و بعد ناگهان جهت صحبتش را تغيير ميدهد و ميگويد :
ـ ميداني ، عارفه ؟ دنيا بسيار خراب و پست شده است . مردم دختران جوان شان را ميفروشند ، به كاناداييها ، به امريكاييها ، به جرمنيها . ميداني ، در اين جا كسي به قصه ي ما نيست . ماكه فرشته هم باشيم ، كسي به ما نظري نمياندازد ؛ ميداني ياني عارفه ؟
پي ميبرم كه غصه ي سارابالاخره اورا به ميخانه كشانيده است . نميدانم آنها يك ديگر را چگونه ديده بودند ، از درز دروازه هاي بسته و ياهم برادرم عاشق دو چشم سياه سارا شده بود كه از لاي حجاب مينمود. اين كاش حجاب دختران جوان طوري ميبود كه همان دوچشم شان هم ديده نميشد . در آن صورت برادرم ممكن بود كه به اين حال و روز نميافتاد .
يك سال پيش ، يك سال پيش برادرم هردو پارا دريك موزه كرد كه زن ميگيرد و آنهم سارا ، دختر همسايه مارا .ابتدا همه چيز با اميدواري پيش رفت . زيرا سارا هم از دل و جان به اين وصلت خوشنود بود . اما مدتي بعد اين دلباخته گي او به سردي گراييد . مردي كه دوچند سن سارا عمر داشت و در امريكا ميزيست ، نميدانم ازكجا مثل سمارق سبز كرد و سارارا قاپيد و برد و ساراهم كه نام امريكا را شنيد ، همه چيز يادش رفت .
حال برادرم و گپهايش به همان قصه رابطه دارد . شايد هم يك سال پيش در همين روز آنها پرواز كردند و رفتند و شايد برادرم سالگرد اين شكستش را تجليل كرده بود و خودش را گنگس و گول ساخته بود . من حالابراي اولين بار در مييابم كه شدت دلباخته برادرم نسبت به سارا تا كدام حد بوده است . اين حالت او ، دلباخته گي كودكانه و جنون آميزاو ترس و دلهره ي مرا دوچندان ميسازد . دراين فكر ها غرق استم كه برادرم ميگويد :
ـ چرت نزن عارفه ، من استم . من ترا به كانادا ميبرم ، آن وقت هردختري را كه خواسته باشيم ، به ما ميدهند . به ما ني ، به كانادا.
و قهقهه كنان ميخندد و ميگويد :
ـ سارا با كانادا عروسي كرد ، با امريكا.
و باز ميخندد. ميترسم ، ميگويم :
ـ ديوانه گي را بس كن . بوتل دوارا به من بده .
اما او گپ مرا جدي نميگيرد ، خنده ي تمسخرآميزي ميكند و ميگويد:
ـ نترس ، من خودم را نميكشم . من بالاخره به امريكا ميروم ، نزد سارا . و به او ، به او ميگويم اين بي وفا . اين بي غيرت ، خودت را به امريكا فروختي ، عشقت را ؛ قلبت را فروختي ، فروختي .
و بعد يك باره مثل ديوانه ها جيغ ميزند :
ـ فروختند ، همه چيز را بي غيرتها فروختند .
ترس خورده با وارخطايي ميگويم :
ـ غالمغال نكن ، همسايه ها ميشنوند .
ميبينم برادرم به گريه ميشود و درحالي كه سگرتش را زود زود دود ميكند ، سوچ راديو كاسيتش را تا آخرين حد بلند ميسازد . آوازخوان فرياد ميكند :
ـ امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم .
***
ديگ و كاسه ودسترخوان هارا برميدارم . برادرم بي آن كه نان بخورد ، افتاده است و صداي از باده خرابم كنش همچنان بلند . حالا نوبت چاي و دواي پدرم است . مادرم بعداز نان ، نمازخفتن را خوانده است و دوباره نشسته است و قرآن ميخواند . پدرم چهار زانو نشسته است و پنجه هاي هردو دستش را به همديگر درآورده و كلكهاي شصتش را بي اختيار شورك ميدهد . اين عادت هميشه گي اوست . نگاه هايش سوي گلهاي قالين دوخته مانده اند . نوبت چاي سبز و نبات پدرم ميرسد . به پياله اش چاي ميريزم ، تابليتهايش را ميدهم كه بخورد . به مادرم مينگرم . از حالت او هم وحشتزده استم . او پيج پيج كنان قرآن ميخواند .نميتوانم بپرسم كه چرا امروز ازهمان دمي كه از خواب برخاسته است ، پيهم قرآن ميخواند . چهره اش آرام و پرنور به نظرم ميايد . پدرم به من مينگرد ، چهره ي معصومانه و كودكانه ي گرفته است ، ميپرسد:
ـ برق آمده ؟
اين سوال او براي من غيرمترقبه و تعجب آور نيست . پيش از اين كه او چنين سوالي از من بپرسد ، من ميدانستم كه حالا نوبت همين گونه سوالهاي اوست . اين گپها و آن هم قصه ي آمدن و نيامدن و رفتن برق از دهان پدرم ، قصه ي هر روز و هرشب من است . يعني از پنجسال به اين طرف. همان سالهايي كه دركابل بوديم و پدرم افتاد و يك باره مريض شد ، همين قصه بود و همين گپ كه آيا برق ميايد ؟ برق آمد ؟ يا برق رفت و برق ، برق ، برق .
با پاسخ پدرم ميپردازم :
ـ ها ، آمده .
درحالي كه اتاق از نور برق روشن است .چراغ خانه ي ما روز وشب ، بيست و چهار ساعت روشن است . در اين خانه ي كه ما زنده گي ميكنيم ، آفتاب را راهي نيست و روزها را هم بايد در روشني خفقان آورو دلتنگ كننده ي چراغهاي نيون سپري كنيم .
