خوش آمد گویی:

دِلَــمــ
یِــــکـــ جــایــــِ دِنــــجــ میـــخواهَـــد
آرامـــ و بــیــ تَـنـِشـــ
جایـــی باشَــــد غـــیر اَز اِیـــن کُــــنجـــ تَنــــهــاییــــ
تــــا آدَمــــ گــــاهــیـــ آنـــجـــا آرامــــ بـــگیــــرد
مَثـــَلا: "اغــــــوشــــــ تــــــــــو"
زیاده خواه نیستم !
جاده ی شمال
یک کلبه ی جنگلی …
یک میز کوچک چوبی
با دو تا صندلی
کمی هیزم، کمی آتش،مهِ جنگلی
کمی تاریکی _ محض،
کمی مستی،کمی مهتاب…
و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار …
…تـو باشی،مـن باشم و …هــیچ !
دنــــیــا هــم ارزانی خـــودشـــــان …
هـیچ حسـے
قشنـگ تَـر از ایـن نیـست
کـﮧ وقتـے بـآهـآش قَهـرے
نصف شَـب
یهـو یـﮧ اس اَزَش میـآد
کـﮧ نوشتـﮧ :
اَصلاً مَعلـومـ هست چـرـآ ایـن وقتِ شَـب بغـَل ِ مَـن خـآلیـﮧ ؟
موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت.موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید :
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت :
- بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند و خداوند به من گفت: «همسر تو گوژپشت خواهد بود»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن»فرمتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید. او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
نتیجه اخلاقی:
راست است که دخترها از گوش خام می شوند و پسر ها از چشم.