پست ثابت
به وبلاگ هیچکس می نویسد... خوش امدید
اینجا من تموم متن هایی که می نویسم میذارم.
به وبلاگ هیچکس می نویسد... خوش امدید
اینجا من تموم متن هایی که می نویسم میذارم.
گویی اگر هزاران سال هم درد هایم را در بدنم زندانی کنم, هیچ فایده ای ندارد باز
هم از یک جا بیرون می زنند
بی انصاف ها حتی مهلت ترمیم هم نمی دهند , ولی من مثل همیشه می مانم , باز
هم در راهی قدم میگذارم که در پایان از نفس افتاده باشم
دیگر به نظرم اشکال از دردهایم نیست اشکال از من است که احساسشان میکنم
گاهی فقط کافی است احساس نکنی , متاسف نباشی و
دردهایت را با لبخند بکشی
این عکس چندوقت پیش دیدم خیلی خوشم اومد
یادتون اومد کی هستن
سارا-سهیل-سامان بازیگرای سریال تولدی دیگر........
چه زمان زود گذشت باروم نمیشد اینا برامون خاطره بشن
همیشه اخرین ضربه راکسانی میزنند که بیشتر دوستشان داری
هرچه برای بودنت بیشتر زحمت میکشی بیشتر نمی بینندت
مهم نیست که چه قدر خوب باش همیشه کسی بهتر از تو پیدا می شود
وچه بی معناست خوب بودنشان وقتی هیچ گاه فرصت بد بودن را نداشتند
بعضی از دردها انقدر محکمند که از دردشان فریاد می کشی
اما بعضی های دیگر انقدر محکم ترند که از دردشان خفقان میگیری وسکوت میکنی
هیچ گاه سکوت نشان رضایت نیست شاید کسی دارد زیر دردهای محکم خفه میشود

حال گرفته ی این روزهایم را به تمسخر میگیرند
انها که از همان ازل همه چیز داشتن
وبی نیاز بودن از دوست داشتنت
همان ها که غصه هایشان شادی بی حد وحصر ما به حساب می امد
همان ها دوست داشتنت را به تمسخر میگیرند
و در این فاصله ها نمیتوانم بودنت را حس کنم
نیاز خواستنت هست گرچه خودت نیستی
وگاه احساس میکنم تو هم با انهایی
همان ها که بدون دوست داشتنت درکنارت ماندن
و فریادم هایم را باسکوت جواب میدهی
از شنیدن سکوتت خسته شده ام
خوب میدانم وقت فراموش کردن رسیده
ای کاش کلمات اخرمان سکوت نمی بود
شاید اینگونه هنوز نرفته دلم برایت تنگ نمیشد
برای صدایی که هر لحظه منتظر بودم و هرگز نشنیدم
فقط خدا حال و حوای این روزهایم را میداند
نه, شاید حتی خدا هم نمیداند............
رنگ تکرار هر روزم را سیاه تر میکند
حتی دیگر شادی هم مرا شاد نمیکند

صدای سکوت از اینجا شنیده می شود
و چ قدر دلم برای نبودن تنگ شده
چ قدر دلم برای جمله ی ((وخدایی که در این نزدیکی است)) تنگ شده
حال وهوای این روزهایم فقط یک معجزه میخواهد
ومن چ قدر از یک معجزه فاصله دارم
باز مانند خاطرات گذشته ام تنها میمانم
بدون هیچ عابری که بودن را به من یاداور شود
دارم می میرم از زخمت اما بازم می خندم
هر دم عاشق می شم و بازم بهت دل می بندم
نه انگار دیگه دردم جلو دار حس وحالم نیست
تا ته خط میرم با اینکه هیچکی یارم نیست
من با این غصه با این حس پاک عاشقی زندم
ترسی ندارم اگه یه روز واسه این زخم مردم
من تا اونجا میرم که فقط واسم غصه ت بمونه
اخه یکی گفت این واسه عاشقامثل معجزه میمونه

چندروزیی ست به دنبال آسمانی میگردم
اما نه ان آسمانی که مانند سقف است
نه آن آسمانی که هرگاه دلش میگیرد برایمان میگرید و تنها دلتنگیمان را زیاد می کند
نه آسمانی که یک رنگ آبی بیش ندارد
نه آن آسمانی که انقدر دور است که هرگز دستت به آن نمیرسد
دنبال آسمانی نزدیک تر هستم
آسمانی درست به رنگ زندگی
آسمانی از جنس تمام نداشته هایم
آسمانی از جنس آرزوهایم.......

