khoda hafeziii

salam be dostaye golam

mikhstam az hamaton khoda hafeziii konam chon az shoroye sale tahsili diiige nemitonam biyam weblog...

age tatilat shod miyam o be web sar mizanam o nazarateton ro taid mikonam...

hamaton ro dos daram...

be omide didar...


ye khabare jadid!!!

in ja rashte...

tabestone...

hava sarde...

darim yakh mizanim...

شاهنامه


به نام خداوند ويروس گارد

كنون رزم Virus و رستم شنو   دگرها شنيدستي اين هم شنو
كه اسفنديارش يكي Disk   داد بگفتا به رستم كه اي نيكزاد
در اين Disk باشد يكي فايل   ناب كه بگرفتم از Site افراسياب
چنين گفت رستم به اسفنديار   كه من گشنه نون سنگك بيار
جوابش چنين داد خندان طرف   كه من نون سنگك ندارم به كف
برو حال مي كن بدين Disk, هان!   كه هم نون و هم آب باشد در آن
تهمتن روان شد سوي خانه اش   شتابان به سوي رايانه اش
چو آمد به نزد Mini Tower اش   بزد ضربه بر دكمه ي Pawerاش
دگر صبر و آرام و طاقت نداشت   مر آن Disk را در Drive اش گذاشت
نكرد هيچ صبرو نداد هيچ لفت   يكي List از Root ديسكت گرفت
درآن Diskديدش يكي File بود   بزد Enter آنجا و اجرا نمود
كزان يكDemo شد پس از آن عيان   ابا فيلم و موزيك و شرح و بيان
به ناگه چنان سيستمش كرد Hang - كه رستم در آن ماند مبهوت و منگ
چو رستم دگر باره Reset نمود   همي كرد Hang و همان شد كه بود
تهمتن كلافه شد و داد زد   ز بخت بد خويش فرياد زد
چو تهمينه فرياد رستم شنود   بيامد كه ليسانس رايانه بود
بدو گفت رستم همه مشكلش   وز آن Disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قيچي و ريش   يكي ديسك Bootable آورد به پيش
يكيToolkit اندر آنDisk بود   بر آورد آن را و اجرا نمود
همي گشت Hard,Toolkit اندرش   چو كودك كه گردد پي مادرش
به ناگه يكي رمز Virus يافت   پي حذف امضاي ايشان شتافت
چو Virus را نيك بشناختش   مر از Boot Sictor برانداختش
يكي ضربه زد بر سرش Toolkit   كه هر Byte آن گشت هشتاد Bit
به خاك اندر افكند Virus   را تهمتن به رايانه زد بوس را
چنين گفت تهمينه با شوهرش   كه اين بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خريت مكن   ز رايانه اما تو صحبت مكن
قسم خورد رستم به پرر نگيرد دگر Disk از اسفنديار

شروعی مجدد !!!

سلام ................................................


من اومدم دباره به این وب یه حالی بدم .

خوب خوب خوب باید بگم که قالب ما عوض شد ، لینک ها سرو سامان داده شدن ، 2 لوگو طراحی شد ، راستی حتما لوگویی که در سمت راست بلاگ می بینید در وبلاگ خود بزارید ( کد لوگو در ادامه مطلب ) ، ما آماده تبادل لینک هستیم ، از این به بعد هم این وب زود به زود آپ میشه . ( راستی نظرات خودتون رو در باره تغیرات جدیده وبلاگ بگید ) .

با تشکر از خودم ( 4lir324 ) و محمد !


ادامه نوشته

زندگی شاید ...

ظرف پر آب زنی بود که در قبرستان

روی آرامش یک مرد بزرگ

بی صدا خالی شد

زندگی شاید

شاید آن مدرسه ی بی در بود

شاید آن لحظه که با میز هم آغوش شدم

زندگی یک خط بود

زندگی شاید

دختری بود که در خاطره ها

به بلوغ تن او چسبیدم

شاید آن لحظه که با بوسه ی او مست شدم

زندگی یک لب بود...

یه وب باحاله دیگه

سلام دوستان

من و دوستانم یه وبلاگ درست کردیم که خوشحال میشم در اون وبلاگ هم بهم سر بزنید

در این وبلاگ اخبار جدید هنرمندان رو داریم

ادرس(www.ofdr.blogfa.com) هستش

خوشحال میشم سر بزنید

همیشه لبخند بزنید چون...

                                                            لبخند         
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.

هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.
او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد ...

و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند
و مردم از او کناره گیری می کردند.
قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر
اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد
که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند
او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت
و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

داستانی از کوروش بزرگ

                        دعای کوروش
روزی بزرگان ایرانی ومریدان زرتشتی از کوروش بزرگ خواستند که برای ایران زمین دعای خیر کند وایشان بعد از ایستادن در کنار اتش مقدس اینگونه دعا کردن:


خداوندا اهورا مزدا ای بزرگ آفریننده آفریننده این سرزمین
بزرگ،سرزمینم ومردمم راازدروغ و دروغگویی به دور بدار
بعد از اتمام دعا عده ای در فکرفرو رفتند واز شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه دعانمودید؟فرمودند:چه باید می گفتم؟ یکی جواب داد :برای خشکسالی دعا مینمودید؟

کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خوشکسالی ...

انبارهای اذوقه وغلات می سازیم

دیگری اینگونه سوال نمود: برای جلوگیری از هجوم بیگانگان دعا می کردید ؟

ایشان جواب دادند: قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم

گفتند:برای جلوگیری از سیلهای خروشان دعا می کردید ؟

پاسخ دادند: نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم

و همینگونه سوال کردندوبه همین ترتیب جواب شنیدند...


تا این که یکی پرسید: شاها منظور شما از این گونه دعا چه بود؟!

وکوروش تبسمی نمودند واین گونه جواب دادند :
من برای هر سوال شما جوابی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر گردم واقدام نمایم؟ پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم...که هر عمل زشتی صورت گیرد باعث اولین آن دروغ است

تاثیر رفتار بد و خوب

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .
علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :
در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.
جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .
سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت :
خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است .
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده
و از درد به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم .
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود .
سقراط پرسید :
به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی ؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت .
و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم .
سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی .
آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟
و آیا کسی که رفتارش نا درست است ، روانش بیمار نیست ؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود ؟
بیماری فکری و روان نامش غفلت است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد .
و به او طبیب روح و داروی جان رساند .
پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده .
" بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است . "

نگرانی هرگز!!!

فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی كه دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی: اینكه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشی