همه چیو به خدا میگم




دانشکده در بیانیه خود به زبان عبری آورده است: این مسأله در حال حاضر در حال رسیدگی است و ما حمایت کامل و غیر مشروط از آزادی هنری دانشگاهی را اعلام می کنیم و هر گونه تعصبی را محکوم می نماییم!

به ادامه مطلب مراجعه کنید














(با من هر كاري كني)من مسلمانم مرا بکش وآن را هزینه های تحمیلی(اضافی) نام ده و دارائیم را
غارت کن, به وطنم تجاوز کن , راهبرم را تو تعیین کن ونام آن را دمکراسی بگذار.

مسابقه دختر شایسته جهان (Miss Universe) در سال 1952 با حمایت دونالد ترامپ، میلیاردر آمریکایی، یک سال پس از برپایی مسابقه دختر شایسته جهان (Miss World) راهاندازی شد.
به ادامه مطلب مراجعه شود

هزار رشته تو را به قرآن پیامبر پیوند زده است از بدایت تا نهایت قرآن تو را می خوانیم . هر آیه ای تلاوت نام و نشان توست گویی قرآن سرودی است که تو را باز می گوید.
کهف می خوانم ترنم لب های خاکی و خاکستری تو را بر نیزه تداعی میکنیم . فجر می خوانیم غروب عاشورا به تصویر کشیده می شود و نفس مطمئنه ای که خنجر زیر حنجر راضیه مرضیه به دوست می اندیشد
صافات می خوانیم ذبح عظیم تو را در (وقدینا بذبح عظیم) تجسم می کنیم . حج می خوانیم و (الذین اخرجو من دیارهم بغیر حق)بر زبانمان می گذرد و هجرت مظلومانه ی تو را یاد می کنیم .
و تکویر میخوانیم و می پرسیم (یاتی ذنب قتلت ) معصومیت تو را در قتلگاه غربت و عطش گریه می کنیم
یا حسین،قرآن پیامبر همه توصیف توست ، آیه ی مباهله ، سوره هل اتی ، آیه تطهیر ، آیه کهیعص ، قصه ی یوسف ، سرگذشت یحیی ، صبر ایوب ، داغ زکریا ، غم یعقوب و ...کدام قصه قصه تو نیست؟
تو تنها میراث دار پیامبر خاتم نیستی که همه ی میراث انییا در دستان توست. پیامبران در تو خلاصه شده اند.
بی تو رسم نبوت بر چیده می شد . آوای توحید خاموش و بی طنین می شد و ایمان و عدالت و حق در انزوای تاریخ گم می شد
خوب گفته اند اسلام با محمد وضع شد و با تو بقا یافت . تو پاسدار آیین محمدی و پیامبر پاسدار تو . با ایثار تو اسلام اقتدار و عزت یافت و ستم وخواری ذلت یافت
نام تو هم طراز اسلام است
یا حسین

روز مـحـشــر پـرسـیـد ز مـن رب جـلــــــــی
گفت تو غـرق گنـاهی؟ گفتمش یـا رب بلی
گفت پس آتش نمیـگیرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـک نمودم روی قلبم یا علی
یا علی

حسن صباح که نی نی بود انقدر شلوغ بود که پدرش از دستش دیوانه شده بود یه روز تو کمد باباش بود یه روز تو کابینت های مامانش و ... پدرش که دید این آدم بشو نیست از ری فرستادش به مدرسه امام موفق تو نیشابور شاید اونجا یه فرجی بشه
اما حسن کوچولو که خیلی اهل باند بازی بود با دوستای صمیمیش به اسم های عمر خیام و خواجه نظام الملک گروه سه یار دبستانی رو درست کرده بودن و ته کلاس می نشستن و معلما رو در همه ی زمینه های علمی و غیر علمی مچل می کردن!!!
یه روز تو حیاط مدرسه که حسن داشت تو لب تابش کامنتاشو پاسخ می دید یه دفعه چشمش افتاد به یه صفحه از فرقه اسماعلیه. حسنم که خیلی اهل باند بازی و فرقه بازی بود یه دل نه صد دل عاشق این فرقه شد و با اولین پرواز راهی مصر شد!!
وقتی به مصر رسید با خلیفه فاطمی جناب پریزدنت المستنصر بالله دیدار کرد . المستنصر که دیگه پیر شده بود و حال و حوصله کافی هم نداشت به پسر بزرگترش نزار گفت : نزار بابا پاشو بیا بشین جای من یه کمی هم تو حال کن آفرین گوگولی!!!
اما فرمانده سپاه مصر که خیلی با نزار حال نمی کرد مثل پدران و فرزندانش که همیشه تو کار کودتا بودن اینبارم کودتا کرد و مستعلی پسر دیگه ی المستنصر بالله را به خلافت نشاند
مردمم که بلا نسبت خر نیستن فهمیدن چه کلاهی سرشون رفته ریختن تو خیابونا نزارم که دید مردم پشتش هستند پا شد رفت پیش داداشی و گفت از جای من پاشو!!!
مستعلی هم که شوخی سرش نمی شد داد نزار رو به دست جلاد ها تا پس از یک سونوگرافی طولانی مدت روحشو از جسمش جدا کنن!!!
حسن صباح که طرفدار نزار بود دید وضعیت بدجور ناجوره برگشت ایران و تو خیابون میگشت و داد می زد :ای ملت بیاین یه فرقه آوردم خیلی باحاله ، بیاین دور هم حال کنیم!!!
ملتم که فکر می کردن حسن از خودشونه دورش جمع شدند و باهاش بیعت کردن حسن هم که جو گرفته بودش با پیروانش حمله کرد و قلعه الموت رو گرفت و اونجارو به این شکل آباد کرد و اونجا موند:

حسن صباح که حالا قدرت و لشگر داشت اسم پیروان خودشو حشاشین گذاشت حشیش به معنی دارو بود و حسن صباح که در گذشته دارو فروش بود حشاش خوانده می شد
او اعتقاد داشت که همه افراد توانایی رسیدن به بالاترین سطح را ندارند بنابراین بیشتر افراد باید در طبقه پایین و گوش به فرمان اون باشند
ملکشاه پادشاه سلجوقیان که دید حسن صباح روش زیاد شده و خیلی قلدری می کنه به دامادشون گفت پاشو برو ببین این یارو چه مرگشه ؟
داماد بخت برگشته هم در قلعه رو زد و گفت که با حسن کار دارم
حسن صباح هم برای قدرت نمایی او را به بالاترین نقطه قلعه برد و بدون هیچ مقدمه ای به یکی از فدائی هاش گفت با خنجر بزن تو قلبت !! هنوز جسدش رو زمین نیفتاده بود که به اون یکی گفت تو هم خودتو پرت کن پایین !!اونم گفت چشم!!
حسن صباح رو به مهمان کرد وگفت کف کردی؟!! من 70 هزار از این فدائی ها دارم حالا برو به پادشاه بگو اگه جیگرشو داره حمله کنه!!!
به این ترتیب ملکشاه از فکر حمله به قلعه الموت بیرون اومد!!!
در مورد این که فدائی ها چرا تا این اندازه عاشق حسن صباح بود به جز نوشته زیر از مارکوپلو که به دیدن حسن صباح رفته بود نوشته ی دیگه در دسترس نیست
به گفته ماركوپولو، كه به سال 670 ﻫ ق (1271م) از الموت گذشته بود ، پيشواي بزرگ فرقه پشت قلعه باغي مهيا كرده بود كه هر چه به اعتقاد مسلمانان در بهشت هست ، از زنان و دختراني كه مردان لذت از آنها توانند برد ، در آنجا بود و كساني را كه مي خواستند به تبعيت فرقه درآورند بنگ مي دادند و به حال بي خودي به باغ مي بردند ، و چون به خود مي آمدند به آنها مي گفتند كه به بهشت آمده اند و چهار يا پنج روز در آنجا شراب و زن و غذاهاي خوب سرخوش بودند . آنگاه دوباره بنگشان مي دادند و از باغ بيرون مي بردند . چون پس از بيداري از بهشت مي پرسيدند ، جوابشان مي دادند اگر از روي صميميت شيخ را خدمت كنند ، يا در راه خدمت وي جان بدهند ، به بهشت باز مي گردند و هميشه در آن خواهند بود
حسن صباح در پى بیمارى کوتاهى، در ربیعالآخر ۵۱۸ درگذشت. اونموقع من 4 سالم بود !!!
یه زمانی وقتی می شنیدن فلان پسر با فلان دختر دوست شده همه چشاشون چهارتا میشد...دوست؟؟؟ دو تا نامحرم؟؟؟
الان ولی عادی که نه، انگار واجب شده!!
به هر کی میگم دوس دختر ندارم باور نمیکنه:
بروووو! مارو سیاه نکن! فقط بگو چندتا ؟؟؟
ظاهر زشتی ندارم! ولی از امیرم شنیدم که زکاه الجمال العفاف
بی عرضه هم نیستم! که امروزه دیگه نیازی به عرضه هم نیست. زیادن کسانی که خودشون پیش قدم امر خیر میشن!!!
ولی دوست ندارم با احساسات پاک یه دختر بازی کنم. دوست ندارم وقتی ازدواج کردم هیچ چیز تازه ای برام نداشته باشه غیر از دردسر و دست و پا بسته شدن!
دوست دارم از زندگیم لذت ببرم. دوست ندارم بعد از ازدواج متوجه بشم که همسرم، تمام زندگیم، چه ها که نکرده!!! چون اعتقاد دارم که اللطیّبات للطیّبین و الطیّبون للطیّبات .
من به تعداد بالای دوست دخترهام افتخار نمی کنم. من به این افتخار می کنم که برای خیلی از کارها، خیلی فرصت ها داشتم ولی انجام ندادم.
خیلی وقته که دیگه حیا و عفاف دِمُده شده... اما من هنوز به پاک بودنم افتخار می کنم.
نظر خیلی ها برام مهم نیست. جنبه مسخره شدن هم دارم به وفور!
ولی من نظر مادرم زهرا رو می پسندم. دوست دارم اون به من بگه: عزیزم! نه هر دختر خیابانی.
و الگوی من، پسرِ اربابم حسینه. نه هر پسر خیابانی.
و دوباره تکرار میکنم: جنبه مسخره شدن دارم. راحت باشید.
یا علی
سیکلندیان : سلام و احوال پرسی آن ها این است که به سر هم آب می پاشند
هندوها : به جای سلام سر را فرود آورده و دو دست را به سینه می گذارند
چینی ها : به جای سلام دو دست را به سینه گذاشته و حرکت می دهند و می گویند :(چی کوفائن) نخیر چی کوفت کردین نمیشه !!! یعنی برنج خود را خورده اید؟
اروپائی ها : کلاه خود را بر می دارند و دست زنان را می بوسند ( آخر زن ذلیلی !!!)
هورونی ها : روی شکم میخوابند
اکوسی ها :به یکدیگر میگویند : چگونه گردش می کنی ؟ (یکی نیست بگه به تو چه ؟اصن من به صورت قوس دار گردش می کنم تو رو سنه نه!!!)
حبشی ها :زمین را سجده می کنند و دست یکدیگر را می بوسند
لاپونی ها : دماغ هم را میبوسند ( جانم؟)
تی به تین ها : زبان خود را بیرون می آورند