پدرم كه دواهايش را آنهم با اصرار و تاكيد من ، ميخورد ، دستور ميدهد كه اشتوب را خاموش كنم و به عوض استفاده از تيل و اشتوب از برق كار بگيرم . يك بار مثل هميشه تاكيد ميكند كه چاي براي صبح فردا را هم حالا با استفاده از برق دم كنم . زيرا برق را اعتباري نيست و شايد ساعتي بعد دوباره برود . هرچند به او ميگفتم كه اين جا كابل نيست ، اما او هميشه خيال ميكرد كه در كابل است و درهمان روزهاي دشوار كه گاهي پايه هاي برق را تخريب ميكردند و گاهي شهر را به گلوله و راكت ميبستند و گاهي براي چند ساعت برق ميامد و دوباره قطع ميشد .
پدرم از تابليتها ، چندجرعه چاي سبزيخ شده را مينوشد ، توته ي كوچكي از نبات را مثل هميشه دردهانش ميگذارد و به مكيدن آن ميشود . به من ميبيند . من به پياله اش چاي ميريزم . فكرم به سوي اتاق ديگراست ، اتاقي كه از آن صداي از باده خرابم كن ميايد . نگران استم ، وظيفه دارم امشب هر لحظه از برادرم مراقبت كنم . در دلم ترس و اضطراب قبلي حالا بيشتر و بيشتر شده اند . ميخواهم بروم سراغ برادرم كه پدرم صدا ميزند:
ـ عارفه .
سويش ميبينم ، دلم ميشود گريه كنم . به نظرم ميايد كه امشب پدرم حال و هواي ديگري دارد. آرامتراز شبهاي گذشته به نظرميرسد ، مگر به خيالم ميايد كه در درونش توفان عظيمي در حال زاده شدن است . منتظر ميمانم كه بشنوم چه ميگويد . گرچه ميدانم و هميشه ميدانستم كه در چنين ساعات او چه ميخواهد . يا ميخواهد خبرهاي راديو را بشنود و يا به من ميگويد تا يك بارديگر ميان كتابهايش را بپالام تا آن كتاب گمشده ي اورا پيدا كنم كه هرگزپيدا شدني به نظر نميامد و ياميگفت بروم و بكس چرمي قديميش را بياورم و پيش رويش بگذارم . اما پدرم چيزي نميگويد . درحالي كه پنجه هايش را به هم درآورده است وشصتهايش بي اختيار شورميخورند ، به سوي من خيره خيره ميبيند . من ميدانم كه دنبال گپي ميگردد كه لحظه ي قبل ميخواست به من بگويد . نميدانم همان گپي كه ميخواست بگويد ، يادش آمد و ياني .
ميگويد :
ـ بكسم رابيار.
دلم سوي برادرم، ميترسم . شايد يك غفلت كوچك من ، خوابهاي وحشتناك شب گذشته و همه ي اضطراب و وحشتزده گي امروزيم را به واقعيت مبدل سازد . برميخيزم تا بروم بكس پدرم را بياورم . اين هم در اين چهار و پنج سال جزي از وظايف شبانه روزي من شده است . ميدانستم كه بكسش راكجا گذاشته ام . زماني كه در كابل بوديم و زمان كمي آرامي بود ، پدرم شبها هم درخانه بكسش را ميگشود ، دوسيه ها و حسابهاي دفترش را هموار ميكرد ، عينكهايش را ميپوشيد ،قلم سياه قديميش را ميگرفت ؛ ماشين كوچك حسابش را پيش رويش ميگذاشت و بعد تا چند ساعت مصروف حساب و كتابش ميشد .
حالا كه بيمارهم است ، گاهي ناخودآگاه ميخواهد به همان عادتهاي گذشته اش بپردازد .
بكسش را مياورم . دوسيه و كتابهاي خاكزده را از درون بكس بيرون ميكشم و پيشرو پدرم ميگذارم . خدا ميداند برادرم چه حالي دارد . خودش را با آن تابليتها نكشته باشد . پدرم عينكهايش را ميپوشد و بعد سوي دوسيه ها ، ورقها و بكسش خيره ميشود . شايد يادش ميايد كه يك عمر مدير محاسبه ي دفتري بود و شايد هم تصور ميكند كه حالا هم درهمان سمت گذشته قرار دارد و همه اورا مدير صاحب گفته صدا ميزنند .
مادرم كه پيچ پيچ كنان قرآن ميخواند ، ناگهان از خواندن دست ميكشد و از پشت عينك ذره بينيش سوي من و پدرم مينگردو به سبيل عادت هميشه گيش و با صداي نازك و بلند مخصوص به خودش ميگويد :
ـ مردكه هنوز هم قبول ندارد كه پايش به لب گور رسيده است ، دختر جان . تو هم مثل او ديوانه شده اي . هرچه ميگويد ، ميكني . كتابها مغز اورا خراب كرده اند .
من چيزي نميگويم و از اتاق بيرون ميشوم . برادرم چه شد ؟ ميلرزم ، نميدانم چرا ؟ هرچند همه چيز مثل هميشه است ، كدام اتفاق تازه و وحشتناكي رخ نداده است كه من اين قدر مضطرب و وحشتزده استم . صرف برادرم كمي حالش خوب نيست . اين هم يك حالت گذراي مستي است . هر چند به خودم تلقين ميكنم كه حالت برادرم نيز ناشي از احساسات و مستيهاي دوران شباب اوست و قابل تشويش نيست ، مگر چيزي اين بار در كنج دلم پيدا شده است كه اين گپهارا نميپذيرفت . يك نيروي شكاك ، سركش و ديوانه مانندي روي دلم فشار مياورد و هر لحظه گواهي ميدهد كه حادثه ي وحشتناكي در شرف وقوعست . ميروم ، برادرم دراز كشيده است و معلوم ميشود كه به خواب رفته است . راديو كاسيتش همچنان با صداي بلند ميخواند : امشب از باده خرابم كن و ....
باده الهي سرت را بخورد، صداي آن را كمي پايين ميكنم ، اما برادرم نالش كنان دستش را ميبرد و دوباره صدا را بلند ميكند و درحالي كه نميتواند كلمات را به درستي تلفظ كند ، ميگويد :
ـ بمانيش ، به تو غرض نيست .
در اين لحظه صداي پدرم بلند ميشود ، غضبناك ، فرياد گونه ، مثل روزهايي كه سالم بود و گاهي مرا با همين لحن صدا ميزد :
ـ عارفه ، عارفه !
