شل سیلور استاین

سوال گورخری


از گورخره پرسیدم


« توسفیدی و راه راه سیاه داری،

یا اینکه سیاهی و راه راه سفید داری؟ »


گوره خره به جای جواب دادن پرسید:


« تو خوبی فقط عادت های بد داری،

یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟


ساکتی بعضی وقت ها شیطونی،

یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می شی؟


ذاتاً خوشحالی بعضی روزها ناراحتی،

یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟


لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه،

یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟


و گورخر پرسید و پرسید و پرسید،

و پرسید و پرسید، و بعد رفت.


دیگه هیچ وقت از گورخرها دربارهء راه راهاشون

چیزی نمی پرسم.


***************************


لستر


جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند

به لستر گفت : یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به 46 یا 52 یا...

به هر حال 

از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر


تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

5 میلیارد و هفت میلیون و 18 هزار و 34 آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر


در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق می زدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!






خیال خام

رهــایــم كــن

تنــها

بــا همــین خیــال خــام

كــنــار رویــای بــودنــت . .

می خــواهــم

بــه حــال خــودم بــاشــم . . .


بــا خیــالــت همــیشــه

خــنــده هســت

بــوســه هســت

شــادی هســت


انــگــار همــه چیــز

بــوی خــوشبــختی میــدهــد . . .


دلــخــوشی هــایــم كــوچــك

و دلــم قــانــع اســت . . .


از روزی كــه خیــالــت اینــجاســت

آینــه را هــم پــاك نكــردم

مبــادا

چشــم در چشــم ِ حقیقت شــوم


اصــلا

حــقیــقت بــاشد سهــم تــو

خیـــال خـــام بــرای مــن

فــقــط

رهــایــم كــن . . .


گیلدا ایازی

من یک دختــــــــــــرم

من یک دخـــترم!!

خالقم به نامم سوره ای نازل کرد.

من یک دخترم!!

با تمام مردانگیت نمی توانی بفهمی صورتی برایم یک دنیاست...

نمی توانی بفهمی عشق به لاک قرمز را...

گریه کردن بدون خجالت..

نماز با چادر سفید را...

درک کردنش در توانت نیست!!

منم لیلای عشق و زلیخای انتظار....

من یک دخترم!!!!!!!!!!!

............................

خطا از مــــــن است

خـطا از مـــــن است


از مـن که سالـهاست گفته ام "ایــــاک نـعبد"


امـا به دیـگران هـم دل ســپرده ام


ازمـن که سـالهاست گفته ام "ایـــــاک نستعین"


امـا به دیـگران تـکیه کرده ام


امــا رهایم نکن


بیش ازهـــمیشه دلـــــتنگم


به انـدازه تمــام روزهای نـــبونم


خـــــــدایا!رهایم نکن



تو چه گفتی سهراب؟


قایقی خواهم ساخت …


با کدوم عمر دراز؟


نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند


با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد


سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت


پس بگو ای سهراب … شعر نو خواهم ساخت


بیخیال قایق ….


یا که میگفتی ….


تا شقایق هست زندگی باید کرد؟


این سخن یعنی چه؟


با شقایق باشی…. زندگی خواهی کرد


ورنه این شعرو سخن


یک خیال پوچ است


پس اگر میگفتی …


تا شقایق هست، حسرتی باید خورد


جمله زیباتر میشد


تو ببخشم سهراب …


که اگر در شعرت، نکته ای آوردم، انتقادی کردم


بخدا دلگیرم، از تمام دنیا، از خیال و رویا


بخدا دلگیرم، بخدا من سیرم، من جوانی پیرم


زندگی رویا نیست


زندگی پردرد است


زندگی نامرد است، زندگی نامرد است

...

ایــن روزها سخت مشغولم

مــادربزرگ میگفت

رد پـــای عــشق را دنبال كنی

مــیرسی آخــر دنیا - نـوك كوه قــاف

بــه شــهری كـه هـمه آدمـهایش خــوشبختند

...

رد پای عشق را دنبال میكنم 

اما انگار آخرش به آسمان رسیده

...

خــوب شد مــادربزرگ دیـگر نیست

تــا ببیند

شــهر خــوشبختی را بـه آسـمان بـرده اند

و دیـگر هــیچ جـای زمـین هـیچ آدم خــوشبختی نیست

حتی نوك كـوه قـــــاف

.. 

ایـن روزها سخت مشغولم

دنبال كـسی مـیگردم كـه پرواز بلد باشد

گیلدا ایازی

.........................................


دلتنــگـم...

دلتنـــــگ کسی کـــــه

گردش روزگــــارش به من که رسیــــد

از حرکـت ایستـاد...

دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید...

دلتنگ ِ خود َم...

خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم اش کـرده ام ...

گذشت، دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار … یک بار از یاد … یک بار از دل … و یک بار از دست

دلتنــگـم...

......................................

