده که مرادی یکی از بهترین راویان این وضعیت است. سال ها قبل ، کاهنانه در داستان "برگ ها دیگر نفس نمی کشند به همین روزگار اشاره کرده بود. یا روایت ورود تازه اش به این سلسله اوهام بود که حالا دیگر همه جهان داستانی او و داستان زندگی همگنان او را فرا گرفته است."زندگی یک سلسله واقعیت های تلخ است که من گویی می خواهم از آن ها بگریزم و برای گریز از آن ها در عالم اوهام و خیال هایم برای خودم دنیایی ساخته ام که در آن به سر می برم" ادبیات برای نویسنده مفری برای فرار از تلخی ها بوده اما حالا تلخی ها چندان در آن نشت کرده اند که از خود واقعیت های تلخ هم تلخ ترند. داستان های قادر مرادی از تلخ ترین و بدبینانه ترین داستان های زبان فارسی اند. در داستان های او ، هوای تنفس حتی مجانی نیستند. سربازان و دزدان در همه اجزای عالم با تفنگ هایشان پنهان شده اند. هر لحظه امکان دزدی شدن یا کشته شدن است بی این که دلیلی یا دشمنی باشد. وطن جغرافیای موهوم دوری است که فکر کردن به آن هم اندوه بار ست. داستان اول کتاب، روایت مقتولی است از شیوه به قتل رسیدنش. آدم کتاب خوانی که در انتخاب بین خانواده یا کتاب هایش در آغاز سال های جنگ، کتاب هایش را ترجیح داده و حالا تنها در خانه ای بزرگ و متروک، برای انتقام جویی تنهایی، ورق ورق کتاب هایش را تکه تکه می کند. "بار دیگر عطش ورق ورق کردن کتاب در دلم جوش زد....فکر کردم وقتی آخرین ورقش را بکنم، دیگر دلم یخ می شود و باز شروع کردم به کندن ورق های کتاب، تلفن، نوروز یا بهار و یا نمی دانم نام دیگری که مشابه این ها بود به یادم آمدند و همراه آن ها وهم و هراس کشنده ای قلبم را فشردند."  داستان مثل باقی داستان های این کتاب بسیار راز آمیزست. از طرفی قصه ای واقعی است و از طرفی شرح مثالی از زندگی روشنفکرانه و بعد توصیف افغانستان در جنگ. لایه لایه بودن اثر مدیون همین راز های نهفته در داخل قصه است. داستان ها در عین حال روایتی از کابل ارایه می کند از دوران دلتنگی و حزن و خیابان های حزن آلود و بی کس. کسانی که عشق را تجربه کرده اند و البته عشق در زمان جنگ را ، می دانند که چقدر پر از توهم است داشتن و بعد روایت این حس. معشوقی که از گوشه ها و زوایای مختلف زندگی چشم هایش به عاشق خیره است. معشوقی که از او راه گریز و گزیری نیست. از سویی داستان ها پر است ازجزییات عادی زندگی افغانی، که وقتی پررنگ می شوند و می شود دقیق به آن ها نگاه کرد حقایق بزرگ زندگی افغان ها در آن به راحتی دریافته می شوند. "یک پیاله شیر، یک دانه سیب، یک شاخه گل سنجد، کاش همان ها باشند و دوباره برگردند و من کودکی باشم که بره های زیبای گوسفندان را در بغل بگیرم." چیزهایی در قصه واقعی اند که مربوط به زندگی شخصی نویسنده یا جهانی است که او را احاطه کرده است. کوچه ها، بقال، نصیحت و خانه و شوربا و صاحبخانه ای که به امید روزی دور، خانه ای در وطن خریده است و از طرف دیگر قصه پر از چیزهایی خیالی است. چیز هایی که در خیال یا بهتر است بگوییم در وهم او وجود دارند و آفریده شده اند. این چیز های خیالی اما، اضلاعی نامحدود دارند. می توانند گاهی همه شهر را بگیرند و می توانند گاهی چندان کوچک شوند که از بین انگشتان نویسنده بلغزند. دومین پدیده ای که در کنار عشق در روزگار جنگ بسیار وهم آورست، مهاجرت است. مهاجرت، جهان وهم است. وهم روزهای گذشته نوستالژیک و وهم روزهای پیش روی نامعلوم که به شدت موهوم است.مهاجر، نمی داند چطور مهاجر شده، چقدر مهاجر است و چه وقت بر می‌گردد به زندگی عادی اش. در حقیقت او از روزگار عادی، خالی شده و زیستن در لباسی خالی و موهوم، روایتی است شبیه داستان" چشم های سیاه بهار". "در این لحظه از گپ های گفته گی خودم ترسیدم. ناگهان چشم هایم بیشتر ضعیف شدند. می‌دانستم چه کنم. نه، قصد فیر(شلیک) داشتم. اما به گونه وحشتناکی حس می کردم که انگشت هایم و دست هایم خارج از اراده من می جنبند. به خیالم آمد آدم هایی که آنجا بودند، همه به سوی من می دوند. دست هایم بیشتر لرزیدند. صدای آنها، صدای زن، صدای بابه بقال و صدای صاحب خانه و صداهای دیگر درون کله ام طنین وحشتناک و غیر عادیی را بر پاکرده بودند. کر کننده و گیج کننده بودند و در یک لحظه کوتاه حس کردم که سرم می کفد( منفجر می شود)." در داستان گهواره یی در برف اما این وهم به حدی شدید و هراسناک می شود که نویسنده می گوید" حس می کنم کسی در پشت سرم گور می کند". شاید اگر نویسنده، اینقدر پر ازسوژه نوشتن نبود، به راحتی می توانست همین داستان را تبدیل به رمانی بلند کند. اگر چه همین گونه هم مجموعه داستان های این کتاب فصل های از هم گسسته یک رمانند. مجموعه این داستان ها، روایت وهم هایی است که در عشق و جنگ و مهاجرت شکل گرفته اند. کتاب، علاوه بر داستان ها، مقدمه ای فاضلانه از احمد شاه فرهود دارد و به نظر شخصی من، یکی از خواندنی ترین کتاب های داستانی افغانستان در سال های اخیرست، با نثری روان و فضای وهم آلود خاص خودش، بخصوص برای کسانی که در جستجوی کشف ذهن نسل روشنفکری سال های گذشته افغانستان اند، بدون شک از خواندن این کتاب، لذت خواهند برد.