دوان دوان خودم را ميرسانم . نه ، مثل اين كه برادرم از ته دل تصميم به خودكشي ندارد . ني ، هنوز كجاست . شايد نيمه شب به اين كارش اقدام كند . به اتاق ديگر ميروم ، صداي باريك و نازدانه ي مادرم را ميشنوم :
ـ عارفه بيا كه طفلك باز چه ميگويد .
يك بار درآن لحظه به ذهنم ميايد كه شايد مادرم دختر دردانه و نازدانه ء پدر و مادرش بوده است و حيران ميمانم كه چرا تاكنون چنين سوالي را از مادرم نپرسيده ام . پدرم به من مينگردو بعد سوي دوسيه ها و ورقها مينگرد ، ميگويد :
ـ اينهارا جمع كن .
كار تازه ي نيست . اصلن منتظر همين فرمايش پدرم هم بودم . پدرم شايد به خيال خودش ، كارهايش را تمام كرده است و به من ميگويد كه ورقهايش را جمع كنم . درحالي كه دستي هم به آنها نزده است . ورقها و كتابهايش را مثل هميشه مرتب ميسازم و ميان بكس قرار ميدهم . آن هم با بسيار احتياط كه پدرم عصباني نشود . زيرا همين كه ميديد با بيحوصله گي ورقها و كتابهايش را ميبردارم ، عصباني ميشد و خشمناك فر ياد ميزد :
ـ آدم واري كتابها راجمع كن .
بكسش را برميدارم و در الماري ميگذارم . ناگهان پدرم مثل آدمهاي سودايي واخطا شده و به ساعتش مينگرد و ميگويد:
ـ خبرها ، خبرها تيرشدند ، راديو ، راديو .
راديو را مياورم و سوچ ميكنم . هرچند ميكوشم تا استيشني را پيدا كنم كه به زبان ما خبر بگويد ، پيدا نميشود . وقت نشر خبرهاي فارسي بي بي سي هم گذشته است . بالاخره نميدانم راديوي كجا بود كه روي موج پيدا شد . پدرم جيغ ميزند :
ـ بگذار ، همين خودش است .
خبرها در باره ي جنگ مسلمانان و عيسوي مذهبان در هرزي گوينا ست . پدرم مثل دوراني كه بيمار نبود، با دقت به خيرها گوش فراميداد . ميخواهم كه چغ و پغ راديو را كم كنم و صدايش را صافتر سازم كه پدرم سراسيمه فرياد ميزند:
ـ دست نزن .
آهسته ميگويم :
ـ صاف ميكنم .
و پدرم خشمناك جيغ ميكشد :
ـ صاف است ، بگذار . حالا ميدانم كه چه واقع ميشود . ميدانم كه حالا پدرم چه ميگويد . فكرم سوي برادرم ميرود . صداي آوازخوان از اتاقش بلند است . امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم ... منتظر آن چه استم كه دراين چهار و پنج سال گذشته برايم مثل ساير چيزهاي زنده گي عادي شده است . پدرم لحظه ي بعد مثل هميشه ناگهان ميپرسد:
ـ چه گفت ؟ فردا شب برق ميايد ؟ ميگويم :
ـ ها ، لينها را ترميم كرده اند ، فردا شب برق ميايد .
و مادرم در حالي كه سرش را از كتاب قرآن بلند نميكند ، با خودش زمزمه كنان ميگويد:
ـ برق گفته خودش را كشت .
و ورق قرآن را برميگرداند .
پدرم به من مينگرد ، در چشمهايش بازهم اشك آمده است . ناگهان گريه اش ميتركد . قطره هاي اشك روي ريش سپيدش ميافتند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند و با صداي گريه آلودي زير لب زمزمه ميكند :
ـ برق ، برق ميايد ، برق ...
و گريه اش بيشتر ميشود . هميشه در چنين حالات مادرم مداخله ميكرد و با صداي بلند ميخواست به پدرم بفهماند كه اين جا كابل نيست ، اين جا پشاور است . هميشه ، شب و روز برق است . حالا منتظر اين گپهاي مادرم استم كه مادرم شروع ميكند :
ـ مردكه هنوز در خيال كابل است ، به او بگو كه اين جا پشاور است ، پشاور است . پدرم در حالي كه ميگريد و قطره هاي اشك روي ريش سپيدش ميچكند ، سوي مادرم ميبيند و بيشتر به گريه ميشود و با صداي بغض آلودي زمزمه ميكند :
ـ پشاور ، پشاور .
و من به مادرم ميگويم :
ـ چرا آزارش ميدهي ؟ بگذار هرچه ميگويد ، بگويد . مريض است ، مريض ...
ومادرم در حالي كه با چشمهايش ميان صفحه ي قرآن چيزي را ميجويد ، با صداي آرامتري ميگويد :
ـ مريض چه ؟ كتابها مغزش را خراب كرده ا ند ،كتابها ...
پدرم كه هنوز گريه اش آرام نشده است ، به راديو اشاره ميكند و به زور ميگويد :
ـ خبر خلاص شد ، راديو را ....
و ميدانم كه مثل هميشه بقيه ي گپش يادش رفت . راديو را خاموش ميكنم و برميدارم . ميروم به اتاق برادرم ، ميبينم برادرم خواب است و راديو كاست باهمان آواز بلند ميخواند . باز ميخواهم صداي كاست را پايين تر كنم كه برادرم نالش كنان صدا ميزند :
ـ نكن ، بمان كه بخواند . من سارا را ميكشم ، من همه را ميكشم . عارفه ، بمان كه بخواند .
و ميگذارم كه بخواند . ميدانم كه برادرم را خواب نبرده است . دلم ميشود با استفاده از موقع بوتلك دوارا كه او امشب با خودش و شايد هم به قصد خودكشي آورده است ، ا زجيبش بربايم . با احتياط نزديكش ميشوم ودرحالي كه ميلرزم ، ميخواهم دست بر جيب او ببرم كه بارديگر مينالد و به پهلوي ديگر ميافتد:
ـ چه ميكني ، عارف .
با عجله از اتاقش بيرون ميشوم و با خودم تصميم ميگيرم همين كه اورا خواب سخت در خود فرو ببرد ، ميايم و آن تابليتها ي خطرناك را از نزدش ميربايم .
در اين هنگام باز صداي پدرم است :
ـ عارفه ، عارفه !