تبتی ها : گوش یکدیگر را با زبان خارش می دهند
اهالی سواحل آمازون : به بینی هم فوت می کنند
زنان ساحل طلا : در آفریقا زنان ساحل دریا یگدیگر را که می بینند ، زلف های خود را با شانه پریشان می کنند
در آن دورانی که به توالت های عمومی در شرق اطمینان کمتری وجود داشت، خانمی انگلیسی در تدارک سفری به هندوستان بود. مهمانخانه کوچکی را که متعلق به مدیر مدرسه محلی بود در نظر گرفت و اتاقی در آن رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر؟ در نامه ای به مدیر مدرسه سؤال کرد که آیا در مهمانخانه مورد نظر WC وجود دارد یا خیر ؟
مدیر مدرسه تسلط کاملی به زبان انگلیسی نداشت، نزد کشیش محلی رفت و پرسید که WC به چه معنی است؟ کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است. (کلیسایی کوچک در کنار جاده) که بداند آیا کلیسایی کنار جاده، نزدیک مهمانخانه وجود دارد یا خیر؟ آنها ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامهای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:
خانم عزیز در کمال مسرت به اطلاع شما می رسانم که در 9 مایلی مهمانخانه یک WC وجود دارد که در میان بیشهای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشماندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار میرود افراد بسیاری در ماه های تابستان به اینجا بیایند، توصیه میکنم زودتر تشریف بیاورید.
اما، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست بخصوص اگر عادت داشته باشید مرتباً به آنجا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آنجا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعه بسیار عالی و جالبی بود. در هر محل نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهده سیمای آنها و شادمانی آشکار آنها بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه میتوان عکس گرفت. متأسفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته است به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبهای که رفته میگذرد که البته برای او بسیار دردناک است.
البته مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان میآورند و تمام روز را آنجا میگذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح میدهند قبل از وقت بیایند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه میکنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازنده اُرگ نیز میآید و همراهی میکند.
جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد میشود زنگ میزند. بازاری هم در آنجا داریم که نشیمن گاه مخملی برای همه فراهم میکند چون بسیاری بر این باورند که مدتهاست چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آنجا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.
با احترامات فائقه – مدیر مدرسه
خانم مزبور وقتی نامه را خواند غش کرد ... و البته هیچوقت به هندوستان نرفت.
![]()
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که میگفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه:
من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. ۲۰کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.
اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه از موتور ماشین سر در نمیارم!!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.
دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.
من هم بی معطلی پریدم توش.
اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.
وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!
خیلی ترسیدم!
داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود.
نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.
ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.
در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.
اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین
بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند
یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:
ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود!!!؟
![]()

