







ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻓﯿﻘﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻋﻮﺍ ﮐﺮﺩ ﻭ ۶ﻣﺎﻩ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﯼ
ﺭﻓﯿﻘﺶ ﻣﻮﻧﺪ،ﺑﻌﺪ ۶ﻣﺎﻩ ﮐﻪ ﺳﺮ ﮐﻮﭼﻪ ﻭﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ۱
ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺗﯿﮑﻪ ﻣﯿﻨﺪﺍﺯﻩ ﻭ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﺵ ﻣﯿﮕﻦ: ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮ
ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻓﯿﻘﺖ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ۶ﻣﺎﻩ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﺶ ﻣﻮﻧﺪﯼ. ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ
ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﺮﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﻋﺮﻕ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﻣﯿﮕﻪ
ﻣﻦ ﺧﻮﺍﻫﺮﺗﻮ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻢ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺗﯿﮑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﺭﻓﯿﻘﺶ ﻫﻢ
۱ﭘﯿﮏ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ ﻭ ﻣﯿﮕﻪ: ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺭﻓﯿﻘﯽ ﮐﻪ ۶ﻣﺎﻩ
ﺧﻮﻧﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯼ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻧﮑﺮﺩ ﮐﻪ
ﺑﺸﻨﺎﺳﺘﺶ

دوقلب در گذر از سیاهی های شب
به دام عشق در می افتند
دو قلب که هرگز
فرصت دیدارشان نیست

خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا!
پیش خود می گفتم تویی نیمه گمشده من، اما بعد فهمیدم که هم تو را گم کرده ام هم نیمه ی دیگر خودم
خواستم خزان زندگی ام را بهاری کنی ، بهار نیامد و همیشه زندگی ام رنگ پریشانی داشت
به ظاهر قلبت عاشق بود و مهربان ، اما انگار درونت حال و هوای پشیمانی داشت
خواستم همیشگی باشی ، اما دل کندی از من خسته و تنها!
بدجور شکستی قلبم را ، من که به هوای قلب با وفایت آمده بودم ، بدجور گرفتی حالم را
اگر باشی یا نباشی فرقی ندارد برایم ، حالا که نیستی ، میبینم چقدر فرق دارد بود و نبودت
روزهای با تو بودن گذشت و رفت ، هر چه بینمان بود تمام شد و رفت ، عشقت را
به خاک سپردم و قلبت را فراموش ، اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم نشده
خاموش!
بینمان هر چه بود تمام شد ، آرزوهایی که با تو داشتم همه نقش بر آب شد ، این خاطره های با تو بودن بود که در دلم ماندگار شد
ماندگار شد و دلم را سوزاند ، کاش هیچ یادگاری از تو در دلم نمی ماند
خواستم همسفر قلبم باشی نه یک رهگذر بی وفا ، من چقدر ساده بودم که قلبم را به تو سپردم بی هوا!
ماندنی نبودی ،تو سهم من نبودی ، رهگذری بودی که سری به قلب ما زدی ،آن راشکستی و رفتی…