ميروم ، پدرم سويم ميبيند . گريه اش تمام شده است ، مثل اين كه او نبود كه لحظه ي قبل گريسته باشد . هميشه همين طور است . چهره ي جدي به خودش گرفته است و مرا به ياد روزهاي ميافگند كه پدرم سالم و جور بود . با همان حالت از من ميپرسد:
ـ كتابم را نيافتي ؟
دلم ميلرزد . درد سرديگر ، اين چهار سال است كه من كتاب گمشده ي اورا ميپالم و نمييابم . هرچند پدرم بسيار چيزهارا از ياد برده است و از ياد ميبرد . اما كتابهايش يادش نميرفتند . پدرم كه يك عمر در يك شركت تجارتي مدير محاسبه بود ، هرچه پول يافته بود ، كتاب خريده بود و درخانه انبار كرده بود .درهرماه ، پنج ، شش دفعه به ياد كتابي ميافتاد كه نام آن را خودش هم نميدانست و ازمن ميخواست تا آن كتاب را از ميان كتابهايش پيدا كنم . اين هم به وظايف من اضافه شده بود . خسته و پريشان استم و حوصله ي جستجوي كتابهايش را ندارم . حالا كي بنشيند ، آن همه كتابها را كه تعداد شان از هزار جلد هم بيشتر بود ، ته و بالا كند . كتابها را در زير ديوارخانه ، رو به روي پدرم چيده بوديم و هر بار كه پدرم اين گپش را ميگفت ، ناگزير ميرفتم ، آن همه كتابهارا روي خانه تيت ميكردم و بعد دوباره برميداشتم و منظم ميچيدم اگر كتابي را كمي نامرتب ميگذاشتم ، پدرم قهر ميشد و ميگفت :
ـ آدم واري كتابها را جا به جا كن .
به پدرم ميگويم :
ـ كتابي كه شما ميگوييد ، نيست .
پدرم قهر ميشود ، رنگش سرخ ميشودو با صداي لرزان و آميخته به خشم ميگويد :
ـ اگر بپالي پيدا ميشود .
حيران ميمانم ، حوصله ي پاليدن نيست . منتظر ميمانم كه پدرم از اين تصميمش منصرف شود و يايادش برود . اما پدرم ، مثل اين كه سلامتيش را دوباره به دست آورده باشد ، با تحكم ميگويد :
ـ بيا ، بپال .
مجبور استم ، ناگزير ميروم ، روجايي را ا زسركتابها ي چيده شده دور ميكنم ، كتابها را يك يك ميبينم .
خاك و گرد شان را متكانم و روي اتاق ميگذارم . نميدانم چه ميجويم . همان طوري كه پدرم نميداند كتاب گمشده اش چه نام دارد ، پدرم مراقب من است ، سوي من ميبيند و سوي كتابهايش . انگشتهايش را با هم زنجيركرده و شصتها يش بازي ميكنند . اين عادت هميشه گي اوست . كه از دوران سلامتيش مانده است . پدرم كتاب شعر شاعري را ميخواهد پيدا كند كه نامش از يادش رفته است . هميشه كتابهاي شعر را برايش نشان ميدادم و عنوان كتاب و شاعرش را برايش ميخواندم و ميپرسيدم :
ـ همين است ؟
لحظه ي مكث ميكرد و بعد ميگفت :
ـ ني ، شاعر اورا كشتند ، تو چقدر نافهم استي ؟
كتابهارا به دروغ ته و بالا ميكنم ، عنوانها و نام نويسنده گان آنها شايد براي هزارها بار از جلو چشمهايم ميگذرند . همين جلد ها ، همين رنگها ، همين نامها ، همين بوي كاغذ هاي نم كشيده ي اين كتابها برايم حفظ شده اند . حالا ميتوانم رنگ ، ضخامت، اندازه ، محل ، عنوان و نويسنده ي هركتاب را از ياد بگويم .كتابها درون مغزم انبار شده بودند . سخت از آنها بدم آمده بود . اگر پدرم نميبود ، اولين كاري كه ميخواستم بكنم ، به آتش كشيدن اين كتابها بود . از روزي كه دور و پيشم را شناخته بودم ، همين كتابها بودند كه تعداد شان بيشتر ميشد و كمتر نه .
پدرم توانسته بود يك حويلي هم بخرد .پنج سال پيش ، قبل ازاين كه مريض شود ، دفتر و ديوان شركتي كه در آن كارميكرد ، بسته شد . همه فرار ميكردند و ميرفتند و پدرم حاضر شد كه حويليش را بفروشد ، پولش را به برادر بزرگم داد و برادر بزرگ با آن پول رفت به كانادا كه حالا در هرماه خرج مارا از آن جا روان ميكند .
كوچ كشيهاي پي درپي ؛ آواره شدنهاي ما ؛ فقرو بدبختيهاهيچكدام موفق نشدند كه پدرم را وادار سازند تا ازكتابهايش چشم بپوشد . در حالاتي كه ما ا زمناطق جنگ فرار ميكرديم ، پدرم اولتر از همه كتابهايش را نجات ميداد ، بعد مارا و بعد ساير لوازم خانه را ... اين كار پدرم در چند نوبت سبب شد كه فرش و ظرف خانه ي ما را چور كنند و به غارت ببرند . وقتي همم كه به اين جا ميامديم ، پدرم اولتر از همه كتابهايش را انتقال دادو آورد ؛ روبه رويش گذاشت كه حالا هم استند . كتابها را به بيحوصله گي ته وبالا ميكنم كه مادرم ميگويد:
ـ مغز پدرت را اين كتابها خراب كرده اند . ديوانه اگر نيست ، تو كدام كتاب را ميپالي كه نام و نشانش هم معلوم نيست .
در چنين لحظه ها پدرم بسيار هوشيار و سرحال ميشد ، از گپ مادرم قهر ميشد و فرياد ميزد :
ـ چطور نيست ، كتاب يك شاعر ، يادت نيست كه اورا در كابل كشتند؟ مادرم خنده كنان ميگويد:
ـ دركابل هيچ شاعري را نكشته اند ، همه ي شان رفته اند خارج.
وپدرم مثل اين كه جواب قناعت بخشي ندارد، مصرانه جواب ميدهد :
ـ كشتند ، كشتند.