نقد بوطيقاي پاشان چشمهاي سياه بهار ،نوشته ي فرهود

بو طیقای پاشان چشمهای سیاه بهار

نقدی به مجموعه داستان

نوشته ی محمد شاه فرهود

معرفی کتاب


معرفی مجموعه ی داستان چشمهای سیاه بهار

سایت بی بی سی

نوشته ی رضا محمدی
 

چاپ کتاب تازه ی داستانی

 

 
«چشمهای سیاه بهار» 
  مجموعه ی داستانی دیگری از قادرمرادی   مجموعه ی تازه یی از داستانهای عبدالقادرمرادی به نام «چشمهای سیاه بهار» چاپ و انتشار یافت. این کتاب  شامل بیست و چهار داستان بوده و با قطع و صحافت زیبا در سه صد و هفتاد صفحه از سوی انجمن فرهنگ افغانستان – انتشارات بامیان در فرانسه چاپ شده است. در آغاز کتاب مقدمه و نقدی از محمد شاه فرهود نویسنده ، شاعر و منتقد ادبی در باره داستانهای این مجموعه و سایر آثار قادرمرادی جا داده شده است که در بخشی از این نقد چنین میخوانیم : قادر مرادی راز و رمز قصه نویسی را خوب میداند. قصه برایش سایه ی و هم غصه است . از این رو برای کابوس و سایه اش مینویسد. سالهاست که در حوزه ی داستان کوتاه و رمان فعالیت ادبی دارد. نویسنده یی است که در مجموعه ی چشمهای سیاه بهار ، با شم و شهودی وارد بازی های بکر زبانی گردیده است . در این قصه ها سعی میکند تا دریچه یی جدیدی را برای داستان نویسی کشورش باز کند. درک کرده است که شهرزاد چگونه با قصه های خود مرگ را به تعویق می اندازد. از قادر مرادی قبلا کتابهای داستانی به نامهای : شبی که باران میبارید، صدایی از خاکستر،‌ رفته ها برنمیگردند، سرمه و خون، دختر شالیهای سبز، برگها دیگر نفس نمیکشند، تاغه تیمورچی ، شمعها تا آخر میسوزند، چاپ و انتشار یافته اند. قرار است این کتابها چاپ مجدد شوند. دوستداران کتاب و داستان میتوانند مجموعه ی چشمهای سیاه بهار را با تماس گرفتن با این ایمیل آدرس دست بیاورند : khesrowmuradi@yahoo.com