با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد میپذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار میکشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را میباید ببخشی .
زن با کمال میل میپذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن میپذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته
باشی و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون
پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت
به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی
واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی به مقصد رسید کیفش را گشود
تا کرایه را بپردازد.نامهای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر میکردم احمق باشی ولی نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر
احمق باشی.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا
مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریههای سنگینشان نجات یابند !
هیچ گاه فکر نمی کردم جزء بعضی ها شوی!!!
که دل می برند ودل می شکنند...
نمی دانی دل شکستن چه دردی دارد...آرزو دارم دردش را بچشی
تا حالم را بفهمی!!!
شکستن دل یک طرف
این که سراغ شکسته هایش را نمی گیری یک طرف...
ولی من با شکسته های دل دنیای دارم
دنیایی پر از تنهایی...
راضیم به این دنیا
چون خدارا دارم و بس...!!
پسر به دختر گفت: دوسم داري اشك از چشماي دختر جاري شد.
ميخواست بره كه پسر دستشو گرفت،اشكاشو پاك كرد و گفت:
اگه دوسم نداري اشكال نداره مهم اينه كه من دوست دارم و طاقت ديدن اشكاتو ندارم
دختر سرشو پايين انداخت و گفت: ميدوني چيه؟
من دوست ندارم!من...من بدجوري عاشقت شدم
پسر دستاي دختر رو رها كرد و با قيافه اي غمگين از دختر جدا شد
دختر فرياد زد: مگه دوسم نداري؟چرا داري ميري؟؟
پسر جواب داد:چون دوست دارم ميخوام تنهات بذارم.
دختر گفت:فكر كنم شنيده باشي كه ميگن عاشقي كه تنها باشه توي دنيا نميمونه!!!
تو كه دوست نداري من بميرم هان؟؟؟
پسر گفت آنقدر دوستت دارم كه نميخوام به خاطرمن مرتكب گناه بشي!چون ميگن عشق يه جور گناهه.
دختر گفت اما ععشق پاكه!
پسرفرياد زد:عشق پاك ديگه هيچ جاي دنيا پيدا نميشه و دختر را براي هميشه تنها گذاشت.
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم
سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به
وضوح حس می کردیم…
می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از
ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه
زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…
تا اینکه یه روز
علی نشست رو به رومو
گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که
دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر
تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس
راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…
گفتم:تو چی؟گفت:من؟
گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟
برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو
گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون
هنوزم منو دوس داره…
گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…
گفت:موافقم…فردا می ریم…
و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من
بود چی؟…سر
خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت
فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون
گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره
هردومون دید…با
این حال به همدیگه اطمینان می دادیم
که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…
بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو
می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…
علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از
ناراحتی بود…یا از
خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می
شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش
گفتم:علی…تو
چته؟چرا این جوری می کنی…؟
اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من
نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…
دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو
دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟
گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…
نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و
اتاقو انتخاب کردم…
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام
طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه
خودت…منم واسه خودم…
دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش
کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی
جیب مانتوام بود…
درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه
رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…
توی نامه نوشت بودم:
علی جان…سلام…
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم
ازت جدا می شم…
می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی
شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر
برام بی اهمیت بود که حاضر
بودم برگه رو همون جاپاره کنم…
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…
توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز
فردا پیرمرد به کافه رفت. دو ساعت از قرار گذشت، ولی پیرزن نیومد.
ازش پرسید: چرا گریه میکنی؟
پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:
بابام نذاشت بیام!!!
خواستنِ دوبارهٔ بعضی از آدمها ، مثل پیکِ آخر مشروبه