شايد هم ميخواست درآن لحظه چيز ديگري بگويد كه فراموشش ميشود . دوباره كتابها را منظم در جاي شان ميچينم . درحالي كه حوصله ام سررفته است ، سوي پدرم ميبينم . منتظر استم كه شايد باز قهر شود و بگويد :
ـ نميپالي ، اگر درست بپالي ، پيدا ميشود .
اما پدرم ميپرسد:
ـ نيافتي؟
مثل هميشه ميگويم :
ـ ني ، نيافتم .
و بارديگر گريه ي پدرم ؛ قطره هاي اشكش روي ريش سپيدش ميچكند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند . پدرم گريه كنان ميگويد:
ـ اورا كشتند ، اورا كشته اند ، ها .
پنج سال قيل پدرم افتاد و مريض شد . ماهها گپ نميزد . بالاخره به زور دوا و داكتر سرگپ آمد . اما ديگر او آن پدر سابق ما نبود . حافظه اش مختل شد. گاهي فشارخونش بالاميرفت و گاهي پايين .نور ديده گانش ضعيفتر شدند . پس از آن روز، برق ميگفت و ميگريست . كتاب گمشده اش را كه از يك شاعر نامعلوم كه آن هم كشته شده بود ، ياد ميكرد و ازما ميخواست كه برايش اين كتاب را پيدا كنيم . هر خبر راديورا كه ميشنيد، خيال ميكرد كه درباره ي برق چيزي ميگويند . گپ عادي و بسيار معمولي را هم كه ميگفتي ، به گريه ميشد .اما در همه حالات كتابهايش را فراموش نميكرد . به جز من ، به هيچكس ، حتي به مادرم اجازه نميداد كه به كتابهايش دست بزنند .
به ياد برادرم ميافتم . ميروم به اتاقش ، خوابيده است و راديو كاستش همچنان ميخواند : امشب از باده خرابم كن وبگذار بميرم ... همين كه ميخواهم راديو كاست را خاموش كنم ، نالش برادرم بلند ميشود :
ـ چشمهاي سارا، چشمهايش را كورميكنم .
در دلم شك و ترديدي پيدا ميشود . برادرم تصميم ندارد بخوابد . چرا ؟ شايد تصميم ديگري دارد.چرا فضاي خانه ي ما را امشب ترس و واهمه فراگرفته است . شايد مادرم هم اين ترسي را كه سراپايم را ميسوختاند ، حس كرده است كه از سحرگاه تا حالا يك رنگ قرآن ميخواند . نشود كه برادرم تابليتهاي زهرناك را براي كشتن پدرم آورده باشد . كس چه ميداند ، توبه ، نعوذباﷲ .
حالا من در آشپزخانه استم . پدرم خفته است . مادرم هم خفته است . برادرم هم گويي به خواب رفته و صداي راديو كاستش خاموش است . اما من همين طور بيدار مانده ام .
خانه ي كه ما در آن زنده گي ميكنيم ، مثل زندان است . هرچند مردم اين سرزمين ازآفتاب بيزارند ، اما من پشت آفتاب بسيار دق آورده ام . اين خانه ي كه ما در آن زنده گي ميكنيم ، هرگز روي آفتاب را نميبند . پنجره هاي خانه ي ما به دهليز و يا به اتاق ديگر باز ميشوند . روز ميشود و شب . و ما فقط در پرتو چراغهاي نيون زنده گي ميكنيم . آفتاب طلوع ميكند و غروب ميكند . اما آن را نميبينيم . همين كه صدا غرش ريكشاها و موترها و گاديها اوج ميگيرند ، من ميدانم كه روز فرا رسيده است . وقتي اين صدا ها فروكش ميكنند و گم ميشوند ، من ميدانم كه حالا نيمه شب است . در نيمه هاي شب صداي قطار آهن را ميشنوم . صداي ناله ي حزن انگيز آن دلم را به تكان مياورد . مسافراني آمدند و و مسافراني ميروند . من هميشه با شنيدن اين صدا دلم ميشود بروم سوار قطار شوم و بروم سفر كنم . دلم ميخواهد ساعتها ، روزها و شبها بروم ، بروم سفر كنم . بقيه ي عمرم را همه اش سفر كنم . نميدانم كجا ، جايش مثل كتاب فراموش شده و گمشده ي پدرم معلوم نيست . اما از سفر خوشم ميايد . دلم براي يك سفر طولاني تنگ شده است . وقتي صدا ناله ي حزن آور قطار را ميشنوم ، دردلم شو ق و اميدگنگي ميدمد . خيال ميكنم كسي از سفر ميايد ، بكسهايش پراز خنده است ، پراز مسرت و گپهاي خوش و زيبا. گپهاي خوشايندي كه خودم هم نميدانم چه استند . در آن لحظه ها هميشه خيال ميكنم كه حالا مسافري ميايد و دروازه مارا تك تك ميزند . ميرويم و در ميگشاييم و بعد مسافرميايد و ميگويد:
ـ بيايي كه برويم .
و آن گاه من بايد بپرسم :
ـ كجا ؟
مسافر جواب بدهد:
ـ سفر ، سفر .
بقيه اش را او نميداند و من هم خوش ندارم بدانم . از سكون بدم آمده است . ازماندن دريك جا . سفر زنده گيست و ماندن مرگ .
بعضي شبها كه ازخواب ميپرم و يا به خاطر پدرم بيدار ميشوم تا برايش چاي و آب و دوابدهم ، ميايم اين جا در آشپزخانه مينيشينم تا صداي ناله ي حزن انگيز قطاررا بشنوم . تنها اين صداست كه در دلم يك شوق گنگ را بيدار ميسازد و احساس اميد در دلم ميشگفد و دلم با خوشي ميگويد كه زنده گي هنوز نمرده است ، مسافران ميروند و ميايند . روزي كسي خواهد ، به بكسها و چمدانهاي پراز خنده و محبت و او مارا نيز به سفر دور و درازي خواهد برد ؛ مارا به جاهايي خواهد برد كه مانند خانه ي ما مثل زندان نيست . آن گاه خواهيم توانست تا آسمان را ببينيم ، آفتاب را ببينيم و زنده گي را تنفس كنيم .