باز باران دلتنگی های روزمره ام به بام قلبم میخورد
حتی دیگر فکر اغوشی برای گریستن نیستم
چند وقتی است به این دلتنگی های محض عادت کردم
تنها چیزی که برای ارامش نیاز دارم فراموش کردن نفس کشیدن است
اینجا,در دنیایی که ندیدنی ها و دیدنی هایش تو را به اتش میکشد
دنیایی که بود و نبودت به اندازه ی یک سنگ قبر تفاوت دارد
وتنها چیزی که از تو باقی می ماند جمله ی : ((هی......فلانی هم رفت!!!!!)) است
و تو هر لحظه با مرگ زندگی میکنی
با مرگ متولد میشوی
وبا مرگ میمیری
اینجا دنیایی است که دلتنگی را با مرگ می سنجند
ومن تا سر حد مرگ دلتنگم
و شاید کمی بیشتر.........

کجای قصه قافیه ر باختیم؟
ما که با همه بدی هاش ساختیم
کجا بود که اشک جای ما ر گرفت
دلمون از زمین و زمان و خدا هم گرفت
کجا بود که سرنوشت ما ر به بازی گرفت
همه دنیامون با نامردی گرفت
دم اخر چیزی جر جنون نمونده
انگار هیچکی غم از تو چشامون نخونده
کجا بود که از هق هق گریه خوابمون گرفت
وقتی بیدار شدیم دیدیم یکی جامون گرفت
کجا بود که فهمیدیم بازی نکرده باختیم
از ادمای اطرافمون یه اهریمن ساختیم
کجا بود که دیگه جایی واسه موندن نبود
به جز چندتا شعر از ما چیزی نموند
کجا بود که جای فریاد سکوت کردیم
چشما ر بستیم و با اغوش باز سقوط کردیم

تو را هم چون مرگ فرداها دوست دارم تورا هم چون خواب و رویا دوست دارم
من لحظه لحظه های این لحظه های پوچ را بیش از تمام آسمانها دوست دارم
تو را هم رنگ عاشقی می بینم و من برای پاکی عشقم تو را دوست دارم
من نه دیگر غرق تو می شوم نه خود زیرا همین جمله دوست دارم را دوست دارم

برای قلب یخی زمستان ناراحتم
و از غصه ی زمین دارم می میرم
من از گلهای بهاری هم ناامیدم
از رنجی که زمستان می کشد
زمستان برای تولد گل می میرد
وما برای رفتن سپیدی زمستان لحظه شماری می کنیم
به خیال خودمان بهار زیباست.......
زمستان از رنج گلهای مرده می میرد
او با بازی روزگار اشنا نیست
وهر سال گول درخت های خوابیده را میخورد
همیشه همین گونه بوده ما سپیدی های زندگی را به امید رنگ بهتر عوض می کنیم
ای کاش امسال به زمستان بگویم در بهار چه خبر است
شاید امسال دیگر زمستان نرود
ای کاش گلها یاد بگیرند در سرما هم بروین

ای کاش یکی بود تو قلبم که من واسش می مردم
اینقدر عاشقش بودم که حتی واسش قسم میخوردم
ای کاش یکی بود من اسمش رو تنم هک میکردم
یه دنیا عاشق بودم وبازم به عشقم شک میکردم
ای کاش یکی بود از یادش شبها خوابم نمی برد
شاید این شکلی این دلم از تنهایی اینجا نمی مرد
ای کاش یکی بود یکم زندگی کردن یادم میداد
حتی اگه با این زندگی هر لحظه ش زجرم میداد
ای کاش یکی بود ای کاش هام از چشام میخوند
خسته شدم اینقدر حرفام توی شعرام زندانی موند