روزی شخصی از خود راضی در غیاب ولتر نویسنده معروف فرانسوی به دیدنش رفته بود. برخلاف انتظار،دید وضعیت اتاق او بسیار درهم و آشفته است و گرد و خاک زیادی بر روی میز تحریرش نشسته است. مرد از خود راضی از فرط ناراحتی با انگشت خود روی همان میز گردآلود نوشت:"خر" و اتاق را ترک کرد. فردای آن روز ولتر را در خیابان دید و گفت : دیروز خدمت رسیدم تشریف نداشتید، ولتر با نگاهی فیلسوفانه گفت: بله،کارت ویزیت شما را روی میز تحریر دیدم
وجودش از حس انتقام لبریز بود. شاید هیچ کدام از پادشاهان ایران به اندازه آغا محمد خان قاجار کینه توز وسنگدل نبودند. دقیقا همین خصوصیت غیر انسانی اش بود که فاجعه کرمان را به وجود آورد. او برای فتح کرمان که لطفعلی خان زند در آن پناه گرفته بود با سپاهی بزرگ به سوی این شهر رفت. ولی در ابتدا شهر فتح نشد و کرمان برای مدتی نسبتا طولانی در برابر نیرو های اولین شاه قاجار که این شهر را محاصره کرده بودند مقاومت کرد. مردم کرمان برای این که روحیه سربازان مهاجم و فرمانده آن ها را تضعیف کنند شبها روی پشت بام می رفتند و با صدای بلند آغا محمد خان را مسخره می کردند بیشتر هم روی نفطه ضعفش دست می گذاشتند !!!!!!!!!!
ولی شاه قاجار وقتی کرمان را فتح کرد چنان انتقام سختی از مردمش گرفت که هیچ وقت از خاطره تاریخ فراموش نمی شود. شرح جنایت سربازان آغا محمد خان در کرمان آن قدر وحشتناک است که به افسانه می ماند. پس از ورود به شهر او دستور داد چشم مردم را در بیاورند. دژخیمان 70 یا به عبارتی 20 هزار جفت چشم در آوردند و از سر های بریده شده مردم بی گناه برج ساختند! بعد هم که به بم رفت و پس از دستگیر کردن لطفعلی خان او را به فجیع ترین شکل به قتل رساند
شیعه امروز همان شیعه ای که پاک ترین و تند ترین ایمانها را به علی دارد ، به علی عشق می ورزد.
حتی بر خلاف اسلام ، بر خلاف رضایت شخص علی او را بر مقام الهی می رسانند و علی اللهی و .... می شوند.
باز علی را تنها در یک چهره می بیند ، یک بعد علی را می شناسد و دیگر فضائل و ابعاد این روح چند بُعدی را نادیده می انگارد.
با آنها آشنا نیست و علی بیش از آنچه به شور اخلاص شیعه اش نیازمند باشد به این نیاز دارد که او را و تمام او را شیعه پاک اعتقادش بشناسد.
بی شک از عوام شیعه چنین انتظاری ندارد اما از خواصِ شیعه ، از آدم روشنفکر شیعه چنین توقعی دارد.
کسی که شیعه علی است باید او را در همه چهره هایش بشناسد...
دکتر علی شریعتی
آدم های ساده را دوست دارم
همان ها كه بدی هیچ كس را باور ندارند
همان ها كه برای همه لبخند دارند
همان ها كه همیشه هستند...برای همه هستند
آدم های ساده را باید مثل یك تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا كرد
عمرشان كوتاه است
بس كه هر كسی از راه میرسد
یا ازشان سوء استفاده میكند یا زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان میدهد
آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب آدم میدهند
ملکه وَشتی (واستی) همسر خشایار شا بود و ملکه ایران.
برسم عادت شاهانه ، همیشه و هر ساله جشنهایی در دربار برگزار می شد. یکی از این جشنها سالگرد پادشاهی و تاجگذاری بود. خشایارشاه تمام بزرگان مملکت را برای حضور در این جشن به یکی از قصرهای خود در شوش دعوت کرده بود. این جشنها همواره با شراب و میگساری و ملاعبه با زنان و کنیزان همراه بود.

وشتی