در اين چهار ديواري كه ميخوريم و ميخوابيم ، يكي در عشق چشمهاي ساراشيفته ي رفتن به امريكاست و هر لحظه جيغ ميزند كه امشب از باده خرابم كن و بگذار بميرم . ديگري در انتظار آمدن برق و پيدا شدن كتاب گمشده ي شاعر كشته شده ي كه خودش هم نام و نشان اورا ازياد برده است . ديگر غرق قرآن و نجات از عذاب گورو رسيدن بچه هايش به آرزوهاي شان و يكي هم عاشق صداي ناله ي حزن انگيز قطار و پرستار سه زنداني بيمار ديگر است . زنده گي براي ما مثل حوضي است كه آبش گنده شده باشد و ميانش بقه ها و لكه هاي سبزو برگهاي خشكيده افتاده باشند . تنها دلخوشيم اين است كه گاهي مجبورميشوم ،پدرم را من به داكتر ببرم ، درچنين روزها ميتوانم ايستگاه قطارآهن را ببينم . مسافراني فرود ميايند و مسافران ديگري سوار قطار ميشوند . مسافران نوآمده از طرف دوستان شان با آغوش كشيده ميشوند ، و بعد بكسها را از دست آنها ميگيرند . بكسهاي پراز خنده و ميروند و مسافران ديگربا بكسهاي سفري شان سوارقطار ميشوند و با دوستان شان خداحافظي ميكنند . قطار حركت ميكند ، آدمها از دريچه هاي قطارنمودار ميشوند و سوي عزيزان شان دست تكان ميدهند .چقدر زيباو دل انگيز است ، چقدر زيبا .
***
در اين وقتها برادرم در مقابل پدرم بسيار بي تفاوت شده است . در گذشته ها او پدرم را نزد داكترها ميبرد . اما دراين وقتها اين كار هم به عهده ي من افتاده است . هرچند برايم مشكل است ، اما از اين كه ميتوانم ايستگاه قطار را ببينم و مسافران را ، آرزو ميكنم كه هر روز ناراحتي پدرم بيشتر شود و من به اين بهانه بارديگر از نزديك ايستگاه ريل بگذرم و لحظه ي معشوق عزيزم را به نظاره بنشينم . شايد بالاخره برادرم خسته شد و از بردن و پس آوردن پدرم دلگير شد . پدرم حالش نه خوب ميشود و نه بد . همان طور ، هميشه دريك حالت مانده است . برادرم حالا از مسووليتها شانه خالي ميكند و همه اش مانده به من . هر روز چندين بار گريه ي پدرم را به نظاره مينشينم كه قطره هاي اشكش روي ريش سپيدش ميچكند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند . من بايد پرهيزانه براي پدرم و براي مادرم بپزم و براي برادرم كه خودش را شكسته و ديوانه ميخواند، غذاي ديگر . من بايد هر روز بيش از هزار جلد كتابهاي پدرم را ته و بالا كنم و ساعتها را به عنوان اين كه كتاب گمشده ي پدرم را ميپالم ، با ته و بالا كردن كتابهاي خاكزده و نمناك سپري كنم . من بايد به وقت معين دواهاي پدرم را بدهم و از صحت مادرم مراقبت كنم . مين بايد بكس پدرم را روزانه چندين بار بگشايم ، ورقها و كتابهاي دفترش را پيش رويش پهن كنم و دوباره بردارم . من بايد به تميز كاري خانه و رختشويي بپردازم . من بايد راديورا براي پدرم سوچ كنم و خبرهاي راديو بي بي سي را بگيرم . من بايد به سوالهاي بي ربط پدربيمارم جواب بدهم ، من بايد ، من بايد ... و حالا درد ديگر ، وظيفه ي ديگر ، مسوولت ديگري هم يافته ام .
دوماه قبل فيصله براين شد كه برادر كانادايي ما چهار نفر را بخواهد كه برويم نزدش . برادرم چه قدر خوش بود ، مادرم بيشتر از او . اما وقتي به پدرم گفتيم ، پدرم نفهميد . وقتي فهميد ، گريست . قطره هاي اشكش روي ريش سپيدش چكيدند و شانه هايش از گريه تكان تكان خوردند و با صداي بغض آلودمعصومانه گفت:
ـ خوب ، ميرويم .
ومثل عاشق از پا افتاده ي كه به ديدار معشوق نايل شود ، گريست و پرسيد:
ـ نزد رستم ، نزد رستم ؟ و مادرم گفت :
ـ ها ، رستم بيچاره ، ظرفشويي و خانه تكاني خارجيها را كرده ، پول يافته و ما را دعوت كرده است .
و پدرم بيشتر به گريه شد و مثل كودكان گفت:
ـ ظرفشويي ، خانه تكاني ، خارجيها ، رستم ما ، رستم ما ...
و مادرم با با صداي بلند :
ـ ها رستمك ما ، رستمك ما .
وخودش هم به گريه افتاد . برادرم فرياد زد :
ـ حالي چرا گريه ؟ ميرويم اسلام آباد ، به سفارت كانادا ، همراه ما انتريو ميكنند .
پدرم در حالي كه هيق هيق كنان گريه ميكرد ، پرسيد :
ـ كتابها را چه كنيم ، كتابهارا ؟ برادرم با لحن تمسخرآميزي صدا زد :
ـ اول كتابهايت را روان ميكنيم .
و مادرم درحالي كه اشكهايش را پاك ميكرد ، گفت:
ـ بلا برسر كتابها. بس است كه مغز خودش را خراب كرده است .
و من دلم پرغصه بود . به خيالم ميامد كه اگر بروم ، روزي صداي ناله ي قطار بلند خواهد شد و مسافري با يك بكس پر از خنده به سراغ ما خواهد آمد و آن گاه خواهد ديد كه ما نيستيم .چقدر غمگين خواهد شد و با دل شكسته دوباره خواهد رفت .
صداي پا ، ميروم تا ببينم كه چه گپ است . ميروم ، برادرم در اتاقش نيست . با عجله به اتاق ديگر ميروم . چراغ را روشن ميكنم . برادرم با چشمهاي خواب آلود در الماري چيزي را ميجويد ، آهسته ميپرسم :
ـ چه ميكني ؟
سويم ميبيند ، نگاه هايش دگر گونه استند پاسخ ميدهد :
ـ دواي سردردي ...