برای دل خـــودم مے نویسم ...


برای دلتنگــے هایــم


برا ی دغدغــہ های خـــودم


برای شانہ ای کہ تکیہ گاهــم نیستــــ !


برای دلے کہ دلتنگم نیست ...


برای دستے کہ نوازشگــ ـــر زخـم هایم نیست ...


برای خودم مے نویســـم !


بمیـ ــرم برای خـ ـودم کہ اینقـــدر تنهاستـــ !.!.!.!



دلم کمی خدا میخواهد...

 دلم کمي خدا مي خواهد.

 کمي سکوت

کمي آخرت...

دلم دل بريدن مي خواهد...

کمي اشک ...

کمي بهت...

کمي آغوش آسماني...

دلم يک کوچه مي خواهد بي بن بست!! و يک خدا!!

تا کمي با هم قدم بزنيم ..

فقط همين!!

................................................

  ایــــــن روزهـــــــا
    پــــــــــــارو را رهــــا کــــــرده ام و
  دراز شــــــده ام
    کــــف قـــــــایـــقی معلــــــــق
     کــــه بــــه هیـــــچ کجــــا نمــــی رود..

.................................................

سوت وکــــــور

شـــاید تنهــایی مــن در ظلــمت شــب بــود


 کــه ایـن کلـمه ی بـی جـان پـر از روح را سـاخت .


شــاید هـم گـریزی بـود بـر هـزار راز نـهان 


کــه بـگوید راز تنهـایی و سـکوت را 


و بـگوید چـه رازی اسـت در سـوت و کـور خانه


آری حــال میــدانم  


ســوت و کــور یـعنی چـه !


یعنــی ســـکوت و تنهــایی 


کنــار وحشــت یــک راز نهــان .!!!........

کسی که همیشه هست..........

کسی که همیشه هست..........

پشت سرش را نگاه کرد.

 سیاهی لشکر فرعون را میشد دید.

پیش رویش امواج خروشان نیل بود

و کنارش جماعتی از بنی اسرائیل که باورش کرده بودند

 وبه حرف هایش ایمان اورده بودند.

حالا اما درست وسط معرکه،

جایی که ایمانشان در معرض محک بود،

کم اورده بودند و گفته بودند:کار ما دیگر حتما تمام است.....

همه وجود مرد را اما ایمانی غریب اکنده بود.

 دوباره پیش رو وپشت سرش را نگاه کرد.

دلش تکان نخورد.

فقط گفت:محال است خدا من را توی این حال تنها بگذارد.

گفت:پروردگار من با من است.حتما راهی را نشانم خواهد داد....

چند دقیقه بعد قاصد وحی پیام اورده بود که عصایت را به نیل بزن.

چند دقیقه بعد ترش،

همان امواج خروشان،ناباورانه،

راه را برای مرد وهمراهانش باز کرده بودند.

****************

خواستم بگویم خوب میشد اگر گاهی ما هم درست وسط معرکه هایی

 که درست پیش رو وپشت سرمان بسته است،

همان جایی که فکر میکنیم دیگر راهی نمانده،

همان جایی که دورو بری ها هم از شرایط نا امید شده اند،

همان توقفگاه های تلخ یاس،

با یقین بگوییم:کسی هست که همیشه هست.

کسی هست که وقتی قدم های ادم راست باشد،

توی تنگنا وبن بست نگذاردش.

کسی هست که همیشه توی لحظه های سخت قاصد بفرستد،

راه را نشان بدهد،

روزنه امید را باز کند.

منبع:همشهری جوان

...................................................................

بچه ها تبریک

ماه قشنگ رمضان شروع شد

دوباره لحظه های قشنگ افطار شروع شد

چای نبات 

خرما 

سفره های رنگی

بوی غذا دم دمای اذان

تشنگی های اعصاب خورد کن

قیافه های خوابالو سر سفره سحری

ثانیه شمار سحر

لیوان اب نصفه و صدای الله اکبر

بیداری های شبای قدر

.

.

.توی این شبای قشنگ وبیاد موندنی منو دعاکنید

ب دعاتون محتاجم

خداوند همه چیز میشود ،همه کس را

خداوند همه چیز میشود ،همه کس را


به شرط اعتقاد،

به شرط پاکی دل،

به شرط طهارت روح،

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

.

قلبهایتان را از هر احساس ناروا ،و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف،

و زبان هایتان را از هر گفتار نا پاک و دست هایتان را از هر الودگی در بازار.


 وبپر هیزید 

از نا جوانمردی ها،

نا راستی ها،

نا مردی ها

.

.

.

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سر سفره شما ،

با کاسه ای خوراک وتکه ای نان می نشیند

.

در دکان شما کفه های ترازو هایتان را میزان میکند

.

ودر کوچه های خلوت شب با شما اواز میخواند


مگر از زندگی چه میخواهید،که در خدایی خدا یافت نمیشود.


"ملاصدرا"