نمیدونی بخوری حالتو بهتر میکنه یا بالا میاری …!
جو دانشگاه رو مریم و دوست داشتنش تاثیر گذاشته بود هر موقع از
دانشگاه بر میگشت و جواد میرفت پیشش یا میگفت خسته ام یا درس دارم
یا به بهونه های مختلف جوادو بی محل میکرد تا یک سال جوادو دور داد تا
اینکه تو جمع جلو همه گفته بود من قصد ازدواج ندارم و بهتره جواد بره زن
بگیره و فکر منو از سرش بیرون کنه اصلا کسی باورش نمیشد مریم بتونه
همچین حرفی بزنه جواد بلند شده بود گفته بود مریم تو این حرفو جدی
زدی؟ مریم هم گفته بود پسرخاله من تا دانشگاهو تموم کنم چهارسال
طول میکشه بهتره به فکر دختر دیگه ای باشی این برا هر دومون بهتره جواد
گفته بود شوخی رو دیگه بس کن مریم هم گفته بود من هیچوقت انقد
جدی نبودم جواد گفته بود نکنه من کاری کردم که ناراحت شدی؟ اونم گفته
بود تو کاری نکردی من بدرد تو نمیخورم اینو گفته بود و از خونه زده بود بیرون
جواد رفته بود دنبالش و تو خیابون با هم دعوا کرده بودن جواد بهش گفته بود
تو چت شده؟ چرا بیربط حرف میزنی؟ این بازیو تمومش کن و برگرد من
نمیتونم بدون تو زندگی ولی قلب رئوف و نازک مریم از سنگ شده بود به
جواد گفته بود اگه ادامه بدی خودمو می کشم جواد با گریه گفته بود کی
مریم قشنگ و مهربون منو از من گرفته؟ مریم گفته بود کسی نگرفته ما مال
هم نبودیم و اون موقع بچه بودیم و عشق چیز پوچ و بی فایده است و حالا
پول حرف اول رو می زنه جواد گفته بود خب منم پول دار میشم منم میرم
دانشگاه مریم هم گفته بود ما به درد هم نمی خوریم و دیگه هیچ وقت
سراغ من نیا ، بعد از این هر کاری پدر و مادر هردوشون کردند که مریم
راضی بشه مریم زیر بار نرفت که نرفت این وسط جواد خودشو باخته بود و
رفته بود سراغ قرص های روان گردان برای آروم کردن خودش درسشو ترک
کرده بود و کارش شده بود مصرف قرص. مریم هم که اصلا به فکر جواد نبود
، مریم بعد از دو سال از دانشگاه با پسر دیگه ای ازدواج کرد که مهندس بود
حالا جواد عشق خودشو میدید که با پسر دیگه ای داره می ره گردش و ازا
ینی که هست بدتر میشد اینجا بود که پدر مادر جواد اونو برده بودند به یک
مرکز درمان و جواد خودش هم تصمیم گرفته بود دیگه به مریم فکر نکنه و
زندگیشو دوباره درست کنه بعد از تقریبا چند ماه جواد سلامتی خودشو به
دست اورد و درسشو دوباره شروع کرد و درس میخوند برا کنکور دیگه کار
نمی کرد و فقط درس میخوند انگیزه هاش چندبرابر شده بودند ( اینایی که
میگم تو چند سال اتفاق افتاده بود و منی که دارم می نویسم خودم
احساساتی شدم سرنوشت چه کارایی که با آدم نمیکنه) بعد از امتحان
کنکور جواد مهندس عمران قبول شده بود و دیگه زندگیش از این رو به اون
رو شده بود جواد قرص خوار با توکل به خدا و اراده محکم و کمک پدر و مادر
و دکترا سالم شده بود و برا خودش شده بود مهندس جالب تر این این بود
که شوهر مریم فردی چشم چرون و شکاک بود و همش چشمش دنبال
دخترای مردم بود و اجازه نمیداد مریم که به خونه پدر و مادرش حتی بره
همیشه گوشی مریمو چک میکرد حتی چند بار مریمو زده بود درسته که
شوهرش پولدار بود ولی نه از پولش بهره می برد و نه از وجود خودش
شوهرش چون خودش خراب بود به زنش هم شک می کرد مریم چون به
جواد پشت کرده بود و با عشقش بازی کرده بود همش میگفت حقمه باید
سرم بیاد وقتی به کارایی که با جواد تو بچگی هاشون کرده بود وقتی به
دوست داشتنی هایی که بینشون بود فکر میکرد آرزوی مرگ میکرد که چرا
اینقدر در حق جواد بد کرده ولی روش نمی شد که از شوهرش جدا بشه
چون همه بهش زخم زبون می زدند آخر نتونست طاقت بیاره و به شوهرش
گفته بود من نمیخوام دیگه باهات زندگی کنم مریم با چشمی پر از اشک و
خون برگشته بود خونه پدر و مادرش و آخرش از شوهرش جدا شد حالا
خوبه که بچه دار نشده بود ولی روحیشو به کلی از دست داده بود
دانشگاهشو هم تموم نکرده بود بعضی موقع ها درس میخوند ولی مگه
زخم زبون مردم میزاشت درس بخونه و راحت باشه جواد هم از حالش باخبر
شده بود و یک روز رفت دیدنش و خیلی عادی و رسمی ولی روش نشد با
جواد روبرو شه بخاطر همین جواد رفته بود تو اتاقش و احوالشو پرسیده بود
مریم هم گفته بود حالی واسم نمونده که ازش بپرسی بعد گفته بود اومدی
اینجا که زجرکشم بکنی؟ آره من احمقم بی شعورم ، اصلا هر چی دلت
میخواد بگو جواد هم گفته بود نه من دیگه از دستت ناراحت نیستم تو
خواستی زندگی خودتو بکنی من اشتباه کردم که مزاحت می شدم عشق
چیز پوچ و بی فایده است این حرف مریمو داغون کرد بعد بهش گفته بود که
خودشو ناراحت نکنه و میتونه زندگیشو دوباره شروع کنه و دوباره باطراوت
بشه فقط اراده میخواد و توکل به خدا اینو گفته بود و خواسته بود بره ولی
مریم مانع شده بود و نذاشته بود یقه شو گرفته بودو بهش گفته بود من تو
رو میخوام من اشتباه کردم من بچه بودم گول اطرافیانمو خوردم بخدا هنوز
عاشقتم جواد که از شرم و خجالت قرمز شده بود زبونش بند اومده بود و
همینجوری نگاش میکرد بعد مریم گفته بود بیا ببین همش از تو نوشتم و
خاطرات بچه گیمون بعد دفتر خاطراتشو آورده بود و به جواد نشون داده بود
جواد که اشک از چشماش جاری شده بود بهش گفته بود من اگه دوستت
نداشتم هرگز پامو اینطرفا نمیذاشتم فقط دنبال یک فرصت میگشتم که بهت
بگم منم هنوز عاشقتم و هر کاری کردی رو فراموش میکنم تو مریم کوچولو
و قشنگ خودمی بعد بهش گفته بود همین امشب میام خواستگاریت تا
دیگه برای همیشه مال خودم بشی مریم از بس گریه کرده بود دیگه اشکی
براش نمونده بود و باورش نمیشد جواد بخشیدتش و هنوز دوسش داره بعد
از چند ساعت حرف زدن جواد تدارک خواستگاری رو چیده بود و مریمو برای
همیشه به ازدواج خودش دراورده بود.این هم داستان پر ماجرای جواد و مریم
ولی مردایی مثل جواد کم هستن و پول وعشق دو چیز جدا از هم هستن
پس هیچ وقت دچار اشتباه نشید.