ميروم برايش تابليت سردردي ميدهم . ميگيرد و دوباره ميرود . پدرم رو به بالا خوابيده است . مادرم مثل يك جوجه مرغ در كنج خانه كلوله شده ، درخواب است . چراغ را خاموش ميكنم . تمام بدنم ميلرزد . بارديگر همان اضطراب و ترس در دلم اوج ميگيرد . آرامانه به اتاق برادرم نزديك ميشوم . اورا دزدانه ميپايم . تابليت سردردي را نميخورد و دوباره سر بستر خوابش دراز ميكشد . برميگردم به آشپزخانه . حيران ميشوم چه كنم . دلم در تك و توك است . به خيالم ميايد كه اشباحي در دهليز ها و خانه ها در گشت گذار استند . آن شب ، ها آن شب همه با دلهاي شاد سوي اسلام آباد ميرفتيم . پدرم از ديدن چراغهاي دو طرف سرك هر لحظه به من ميگفت:
ـ ميبيني ؟ برق آمده ، ديشب در خبرها گفتند كه برق ميايد . معلوم است كه بند برق را خراب نكرده اند .
بردارم و مادرم در چوكي عقب ما نشسته اند و درباره ي اين براي رستم زن ميگيرند ، گپ ميزنند .
پدرم از من ميپرسد:
ـ ما كجا ميرويم ؟ براي چندمين بار ميگويم :
ـ به اسلام آباد ميرويم ، به سفارت كانادا .
وپدرم باز ميگريد . اشكهايش روي ريش سپيدش ميچكند . با صداي گريه آلودي ميپرسد:
ـ پيش رستم ؟ ـ ها پيش رستم .
و پدرم به من مينگرد ، چشمهايش پرآب اند :
ـ كتابها چطور كنيم ؟ ميگويم :
ـ كتابها را هم ميبريم ، ميبريم .
و مادرم از عقب صدا ميزند :
ـ مردكه ي ديوانه .مغزت را كتابها خراب كرده اند . حالي كي ما رفتيم كه كتابهايت ماندند .
و برادرم با اطمينان ميگويد:
ـ همه ي كارها جور است ، فقط تكت طياره و روز پرواز .
و بعد برادرم به مادرم قصه ميكند كه با كانادا رفتن چقدر آسان وسهل است و اين كه ديگران چطور به آساني رفته اند و ميروند .
و باز پدرم كه غرق تماشاي چراغهاست ، ميگويد:
ـ عارفه ، برقها را ميبيني ؟ برقها آمده اند .
ميگويم :
ـ ها ، ها .
فكرميكنم تنها من خوش نيستم كه به كانادا بروم . دلم پرغصه است . دلم نميشود . احساس ميكنم كه منتظر كسي استم . منتظ مسافري كه شبي با قطار ميايد و با بكسهاي پر ازخنده دروازه ي مارا تك تك ميكند و آن گاه كه ببيند ما نيستيم ، چقدر با دل پرغصه برخواهد گشت .
در موتر چند نفر به خواب رفته اند . چند نفري هم به اردو بين خود گپ ميزنند . از رادي كاست موتر صداي مردي بلند است كه به زبان پشتوي پشاوري با لحن جدي و ترسناك در باره ي عذاب گور و سوال و جواب قبر سخن ميگويد . پدرم ميپرسد:
ـ عارفه ، همان كتابم را نيافتي ؟ ميگويم :
ـ نه ، نيافتم .
پدرم تاكيد ميكند :
ـ بپال ، پيدايش كن . كتاب همان شاعري را كه اورا كشتند .
خيال ميكنم كه وضع پدرم بهتر شده است . ازموقع ميخواهم استفاده كنم ، شايد حالا يادش آمده باشد ، ميپرسم :
ـ نام شاعر ، نام كتاب چه بود ؟
و پدرم به چرت ميرود . فكر ميكند و بعد نميداند چه بگويد . به من مينگرد و ميگويد :
ـ نام شاعر ، نام كتاب ... چطور يادت رفته است ؟ همان شاعري كه اورا در كابل كشتند .
ميدانم كه چيزي دستيابم نميشود . سكوت ميكنم ، صداي ناله ي حزن انگيز قطاردر گوشهايم طنين ميافگند .
***
از سفارت برميگرديم . از اسلام آباد هم برميگرديم . همه ي آرزوها با خاك يك سان شده اند . در شده ايم . در آخرين مرحله كه بايد روز پرواز ما تعيين شود ، رد ميشويم . برادرم از گپ مانده است . مادرم هم خاموش است . پدرم از فاجعه خبرندارد و من ميترسم . اصلن اين ترسي كه امشب در من به اوجش رسيده است ،از همان روز پيدا شد . همان روز در چشمهاي برادرم ديدم كه او دگرگون شده است . ديگر سوي ما او طوري نگاه ميكرد كه ما گويي بارهاي اضافي بر شانه هاي او استيم . ما سنگهايي استيم كه سر راه خوشبختي و آرزوهايش قرار گرفته ايم . نميشود ، هر چند ميخواهم برادرم را از آن حال بكشم ، نميشود .
ميگويم تو برو . ما ميمانيم ، با پدر ، با مادر ...
اما نميتواند بپذيرد . برايش بسيار دشوار است كه دو پير بيماررا به خواهر جوانش در اين ملك مسافري و مهاجرت بگذارد و برود . تنها به خاطر پدرم رد شديم . وقتي پدرم را از نزديك ميبينند ، وضع اورا مناسب شرايط كاناداييها نميابند . هر چند آن روز مادرم لباس بهتري پوشيده و موهايش را هم رنگ كرده بود ، لبهايش و گونه هايش را هم كمي رنگ زده بود و جوانتر از آنچه بود ، مينمود . اما آنها درمورد ما حرفي نداشتند . پدر را كه ديدند ، حالت شان دگرگون شد . از پدرم پرسيدند :
ـ تو ميخواهي به كانادا بروي؟ پدرم گريست و گفت :
ـ ني ، ني .
و همين بود كه رد شديم .
به برادرم گفتم :
ـ برو ، تو تنها برو .
اما برادرم خشمناك بود و اولين بار با لحن دگرگونه ي در باره ي پدرش لب به سخن گشود:
ـ پير مفلوك ، ني ميميرد و ني درست زنده است .
و من همان لحظه احساس كردم كه فاجعه وحشتناكي آغاز مييابد . ازگپهاي برادرم بوي خون ميامد . پس از همان روز ، ترس و دلهره ي در وجود من راه يافتند . ترس از وقوع يك جنايت ، يك خون ، يك دگرگوني آدمي مثل برادرم :
ـ عارفه ، تو چرا استراحت نميكني امشب ؟
تكان ميخورم . ميبينم برادرم آمده است . چشمهايش سرخ ، خواب آلود ، اثرات نشه هنوز در چشمهاو حركاتش ديده ميشوند . جواب دادم :
ـ امشب خوابم نميبرد .
دست به جيبش ميبرد ، بوتلك تابليتها را بيرون ميشكد و ميگويد:
ـ اين دوارا براي پدرم گرفته ام . براي تكليفش بسيار خوب است . داكتر گفت كه بخورد . امشب يك تابليت برايش بده .
لرزه بر اندامم ميافتد . بي اختيار ميپرسم :
ـ دواي چيست ؟ ميگويد :
ـ نميدانم . همان داكتري كه هميشه به پدرم دوا ميدهد ، اينهار هم داد تا به پدر بدهيم . دواييست كه تازه آمده .
ميدانم چه ميخواهد . آن سوي گپها و كلماتش را ميخوانم . ميگويم :
ـ ديوانه گي نكن .
ميخندد :
ـ ديوانه گي نيست يا جور ميشود يا ميرود . بي آن هم عمرش را خورده است و هشتاد ساله شده است و آن وقت رفتن ما با كانادا ... گپهايش نا شنيده ميگيرم و ميگويم :
ـ برو بخواب ، ديوانه .
و بعد نزديك ميايد ، به چشمهايم خيره ميشود :
ـ به من دلت نميسوزد ؟
دستهايش را از سر شانه هايم دورميكنم و با نفرت ميگويم :
ـ شرابي ، آدم كه شراب بخورد ، همين طور هذيان ميگويد .
ميروم به اتاق و چراغ را روشن ميكنم . به پدرم ، به مادرم مينگرم . گريه ام ميايد . برادرم به اتاقش برميگردد و صدايش را ميشنوم :
ـ همه ظالم شده اند ؛ همه سنگدل شده اند . خدا هم سنگدل شده است . جانش را بگير و بمان كه ما زنده گي خودرا بفهميم .
باز برميگردم به آشپزخانه . دستها و پاهايم ميلرزند . از درو ديورا ميترسم . از ظرفها ميترسم ، از همه چيز ميترسم . احساس ميكنم كه سراپا به جنايت آلوده شده ام ، به يك جنايت بزرگ . صداي ناله ي قطارتكانم ميدهد . مسافري ميايد ... نه ديگر كسي نميايد . ديگر من لياقت سفر را ندارم . ديگر ما لياقت بكسهاي پرازخنده و مسرت را نداريم كه كسي به ما سوغات بياورد .خانه ي ما نحس شده است و مر گ بر شيطان . گپهاي برادرم در گوشهايم طنين ميافگنند . صداي شيطان درگوشهايم طنين ميافگند . به گريه مبافتم ، با خودم تنها گريه ميكنم .مادرم خواب آلود ميايد :
ـ چه شده ؟
گريه كنان ميگويم :
ـ ميترسم ...
برادرم ميايد ، خنده كنان در گوشم ميگويد :
ـ ديوانه ، مزاح كردم .
پدرم هم ميايد ، از ديدن من ميافتد . اورا برميداريم و ميبريم سرجايش . من همچنان ميگريم . برادرم يك گيلاس آب و تابليتي را ميخواهد به پدرم بدهد تا حالش خوب شود . داكتر تابليت مخصوص داده است تا درچنين حالات برايش بدهيم . همين كه برادرم ميخواهد تابليت را به پدرم بخوراند ، دستش را با دستم محكم ميزنم ، تابليت ميافتد و برادرم جيغ ميزند :
ـ چرا ؟
مادرم هم ميگويد :
ـ چرا؟
و من تابليت اصليش را ميدهم . پدرم به حال آمده است . حيران حيران سوي من ميبيند ، سوي من . درنگاه هايش ميخوانم كه فهميده است راز بزرگي را كشف كرده است . ميبينم كه او از چشمهايم به اين راز پي برده است . ميگريد ، قطره هاي اشك روي ريش سپيدش ميچكند و شانه هايش از گريه تكان ميخورند .
مادرم ميپرسد ؟ ـ چرا ؟ ميگويم :
ـ او به دواهاي پدرم بلدنيست . قريب بود دوار ديگري را بدهد .
مادرم كنه سخنهايم را درك نميكند و برادرم به خاطر براتش ميگويد:
ـ من خيال كردم كه دوايش همين است .
و ميرود به اتاق ديگر ...
پدرم لحظه ي دراز ميكشد . مادرم هم ميرود سرجايش و قرآن را ميگشايد و پيچ پيچ كنان به خواندن آن شروع ميكند . من پهلوي پدرم مينشينم . پدرم ميپرسد :
ـ عارفه ، برق آمد ياني؟ ميگويم :
ـ ها ، آمده .
باز ميپرسد:
ـ كتابم را يافتي ؟
گريه كنان ميگويم :
ـ ها ، يافتم .
به سويم مينگرد . ميخواهد چيزي بگويد ، يادش ميرود . و هيق هيق به گريه ميشود . شانه هايش ميلرزند و اشكهايش روي ريش سپيدش ميچكند :
ـ شاعر را كشتند ، شاعر را ...
و بعد سويم خيره خيره مينگرد ، گريه كنان به موهايم دست ميكشد و و نميدانم چرا ميگويد :
ـ خير است ، جوانها احساساتي و كم عقل اند .
با حيرت سوي پدرم مينگرم و هيقس كنان ميگريم . وحشتزده ميشوم ، مثل اين كه پدرم به همه چيز پي برده است ....
حوت 1375 پشاور