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا
اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب
داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم
تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون
حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام
گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش
بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با
موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام
عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت
نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت
بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز
باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...

زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا” قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا”
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم….
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ….یک…دو…سه…چهار…همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه…هشتاد…هشتاد و یک…
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج …نود و شش…نود و هفت… هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمانکنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است
و دیوانگی همواره در کنار اوست.

همه دردم این بود
عشقش بودم وقتایی که عشقش نبود . . . !
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟
نگو مرا نمیخواهی ، منی که به پایت نشستم و با همه چیز ساختم
نگو مرا نمیخواهی ، تو نمیدانی از انتظار به تو رسیدن تا انتظار تو را دیدن همه ی موهایم سپید شد
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

آخر این دغدغه بازنده کیست؟
تا به کی در تنگناها زیستن
تا به کی در خلوتم بگریستن
تا کجا در امتداد بی کسی
تا به کی در حادثه دلواپسی
تا به کی در خاموشی در انزوا
جای من در این جهان آخر کجا؟

توروزگار رفته ببین چی سهم ما شد.....
ازعاشقی تباهی
اززندگی مصیبت
ازدوستی شکست و
ازسادگی خیانت

عزیزم حتے دیگر نمیخواہِم آرزویت باشم...
آرزو میڪنم
"او"
آرزوے تو باشد
و
آرزوی او...
"دیگرے"...
میدانیدبرای من نفرت انگیزترین کلمه دنیاچیه؟؟؟
دوستت دارم......
میدانیدبرای من یک زمانی قشنگترین کاردنیا چه بود؟؟؟
اینکه همیشه زودتراز اومیرسیدم ودیرتراز او میرفتم همیشه
شاهدآمدن ورفتنش بودم،اما اکنون برایم نفرت انگیزترین
کاردنیاست،چون پاکش میکنم ازمموری زندگی...همین!!؟؟

و گفتی که باید از هم جدا شیم
باید دیگه ما مال هم نباشیم
باید هر یک بریم به سمت یک راه
باید دیگه با هم همراه نباشبم
ولی من به جدایی تن ندادم
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم
بدون جون منی ، عمر منی تو
نباشی راهی جز مردن ندارم
به یادت میتپه قلب من هردم
بدون دنیای من باتو بهشته
نباشی این بهشت میشه جهنم
میدونم تو دلت یه جای دیگست
تو دستات جای من دستای دیگست
بدون اگه بخوای ازم جدا شی
میشم تنها ترین تنهای بی کس.....

وقتی دو نفر از هم جدا میشن ....
دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ؛
چون به قلب همدیگه زخم زدن !
نمیتونن دشمن همدیگه باشن ؛
چون زمانی همو دوست داشتن !
تنها میتونن آشنا ترین غریبه برای همدیگه باشن ...
بگین بباره بارون ، دلم هواشو کرده
بگین تموم شدم من ، بگین که برنگرده
بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم
برهنه زیر بارون ، خرابُ درب و داغون
از آدما فراری ، از عاشقا گریزون
بهش بگین شکستم ، بهش بگین بُریدم
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلألو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود

چیزی به فرو رفتنم نمانده ، چیزی به تمام شدنم نمانده ،
در سایه سنگینی که بر روی زندگی ام افتاده ، وزش نابودی را می بینم